| براي ورود به مبحث زمان، اگر موافق باشيد به عنوان اولين سوال بفرماييد. اساساً زمان چيست و چه ضرورتي براي انديشيدن در اين باره وجود دارد؟
زمان كه در زبان فرانسه به Temps و در زبان انگليسي با واژه Time از آن ياد ميشود از ريشه لاتيني Tempus مشتق شده است. بعضي ريشه زمان را از ديدگاه اساطيري از اسطوره كرونس (Chronos) نشأت يافته ميدانند. قبل از اينكه مطالبي را به عرض برسانم. گفتني است كه در كهنترين اساطير و افسانهها كه نمودي از بينش انسان سپيدهدم تاريخ است زمان داراي معنا و ماهيت خاص بوده و با زمان به معناي مدرن آن اختلاف فاحشي داشته است و گاه شماري او با زمان كمي در زمان حال هيچ گونه ارتباطي نداشته است. زمان اساطيري داري گوهري كيفي و در برخورد با رويدادهاي اساطيري معناي خود را به دست ميآورده است و بنابراين در اين بينش همه چيز از جمله زمان و مكان في حدالذاته داراي معنا نبوده است.
زيرا همه امور و پديدهها تنها در ارتباط با مبدأ مينوي واحد معنا ميشده است. در اساطير يوناني كرونوس، ايزد زمان، فرزند اورانوس (آسمان) و گايا (زمين) بود بنابراين بايد او را از دودمان خدايان اوليه و مقدم بر زئوس و ساير خدايان المپي به شمار آورد. او به تنهايي مادر خود را براي گرفتن انتقام از پدر مساعدت نمود و با داسي كه مادر در اختيار او گذاشته بود پدر خويش را عقيم ساخت و به اين ترتيب به سوي حكومت بر جهان شتافت. سپس با خواهر خويش رئا (Rhea) ازدواج نموده و به اين دليل كه از پدر و مادر خويش شنيده بود كه به دست يكي از فرزندانش از حكومت بركنار خواهد شد به محض تولد هر يك از فرزندانش، آنها را قطعه قطعه نمود و ميبلعيد. رئا، همسر او كه از اين عمل برآشفته بود هنگام تولد زئوس به جزيره كرت (Certe) عزيمت نموده و زئوس را در آنجا به دنيا ميآورد و قطعه سنگي را به جاي كودك در پارچهاي پيچيده و به كرونوس تسليم ميكند و كرونوس نيز بدون توجه آن را ميبلعد. چون زئوس به سن رشد رسيد به كمك متيس (metis) يكي از دختران تنوس معجوني را به خورد كرونوس ميدهد و او همه فرزنداني را كه سابقاً بلعيده بود مجدداً به دنيا ميآورد.
در اينجاست كه زئوس همراه برادارن خود به كرونوس اعلام جنگ ميدهد و سرانجام وي را زنداني ميكند اما كرونوس در نتيجه ازدواج با فيليرا (philyra) صاحب فرزندي به نام خايرون شده كه عمري جاوداني پيدا ميكند. بنابراين آنچه از اين روايت اساطيري برميآيد اين است كه كرونوس (ايزد زمان) نخستين پادشاهي است كه بر آسمانها و زمين حكومت كرده و در دروان حكومت او مردم روزگار نيكبختي را سپري كردهاند. به عبارت ديگر وجود زمان يا كرونوس به عنوان فرمانرواي زمين و آسمان، انسان را در حيطه كرانمندي قرار داده و با عنايت به تناهي و كرانمندي مزبور، آدمي به ناچار زندگي را ارج نهاده و كوشيده از هر دم بهره جويد و التذاذ را سرلوحه عنايات هستي خويش قرار دهد.
•در اساطير تمدنهاي شرقي چه برداشتي نسبت به زمان وجود دارد؟
در يكي از اساطير سومري آمده است كه اين جهان حاصل نبردي آغازين بين هيولاهاي تاريكي به سركردگي تيامات (Tiamat) و خدايان روشنايي به رهبري نيتورا (Nitura) ميباشد. به روايتي ديگر قهرمان خدايان بابل، مردوك (Marduk)، تيامات (الهه آبهاي شور) را در نبردي سخت به دو پاره تقسيم نموده و نيمي از پيكر او را بر فراز آبهاي آسمان و نيم ديگر را بر روي آبهاي زير زمين قرار داده و از همين دوران، زمان آغاز ميشود.
در اساطير مزديسنا، با ظهور نخستين انسان يا كيومرث كه طبعاً نخستين پادشاه هم بوده است زمان آغازين متبلور ميشود. بنابراين كيومرث كه در فرهنگ پهلوي گيومرته خوانده ميشود و از دو جزء گيه به معناي هستي، زندگي و جان و مرتن به معناي ميرنده و فناپذير تركيب يافته است نمود برداشت زمان متجلي گرديد به اين معنا كه اولين انسان روي كره زمين خود، هم نمود زندگي و هستي است و هم سرانجام با ميرندگي و فنا و مرگ دست به گريبان ميشود. مرتن در فرهنگ كهن ايران به فرجام انسان بر روي زمين اطلاق شده است از اين رو ميتوان گفت كه گيومرتن در گستردهترين معناي خود به زمانمندي انسان در گيتي هم دلالت دارد و هم از اين روي نسبت زمان كرانمند و آغاز آن را در مناسبت با انسان معلوم ميدارد. در اوستا چندين بار كلمه گيه بدون مرتن به كار رفته است و در چندجا از جمله در فروردين يشت در بند 145 از وي به عنوان نخستين بشر روي زمين ياد شده است. بنابراين كيومرث در فرهنگ اساطيري ايران مؤسس تمدن بشري و نيز نمود ميرندگي بشر بر روي زمين است و بنابراين اراده معطوف به زمان و مرگ را بر انسان گوشزد ميكند. كيومرث با گام نهادن بر صحنه گيتي و از دست دادن فرزند دلبند خويش سياوش به آستانه مرگ آگاهي قدم ميگذارد و در مواجهه با هستي در برابر نيستي به زندگي خويش معنا ميبخشد و به همين نام كيومرث در ادب فارسي تمثيلي است از زمانمندي هستي و تحقق سوداي جاودانگي در پيشگاه عدم. با دقت در اسطوره كيومرث به عنوان انسان آغازين مفهوم زمان آغازين در اين فرهنگ نيز معلوم ميشود. افزون بر اين در فرهنگ ايران واژه بندهش به معناي جستوجوي پيگير در جهت يافتن بنياد وجود و در نتيجه فهم زمان آغازين است و اسطوره كيومرث خود مظهري است از تلاش در جهت معرفت نسبت به بندهش؛ چرا كه اسطوره همواره ضمن روايت ساخت و بافت نيروهاي مينوي، امور گيتي مدار را نيز حول همين محور به آدمي گوشزد ميكند.
•ارتباط زمان كرانمند و ناكرانمند در اساطير ايراني چگونه است؟
نيروهاي خودپاينده مينوي در گذر زمان و در چارچوب مكان، ماهيتي عيني به خود گرفته و بنابراين در تجسم اساطيري زمان بيكران (ژروان) را به زمان كرانمند پيوند ميدهند. زمان بيكران با ازل ارتباط داشته و زمان كرانمند داراي ماهيت و گوهري حادث است به اين معنا كه مسبوق به عدم محسوب ميشود. به تعبير ديگر در بينش اساطيري ايران باستان زمان داراي دو صورت بوده است: يكي زمان اكرانه به معناي زمان بيآغاز و انجام و ديگر زمان كرانمند.
ميتوان گفت زمان كرانمند به وجهي پژواك و بازتاب زمان اكرانه در عالم امكان است. ايرانيان كهن زمان كرانمند را دوازده هزار سال، متشكل از چهار دوره سه هزار ساله قلمداد ميكردند.
در سه هزار سال اول، بندهش يعني آفرينش انجام پذيرفت. در سه هزار سال دوم، اراده اهورا در صحنه گيتي دامن گسترد اما در سه هزاره سوم، نيكي اهورايي با زشتي اهريمن درهم آميخت و در دوره چهارم سرانجام اهورا بر اهريمن چيره شد و رستاخيز اهورايي بر گيتي پرتوافكن شد.
•آيا چنين مفاهيمي در اساطير يونان به اين صورت وجود دارد؟
در اين مورد ميتوان از كتاب اديسه هومر نام برد. در اين كتاب آمده است كه اوديسيوس (Odysseus) به ديدار سرزمين مردگان ميرود و راز آن را فاش ميكند. به تعبير او سرزمين مردگان يعني مغاك عدم متضمن گستردهاي است ظلماني كه ارواح قهرمانان يونان باستان در پي يافتن زندگي دوباره در آن قلمرو سرگردان هستند. بنابراين در كتاب چهارم اديسه به ميعادگاه روانهاي پاك و رستگار يا اليسيوم (Elysium) اشاره شده است. ميتوان اليسيوم را بهشت موعود اساطير يوناني به شمار آورد، جايي كه قهرمانان به زندگي جاويد خويش ادامه داده و زمان كرانمند را كه مختص عالم خاكي است پشت سر گذاشتهاند. به طور كلي نيكوكاران پس از مرگ، از سوي زئوس، خداي خدايان بدان ديار رهسپار ميشوند.
•در اين راستا مرگ و زمان در چه ارتباطي با يكديگر قرار ميگيرند؟
به طور كلي، در اكثر اساطير كهن مرگ عبارت است از درگذشتن از نوعي زمان كرانمند و رسيدن به نوعي زمان ناكرانمند. در حقيقت با عبور از زمان كرانمند به زمان بيكران كه در سايه مرگ تحقق مييابد محدوديتهاي (كرانمنديهاي) عالم تناهي و گيتي از ميان رفته و آگاهي محدود فرد جاي خود را به معرفت مينوي و قدسي خواهد داد.
•زمان در نگاه اساطير هندي به چه صورت ترجمه شده است؟
در ريگ ودا زمان به عنوان مولد و آفريننده همه اشياء و از جمله برهما است و همين زمان سرچشمه و خاستگاه انهدام و نيستي موجودات نيز به شمار ميرود بنابراين ميتوان چنين استنباط كرد كه در بينش هندو و به خصوص استناد كتاب ريگ ودا هم در پيدايش و هم در پايان زندگي نقش تعيينكننده ايفا ميكند و زمان است كه دايره اكرانه (ناكرانمند) را به خط كرانمند مبدل ميگرداند.
از اين رو ميتوان گفت در كيهانشناسي هندو، زمان قادرمطلق است و بر هستي موجودات حكومت دارد.
•در يونان باستان، انديشمندان پيشاسقراطي نسبت به زمان چه برداشتي داشتند؟
با فروپاشي انديشه اساطيري و ظهور تفكر فلسفي، مفهوم زمان نيز رفته رفته از شكل روايات اساطيري خارج گرديده و كم كم ماهيتي استدلالي و فلسفي به خود ميگيرد. فيثاغورثيان مدعي بودند كه جهان (Kosmos) موجودي است زنده كه همچون ساير موجودات نفس كشيده و به حيات خود ادامه ميدهد و لحظهاي كه به كرانگي هستي خود رسيد از نفس بازميايستد. خارج از كيهان تنها موجودات ناكرانمند استقرار دارند و بنابراين وقتي اين موجودات ناكرانمند نفس خويش را به درون ميبرند (بازدم)، مرز هستي را بر موجودات كرانمند تحميل ميكنند. در ميان موجودات ناكرانمند زمان وجود دارد. بنابراين احتمال دارد كه جريان بازدم مستلزم ايجاد محدوديت در قلمرو زمان تفسير شود چرا كه در همين جريان بازدم است كه ما هستي را به عدد ترجمه ميكنيم. در آثار ارسطو اين برداشت فيثاغورثيان نقش غيرقابل انكاري را ايفا ميكند. اما هراكليتوس تنها فيلسوفي است كه به اشاره و به صورتي تلويحي زمان را مطرح كرده است به اين معنا كه او مدعي شد همه چيز در حال تغيير است و انسان بيش از يك بار قادر نيست در يك رودخانه قدم بگذارد و در جايي ديگر ميگويد ما در يك رودخانه هم پا ميگذاريم و هم پا نميگذاريم. ما، هم هستيم و هم نيستيم و در جاي ديگر ناميرايان، ميرندگانند و ميرندگان. مرگناپذيران. زندگي اينان مرگ آنان است و مرگ آنان زندگي اينان. بنابراين از اين تعبير هراكليتوس ميتوان چنين نتيجه گرفت كه از ديدگاه او زمان امري است ابدي و همواره بين مرگ و زندگي در تناوب است. آنكه ميميرد نويدبخش زندگاني نويني است و فرجام زندگي نيستي است. بنابراين هراكليتوس زمان را فرايندي ابدي و بيآغاز و انجام، تعبير نموده است. به تعبير ديگر به زعم او كرانمند و ناكرانمند همواره در حال تبديل هستند. در اينجا يادآوري اين نكته ضروري است كه يكي از پيروان افلاطون يعني فلوطين مدعي بود كه زمان عبارت است از كار مايه و انرژي پايانناپذير و پوياي روح جهان كه صورتي مادي به خود گرفته و به تماميت و كمال وجودي خود رسيده است.
•برداشت ارسطو از زمان چگونه است؟
قبلاً بايد عرض كنم كه افلاطون همين معناي زمان فيثاغورث را اقتباس و آن را بسط و توسعه داده و مفهوم طول زندگي آيون (aion) را به آن اضافه كرد. بنابراين افلاطون زمان را در محاسبه طول زندگاني جهان به كار گرفت اما تعبير تازهاي از آن به دست داد به اين معنا كه از زمان كيهاني سخن گفت و مراد او از زمان كيهاني عبارت بود از انقلابات اجرام سماوي.
افلاطون بر اين باور بود كه زمان عبارت است از همچندي امور بر حسب تعداد آنان و لحظاتي كه در يك منظومه واحد متمركز است. از اين رو ميتوان گفت ارسطو و افلاطون زمان و حركت را در مناسباتي متقابل قرار دادند و به اين معنا كه به نظر هر دو آنها ميان زمان و حركت گونهاي نزديكي وجود دارد و بنابراين ميتوان گفت اين دو فيلسوف به حركت دوراني عالم در بعد زمان اعتقاد داشتند.
ارسطو در كتاب طبيعيات خود زمان را عبارت از محاسبه حركت بر حسب تقدم و تأخر تعريف كرده است. بنابراين زمان هر چند كه مرادف حركت نيست اما بايد از منظر حركت مورد سنجش و محاسبه قرار گيرد و نظر به اينكه براي فهم زمان ما به محاسبهكننده احتياج داريم اگر ذهن آدمي نبود محاسبه زمان نيز امري غيرممكن ميگرديد زيرا ذهن در سايه شناخت توالي ميان تقدم و تأخر قادر است زمان را ادارك كند.
•در فلسفه اسلامي به ويژه دانشمندان پيرو ارسطو به خصوص ابن سينا چه برداشتي از زمان وجود دارد؟
زمان از نظر اكثر فلاسفه اسلامي امر موهومي نيست بلكه موجود است به وجود خارجي و اندازه و ميزان آن را حركت معين ميكند. از ديدگاه ابن سينا و ساير فلاسفه اسلامي زمان را حادث به حدوث ابداعي ميدانند زيرا قبل از خلق زمان، زماني نبوده است كه مسبوق به زمان باشد پس وجود آن ابداعي محسوب ميشود. به طور كلي اكثر فلاسفه اسلامي زمان را مقدار حركت معرفي كردهاند.
يكي از مسائل بسيار مهمي كه فلاسفه اسلامي مورد بحث قرار دادهاند مبحث زمان است ابنسينا زمان را در كتاب نجات خود از راه قطع مسافت معين به واسطه متحرك، به حركت سريع و كند اثبات كرده است. به اين معنا كه هر گاه دو متحرك يكي كند و يكي سريع از مبدأ واحد به حركت درآيند قهراً متحرك سريعتر مسافت معيني را قبل از متحرك كند طي ميكند. بنابراين فرق است بين اين دو متحرك و اين خود دليلي است بر اين كه اولاً زمان امر موهومي نيست بلكه مقدار حركت است و اين مقدار از اين نوع مقادير ثابت نيست بلكه در زمره مقادير پويا و مقتضي الوجود است. در مثال فوق آنكه سريعتر حركت ميكند زودتر به مقصد ميرسد و آنكه كندتر حركت ميكند ديرتر به مقصد ميرسد و در همين مدت زودتر و ديرتر است كه معناي زمان را بر ما روشن ميكند.
•در قرون وسطي و فلسفه مدرسي، متكلمان مسيحي زمان را به چه صورتي تعبير و توصيف ميكردند؟
آگوستين فيلسوف قرن چهارم ميلادي كه يكي از معروفترين متكلمان مسيحي به شمار ميرود مدعي شد كه تنها وقتي ماهيت زمان را ميداند كه كسي از او در اين باب پرسش نكرده باشد و به محض اينكه از او در باب زمان بپرسند، دچار پريشاني ميشود. در ادامه ميگويد آنچه واقعاً ما راجع به زمان ميدانيم آن است كه زمان در اعماق وجود ماست و تنها در روح ماست كه ميشود زمان را سنجيد.
•متفكران مدرن چه دريافتي از زمان دارند؟
انديشمندان مدرن به طور كلي يكي از مهمترين اجزاء منظومه تجربي بشر را زمان ميدانند و به همين دليل از دوران دكارت به بعد همواره زمان را در سرلوحه بحثهاي فلسفي خود قرار دادهاند. به زعم آنها زمان عبارت است از بستري كه در گستره آن حوادث از لحاظ تقدم و تأخر يا آغاز و انجام قابل تشخيص ميباشند. بنابر آن چيزي كه آغاز و پايان، بدايت و نهايت امور را تعيين ميكند و از تغيير سرچشمه ميگيرد، زمان ناميده ميشود. پس ميتوان گفت زمان عبارت است از بعد قابل اندازهگيري لحظهها و لمحهها. به تعبير ديگر زمان توالي غيرقابل برگشت لحظهها و حادثهها است كه حركت خطي را به وجود ميآورد.
كانت، فيلسوف آلماني زمان را عبارت ميدانست از زنجيره لايتناهي تجربهاي كه به شهود درآمده است، به تعبير ديگر، صورت پيشيني كه در سايه آن جريان حركت قابل تجربه ميشود. به زعم انديشمندان معاصر زمان عبارت است از دريافتي كه هماكنون كه خود متضمن گذشته و آينده باشد. به تعبير ديگر زمان عبارت است از زنجيرهاي متوالي از حالات حوادث و رويدادهاي پيدرپي كه قابل تفكيك نيستند. بنابراين درك آن تنها در پرتو شهود عقلي ميسر است. برخي چون كانت مدعي هستند كه فرض زمان مستقل از تجربه و آگاهي ما امري موهوم و توهمي است و افرادي مانند لايب نيتس معتقد هستند كه زمان عبارت است از نظم وجود متوالي كه ميتوان آن را تحقق موناد (Monad) دانست. گفتني است كه مراد از موناد عبارت است از واحدهاي گوهري كه از مجموعه آنها عالم به وجود آمده است.
•اگر موافق باشيد از ميان انديشمندان معاصر، كمي هم به برداشت هيديگر در مورد زمان بپردازيد.
هيديگر در كتاب هستي و زمان خود اين بحث را به دقت دنبال كرده است. او در بحث زمان از واژه فلسفي lickeitzeit بهره گرفته است كه معادل كلمه لاتين temporalitat ميباشد كه ما در فارسي آن را به زمانمندي ترجمه كردهايم. به اعتقاد هيديگر بحث زمان را بايد در چارچوب تقرر Dasein مدنظر قرار داد. اين كلمه از پيشوند Da به معناي آنجا و نيز اينجا و Sein به معناي بودن مشتق شده است. بنابراين ميتوان آن را به قيام در مكان تعبير كرد. در قرن 17 و 18 فلاسفه براي ادارك مفهوم Dasein از واژه Existens بهره ميگرفتهاند اما كم كم به جاي واژه اخير Dasein متداول شد. هيديگر در كتاب هستي و زمان خود Dasein را به دو معنا به كار برده است 1ـ به معناي انسان 2ـ به معناي هستي و وجودي كه در اين عالم تقرر دارد. به طور كلي در زبان آلماني واژه Dasein قابل جمع بستن نيست و در مواردي كه هيديگر از Dasein بهره گرفته مرادش هستي در اين عالم است. هيديگر در هستي و زمان ميگويد هر انساني به طور كلي Dasein محسوب ميشود اما در نوشتههاي متأخر خود Dasein را از انسان تفكيك كرده و مدعي است كه Dasein عبارت است از مناسبتي كه انسان با وجود پيدا ميكند و گاهي آن را از دست ميدهد بنابراين Dasein وضعيتي است كه ميان انسان و خداوند حكم ميشود. هيديگر ميگويد Dasein در ساختار زمان است كه قيام كرده و بنابراين در زنجيرهاي ميان گذشته، حال و آينده به حركت درميآيد از اين روست كه او زمانمند بودن را با لفظ ekstatisch ياد ميكند و مراد از آن قيام كردن و تقرر يافتن در حالت ظهور و بروز است. در زبان يوناني ekstasis به معناي تكان دادن، به حركت درآوردن و در حالت احساسي تند قرار گرفتن است و مراد از آن از خود بيخود شدن و از خويشتن به درآمدن است.
Dasein وقتي در زمان قرار گرفت از خويشتن خويش به درآمده و به فضاي امكانات ناكرانمند پرتاب ميشود. بنابراين ميتوان گفت هستي در زمان Dasein چيزي جز بيرون افتادن از خود و تقرر يافتن در ساحت احتمالات و امكانات نامحدود نيست. به زعم هيديگر زمان و مكان دو سوي يك معادله نيستند بلكه زمان در تقدم از مكان قرار ميگيرد بدين معنا كه زمانمند بودن Dasein، مكانمند بودن آن را امكانپذير ميگرداند و به تعبيري ميتوان گفت Dasein هستي را بر حسب زمانمندي خويش ادراك ميكند و بنابراين تحليل گوهر Dasein در گستره زمان است كه زمينه فهم فلسفي وجود را امكانپذير ميسازد. بنابراين مناسبت ميان زمان و مكان، چارچوبي را براي ما فراهم ميآورد كه قادر شويم همه موجودات را بر حسب اين دو مقوله بسنجيم و منزلت آنها را در سلسله وجود شناسايي كنيم.
•در پايان ضمن تشكر از پاسخهاي جنابعالي، چنانچه بخواهم استنباط خود را از سخنان شما بيان كنم، بايد بگويم كه ادراك هستي در ارتباط با زمان در دورهاي كه انسان با اساطير و تفكر اسطورهاي ميزيست، چيزي بود كه با آغاز فلسفه و تفكر فلسفي به كنار زده شد. ميدانيم كه در آغاز فلسفه در يونان باستان، افلاطون به پيروي از استادش سقراط كه مورد تمسخر يكي از نمايشنامهنويسان يونان بود، به سختي بر شاعران تاخت. او خودش ذوق شاعري داشت اما پس از سقراط دوره تفكر فلسفي در غرب آغاز ميشود. فلاسفه انتقادهاي تندي بر شاعران تراژدينويس يونان باستان كه در روزگار افول اساطير ميزيستند وارد ميكردند. روزگار اسطورهاي در شعر حماسي يونان باستان متجلي است و ظهور شعر نمايشي به صورت تراژدي و كمدي هنگامي بوده كه اساطير قدرتشان را از دست داده بودند؛ متفكران در اين روزگار، انديشهاي شاعرانه داشتند كه به حكماي پيش از سقراط معروف شدهاند. سقراط آغازگاه تفكر فلسفي است و كم كم روزگار خود انساني جايگزين تخيل شاعرانه روزگار اسطورهاي ميگردد. پديدار زمان از اين هنگام به بعد در قالب مقولهاي فلسفي درميآيد و به مدت بيش از 2500 سال پرسش فلاسفه اين است كه آيا زمان امري عيني است يا وهمي؟ در قرن بيستم ميلادي عقلانيت مدرنيته پس از وقوع دو جنگ جهاني ويرانگر سخت مورد ترديد واقع شد. هيديگر، از فلسفه به عنوان تاريخ غفلت از وجود (Sein) و پرداختن به موجود (Seinde) نام ميبرد. او به روزگار ماقبل فلسفه رجوع ميكند به جستوجوي معني وجود نزد حكماي پيش از سقراط ميپردازد. از اين روست كه پيوند وجود با زمان بار ديگر مطرح ميشود و بار ديگر معناي زمان در اسطوره كرونوس (ايزد زمان) كه آغاز خلقت موجودات جهان پس از قطعه قطعه ساختن پدرش (اورانوس) آشكار ميگردد.
از شما بار ديگر تشكر ميكنم.
من هم از شما متشكرم.
|