جهان تكنيكي را تفكر عقلاني و اعتقاد به پيشرفت بيپايان تعريف ميكند. نيروي محركهي اصلي اين جستوجو براي پيشرفت انديشهي «رهايي از ضرورت» بود، انديشهي اجتناب از محدوديتهاي فراوان طبيعت كه قدرت انسان را به مدت هزاران سال محدود كرده بود. پيشرفت تكنولوژيك پيشرفتي بود كه از طريق آن انسان ظاهراً از «قلمرو ضرورت» به «قلمرو آزادي» حركت ميكرد. در اين جهانبيني، «پايان تاريخ» با پيروزي بشر بر تمامي محدوديتهاي طبيعي و به دست آوردن سلطهي كامل بر زمين و بر خويشتن به دست آمد.
از زمان انقلاب علمي، اعتقاد به پيشرفت علمي و تكنولوژيك يكي از موضوعات عمده در انديشهي غربي بوده است. با وجود اين، چند دههي گذشته به روشني نشان داده است كه نه «پايان تاريخ» در ديدرس است و نه تكنولوژي پاسخها و راهحلهاي همهي مشكلات را فراهم ميسازد. نظام ارزشي جامعهي مدرن غربي، كه شامل ژاپن نيز ميشود، بيش از تمامي مسائل ديگر بر رشد مادي و افزايش ثروت تأكيد داشته است. با اين حال، رشد مهار گسيخته بسياري از هزينههاي اجتماعي را نيز همراه آورده است كه برخي از آنها را ميتوان به تكنولوژي خاصي نسبت داد.
يكي از شگفتيهاي سي سال گذشته رشد و مقبوليت عام نهضت محيط زيست بوده است. در دو دههي 1950 و 1960 كشاورزان براي حفاظت از محصولات خود از حشرهكشهاي جديد مانند د.دت ـ كه يكي از نوآوريهاي تكنولوژيك در كشاورزي پس از جنگ جهاني دوم بود ـ استفاده ميكردند. با وجود اين، همان گونه كه راشل سن در سال 1962 در اثر كلاسيك تأثرانگيز و راهگشاي خود، بهار خاموش، متذكر شد يكي از آثار جنبي آن نابودي پرندگاني بود كه اين مواد شيميايي را ميخورند. در سالهاي بعد، نشت نفت در مقياس گسترده، مناطق وسيعي از درياها را نابود كرد و بخشهايي از حيات آبزيان را به كلي از بين برد. اين گونه فجايع عبرتآموز باعث شده ارزش بيشتري براي محيط زيست قائل شويم و حفظ محيط زيست به تدريج اولويت رشد اقتصادي و اعتقاد بيچون و چرا به قدرت تكنولوژي را مورد چالش قرار داده است.
هيچ جامعهاي نميتواند از مسأله توازن ميان پيشرفت تكنولوژيك و اقتصادي و هزينههاي اجتماعي كه اين پيشرفت به بار آورده غافل شود. تصميمهايي را كه براي بقاي ما حياتي است نميتوان تماماً به نيروهاي اقتصاد يا ديوانسالاري وانهاد. تكنولوژي هيچ پاسخ نهايي براي هيچ يك از اين پرسشها فراهم نميكند، صرف نظر از اين كه چه مسيري را ميپيمايد. اين گونه تصميمهاي دشوار ميبايست به صورت قضاوتهاي جمعي متكي به نظام ارزشي هر جامعهي مورد نظر باشد. توسعهي سالم و پايدار هر جامعهاي به نظام ارزشي آن وابسته است، در اينجا نه قابليتهاي فني و نه نشانههاي يك اقتصاد بازار آزاد نبايد نقشي محوري داشته باشد.
مزيت اقتصاد بازار شايد اين باشد كه تعاملهاي انسان را به شكل بهينه بر اساس سليقههاي فروشندگان و خريداران هماهنگ و تعادلي بين عرضه و تقاضا ايجاد ميكند. اما در نهايت چيزي كه جهتگيري درازمدت اقتصاد را ميبايست تعيين كند نظام اقتصادي فرهنگي است كه اقتصاد در آن جاي گرفته است. با تواناييهاي بالقوه و گستردهي جغرافيايي تكنولوژي در جامعهي پساصنعتي، اين موضوع به نحو فزايندهاي به يك نگراني جهاني تبديل ميشود.
بنابراين، طيف كاملي از تلاشهاي انساني وجود دارد كه تكنولوژي هرگز نميتواند آن را وارد حيطهي خود كند. تكنولوژي به ندرت به آن قلمرو حيات انساني كه ما آن را «معنويت» ميناميم ميپردازد، معنويت هنوز هم مسألهاي بسيار مهم است چون يك حس تعالي به مردم ميدهد، وسيلهاي تا بتوانند از عهدهي تنگناهاي موجود زندگي برآيند.
يكي از بزرگترين اشتباهات روشنگري و ماركسيسم اين انديشه بود كه دين فقط خرافاتي است محكوم به فنا كه پيشرفت علمي و تكنولوژيك آن را ريشهكن خواهد كرد. سالهاي پيش وقتي در مؤسسه روسي در دانشگاه كلمبيا درس ماركسيسم ميدادم، ناگهان از خاطرم گذشت كه اين يكي از نقاط ضعف اساسي ماركسيسم است. در ديدگاه ماركسيستي نسبت به تاريخ، همزمان با حركت از شيوهاي از توليد به شيوهي بعدي ساختاري اجتماعي كاملاً تغيير ميكند. اما اگر چنين باشد، دوام سنتهاي بزرگ ديني و باور به امر قدسي را چگونه ميتوانيد توجيه كنيد؟ دينهاي بزرگ جهان مانند بوديسم، آئين هندوئيسم، شينتوئيسم، يهوديت، مسيحيت و غيره در طول هزاران سال در مقابل تغييرات تكنولوژيك گسترده و «انقلابها» و طغيانهاي اجتماعي متعاقب آن به بقاي خود ادامه دادهاند. نظامهاي سياسي فروپاشيده، امپراتوريها نابود شده، نظامهاي اقتصادي از ريشه دگرگون شدهاند، اما دينهاي بزرگ دورانساز پابرجا ماندهاند. مردم همهي جوامع و همهي اعصار به شكلي از ايمان يا دين نيازمند بودهاند و آن را طلب ميكردهاند. نه به اين دليل كه دين ضرورتاً يك ويژگي بيولوژيك دهن انسان است كه مردم را به باور به يك ذات متعالي ترغيب ميكند بلكه دين در ذهن انسان، غالباً به طور ناخودآگاه و در يك بافت اجتماعي و فرهنگي خاص ساخته يا آفريده ميشود. هر انسان و هر جامعهاي با تنگناهاي وجودي معيني روبهرو ميشود كه براي آنها هيچ پاسخ فني يا راهگشا نميتواند وجود داشته باشد. آشكارترين آنها مرگ است. با اندوه مرگ عزيزترين كس خود چگونه كنار ميآييد؟ با مرگ خودتان چگونه روبهرو ميشويد؟ يا احساساتي چون تراژدي، عشق، محبت و شجاعت را در نظر بگيريد. اينها عناصر اجتنابناپذير ـ وضعيتهاي ذهني ـ هستند كه هر انساني در طول زندگي خود با آن مواجه ميشود. اين پرسشهاي وجودي صرفنظر از دورههاي تاريخي يا موقعيت جغرافيايي يكسان هستند، اما پاسخها شايد متفاوت باشد زيرا انسانها در محيطهاي متفاوت و فرهنگهاي متفاوت زندگي ميكنند. شماري از مردم روزي خود را از زمين و برخي ديگر روزيشان را از دريا ميگيرند. شماري از مردم معدنچي يا توليدكنندهي الوار هستند، برخي ديگر برنامهنويسان كامپيوترند يا در زمينهي بهداشت كار ميكنند. تجارت مردم درك آنان را از جهان شكل ميدهد و نيز شيوهي پاسخ آنان را به پرسشهاي وجود زندگي. اديان پديد آمدند و دوام آنها دقيقاً به دليل پاسخهاي روشني است كه به تنگناهاي وجودي زندگي دادهاند. در بوديسم، مايهي اصلي كارما، در يهوديت مفهوم خداي واحد، در شينتوئيسم الوهيت طبيعت. اديان از طريق مناسك و نيايش و عبادات، حس تعالي و برآورده شدن نياز معنوي را به ما دادهاند كه تكنولوژي نميتواند آن را برآورده سازد.
اين بحث كه از قلمرو تكنولوژي بسيار فراتر ميرود براي درك خويشتن و روزگاري كه در آن زندگي ميكنيم و نيز براي گزينههاي ما براي جهتگيري آتي جامعه حياتي است. بحث من اين نيست كه ما بايد علم و تكنولوژي را طرد كنيم و به دين پناه بياوريم. مسأله اين است كه تكنولوژي فقط با بخشي از واقعيت انسان سروكار دارد، در حالي كه مسائل مهم ديگري هم هست كه به فرهنگ، به نظام ارزشي و به دين و معنويت مربوط ميشود. تكنولوژي فقط يك ابزار است. تكنولوژي ميتواند فرصتهاي جديدي را به روي ما بگشايد و ما را از بسياري از محدوديتها و بسياري از كارهاي شاق ديرينه برهاند، اما روشن است كه تكنولوژي نيروي قاهري كه جامعه را به سوي آيندهاي آرماني هدايت ميكند نيست. اميدوارم كه آگاهي از تمايزات مربوطه در درك تكنولوژي و پيامدها و محدوديتهاي آن در جستوجوي آيندهاي بهتر به خواننده كمك كند.