باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 8 شهريور 1387 كاربران برخط 73 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
ارتباط دین و اخلاق از منظر کانت
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: رحمان - فلاح

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از فصلنامه‌ي علامه (فصلنامه‌ي تخصصي مؤسسه‌ي تحقيقاتي علوم اسلامي و انساني دانشگاه تبريز)، شماره‌ي 5

 
 

مفاهیم نظری، به ویژه مفاهیمی که با انسان ارتباط دارند، عموماً معروض آرای مختلف واقع می شوند. از جمله این مفاهیم، «دین» و «اخلاق» است که همواره مورد چون و چرا قرار گرفته و به رغم بحث و بررسیهای فراوانی که در این دو حوزه انجام شده است اختلاف نظرها همچنان به قوت خود باقی اند. البته این پیچیدگی بدان معنا نیست که انسان ها، به طور کلی از درک مفاهیم مذکور عاجز باشند.

این دو مفهوم در سالهای اخیر نسبت به چند دهه ی گذشته بیشتر مورد توجه واقع شده است و فیلسوفان مختلف درباره ی هر کدام از مفاهیم «دین» و «اخلاق» به دستاوردهای مهم و جدیدی نائل شده اند به طوری که مثلاً، در سال 1980 محققان از احیای پژوهش های فلسفی در باب دین خبر می دهند و اظهار می دارند که «خدا در حال بازگشتن است».(1)

گذشته از بحث و بررسیهایی که در باب هر یک از مفاهیم دین و اخلاق در طول تاریخ درگرفته است، چند و چون ارتباط دین و اخلاق به عنوان یکی از موضوعات مهم فلسفه دین و فلسفه اخلاق از دیرباز توجه اندیشمندان غربی و شرقی را به خود معطوف داشته است.

فی المثل، در تاریخ غرب، سنت فکری دو هزار و سیصد ساله ای درباره «اخلاق» وجود دارد که از میان مشربهای گوناگونی که در طی این دوره بر فلسفه اخلاق سایه افکنده اند، چهار نحله از اهمیت ویژه ای برخوردار بوده اند:

1. اخلاق مبتنی بر غایت گرایی(2)

2. اخلاق مبتنی بر وظیفه گرایی(3)

3. اخلاق فضیلت – بنیاد(4)

4. اخلاق حق – بنیاد(5)

از میان چهار مشرب فوق بدون شک، «امانوئل کانت»(6) مهمترین و بزرگترین نماینده وظیفه گرایی است.

کانت از جمله ی بزرگترین فیلسوفان مغرب زمین است که در تحول فلسفه غرب سهم عظیمی داشته است و انقلابی را در معرفت شناسی بوجود آورده که به انقلاب کپرنیکی تشبیه کرده اند.(7)

وی در نظام فلسفی خویش معتقد است که مفاهیمی چون خدا، نفس، اختیار و خلود نفس از طریق استدلال نظری دست یافتنی نیستند و فقط از طریق اخلاق است که می توان به این مفاهیم دست یافت. در واقع، کانت بر خلاف پیشینیان که اخلاق را وابسته به مابعدالطبیعه می دانستند، ادعا کرد که این مابعدالطبیعه است که بر مبنای اخلاق پی ریزی و ساخته شده و مابعدالطبیعه بدون اخلاق معنایی ندارد.

فلسفه جدید سر آغاز ظهور دو جریان عمده فکری بوده است. این دو جریان موازی که در فلسفه کانت به نحوی درهم آمیخته می شوند، یکی فلسفه مبتنی بر«اصالت عقل»(8) است که با رنه دکارت فرانسوی آغاز می شود و دیگری فلسفه مبتنی بر«اصالت تجربه»(9) که با فرانسیس بیکن(10) آغاز می شود و با فیلسوفانی چون جان لاک و جرج بار کلی ادامه می یابد و در فلسفه دیوید هیوم به اوج خود می رسد.

کانت می خواهد بدون عدول از مبانی تجربی دیوید هیوم و بدون تمسک به راه‌های دیگری بجز تجربه ی حسی برای نیل به معرفت، وجود معانی و مفاهیم و قضایای کلی و ضروری را در عالم ذهن تبیین و توجیه کند و این کار همان وظیفه خطیری است که وی در عالم فلسفه بر عهده گرفته است، او این وظیفه را در دو بخش «نظری» و «عملی» پیگیری کرده و درباره ی هر دو بخش کتابهایی نوشته است. در بخش نظری، مهمترین کتاب وی «نقد عقل محض»(11) است و کتاب «تمهیدات» خلاصه آن محسوب می شود. «نقد عقل عملی»(12) و «مبانی مابعدالطبیعه اخلاق» نیز به ترتیب، دو کتاب مهم و مختصر بخش عملی به حساب می آیند.

نظام فلسفی کانت در هر دو بخش مذکور به صورتی منسجم و منظم بیان شده است. فلسفه وی با مبحث شناسایی آغاز شده و در نهایت به مابعدالطبیعه ختم شده است. هر چند برخی مفسران و شارحان کانت معتقدند که وجهه ی نظر اصلی کانت در مبحث شناسایی فراهم ساختن فلسفه ای برای تحکیم مبانی ریاضیات و علوم بوده و مابعدالطبیعه فرع بر این امر محسوب می شود اما گروهی دیگر نیز قائلند که آنچه از مجموع آثار کانت در دوره ی نقادی مستفاد می شود، این است که وی به شدت تحت تأثیر بحران مابعدالطبیعه در روزگار خویش بوده و کوشیده است تا راه حلی برای این بحران بیابد.(13)

از دیدگاه کانت هر آنچه در تور «زمان» و«مکان» گرفتار نیاید و در چهارچوب عناصر «پیشینی» قرار نگیرد، از محدوده ی شناسایی، بیرون خواهد بود و این سخن دلیل بی اعتبار مابعدالطبیعه را به عنوان یک علم و دانش نظری که روزگاری شهبانوی دانش، شمرده می شد و امروز چنان است که از هر سو بر آن می تازند و تحقیرش می کنند، توجیه می کند. زیرا مفاهیمی چون «خدا» و«نفس» و «اختیار» را نمی توان در قالب زمان و مکان بیان کرد و از آنجا که گفتیم هر آنچه در تور زمان و مکان گرفتار نیاید و مهر زمان و مکان بر آن نخورد، نمی توان بدان معرفت یافت. بنابراین، در بخش نظری به این سه مفهوم نمی توان دسترسی پیدا کرد. البته کانت تذکر می دهد که از این سخن من که مابعدالطبیعه را در بخش نظری بی اعتبار قلمداد کرده ام، ملحدین نباید خوشحال شوند؛ زیرا به زعم او مابعدالطبیعه را علمی در ردیف علومی مثل فیزیک و ریاضیات و هندسه ندانسته است. اما به نظر به عقل عملی و اخلاق، ناگزیریم وجود این سه مفهوم را بپذیریم.(14)

بدین ترتیب، کانت مابعدالطبیعه را در بخش نظری ناممکن می داند و اثبات و تبیین آن را مربوط به بخش عملی دانسته و مابعدالطبیعه را وابسته به اخلاق قلمداد کرده است و پس از بحث درباره ی اخلاق و ملاکها و چگونگی آن، دین را بر مبنای اخلاق پایه ریزی می کند. در واقع، کانت معرفت و دسترسی به مفاهیم غیر مادی را در فلسفه ی نظری خود، یعنی در «نقد عقل محض» ناممکن می داند؛ اما این انکار بدین معنا نیست که وی اصلاً اعتقادی به مفاهیمی چون «خدا» ندارد، بلکه وی در فلسفه عملی خود و در«نقد عقل عملی» از طریق وجدان اخلاقی و احساس تکلیف این معانی را اثبات می کند. به عبارت دیگر، کتاب«نقد عقل محض» در نهایت به یک نتیجه سلبی می انجامد، بدین معنی که عقل ما توانایی شناخت مفاهیمی چون «خدا»، «نفس» و «اختیار» را، که خارج از محدوده زمان و مکان قرار دارند، ندارد. اما این تمام ماجرا نیست، بلکه اتفاقاً کانت «نقد عقل عملی» را درست از همین نقطه شروع می کند؛ یعنی، «نقد عقل عملی» از آنجا شروع می شود که «نقد عقل نظری» بدانجا ختم می شود و لذا کاملاً بجاست که فلسفه ی عملی کانت را مکمل فلسفه ی نظری وی بدانیم.

کانت در بخش عملی از مسائل اخلاقی بحث می کند؛ مسائلی از قبیل اینکه فعل اخلاقی چه نوع فعلی است؟ ملاک فعل اخلاقی چیست؟ امر مشروط و امر مطلق چیست؟ حدود امر مطلق چیست؟ احترام به قانون اخلاقی یعنی چه؟ وی با طرح چنین مسائلی بحث اخلاق را به سوی دین می کشاند و در نهایت می گوید «... از نظر اخلاقی، پذیرفتن هستی خدا، ضروری است.»(115)

ارتباط «دین و اخلاق» یکی از مهمترین مباحث فلسفه دین و فلسفه اخلاق محسوب می شود که در نزد اندیشمندان مختلف مورد بحث واقع شده است. از تقسیم بندی های مهمی که میان این دو حوزه انجام شده، تقسیم بندی است که «ولیام بارتلی» آنرا عرضه کرده است و در این تقسیم بندی بحث سازگاری و ناسازگاری و استنتاج پذیری و استنتاج ناپذیری دین و اخلاق را مطرح کرده است.

از آنجا که امانوئل کانت از جمله فیلسوفانی است که درباره ی هر یک از حوزه های دین و اخلاق سخن گفته است، در این مقاله می کوشیم تا با توجه به تقسیم بندی های بارتلی نشان دهیم که نظر کانت با کدام یک از تقسیم بندی های مذکور مطابقت دارد.

ویلیام بارتلی(16) برای رابطه ی منطقی میان دین و اخلاق شش فرض را ذکر می کند:

1. اخلاق از دین قابل استنتاج است و دین از اخلاق قابل استنتاج است. در این صورت اخلاق و دین عین هم هستند.

2. اخلاق می تواند از دین استنتاج شود، اما دین نمی تواند از اخلاق استنتاج شود. در این صورت، اخلاق بخشی از دین است؛ اما نمی تواند همه ی آن باشد.

3. دین می تواند از اخلاق استنتاج شود، اما اخلاق نمی تواند از دین استنتاج شود. در این صورت دین بخشی از اخلاق است.(17)

4. اخلاق نمی تواند از دین استنتاج شود؛ همچنان که دین از اخلاق استنتاج نمي شود، اما این دو هم کاملاً با یکدیگر سازگارند و هم مستقل از هم هستند؛ در عین هم اند و نه جزو یکدیگر.

5. اخلاق نمی تواند از دین استنتاج پذیر باشد، یا بر عکس و می توانند تا اندازه ای با هم سازگار باشند ولی نه به طور کلی.

6. اخلاق و دین کاملاً با هم ناسازگارند و یکدیگر را طرد می کنند.(18)

7. به بیان دیگر، می توان ارتباط دین و اخلاق را به صورت زیر ترسیم کرد:

 

ارتباط دين و اخلاق

 

- غیر مستقل از یکدیگر:

الف- اخلاق از دین گرفته شده و برعکس؛ یعنی اخلاق و دین هویت واحد دارند.

ب- اخلاق از دین مجزا است، ولی نه بر عکس، یعنی اخلاق جزوی از دین است.

ج- دین از اخلاق مجزا است، ولی نه بالعکس؛ یعنی دین جزوی از اخلاق است.

 

- مستقل از یکدیگرند:

الف- سازگاری کلی با یکدیگر دارند.

ب- سازگاری و ناسازگاری جزئی با یکدیگر دارند.

ج- ناسازگاری کلی با یکدیگر دارند.

قول 1- الف) این قول را به کسانی چون تئودور پارکر نسبت داده اند.(19)

قول 1- ب) این قول در میان غربیان طرفداران فراوانی دارد و در بین متکلمان اسلامی نیز اشاعره از معتقدان به آن محسوب می شوند.

قول 1- ج) این قول را به آر. بی. بیریث ویت،(20) فیلسوف تجربه گرا، نسبت داده اند.

قول 2- الف) این قول هر چند در بین متفکران اخیر اسلامی قائلانی دارد اما در بین اندیشمندان غربی طرفداران چندانی ندارد.

قول 2- ب) اصلی ترین طرفداران این قول سورن کرکگور،(21) فیلسوف و الهی دان معروف دانمارکی است.

قول 2- ج) این قول را نیز از آن کسانی چون برتراند راسل(22) جیمز ریچلز(23) و ناولی اسمیت(24) دانسته اند.

برای اینکه نظر کانت درباره ی ارتباط دین و اخلاق روشن شود؛ ابتدا لازم است که توضیحی اجمالی از هر یک از شقوق مورد نظر عرضه شود تا در نهایت ببینیم که دیدگاه وی با کدام یک از شقوق مذکور مطابقت دارد.

 

1. اخلاق جزئی از دین

رایج‌ترین شق در باب ارتباط دین و اخلاق این است که اخلاق جزء انفکاک ناپذیر دین است. اکثر پیروان ادیان جهان و خیل عظیمی از متکلمان به این نظر قائلند. در میان تمامی ادیان، دین اسلام و بودیسم، بیشترین تأکید را بر این نظریه دارند و در این میان به زعم مستشرقان، نظر اسلام این است که دین یک کل است و اخلاق جزئی از آن.(25)

جفری پرنیدر متخصص مطالعات تطبیقی ادیان، در کتاب خود می نویسد: «اسلام، اخلاق را جزوی از دین می داند.»(26)

درباره ی مسیحیت و یهودیت نیز گفته می شود که رأس این دو این است که اخلاق جزوی از دین است؛ چرا که دو بخش اخلاقی از آنها؛ یکی ده فرمان و دیگری قاعده ی زرین،(27) دو بخش بسیار مهمی هستند که متدینین به این دو دین آنها را می پذیرند.

لئون تولستوی در کتاب «دین و اخلاق» می نویسد:

«کوشش برای پایه ریزی اخلاق جدا از دین شبیه است به کوشش کودکانی که می خواند گلی را که از آن لذت می برند، از ریشه جدایش کنند و در زمین بکارند. بدون دین، اخلاق واقعی و صمیمی وجود نمی تواند داشت، درست مانند آنکه بدون ریشه گلی واقعی در میان نیست.»(28)

در وابستگی اخلاق به دین پرسش اساسی این است که آیا معیارهای اخلاقی برای اعتبارشان نیازی به خدا دارند یا آنکه استقلالی در مفاهیم اخلاقی وجود دارد؛ پس، در این صورت اگر چنین باشد حتی «خدا» نیز موضوع اخلاق خواهد بود.

این سخن یا این پرسش نخستین بار در گفتگوی افلاطون در«اوثیفرو» برمی خیزد که در آن سقراط می پرسد:

«آیا خدایان تقدس را دوست دارند، چون مقدس است؟

یا مقدس است چون خدایان دوستش دارند؟»(19)

با توجه به نظریه ای به نام «امر الهی»،(30) اصول اخلاقی به روشنی اوامر خداوند هستند و اعتبارشان را از خدا می گیرند و آنگاه چنین معنا می دهند: «متعلق امر خدا».

 

2. اخلاق و دین هویت واحد

دیدگاه دوم این است که دین و اخلاق یک چیزند؛ یعنی آن دو هویت واحدی دارند؛ به این معنا که دین عین اخلاق است و اخلاق عین دین و هر متدینی، اخلاقی و هر اخلاقی‌اي متدين است. در واقع، اين دو مفهومي‌اند كه كاملاً صادق‌اند و هرگونه تمييزي ميان زندگی اخلاقی و زندگی دینی خطاست.

این تلقی، رایج ترین تلقی میان متکلمان جدید مسیحی است. در میان مسیحیان، نظام های الهیاتی متفاوتی وجود دارند؛ از جمله آنها الهیات محافظه کار و الهیات رادیکال است. بیشتر قائلان به الهیات محافظه کار کاتولیک ها هستند که دو نفر از طرفداران مطرح آنها ژاک مارتین(31) و جان مک مورای(32) است که تلقی شان از ارتباط دین و اخلاق همین دیدگاه «تساوی هویت دین و اخلاق» می باشد.(33) الهیات رادیکال نیز طرفدار این گونه تلقی از دین و اخلاق می باشد.

از میان متفکران قائل به الهیات رادیکال که طرفدار چنین دیدگاهی هستند، می توان از رودلف بولتمان(34) آلمانی و دیتریش بونهافر آلمانی(35) و جان رابینسون آلمانی(36) و نیز ویلیام همیلتون،(37) هاروی کاکس آمریکایی،(38) توماس آلتیزر(39) و وان بورن(40) نام برد. همه این افراد تلقی شان از ارتباط دین و اخلاق این است که دین مساوی با اخلاق است.

 

3. سازگاری کلی دین و اخلاق

تلقی سوم از ارتباط دین و اخلاق این است که هر چند این دو، نظامی کاملاً جدای از هم دارند، لیکن هر دو باهم سازگارند و در میان قائلان به این نظریه نیز چند طرز تلقی مختلف وجود دارد که هر کدام به این نظریه منتهی می شوند.

 

تلقی اول (تلقی انسان شناسان)(41)

انسان شناسان در تحقیقاتشان به اقوامی برخورد کرده اند که نه دین شان با خلقیاتشان ارتباط دارد و نه اخلاق آنها از دین نشأت گرفته و اخلاق این اقوام از دو چیز ناشی شده است: یکی «سنت» و دیگری «افکار عمومی». بنابراین دین این اقوام، در واقع، همان آداب و مناسکشان است و این دسته از انسان شناسان به انسان شناسان ابتدائی(42) مشهورند و از جمله اینها می توان ادوارد تیلور(43)، ادوارد نوربک(44)، ناول اسمیت(45) و همچنین ایوانز پریچارد(46) را نام برد.

 

تلقی دوم

برخی دیگر معتقدند که باید دین را در میان متدینان جست و جو کرد و اعتقاد غالب متدینان این است که دین و اخلاق باید از هم جدا باشند.

 

تلقی سوم

گروهی دیگر نیز می گویند چون در مفاهیم اخلاقی، انعطاف پذیری لازم است و این به دلیل ارتباطی است که این مفاهیم با انسان دارد و از سوی دیگر اگر دین با اخلاق ارتباط داشته باشد، انعطاف پذیری اخلاق از بین می رود. از باب مثال، دین می گوید: «دست دزد را باید قطع کرد» حال اگر شخصی برای نان شب خود دزدی کند و یا شخصی سبب بیماری روانی دست به دزدی بزند، دین در مواجهه با اینگونه موارد نیز تفاوتی قائل نمی شود و آنچه می گوید این است: «دست دزد را باید برید.» اما اخلاق چون با انسان سروکار دارد، انعطاف پذیر است، ولی اگر سروکارش با دین بیفتد، انعطاف پذری اش را از دست می دهد.(47)

 

4. سازگاری جزئی دین و اخلاق

در جهان مسیحیت گرایش هایی وجود دارند که می گویند: اخلاق را باید از دین بیرون برد. بعضی از شاخه های پروتستانیزم معتقدند که اخلاق را جزو دین دانستن، متدینان را دچار این توهم می کند که اگر به فعالیتهای دنیوی اهمیت دهند و به مسائل سیاسی اجتماعی به طور جدی اشتغال ورزند و دغدغه ی کار خوب کردن داشته باشند و برای عدالت طلبی ارزش قائل شوند، به سعادت رسیده اند. آنان می گویند که اگر اخلاق جزو دین باشد، متدینان به این توهم دچار می شوند که اگر این امور تحقق یابند، فرد مسیحی به سعادت و کمال نهایی رسیده است. به دیگر سخن، این تلقی موجب می شود که مردم سعادت را در گرو اعمال خود ببینند، نه در گرو لطف الهی، در صورتیکه سعادت به برکت لطف الهی به دست می آید. نباید گمان کرد که اگر جامعه ای خوب و بر پایه ی عدالت درست کنیم که همه چیزش، از اقتصاد، مسائل قضایی و جزایی تا تعلیم و تربیت و روابط خانوادگی درست باشد، جامعه ای سعادتمند خواهد بود؛ زیرا سعادت جامعه منوط به این امور نیست، بلکه سعادت در دین، به فیض الهی بستگی دارد و نه به اعمال ما. قائلان به این نظریه اینگونه توجه به مسائل اخلاقی در دین را اشتغال افراطی(48) می گویند.

مهمترین فرد در میان این دسته کرکگور(49) فیلسوف و مؤسس اگزیستانسیالیسم است. او این مطلب را با تعبیر لطیفی بیان می کند و می گوید که نباید گمان کرد که تدین متدین به اخلاقی بودنش است، بلکه اتفاقاً «تدین» گذر از اخلاق است. منتها گذر از اخلاق دو معنا دارد: یک وقت شخص به اخلاق بی توجه است، چون به آستانه اخلاقی بودن نرسیده است و یک وقت به اخلاق بی توجه است، چون از آستانه ی اخلاقی بودن گذشته است. مراد وی از اینکه می گوید: «دین، گذر از اخلاق است»، معنای دوم می باشد.(50) کرکگور معتقد است که تا انسان اخلاقی است، به مقام منیع دیانت نخواهد رسید و از این رو، باید از این مرحله گذر کند؛ او می گوید که هر انسانی در زندگی خود، سه مرحله را باید پشت سر بگذارد:

1. مرحله علم الجمالی و زیباشناختی

2. مرحله اخلاقی

3. مرحله دینی

بنابراین، مرحله«اخلاقی» مقدمه ای است بر دیانت. او می گفت که اشتباه است که به متدینان بگوییم: «اخلاقی باشید!»، بلکه باید به مردم گفت: «اخلاقی باشید و بعد که اخلاقی شدید، بیایید متدین شوید!» بنابر این، از نظر او، متدین بودن در اخلاقی بودن نیست.(51)

 

5. ناسازگاری کلی دین و اخلاق

در میان کسانی که به این نظر قائلند، کسانی هستند که می گویند: کسی که واقعاً متدین است، آنقدر دغدغه ی ارتباط خود با خدا را دارد که دیگر نمی تواند به غیر این امر بپردازد. حال، این ارتباط هرگونه که فرض شود، در بعضی از ادیان، غایت محتوای ارتباط با خدا، «اتحاد با خدا» است و در بعضی دیگر این غایت محتوا با مفهوم «نجات ابدی» و در برخی، با مفهوم «فنا» مرتبط می شود. در هر صورت، این علایق در شخص متدین آنقدر شدیدند که دیگر پروای غیر این را نمی توانند داشته باشد.

بنابراین، از دیدگاه این دسته، اگر کسی دیده شود که به امور اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و حتی اخلاقی می پردازد، باید دانست که در تدین او نقص وجود دارد؛ چرا که متدین آنقدر به ارتباط با خدا دل مشغول است که دیگر نمی تواند به امور بیرونی بپردازد.(52)

در میان قائلان به تعارض دین و اخلاق، ناول اسمیت معتقد است که ادیان و مذاهب، اخلاقی واقعی ندارند و به جای آن، «مصلحت اندیشی» دارند. او می گوید که در دین، اخلاق یک معامله است، چرا که شخص امور اخلاقی را انجام می دهد تا به بهشت برود؛ زیرا می گوید: «راست بگو تا به بهشت بروی!» این یک معامله است، نه اخلاق؛ چون اخلاق زمانی اخلاق است که به دلیل صرفه و سودی انجام نگیرد.

 

6. دین جزئی از اخلاق

از میان اقسام ششگانه ی فوق نظر کانت بر این است که دین جزئی از اخلاق است. برای روشن شدن این ادعا به دیگاه وی در این مورد می پردازیم.

مسأله اصلی کانت، مسأله ی مابعدالطبیعه است. او از مقایسه ی وضع علم با مابعدالطبیعه و از مشاهده ی سرگردانی و افلاس مابعدالطبیعه در مقابل رواج و رونق بازار علم، سخت نگران است. نگرانی او از آن جهت است که می بیند که اغراض اصلی و غایات قصوای مابعدالطبیعه، یعنی وجود خدا و اختیار و خلود نفس در معرکه معرفت بشری به شکست دچار شده و رو به انزوا می رود و «اخلاق» دچار تزلزل گشته است، این است که به صورتی جدی مابعدالطبیعه را به نحوی که تا روزگار او معمول و مرسوم بوده، به سؤال می کشد و مورد تردید قرار می دهد و می کوشد تا آن عیب اصلی و بنیادی مابعدالطبیعه را که موجب شده مابعدالطبیعه دچار ورشکستگی شود، پیدا کند.(53) وی برای انجام کاری فلسفه ی خود را در دو بخش نظری و عملی عرضه می کند. وی در بخش نظری به تحلیل معرفت و شناسایی می پردازد و حدود و ثغور شناسایی را مشخص می سازد و معتقد می شود که مفاهیمی چون خدا، نفس، اختیار و خلود از طریق استدلال های نظری قابل دسترسی نیستند و این مفاهیم تنها از طریق عقل عملی و از طریق مفاهیم اخلاقی قابل دسترسی اند.(54) در واقع، کانت بر خلاف پیشینیان که اخلاق را وابسته و مدیون مابعدالطبیعه می دانستند، ادعا می کرد که این مابعدالطبیعه است که بر مبنای اخلاق پی ریزی و ساخته شده است و مابعدالطبیعه بدون اخلاق معنایی ندارد. کانت ایمان به هستی خدا را یک اصل موضوع در عقل عملی دانسته و درباره ی آن می گوید:

«در تحلیل پیشین، قانون اخلاقی... ما را به نخستین و مهمترین عنصر برترین نیک یعنی اخلاق... و به اصل نهاده ی ناميرندگی روان راهنمایی کرد. باز هم همان قانون باید ما را به تصدیق امکان عنصر دوم برترین نیک یعنی سعادت (یک باشنده خردمند در جهان که همه چیز مطابق خواست و اراده او باشد) متناسب با اخلاق راهنمایی کند.»(55) در یک کلام می توان گفت که کانت می خواسته است که هم مسأله شناسایی و علم و هم مسأله اخلاق و اثبات وجود خدا و اختیار و خلود نفس را یکجا و در یک نظام فلسفی، که همان فلسفه نقادی است، حل کند.(56) اما اخلاق از نظر کانت مبتنی بر تکلیف است و عمل بر اساس تکلیف، معیار اخلاقی است و اخلاق به عنوان یک نظام تکلیف یا وظیفه، مستلزم اختیار و آزادی انسان است و این استقلال چنانچه بر چیز دیگری چون دین تکیه کند، مخدوش خواهد شد. و یگانه شرط استقلال انسان این است که اصول اخلاقی او فقط از ذات خود او برخاسته باشند. بنابراین، به نظر کانت، اخلاق تعیین کننده شأن دین است و باید دین تابع اخلاق باشد، نه برعکس. اما تبدیل شأن الهی دین به شأن انسانی دقیقاً به چه معناست؟ آیا به معنای تنزل الوهیت به مرتبه انسانی است يا ارتقای انسان به مقام الوهیت؟ کانت می گوید: «معنای انسانیت از موجودیت الهی نشأت گرفته است و انسان مخلوق خدا نیست، بلکه مولود خداست.»(57) کانت درباره ی طرح معنای (ایده ی) الوهیت توسط انسان می گوید: «این معنا (ایده) برآمده از اخلاق است، نه پایه و اساس آن».(58) البته، برخی از فیلسوفانِ پس از کانت در غرب با افراط در اندیشه ی «استقلال اخلاقی» انسان، آن را تا مرز الحاد پیش بردند، چنانکه آرای فویر باخ (1872-1804)، مارکس (1883-1818) و فروید (1939-1859) دایر بر اینکه اعتقادات دینی فرافکنی خودباختگی ذهنی انسان است، از تفسیرهای کانتی دین است و یکی از نویسندگان متأخر به نام جیمز ریچلز(59) در اثبات اینکه حفظ استقلال انسان مستلزم نفی وجود خداست، چنین استدلال کرده است:

1. اگر خدا وجود داشته باشد، باید شایسته ی پرستش باشد.

2. هیچ موجودی شایسته ی پرستش نیست؛ زیرا پرستش مستلزم نفی استقلال موجود پرستنده (انسان) است.

3. پس موجودی به نام خدا وجود ندارد.»(60) با وجود این، کانت استقلال در عمل به اخلاق را یگانه مشخصه کردار اخلاقی می داند و این استقلال به گونه ایست که وابسته و متکی به هیچ نیرویی جز ذات خود انسان نیست، در حالی که اگر دین را پایه و اساس اعمال اخلاقی بدانیم، این استقلال و اختیار و به عبارتی آزادی انسان مخدوش می شود.دین حقیقی از نظر کانت این است که:«در تمام تکالیف خود، خدا را به عنوان واضع کل قانون که باید مورد حرمت واقع شود، بدانیم، اما به خدا حرمت گذاشتن چه معنی دارد؟ معنی آن این است که قانون اخلاقی را اطاعت کنیم و برای ادای تکلیف عمل کنیم.»(61)این گفته که در کتاب «دین در محدوده ی عقل تنها» بیان شده، حاکی از این است که «کانت دین را بر حسب اخلاق و عقل تعبیر می کند(62) و از نظر او: «دین به معنی جستجوی تکالیف به عنوان اوامر الهی است.»(63)بنابراین، از نظر کانت، عقل انسانی با استقلالی که در عمل اخلاقی دارد، مرجع تعیین ارزشها و باورهای دینی است. عقل فردی هر انسانی «عضو قانون گذار قلمرو غایات است».(64)از اینجا مرجعیت و حجیت هر نوع دین تجربی مبتنی بر وحی (ادیان تاریخی) زایل می شود؛ زیرا اتکای اخلاق بر ادیان تاریخی موجب نسبیت اخلاق و سلب حاکمیت عقل و اطلاق اصول کلی آن می گردد. اخلاق متکی بر دین، موجب شقاق و عدم تجانس در ارزش های اخلاقی می گردد و وحدت و همدلی نوع انسان را به خطر می اندازد. از نظر کانت، دین قابل دفاع اصولاً چیزی جز شأن عقلانی اخلاق نمی تواند باشد.(65) حتی وجود خداوند به عنوان یکی از مفروضات عقل عملی صرفاً از لوازم تمامیت نظام اخلاقی است. روح تفکر کانتی این است که تکیه اخلاق بر دیانت مغایر استقلال اخلاقی انسان است.(66)بنابراین، به اعتقاد کانت، انسانها نه در شناخت وظایف اخلاقی به دین و خدا محتاجند و نه برای یافتن انگیزه برای عمل به وظیفه ی خود به دین نیازی دارند، بلکه اخلاق به برکت عقل محض عملی، خود بسنده و بی نیاز است.(67)از نظر کانت، اخلاق مستلزم دین نیست و انسان برای شناختن تکلیف خود، محتاج مفهوم خدا نیست. محرک نهایی عمل اخلاقی، تکلیف فی حد ذاته است، نه اطاعت از احکام الهی؛ در عین حال، اخلاق مؤدّی به دین می شود. وی بعد از اثبات اخلاق توسط عقل عملی، به ناچار اختیار انسان و جاودانگی نفس و وجود خداوند را به عنوان اصول موضوعه ی عقل عملی می پذیرد.(68)به عبارت دیگر، کانت معتقد است که منشأ اخلاق، عقل عملی است؛ بدین معناست که مقتضای این حکم عقل، اعتقاد به وجود خدا و خلود نفس است. یعنی، عقل که حکم می کند، حکمش مبنایی دارد. یک اصل موضوعی دارد، ولو اینکه عقل نظری نتواند آن را اثبات کند. ولی لازمه‌ی این حکم عملی چنین چیزی است. از این جهت، کانت اعتقاد به خدا و خلود نفس و جزای اخروی را از لوازم حکم عقل عملی در اخلاق می داند.بنابراین، با توجه به تمامی توضیحات بالا کانت نیز- همچون توماس کارلایل،(69) نویسنده و دانشمند معروف بریتانیایی، که اعتقاد دارد:«اخلاق فقط با امداد دین باقی می ماند؛ چرا که برای اخلاقی شدن، نیاز به «عاطفه» است و تنها دین است که به انسان عاطفه می دهد.»(70) - جزو آن دسته از متفکرانی است که معتقدند که دین جزئی از اخلاق است. اما جزئیت در اینجا به چه معناست؟«جزء» بر دو معنا اطلاق می شود: گاهی «جزء» گفته می شود و مراد این است که چیزی از اجزای تشکیل دهنده ی امر مرکبی محسوب می شود؛ مانند آجری که از اجزای تشکیل دهنده ی یک اتاق به حساب می آید، و گاهی نیز«جزء» گفته می شود و مراد این است که چیزی مقدمه ی لازم و ضروری امری است. اگر امری مقدمه ی لازم و ضروری امر دیگر باشد، یا به عبارت دیگر، شرط لازم برای چیز دیگر باشد، معنایش این است که محال است امر دوم تحقق یابد مگر اینکه امر اول تحقق یافته باشد. مثلاً اگر گفته شود که اکسیژن شرط لازم ادامه ی حیات انسان است، این گفته بدین معناست که محال است ادامه ی حیات انسان تحقق یابد بی آنکه اکسیژن تحقق یافته باشد. بنابراین، در این نظریه که دین را جزئی از اخلاق می دانند، مراد از «جزئیت» معنای دوم است؛ به این معنا که دین وسیله ای ضروری برای اخلاق محسوب می شود.(71)کانت مهمترین فیلسوف از میان فیلسوفان طراز اول غرب است که دین را جزئی از اخلاق می داند و گفته‌ي او که: «مجموعه ی آن چیزی که «آداب و رسوم دینی» خوانده می شود، در جهت هدایت اراده ی ما به سوی استکمال اخلاقی است. و اگر اراده ی ما به حال خود گذاشته شود، چندان به استکمال اخلاقی راغب نیست. و این آداب و رسوم دینی است که اراده ی ما را به سوی استکمال اخلاقی هدایت می کند.»(72)

 

پی نوشت ها

1- عقل و اعتقاد دینی، مایکل پترسون و دیگران، ترجمه ی احمد نراقی/ براهیم سلطانی، تهران، انتشارات طرح نو، ص 444.

2- Teleologism.

3- Deohtologism.

4- Virtue-based ethics.

5- Right-based ethics.

6- Immanuel Kant.

7- یوسف کرم، فلسفه ی کانت، ترجمه ی محمد محمد رضایی، پیشگفتار، ص1.

8- Rationalism.

9- Empiricism.

10- Francis Bacon.

11- Critique of pure Reason (1781).

12- Critique of practical Reason (1788).

13- ن. ک. به؛ کانت، تمهیدات، ترجمه ی غلامعلی حداد عادل، ص7.

14- همان.

15- فلسفه کانت؛ بیداری از خواب دگماتیسم، میرعبدالحسین نقیب زاده، ص334.

16- Willam warren Barteley.

17- در فرض های اول تا سوم، اخلاق دین با هم سازگارند و تعارضی با هم ندارند.

18- ان. ک. به: ویلیام بارتلی، اخلاق و دین، ترجمه ی زهرا خزایی، پایان نامه ی تربیت مدرس، ص3.

19- Theodor parker.

20- R. B. Braithwaite.

21- Soren kierkegaar.

22- Bertrand Russell.

23- James Racheles.

24- Nowell smith.

25- ماریه سید قریشی، دین و اخلاق، انجمن معارف اسلامی ایران، 1381، ص20.

26- Parrinder, Geof Frey. Comparative religion , P. 24.

27- یکی از آیات انجیل است که می گوید: «با برادر خود چنان رفتار کن که خوش داری برادرت با تو رفتار کند.»

28- لویی پویمان، درآمدی بر فلسفه ی اخلاق، ترجمه ی شهرام ارشد نژاد، انتشارات گیل، 1378، ص 259.

29- همان.

30- Divine command theory.

31- Jacques Maritain.

32- John Macmurray.

33- ماریه سید قریشی، دین و اخلاق، ص95.

34- Rudolf Bult mann.

35- Bonhoeffer, Dietrich.

36- Robinson, john.

37- Hamilton, William.

38- Cox, Harrvy.

39- Thomas, Altizer.

40- Van Buren.

41- Anthropologists.

42- Early Anthropologists.

43- Edward Taylor.

44- Edward Norbeck.

45- Nowell smith.

46- Evans Pritchard.

47- Yinger. J. Milton, The scientific study of Religion, P/ 78.

48- over inrolement.

49- Kierkegaar.

50- ماریه، سید قریشی، دین و اخلاق، ص132.

51- همان.

52- Yinger. J. Milton. The seientific study of religion, chaprer 3.

53- غلامعلی حداد عادل، مقدمه ی ترجمه ی کتاب تمهیدات، مرکز نشر دانشگاهی. صص94-83.

54- یوسف کرم؛ فلسفه کانت، ترجمه محمد محمدرضایی، مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی، ص 102.

55- میرعبدالحسین نقیب زاده؛ فلسفه ی کانت: بیداری از خواب دگماتیسم، ص 333.

56- غلامعلی حداد عادل، مقدمه ترجمه کتاب تمهیدات، صص94-83.

57- دین در محدوده عقل تنها، مقدمه مترجم، ص60.

58- همان، ص 45.

59- James Rachels.

60- دین در محدوده عقل تنها، ص21.

61- همان، ص 103.

62- تاریخ فلسفه کاپلستون، ج 6، ص 250.

63- همان.

64- دین در محدوده عقل تنها، ص 20.

65- همان.

66- همان.

67- عبدالحسین خسروپناه، کلام جدید، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه، ص 453.

68- فردریک کاپلستون، تاریخ فلسفه، ج 6، ترجمه اسماعیل سعادت و منوچهر بزرگمهر، ص 348.

69- T. carlyl.

70- ماریه سید قریشی، دین و اخلاق، ص 106.

71- همان، 102و 101.

 

    43 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   اخلاق (181)
●   دین و مذهب (247)

افراد مرتبط
●  كانت   امانوئل(67)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:30/01/1385

تاريخ شمسی نشر:30/01/1385
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب