فكر اسلامي «از جهات مختلف»، براي افراد مختلف، نكته و مبحث و جنبه خاصي را دارد و كلمه «جهان معاصر» اين را به وضع ما ربط ميدهد؛: از سقراط حكيم آموختهايم كه هر وقت چيزي به ما وصل ميشود نقد وضعيت، بهترين مدخل است؛ يعني ما از وضعيت خودمان شروع كنيم و آنجا را نقد كنيم و به تدريج آن جنبهاي كه با وضعيت ما تناسب دارد را پيدا كنيم؛ خوب ما بايد از وضعيت خودمان شروع كنيم. براي اين كار بايد حدود وضعيت خودمان را مشخص كنيم؛ يعني ما بايد بعضي علائم يا علمهايي را داشته باشيم كه حدود وضعيتمان را مشخص كنند؛ به نظرمان سه علم مهم است كه وضعيت امروز ما را تحديد ميكند يعني حدودش را مشخص ميكند:
1ـ مسأله جهانگشايي غربي: كه امروز اين مسأله ابعاد كاملاً وسيع و عينيتري پيدا كرده و اين خودش يك نقطهاي است در فهم وضعيت امروز ما.
2ـ مسأله عقبماندگي ما: عقبماندگي مزمني داريم كه اين را هم نميتوانيم ناديده بگيريم و در فهم وضعيت مؤثر است.
3ـ مسأله انقلاب اسلامي.
مسأله «جهانگشايي غربي» گاهي در ادبيات رايج در كشور خودمان، حتي در بين كساني كه اهل فضل هستند، روشنفكر و اهل قلم هستند، ميبينيم كه اين مسأله را با پيشرفتهاي جهان و تحولات دنيا مخلوط كردهاند. «جهانگشايي غربي»، مسأله انفجار اطلاعات، تكنولوژي، موجهاي جديد دموكراسي، حقوق بشر و امثال اينها نيست. بلكه فراتر از اينهاست و مسأله جهانگشايي يك پديده است يعني معناي دقيق اين كلمه مراد است؛ همان طور كه ناپلئون ميخواست دنيا را بگيرد امروز هم مجموعهاي از كشورها در صددند كه سيطره بر كل زمين داشته باشند به معناي اينكه افراد بشر را تحت سيطره سياسي واحد دربياورند و اين پديده را هم با امكانات اقتصادي و از همه مهمتر با امكانات تبليغاتي و فرهنگي خودشان دارند دنبال ميكنند.
مسأله جهانگشايي غربي يك پروژهاي است كه سر و ته، باني، امكانات و تكنيك خاص خود را دارد و البته هزينههاي خودش را هم دارد. ما با پديدهاي به اسم جهانگشايي مواجه هستيم كه تعداد معدودي از كشورها كه اسمشان «غرب صنعتي» است، آهنگ فتح عالم كردهاند؛ چون احساس ميكنند كه يك مقطع تاريخي است و حالا بايد كل عالم در زير سيطره اين كلوپ اداره شود و براي آن توجيهات نظري مختلفي دارند و حتي معتقدند كه به نفع بشريت است؛ چون ديگر جنگ نخواهد بود، معتقدند به نفع كشورهاي عقبافتاده است چون آنها را به پيشرفت ميرساند. البته ممكن است در رياست اين به اصطلاح «قيوميت جهاني» دعوا باشد.
نكتهاي ديگر كه نبايد اشتباه كنيم اختلاف بين آمريكا و اروپاي غربي است؛ اين اختلاف در اصل جهانگشايي نيست در نحوه تقسيم غنايم است و الا دول اروپايي در شوق و اشتياقشان براي جهانگشايي هيچ كمتر از آمريكا نيستند و صهيونيسم جهاني امروز به عنوان يك مافياست كه شبكههايي از قدرت را در آمريكا و اروپا به هم وصل ميكند. بنابراين بحث از توطئه و پشتپرده و اينها نيست، يك واقعيتي است كه در دنيا وجود دارد و همه دنيا با آن مواجه هستند.
البته جهانگشايي غرب يك ويژگي هم دارد اين كه با جهانگشايي ناپلئون و چنگيز اينها تفاوت دارد. اين جهانگشايي داراي يك مبناي فكري و به اصطلاح «جان ديويي»، فيلسوف معروف ليبراليسم، داراي يك «دين مدني خودساخته» است؛ در بعضي از نوشتههاي اين افراد، يعني سردمداران اين حركت آمده است كه ما اين را اصلاً از اسلام ياد گرفتهايم.
آنها ميگويند اسلام وقتي پيشرفت كرد علت اينكه سيطرهاش در خيلي از جاها باقي ماند اين بود كه فقط آنجا را فتح نميكرد بلكه دلها را فتح ميكرد؛ بنابراين اگر ما بخواهيم جهانگشايي كنيم بايد به مسأله فتح دلها و فكرها خيلي اهميت بدهيم بايد يك دين عرضه كنيم. جهانگشايي امروز غرب صرف اين نيست كه ارتش اينها ميآيد جايي را ميگيرد يا محاصرات اقتصادي اينها، ملتها را به زانو درميآورد، مسأله فراتر از اينهاست.
تأكيد اينها بر فتح دلها و فكرها يك وجه جديد از اين جهانگشايي است حتي در مورد ابعاد اين قضيه ما جهات نظامي را عليالاصول قسمت پرسر و صداي اين جهانگشايي ميبينيم يعني اگر ارتش عراق يا بخشي از اين ارتش آمريكا يا بخشي از آنها و اروپاييها به كشوري حمله كننند، سر و صداي آن خيلي ميپيچد در حالي كه تهاجمات عظيم اينها براي تأثيرگذاري در افكار مردم يك منطقه شايد سالها ادامه داشته باشد و اصلاً در جايي منعكس نشود و خود اين مسألهاي است كه آيا فقط اخباري كه در رسانهها سر و صدا دارد را بايد دنبال كنيم يا پديده را؛ اصحاب فكر و تأمل، چيزهايي را كه بيسر و صدا است و بسيار خطرناكتر است را بايد پردهبرداري كنند و براي مردم روشن كنند.
يكي از مسائلي كه امروزه ما تحت عنوان اطلاعات، يعني اغواي اطلاعات با آن روبهرو هستيم همين است؛ معروف است كه دنيا، دنياي اطلاعات و انفجار اطلاعات شده، اما واقعيت اين نيست، دنيا، دنياي «امواج اطلاعنما» شده يعني راجع به مسائل مقدار زيادي مطلب هست، اين مطالب چهره اطلاعات دارند ولي محتواي آن اطلاعات نيست بلكه ضداطلاعات است.
بشر امروز اگر بخواهد يك واقعهاي را بفهمد بايد پردههاي بسيار ضخيم و تودرتو از اطلاعنماها را پاره كند تا بتواند آن پديده را بفهمد.
در عراق چه ميگذرد؟ چگونه بايد فهميد؟ آنقدر بهمني از اطلاعنماها وجود دارد كه مردم فكر ميكنند تا رفتند پاي كامپيوتر نشستند و به اينترنت وصل شدند و خبرگزاريها خبر دادند اطلاعات كسب كردهاند؛ اين كه نشد اطلاعات، چون اينها پر از اطلاعنماست.
اگر امروز ما بخواهيم يك واقعيتي را در دنيا بفهميم خيلي راحت ميگوييم برويم سراغ اينترنت. با پول خودمان روزنامه درست ميكنيم و همان مطالب اينترنت را چاپ ميكنيم و به خورد خودمان ميدهيم.
اتفاقاً روشنفكر امروز كارش خيلي بالاتر از اين است كه پاي كامپيوتر بنشيند و اينترنت را ببيند. امروز دنياي اغواي اطلاعات است. بشر امروز محروم از اطلاعات است تا بدانجا كه وقتي جنگ اول آمريكا و عراق اتفاق افتاد يك فيلسوف معروف فرانسوي كتابي نوشت به عنوان «جنگي كه هرگز اتفاق نيفتاد» و رسماً ادعا كرد كه اصلاً جنگي اتفاق نيفتاده. به او گفتند تو ديوانه شدهاي! گفت: نه، من اصلاً در خانه خودم فكر كردم چرا ما بايد فرض كنيم كه جنگي اتفاق افتاده؟ و بعد آمدم فرض كردم كه جنگي اتفاق نيفتاده، ديدم اتفاقاً دلايلي كه بايد من قبول كنم جنگ اتفاق افتاده، آنقدر سخت و پيچيده است كه واقعاً خيلي زحمت دارد تا ما بدانيم جنگ اتفاق افتاده يا نه.
اين هشدار بزرگي است براي بشر امروز كه فكر ميكند در جامعه اطلاعاتي زندگي ميكند، اين جامعه محرومترين جوامع در تاريخ بشريت از اطلاعات است پر از اطلاعنماست و اين يك پديده مهمي است.
مسأله عقبافتادگي كه ضلع ديگري از اين وضعيت است آن هم مهم است چرا كه ما از كاروان تمدن و پيشرفت ـ نه به معناي آن چيزي كه امروز به تمدن معروف است ـ به معناي دقيق كلمه عقب هستيم. من متأسف هستم كه ميبينم در همين ايام اخير يكي از دوستان ما در دانشگاهها سخنراني كرد و گفت: عليالاصول اين ميراث شيعه است كه ما را نميگذارد با دموكراسي هماهنگ باشيم و عدم دموكراسي هم يعني عدم پيشرفت. اين شبيه همان نسخهاي است كه آتاتورك در تركيه داد و در تركيه يك قتل عام فرهنگي بزرگي صورت گرفت و سرانجام هم هيچ پيشرفتي پيدا نشد. امروز تركيه به هيچ وجه به مرزهاي تمدن غربي كه به او وعده داده بودند نرسيده است.
بنابراين ما وقتي ميگوييم: عقبافتادگي، بايد اين را بفهميم كه اين عقبافتادگي، به چه معنايي است؟ دليلش چيست؟
ما بايد عقبافتادگي را به عنوان بخشي از واقعيت تشخيص بدهيم و الا نميتوانيم مسائل خودمان، را تشخيص بدهيم و ممكن است بحثمان به فضاهاي ديگري مربوط شود.
و بالاخره ضلع سوم كه انقلاب اسلامي است.
به نظر من بسيار دور از ادب فكري و علمي است كه ما اين چنين پديده عظيمي را ناديده بگيريم.
جوان روشنفكر ما در تاريخ با چراغ ميگردد، تا يك پديدهاي را پيدا كند و آن را آغاز حركت بگذارد؛ حالا مثلاً تحركات مرحوم مصدق كه يك پروژهاي بود كه نه سر داشت و نه ته؛ كل قضيه اين جور بود نه اينكه ما بخواهيم زحمات نهضت ملي شدن نفت و سهم مرحوم مصدق را در اين قضيه ناديده بگيريم.
ولي در كل يك پديدهاي تقريباً بيسروته بود حال آنكه اين به عنوان نقطه آغاز معرفي ميشود، اما انقلاب اسلامي كه دوست و دشمن او را يك پديده عظيم و مؤثر، نه تنها در ايران بلكه در كل منطقه و جهان ميبينند ناديده ميگيرند. اين خيلي جالب است؛ يعني بعضي از نويسندگان ما نقاط مرجعشان در وضعيت فعلي حتي حاضرند به مشروطه بروند ولي اين انقلاب را اسم نبرند. خوب اينها يك اغلالي است بر دست و پاي فكري ما گذاشته شده است و ما به عنوان افرادي كه ميخواهيم بفهميم و هيچ تعهدي جز فهميدن نداريم بايد اين غل و زنجير را از دست و پايمان بردايم و وضعيت خودمان را درست بشناسيم.
امروز وضعيت ما با اين سه ضلع، اقلاً روشن ميشود. انقلاب اسلامي از وضعيت ما منفك نيست.
نه ما، ماي ايراني، ماي مسلمان و حتي ماي جهان؛ تأثيرات اين پديده ـ انقلاب اسلامي ـ ابعاد بسيار وسيعي داشته است.
من به آن پديده جهانگشايي برميگردم و بعد چند نتيجه مهم ميگيرم. خوب! مجموعهاي از كشورها و حكومتهاي عالم با همه امكاناتشان كه اين شامل غرب صنعتي است و شامل آمريكاست و شامل شبكه عظيم ضدصهيونيستي دنياست و اينها در صدد فتح عالم هستند و ميخواهند يك حكومت واحدي در دنيا تشكيل بدهند.
اين پروژه بعد از سقوط ماركسيسم، كاملاً علني شد و به مراحل عملي افتاد و امروز در اوج خودش تحرك دارد اولاً ما بايد اين را بفهميم كه اين پديده جهانگشايي خلقالساعه هست يا سابقه دارد؟
حقيقت امر اين است كه اين پروژه در كل قرن بيستم سابقه داشته است. در قرن بيستم كه قرن گذشته ميلادي است سه تجربه بزرگ جهانگشايي وارد صحنه شد و هر سه تا هم غربي بود.
تجربه اول، تجربه فاشيسم است. البته فاشيسم امروز يك كلمه ضدارزشي در غرب است ولي در زمان خودش بخش عظيمي از اروپاي غربي يك حركت عدالتخواه، يك حركت پيشرو و يك حركت بسيار متمدنانه بود. كافي است كه شما سخنرانيهاي هيتلر را يك بار مرور كنيد، ميبينيد كه حرفهاي بسيار باب طبع مردم خودش ميزد و بسيار هم مورد توجه بود.
ويژگي فاشيسم عين همان ويژگي كل جهانگشايي غربي بود. آنها هم دنبال يك دنياي بودند با يك حكومت برتر؛ با مفهومي خاص از برتري، معتقد بودند برتري فقط نميتواند فكري باشد، فرهنگي باشد، معتقد بودند بين جسم و روح تعامل بسيار مستقيمي است. اين جور نيست كه هر آدمي با هر قيافهاي بتواند آدم خوبي بشود. بلكه فيزيك يا فيزيولوژي تأثير مهمي دارد لذا در بين نژادهاي مختلف بشري بعضيها به يك تكامل بهتري رسيدهاند؛ تئوري داروين را هم به كار ميبردند و ميگفتند اين حكومت برتر، بايد توسط بدنهاي كاملتر و فكرهاي كاملتر اداره بشود بنابراين معتقد بودند سياهها عقب هستند؛ نژاد آريايي بهتر است و بعضي نژادها وسط هستند؛ دنيا را بر اساس اين كار تقسيم ميكردند. ميگفتند نژاد آريايي خالص كاملترين است آنها بايد آقاي عالم باشند و پستهاي اصلي را داشته باشند. سياهها هم بايد جارو كنند، زمينها را تميز كنند، تي بكشند. اين وسطها هم بقيه به تناسب، يعني فيزيك و فكر، كارهاي ديگري انجام ميدهند و فلاسفه بزرگي پاي اين را امضا كرده بودند.
جهانگشايي دوم در تجربه ماركسيسم بود. ماركسيسم هم با اين ايده كه بايد يك حكومت واحد در دنيا باشد و اين حكومت بايد به شكل خاصي رشد پيدا كند شكل گرفت و البته توفيقاتي هم داشت، توفيقاتش هم اين بود كه حدود هفتاد سال بر عمده اروپا و بخش عظيمي از دنيا مسلط شد. قويترين ماشينآلات جنگي ايجاد كرد و صنعت را ايجاد كرد.
پديده جهانگشايي سوم صهيونيزم است. پديده صهونيزم امروز به شكل بسيار روشن خودش درآمده است.
صهيونيزم عليرغم آن دو تاي ديگر كه داراي اتصال خاكي بودهاند؛ معتقد هستند عليالاصول حكومت چندان لازم نيست جاي خاصي داشته باشد ولي ميتواند شبكه خاصي داشته باشد. هر سه اين حركتها، سه حركت غربي براي جهانگشايي هستند كه همه آنها مبتني بر جهانگشايي غربي با يك فكر است، نه جهانگشايي صرفاً با فتح يك جايي به شكل نظامي.
آن چيزي كه ما امروز در قرن بيستم و اوايل قرن بيست و يكم ميبينيم در واقع اين سه حركت و سه تلاش به هم رسيدهاند و اين عجيب نيست.
ميگويند يك مسيحيت صهيونيستي در آمريكا روي كار آمد. اين پديده اصلاً عجيب نيست كه حتي ماركسيستهاي سابق، الان وارد بحثهاي جديد راجع به جهانگشايي شدهاند و دستشان تو دست آمريكاييها و اروپاي شرقي و جاهاي ديگر است. سوسياليستها در اين قضيه داغتر از بقيه هستند. علتش اين است كه اين سه مشرب به هم رسيد. سه تا مسير براي جهانگشايي بود. سه تا فلسفه بود. اينها به هم رسيدهاند در كجا به هم رسيدهاند؟ در يك ديني كه به اصطلاح جان ديويي يك دين ليبرال غرب است. همه آنها به اين رسيدند كه اين دين طاقت اين را دارد كه پا به جهانگشايي بگذارد. پس جهانگشايي غربي، يك جهانگشايي است، يك پروژه فتح عالم است براساس يك ديانت.
اين كه ميگويم «دين»، در واقع از يك معناي عام دين دارم استفاده ميكنم، چون در اصطلاح بزرگان خود آنها چيزي كمتر از دين نيست. اگرچه به ظاهر اينها ميگويند خلاف دين است. اخيراً به وزير كشور فرانسه اعترض كردند كه شما چرا دختران مسلمان را مجبور ميكنيد كه بيحجاب بيايند؟ گفت به خاطر اينكه حجاب علامت دين است، دين خانمها را تحت فشار و ظلم قرار ميدهد. در حالي كه خود اين فلسفه كه ميگويند سكولار باشيم خود اين هم يك دين است منتهي اين دين است و به اصطلاح جان ديويي دين تمام عياري هم هست؛ منتهي اين ديني است كه اختراعش با خودمان است و اسلام يك ديني است كه اختراعش با ما نبوده. تفاوت آن در اين است.
پس ببينيد اين جهانگشايي امروز غرب يك پديده خلقالساعه نيست، محصول فنومنهايي است كه ما در قرن بيستم ميلادي توسط غرب در دنيا ديديم و هر كدام هم خسارتهاي عظيمي بر بشريت تحيمل كرد.
حالا در شرايطي كه ما هستيم غرب نه تنها آهنگ جهانگشايي دارد بلكه احساس اورژانس هم دارد؛ يعني غرب احساس ميكند اگر امكانات فعلي را نقد نكند آينده چندان به نفعش نيست. غربي هم كه اشاره ميكنم موهوم نيست، يعني كشورهاي اروپاي غربي، متحدين غربيشان، آمريكا و صهيونيزم بينالملل يعني كاملاً مورد اشاره من به طور عيني موجودات و شبكههاي قوي در عالم هستند.
اينها احساس اورژانس ميكنند يعني ميگويند اگر دير بجنبيم ديگر اين كارتها از تيزي ميافتد. در مقابل اين تهاجم نظامي و فشار اقتصادي غرب تقريباً كشورهاي دنيا بيدفاع هستند؛ خود ما هم بيدفاع هستيم؛ به اين معنا كه اگر غرب به جايي حمله كند پيروزيهاي اوليه را دارد و ميتواند آنجا را بگيرد اما اين آخر كار نيست. اين را غربيها هم خوب متوجه شدهاند و لذا معتقدند بايد ما مرحله دوم را علاج كنيم.
علاج مرحله دوم چگونه است؟ خوب اول بايد ببينيم كه در مرحله دوم مشكل چه هست؟ در مرحله دوم مقاومت مردم است كه دردسر ايجاد ميكند، غربيها آمدهاند نقشه دنيا را مقابل خودشان گذاشتهاند؛ توي اين نقشه آمدهاند دنيا را براساس ميزان مقاومت در اين مرحله دوم درجهبندي كردهاند؛ به نظر آنها آمده است كه مقاومترين جاها در دنيا كشورهايي هستند كه با اسلام ربط دارند؛ لذا عجيب نيست كه هانتينگتون در كتاب معروف خودش مينويسد كه ما در مقابل اين فتحالفتوح غربي سه هسته مقاومت در دنيا بيشتر نداريم: يكي جوامعي است كه فرهنگ كنفوسيوسي دارند مثل چين و ژاپن و كره كه عليالاصول با اينها ميشود به تدريج راه آمد و اينها يك تفكر حكومت محوري هستند كه اگر وضع زندگي خوب شود با آنها مشكل نداريم لذا استراتژي غرب با چين اين است كه چين را مهار كند ولي هرچه بيشتر كمك كند تا مردم چين شكمشان سير شود.
دومين نقطه مقاومت را در فرهنگ هندوئيزم ديدند و گفتند اينها عليالاصول براي ما خطر نيستند چون يك فرهنگ منفعل فردي است و ما ميتوانيم با اينها كنار بيايم و اينها ميتوانند ميليونها آدم فقير باشند در كنار تعداد كمي آدم غني و ميپذيرند و ميگويند اين حتماً مشيت الهي بوده و اعتقاد به تحرك وسيع ندارند و لذا اينها را ما نبايد تحريك كنيم بايد احترامشان كنيم و بگذاريم هر كسي در معبد خودش پرستش خوبي داشته باشد. آمدند سراغ اسلام، گفتند دردسر ما اينجاست و لذا هانتينگتون گفت مرزهاي ما در اين جهانگشايي با اسلام است كه خونين ميشود و در اينجاست كه بايد برج و باروي اسلام را زد. اين تئوري برج و بارو هم يك تئوري مهم است كه نقطه آغاز بحثمان است در واقع تحليل آنها اين است كه با اسلام نبايد مثل تركيه دربيفتيم، تجربه تركيه ناموفق بود بعد از اين همه اسلامزدايي خشن و فراگير خلاف بشري و حقوق بشري و هر چه كه اسمش را بگذاريد اسلام امروز محبوبترين تفكر در تركيه است.
تئوري جهانگشايي معاصر مثل قرن بيستم نيست؛ آنها معتقدند كه بايد برج و باروي اسلام را بزنيم و خودش را هدف قرار ندهيم، اسلام بدون برج و بارويي كه حصون اسلام است كدام است؟ چه بسا اموري كه خيلي مهم هم است اما در اين تهاجم فعلي برج و بارو نيست؛ ما بايد آن برج و باروهاي اسلامي كه امروزه ميتواند مقاوم باشد، آن را كشف كنيم و بدانيم اينهاست كه مورد هجوم است. من ميتوانم اينها را از حرفهاي غربيها استنباط كنم و هم ميتوانم براساس تحليل وضعيت به دست بياورم، هر دو هم به ميرسند.
به نظر بنده برج و بارويي كه امروز مورد تهاجم غربي است و براي آنها حساس است برج و بارويي كه امروز ميتواند ما را در مقابل اين تهاجم نگه دارد پنج مطلب است:
مطلب اول: حقمداري
ببينيد صحبت اين است كه تهاجم غربي ميخواهد فكر را مورد هجوم قرار دهد، سرزمين ما را كه ميتواند مورد هجوم قرار دهد هيچ مسألهاي هم نيست. آنها ميخواهند برج و باروي اسلام را بزنند، اولين نقطه كه به نظر غربيها هم بسيار مهم است اعتقاد مسلمانهاست به اينكه اسلام حق است؛ حق بودن و حقمحوري اولين بارو و برجي است كه مورد تهاجم است و لذا ميبينيد كه بحث ميشود راجع به اينكه ما افكارمان همه در معرض خطاست. هرگز ما نميتوانيم چيزي را مبنا قرار دهيم چون فردا معلوم ميشود كه غلط است.
همان كساني كه نسبيگري را در همه شئون ترويج كردند و ميكنند وقتي به ليبراليزم، سكولاريزم غربي و حتي به اعلاميه حقوق بشر كه ميرسند، ميبينند كه آن را وحي منزل ميدانند؛ پس صحبت اين نيست كه اصلاً در افكار انسان و در اعتقادات انسان مبنايي نيست؛ اسلام نبايد حقمحور باشد. يعني مردم، اسلام را نه به عنوان حق بلكه به عنوان يك ميراث تشريفاتي به آن اعتقاد داشته باشند. در بهترين وجه آن قرائتهاي خصوصي از دين است، چون قرائتهاي خصوصي مبنايش اين است كه حق وجود ندارد كه همه روي آن متقارب باشند، حقگرايي موضوعه عليالتباعد، يعني هر كسي به مسير خودش، اگر ما معتقد باشيم حقي است كه همه كارهاي ما موضوعه علي التقارب ميشود نه علي التباعد.
كثرتگرايي در عالم فكر اصلاً افتضاح عظيمي است. آنهايي كه ميگويند دين قرائت حقمدار ندارد يعني دين اصلاً حقيقت خارجي ندارد. خودت آن را ساختهاي و ساخت خودت است؛ بنابراين هرچه خودمان ساختيم همان خوب است. پس اولين جايي كه برج و باروي فكر اسلامي است و در كشورما حدود ده سال است كه زير بمباران است مسأله «حقمحوري» است.
مطلب دوم: سعادتمحوري
دومين برج و بارويي كه مورد تهاجم است مسأله «سعادتمحوري» است. اين اعتقاد كه اسلام متكفل سعادت ماست در اين دنيا و آخرت، راه سعادت از طريق اسلام است اين مورد هجوم است و لذا پلوراليزم دقيقاً اينجا را ميزند. پلوراليزم در اين منطق غربي به ما ميگويد كه سعادت يك نسخه واحد ندارد؛ سعادت يعني آنچه كه خودت دوست داري انجام بدهي منتهي پا تو كفش ديگري نكن. بگذار همه آنچه كه ميخواهند انجام بدهند شايد يكي از اينها موفق باشد. ما اگر براي تفكر اسلامي شأن سعادتمندي نداشته باشيم فكر اسلامي يا تبديل ميشود در يك سطح بحث آكادميك يا تبديل ميشود به يكي از چيزهايي كه بعضي از مردم ميتوانند معتقد باشند؛ اما اگر بنا باشد كه نسخه واحد سعادت اسلام باشد آن وقت نقشه زندگي فردي و جمعي خيلي تفاوت دارد. مثال ميزنم: امر به معروف و نهي از منكر.
امر به معروف و نهي از منكر از مسائل بسيار مذموم در تفكر غربي است؛ اصلاً ميگويند كه اين خلاف عقل است؛ اين نقطه بسيار بزنگاهي است چرا؟ به خاطر اينكه هر كسي بايد به نحوي كه خودش دوست دارد زندگي كند، شما چه حق داريد كه برويد و به آقا بگوييد كه آقا اين كار تو غلط است؛ تو از كجا فهميدي درست است؟ اصلاً حق وجود ندارد، هر چيزي فردي و هر چيزي نسبي است. نسخه سعادت كه واحد نيست، اما همين امر به معروف و نهي از منكر در نظر اسلامي، باعث حيات است و واجب است. دليل آن همين مسأله سعادتمحوري است. چرا ما امر به معروف و نهي از منكر ميكنيم؟ چون نسبت به سعادت خودمان و او نگران هستيم. دوست داريم آن برادر و همسايه ما، او هم سعادتمند شود، خيرخواهي است، بشردوستانه است نه خشن، فضولي نيست، اين همدردي است؛ تمام اينها مبتني بر اين مسأله است كه آيا اسلام، نقشه سعادت است يا اسلام نقشه سعادت نيست.
مطلب سوم: شريعتمحوري
برج و باروي سوم «شريعتمحوري» اسلامي كه حلال و حرام دارد، شما حساسيت غرب مهاجم و كفر غربي را ببينيد، رسماً اعلام كردهاند كه اگر در عراق و افغانستان يك قانون اساسي نوشته بشود كه اجراي احكام شريعت را الزامي ميكند. ما به هيچ وجه در بازسازي عراق و افغانستان كمك نخواهيم كرد.
چرا؟ حالا اجراي احكام بشود چقدر براي غرب مشكل دارد؟! تنها اجراي احكام شرع نيست اصلاً اين تفكر اسلامي كه اسلام حلال و حرامي دارد و اين حلال و حرام تا روز قيامت هم پابرجاست اينجاست كه مشكل دارند. اگر اسلام حلال و حرام داشته باشد ما براي كشف اين حلال و حرام بايد دنبال مباني برويم، آن وقت ما مأنوس ميشويم با قرآن، مأنوس ميشويم با احاديث، مأنوس ميشويم با يك ميراث عظيمي كه آن عروهالوثقايي كه گفتهاند سرنخش اينجاست و الا خلسههاي عرفاني را به جاي حلال و حرام بگذاريم، طبيعي است كه اين اسلام براي غرب چيز خيلي خوبي است. من نميخواهم خداي نكرده مرحوم «مولوي» را تخطئه كنم باعث افتخار ماست؛ اما مولوي را دنيا خيلي دوست دارد؛ ولي دنياي غرب شيخ انصاري را دوست ندارد. اسلامي كه آنها فكر ميكنند بايد اجرا بشود، اسلامي است كه حلال و حرام نداشته باشند البته مرحوم مولوي حلال و حرام داشت و لذا ميبينيد آنهايي كه دين اسلام و احكامش را خشن اعلام كردهاند در همين مملكت اسلامي و گفتند اين مربوط به خشونت اعراب در زمان پيغمبر است و اين احكام با آنها تناسب دارد، از شارحان اشعار مولوي هستند.
اين برج و باروي مهمي است. يعني اسلامي كه حلال و حرام دارد، نه حلال و حرامي كه خودساخته است؛ اين برج و باروي بزرگي است و يك محك بزرگي است كه ما چه جور اسلامي داريم.
مطلب چهارم: جهاد
برج و باروي چهارم جهاد است؛ جهاد، در همه ابعادش. جهاد نوعي عملمحوري است؛ يعني يك مكتبي كه صرفاً تحرك فكري دارد نيست، جهاد يك منطق بسيار مهمي است.
ما حالا ميفهميم اين جهاد چه هست كه دولت بوش بايد به عربستان و امارات و كويت و مصر و … بگويد كه شما بايد از كتابهاي درسيتان آيات قرآني كه مربوط به جهاد است را حذف كنيد. سناتور آمريكايي در كنگره اعلام ميكند: ما چگونه بايد تحمل كنيم كه بعضي كشورها در دنياي اسلام هر روز به بچههايشان جهاد در راه خدا را بهترين كارها معرفي ميكنند، نتيجهاش اين است كه اينها ميزنند سربازان ما را ميكشند و هيچ هم نميترسند. جهاد اصلاً در منطقه ما فراموش شده بود. انقلاب اسلامي چراغ آن را روشن كرد و اين يك برج عظيمي است و همين را هم بايد بزنند يعني نيامده از غرب بگويد جهاد ـ حرف ـ بيخودي است؛ گفته اصلاً در مدارس اسم جهاد را نبريد بگذاريد فراموش بشود. از اين آشكارتر شما نميتوانيد اهميت اين برج و بارو را پيدا كنيد ما امروز بسياري از تعاليم اسلام را زنده ميبينيم. ما نميفهميديم حالا ميفهميم اين اصلاً برج و بارويي است. جهاد كلمهاي است كه به بدن سياستمداران غربي رعشه مياندازد. وقتي صحبت جهاد و شهادت ميشود هيچ يك از امكانات تكنولوژيك اينها كار نميكند و همه خاموش ميشود. با كسي كه آماده جهاد و شهادت است هيچ كار نميتوانند بكنند تا بدانجا كه يك سرباز سر تا پا مسلح آمريكايي با همه ماهوارههاي مانيتوركننده و امكاناتش از بچهاي كه يك تفنگ پلاستيكي دارد ميترسد و رسماً اعلام كردند بچهها تفنگ پلاستيكي حمل نكنند!! چرا؟ چون احساس ميكنند همين بچه ميتواند او را بزند و بكشد. بچههاي مصمم و بيدار شده، همان كاري كه در فلسطين دارد اجرا ميشود. تمام پروندههاي آمريكا و صهيونيزم را مقرون به شكست كرد، چه چيزي آنها را مقرون به شكست كرد؟ ارتشهاي عربي كه همه تو سوراخ خزيدهاند؟! نه، بلكه منطق جهاد. اين برج بسيار عظيم تفكر اسلامي است.
مطلب پنجم: ولايت محوري
باروي پنجم نظم مدني و سياسي خاصي است كه تحت عنوان «ولايت محوري» است.
مفهوم «ولايت» مقارن با انقلاب اسلامي در كشور رشد كرد، اگرچه در آثار فقهاي ما بود، اما اين را در معناي وسيع و عينياش بعد از انقلاب ما، اين را دنياي اسلام شناخت.
اين نظر مدني هم بسيار كارآمد است در مقابله با اين تهاجم و باز تعجبآور نيست كه تمام تشكيلات غربي بسيج شده است كه ريشه اين باور را بزند. بسياري از توطئههايي كه در ده سال اخير عليه نظام اسلامي ما طراحي شده به خاطر وجود اين سيستم ولايت، تفكر ولايت و نقشي كه ولي فقيه ايفا كرد، بوده است و تمام اينها با شكست مواجه شد، چه در زمان حضرت امام (ره)، چه امروز در زمان حضرت آيتالله خامنهاي.
غربيها ناراحتند كه در كشور ما در سلسله تصميمگيري بنبست وجود ندارد. ميگويند هرچه ميخواهيم اينها را به بنبست بكشانيم، ميرود يك جايي، آنجا حل و فصل ميشود، شما ببينيد چقدر تهاجم راجع به جايگاه ولايت صورت ميگيرد.
ميگويند فراقانون است،؛ آخر اين اصطلاح «فراقانوني» از كجا درآمده؟! كدام قانون؟ اگر قانون آمريكاست كه در آن سخني از ولايت وجود ندارد، اگر قانون ماست كه در اين قانون چقدر تصريح براي نقش ولايت لازم است؟! كدام يك از اقدامات ولي فقيه ما مستند به قانون اساسي نبوده؟!، تازه كه قانون اساسي كه حضرت امام كه باني اين انقلاب بودند معتقدند آن حد اختيارات شرعي را ولي در اسلام مطابق با احكام فقهي دارد همه را ندارد حالا همين را ما قبول داريم، همين را ميگوييم مبناي عمل.
ميگويند انتخابي، انتصابي. در داخل ميگويند انتصابي انتصابي، آقاي بوش هم ميگويد نهادهاي غيرانتخابي. نهاد رهبري واقعاً غيرانتخابي است؟!
اتفاقاً اين پيشبيني حضرت امام در تشكيل يك شورايي براي انتخاب يك ولي فقيه بسيار داهيانه بود و دشمنان را خلع سلاح كرد.
ميگويند نهاد غيرپاسخگو! غيرپاسخگو به كي؟! به قانون؟! شماها كه نهاد پاسخگو هستيد چقدر پاسخ دادهايد؟! شما كه بنا هست نهاد پاسخگو به مقام ولايت باشيد، كدام كار را پاسخ داديد؟ دفاعتان در مقابل اين همه خلافهايي كه در كشور صورت ميگيرد؛ پاسخگو بوديد؟
تلاش دنياي غرب اين است كه اين ولايت محوري كه به بركت اسلام روشن شده و انشاءالله ابعاد و عمق و غناي اين تفكر روزبهروز بايد فراتر برود به آنجا رسيده كه در ميان مسلمانان اين احساس كاملاً روشن شده است.
اگر ما ميخواهيم صحبت از فكر اسلامي در دنياي معاصر كنيم اين پنج بارو براي كار ما كافي و ضروري است و براي دفاع از اسلام ما حياتي است و دقيقاً شما هر تهاجمي كه به اسلام ميشود اقلاً متوجه يكي از اين باروهاست، اگر همهاش نباشد؛ اگر بناست ما به فكر اسلامي در مقابل چالشهاي معاصر عمق تئوريك بدهيم بايد در يكي از باروها سرمايهگذاري كنيم. هر كدام از اينها ابعاد عظيمي است. اگر بناست تبليغ كنيم بين مردم خودمان، بايد اين پنج بارو را به مردم خودمان خوب معرفي كنيم به شكل عيني آنها را بشناسيم و اگر بناست در مقابل تهاجم غربي خودمان را خوب نگه داريم بايد اين پنج بارو را تقويت كنيم.