باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 15 آذر 1387 كاربران برخط 171 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
تصوير جهان در فلسفه‌ي دكارتي
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: محمد - مددپور

منبع: سایت - پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی - به نقل از کتاب آراء متفكران، نوشته دكتر محمد مددپور

 
 

دكارت گرچه مستقيماً به طرح فلسفه هنر جديد نپرداخت، امّا آنچه را كه بنيامين و هيدگر در مقالات اثر هنري در عصر مكانيكي و عصر تصوير جهان طرح كرده‌اند، يعني تصويري شدن جهان به تفكر فلسفي دكارت بازمي‌گردد. در حقيقت از فلسفه‌ي دكارت است كه «بازنمايي» و «تصوير» مستقيم جهان برآمده است.

مفهوم بازنمايي در حقيقت سلسله نسب‌نويي را ميان «سوژه» يعني فاعل شناسايي و ذهن خودبنياد آدمي و «آبژه» يعني مفهوم شناسايي و پديدارها و متعلّقات اعتبار مي‌كند. «بازنمايي» صرفاً تصوير و بازتاب جهان نيست، بلكه بر امكان ادراك و فهم انكشاف جهان در قالب تصوير دلالت دارد. نكته آن است كه بازنمايي جديد هنر و علم جديد، دقيقاً واجد مفهومي متفاوت از واقع‌نمايي يوناني است. در حقيقت تفكّر شاعرانه و سوبژكتيو جديد، ابتدا جهان را صحنه‌اي بيش ندانست، و كاركردي تمثيلي براي جهان تلقي كرد، و سپس در انديشه انگلوساكسون به انكار واقعيت رسيد.

در انديشه‌ي دكارتي «بازنمايي» representaion و محاكات و تشبيه، واجد مفهومي تازه مي‌شود، يعني در تفكّر دكارت بازنمايي وجهي ابژكتيو و عيني مي‌يابد، امّا به‌شدت با آفرينش ذهنيت ارتباط پيدا مي‌كند. بنابراين بازآفريني صرفاً نشان دادن تصوير اشياء نيست، بلكه نموداري است كه جهان را در سلسله‌اي از معيارها و ميزان‌ها و ارزش‌هاي خاص، با پرسپكتيو متفاوت، تقليل مي‌دهد.

در انديشه‌ي دكارت بازنمايي صفت بصري و ديداري خود را از دست مي‌دهد و جلوه‌اي تمثيلي و سمبوليك به خود مي‌گيرد. از اين‌رو مفهوم بازنمايي صفت پديداري خود را از كف مي‌دهد، و به تأويل رمزي و عقلي طبيعت و واقعيت تبديل مي‌شود. در واقع ماهيت ارزشي بازنمايي در تفكر دكارتي برپايه رياضي شدن علم مبتني است.

بديهي است كه اين دريافتِ خاص، از مفهوم بازنمايي را بايد در انديشه‌ي نوافلاطوني جست‌وجو كرد. نوافلاطونيان آثار سمبوليك و تمثيلي را وجهي از معرفت مي‌شمردند. فرانسيس‌بيكن ثابت مي‌كند كه نوافلاطونياني چون كامپانلا و فيچينو و برونو از نقش‌هاي رمزي و تمثيلي بهره مي‌بردند. بنابراين هنرمندان باروك و فيلسوفان معاصر دكارت، تصاوير و جلوه‌هاي مشهود را آن‌طور كه مي‌ديدند ترسيم نمي‌كردند، بلكه آن‌ها را بر طبق قاعده‌اي برگرفته از سرچشمه‌هاي استعاره و تمثيل ترجمه مي‌كردند.

براي هنرمند عصر باروك آن‌چه ديده مي‌شد و آن‌چه بازنمايي مي‌شد، يكي نبود. در واقع هنرمند در ابداع تصاوير، مفاهيمي را در آن دخالت مي‌داد كه فرهنگ به آن‌ها داده بود. افزون بر اين، ايهام يكي از خصوصيات اصلي اين تصاوير به‌شمار مي‌رفت. اين‌گونه تفكّر درباره‌ي واقعيت در واقع به نوعي حالات دروني ذهن آدمي را باز مي‌نمايد، و از قيد و بندهاي ظاهري دور مي‌شود.

چنين تفكّري در تلقي اكثر متفكران و هنرمندان «عصر باروك» به چشم مي‌خورد. عصري كه به نام «عصر خرد و عقل» نيز مشهور است. ميشل مونتني كه به عقيده‌ي اثين ژيلسون در كتاب تفكر فلسفي غرب بنياد نظريه‌ي دكارتي به او متعلّق است، دانش را امري غيرقطعي و نامسلم تلقي كرد. او دانش را واقع‌نما نمي‌دانست و به تأويل درباره‌ي جهان معتقد بود. البته دكارت در بازنمايي به صرف مشابهت بسنده نمي‌كند، بلكه به اعمال مغايرت و تباين در طرح بازنمايي معتقد است.

در اين بازنمايي دكارتي انسان بايد با زباني غيرطبيعي به جهان نظم مي‌داد. به قول دكارت مفاهيم كلّي ساده و به خودي خود صريحَ در تعاريفِ اهل مدرسه‌ي قرون‌وسطي دچار پيچيدگي و ابهام بي‌دليل شده بود و حال آن‌كه به‌طور كلي هيچ‌گونه ضرورتي براي اين‌گونه پيچيدگي‌ها وجود نداشت. بنابراين انسان نه آفريننده‌ي جهان به‌شمار مي‌رفت و نه صرف بازنماياننده عيني و مشابه آن بود.

در عصر كلاسيك، انسان هنوز به مقام واهب‌الصوري نرسيده بود، بلكه موجودي برهان‌بخش و توضيح‌دهنده‌ي پديدارها و ماهيات به‌شمار مي‌رفت. در آن دوران جهان آفريده‌ي پروردگار محسوب مي‌شد و وظيفه انسان نظم بخشي مضاعف به آن بود. او در سايه فلسفه‌ي دكارتي جهان هستي عيني را در سايه‌ي مفاهيم روشن و مقولات بديهي و اصول موضوعه تبيين مي‌نمود. در نظر دكارت ماهيت انسان نظم بخشيدن به مفاهيم است. اين برخورد با مفاهيم در واقع در سايه مفاهيم رياضي صورت مي‌گيرد و همه‌ي پديدارها به كمك اصول رياضي تبيين مي‌شوند. رياضيات در نظر دكارت علم اندازه‌گيري و نظم است، كه منطق كلي علم و زبان رمزي آن است.

در فراشد بازنمايي كلاسيك دكارتي، طبيعت به‌مثابه پديداري موردي و عيني ابژكتيو در برابر سوژه و فاعل شناسايي و ذهن آدمي حاضر مي‌شود و تصوير مي‌گردد. از اين‌جا به‌نظر دكارت، حقيقت فلسفي تبيين‌گر، مميزه‌ي عيني بازنمايي است و نه مدعي تشريح عيني جهان. عالم و آدمي به‌طور كلي خارج از ساحت و بنياد بازنمايي قابل طرح نيست. بدين‌نحو در بازنمايي دكارتي سوبژكتيويته و ذهنيت بر ساير امور عالم پيشي مي‌گيرد و عالم به صورت تصوير تجسّم مي‌يابد.

در اين‌جا تصوير علمي تركيبي از نظام نشانه‌ها و نظام جهاني است، اين يعني تقليل پديدارها به نشانه‌ها و نظمي كه اشياء مزبور، ذيل آن درك مي‌شوند و تصوير و بازنمايي مي‌گردند. در حقيقت ضرورت رياضي، ذهنيت جديد عالم را به موضوعي تقليل مي‌دهد كه داراي ويژگي تصويري است. امّا اين تصوير صرفاً صورتي انعكاسي و بازتاب بي‌چون و چراي عالم خارج نيست. يعني اين تصوير نوعي محاكات و ميمسيس ارسطويي و افلاطوني نيست، بلكه نقشي است كه عالم را به‌گونه‌اي خاص و تابع ارزش‌هاي رياضي ـ منطقي بازنمايي مي‌كند.

در حقيقت عصر بازنمايي دكارتي و يا عهد تصوير جهان، بيش از آن‌كه صورت تقليدي جهان باشد، چهارچوب و تصويري است كه داعيه بيان جهان را به‌صورت خاص خويش دارد. ذهن دكارتي از يكسو از فرهنگ گذشته تخليه شده است و از سوي ديگر در قالب رياضي و منطقي، جهان را ادراك مي‌كند. ذهنيت دكارتي به‌ظاهر خالي است و دكارت تعمداً اصرار بر تخليه آن دارد، امّا اين خود انكشاف نويي است كه چنين مي‌نمايد و هويت خويش را از درون انكشاف معنايي كه پنهان شده است، دريافت مي‌كند.

ذهنيت انسان قرن هفدهم و بازنمايي او، در قلمرو هنر تجسّميِ برخي آثار باروك، مانند نديمه‌هاي و لاسكوئز است. اساساً عهد و دوره‌ي تاريخي بر مداري دائر است. داير مدار تاريخ قرن هفدهم در بازنمايي و سوبژكتيوتيه دكارتي است. در واقع در عصر تصوير عالم و آدم، بشر نوعي نگاه و نگرش خاص را به خود و عالم خارج معطوف مي‌دارد.

نفوذ همين نگاه تصوير تمثيلي در نديمه‌ها به نظر مي‌آيد. همين وجهه نظر، براي برخي نويسندگان فلسفه‌ي هنر، به نظر افلاطون درباره‌ي تصوير اشياء در كتاب دهم ولايت‌نامه مشابهت دارد. از نظر آن‌ها مراد افلاطون از محاكات همانا امر غايبي را حاضر كردن است. اين همان پوئيسيس و ابداع است، كه با ميمسيس و محاكات يكي گرفته شده است. البته در عالم افلاطوني، فقط ساحت ظاهري و صورت اشياء در اثر هنري جلوه مي‌كرد و جوهر و حقيقت اشياء از سوي هنرمندان ناديده گرفته مي‌شود و از اين‌روست كه بايد از شهر اخراج شوند. زيرا نقاشان با تجسّم ظواهر وجود، آدميان را مي‌فريبند و سبب مي‌شوند از دستيابي به حقيقت هستي و وجود بازمانند.

برخلاف افلاطون، دكارت بازنمايي را اصيل مي‌دانست و ميان آن و محاكات افلاطوني تمايز قائل بود. محاكات افلاطوني بر پايه‌ي اصل مشابهت و مانندگي مبتني است، در حالي‌كه بازنمايي دكارتي بر اصل تباين و تفاوت تكيه دارد. از نظر دكارت انسان در مقام بازنمايي به دنبال مشابهت نيست، بلكه تباين ميان بازنمايي و امر بازنمايي شده، هويت آن‌را معلوم مي‌كند. از اين‌جا وقتي هنرمند چهره و منظره يا چيزي را تصوير مي‌كند، در واقع به مدد تخيّل ابداعي هنري، تجسّمي زيبايي‌شناسانه از هيأت موجودات عرضه مي‌دارد و بدين‌معنا كه او در صدد تقليد و محاكات از واقعيت نيست، بلكه به قول هگل در پي آن است تا صورت محسوس را واجد صفت متعالي سازد. چنان‌كه هنگام تصوير چهره‌ي اشخاص مانند پاپ درصددند تا سيمايي روحاني و متعالي ابداع كنند و اين امر، تلقي هنر به‌عنوان محاكات و تقليد صرف از طبيعت را به چالش مي‌كشد.

در حقيقت نقش و تصوير يك موجود از دوران رنسانس به بعد در نسبتي متعالي يا متفاوت با اصل آن قرار مي‌گرفت و اگر متفاوت و متباين بگوييم صحيح‌تر است. در حقيقت با انكشاف فلسفي و علمي و هنري، وجود در موجودي رخ مي‌نمايد، كه متفاوت از اصل و مبدأ و سرچشمه Origion است. از اين‌جا عالم علم و هنر جديد مشابه و يا محاكات عالم واقع نيست، بلكه به سخن هگل در ادعاي تقليد و محاكات هنرمند كه مي‌كوشد خود را به طبيعت نزديك كند و آن‌را ادراك و بيان نمايد، در چنين حالي او شباهت به آن كرم دارد كه هنگام خزيدن مي‌خواهد از فيل تقليد كرده باشد. از نظر هگل هنر بيان‌گر طبيعت نيست، يعني صرفاً به توضيح و شرح عالم واقع بسنده نمي‌كند، چراكه هنر ماهيتي انتزاعي به‌خود مي‌گيرد، كه با تقليد يا بيان صرف تفاوت فاحش دارد. هنر برخلاف فلسفه به گزارش‌هاي خبري توسل نمي‌جويد، بلكه بيشتر در فضاهاي معناشناسانه گسترده و تأويلي ريشه دارد.

با اين حال هنرمند جديد و بعداً مدرن و پست‌مدرن هرگز نمي‌تواند، هنر خود را مانند آينه‌ي صيقلي و زدوده‌اي كند تا طبيعت چنان‌چه هست در آن چهره بنمايد. از اين قرار شاعر و موسيقيدان و نقاش و معمار و سينماگر و غيره، همگي بي‌آن‌كه در برابر طبيعت و عالم واقع سر تسليم فرود آورند، به قول سرفيليپ سيدني جهان ديگري مي‌آفرينند، كه در آن مواليد و آثار از مواليد طبيعت زيباترند و يا شكل تازه و خاصي دارند. بنابراين هنرمند فرمانبردار طبيعت نيست. در اين‌جا وساطت قوه تخيّل و الهام و غيره، انكشافي ديگر از عالم وجود به او عرضه مي‌دارد.

همين وجهه نظر هنري است كه، نظريه‌ي محاكات را در نظريه‌ي ابداع تحليل مي‌برد. از اين منظر ثاني هنرمند اشياء و اشكال و صُوَر مختلف را از هيأت مُلكي و ارضي و طبيعي خارج مي‌كند و دو صورت و كالبد ناسوتي يا لاهوتي به آن‌ها مي‌دهد. هنرهاي قدسي و ديني هيأتي نزديك به هيأت ملكوتي به آن‌ها مي‌بخشند و هنرهاي جديد و مدرن ابتدا صورتي شبيه به‌صورت عيني و طبيعي، و سپس در دوران پست‌مدرن صورت انتزاعي و نفساني هيولايي بر آن‌ها مي‌زنند و غايت خويش را خور و خواب و سوء مصرف و تنيدن در شهوات و فرو رفتن در غفلت عميق به نام شادي و غم ناسوتي قرار مي‌دهند.

در هنر مدرن اشياء از صورت واقعي خود خارج مي‌شود تا آينه‌ي قهر و مكر نفس‌اماره‌ي جمعي گردند، از اين‌جا هنر در دو مرتبه دنوّ و علوّ، تداني و تعالي و وضح برزخي حلول و اتحاد كه با تداني مناسبت دارد و يا در وضعي بديل و قلابي سكني مي‌گزيند.

اين وضع، تلقي هنر را به‌عنوان تقليد و محاكات از طبيعت به ستيز مي‌خواند. در واقع نقش و نگارها و تصاوير پديدارها و اشياء و امور از عصر رنسانس، در نسبتي متداني با اصل آن قرار مي‌گرفت. از اين‌جا هنرمند اصيل هيچ‌گاه به ماشين نسخه‌برداري و كپي تبديل نمي‌شود و به صرف بازسازي عيني و بازنمايي دقيق طبيعت بدون تصرّفِ در آن نمي‌پردازد.

البته ناگفته نماند كه ماهيت اثر هنري از صرف نگرش اراده‌انگارانه نيز برنمي‌آيند. اراده انسان در قلمرو و ساحت تقديري است كه او را رهنمون انكشافي همواره نو از عالم وجود مي‌كند و خيال و حس و وهم و عناصر واسطه‌ي هنري در اين مراتب معني پيدا مي‌كنند. از اين‌رو حقيقت و ماهيت هنر را بايد نمايش‌گر معنايي غير از ظاهر طبيعت و يا ظاهر هيولاهاي نفس تلقي كرد.

هنرمندان و فيلسوفان نوافلاطوني پايان رنسانس اثر هنري را نمايشگر اصلي متعالي تلقي كردند. البته افلوطين هنر به‌ويژه موسيقي را با عروج به ساحت عقل متناسب مي‌دانست، امّا هنرمند نمي‌توانست به ساحت احديت انتقال و عروج پيدا كند. بعداً نوافلاطونياني مانند فيچينو و هنرمندان رنسانس مانند ميكل‌آنژ هنر را فراسوي واقعيات محسوس تلقي كردند، و حقيقتي استعلايي براي هنر قائل شدند. هنر باروك نيز با افشاندن نوري به فضاي ترسيمي، بازنمايي عصر روشن‌گري را از عالم طبيعت نشان مي‌دهد. متفكران عصر روشن‌گري به نور طبيعيِ مقدم بر هر نگاهي معتقد بودند. اين نور خرد ناسوتي، نمايش‌گر عصر آرماني تلقي مي‌شد. حتّي استبداد عصر را به استبداد منوّر تعبير مي‌كردند!

در حقيقت، تصوير كه جوهر و غايت فراشد بازنمايي را تشكيل مي‌دهد، خود بر حاضر نمودن اشياء و پديدارها، در پرتو ذهنيت دلالت دارد. به سخن هيدگر با ظهور فراشد بازنمايي، تصوير به معناي گسترده‌اي واجد حقيقت گرديده و همه‌چيز در پرتو تصويري كه معطوف به ذهن آدمي است، دريافت مي‌گردد.

با دقت در تركيب لفظ بازنمايي و تمثّل representaion، ريشه آن يعني «حضور» ملاحظه مي‌شود. از اين‌رو «حضور» ركن اصلي مفهوم تصوير و تجسّم تخيّلي است. در تصوير، غيبت آدمي به حضور مبدل مي‌شود. از سوي ديگر تصوير با تخيّل و متخيّله phantasia مناسبت دارد. قوه‌ي خيال واسطه ميان محسوس و معقول است. امر مشهود و محسوس aisthesis با امر متعقل noesis در ساحت خيال متخيله جمع مي‌شود.

خيال در انديشه يوناني صرفاً آينه است، اما در عصر مدرن خيال قوه تصرّف عقل است در اشياء. سوژه آزادانه با قوه خيال جهان را به تصوير تقليل مي‌دهد، و آن‌را متناسب با عقل‌افزاري به صورت منبع ثابت انرژيِ قابل محاسبه و برنامه‌ريزي و بهره‌برداري درمي‌آورد. سوژه در اين‌جا يعني در قلمرو فلسفه‌ي بشرمدارانه‌ي مدرن، فعال مايشاء است، و تنها خدايي است كه بر جهان حكومت مي‌كند، و آن‌را به تملك و تصرّف خويش درمي‌آورد!

انسان‌مداري از اين پس آغاز مي‌شود. انسان مدرنِ عصر مدرنيته، ميزان و معيار حقيقت و همه‌ي اشياء و هستي است و مظاهر وجود و موجودات و طبيعت، ابزار مورد تصرّف و بهره‌برداري آدميان‌اند. انسان در شناخت‌شناسي دكارتي از وجودشناسي سبقت مي‌گيرد و در مراحل بعد، فلسفه‌ي مدرن كانت انسان را بنياد صورت بخش عالم تلقي مي‌كند، و كليه‌ي حقايق عالم در نظام‌ شناسايي دكارت و كانت جوهر و ذاتي تصويري و پديداري مي‌گيرد. به عبارت ديگر عالم بنيادي نفساني به خود مي‌گيرد و انسان هويت و حقيقت آسماني و ملكوتي خود را مي‌پوشاند و الحاد مطلق مي‌گزيند.

از نظر هيدگر در پي غلبه‌ي عصر تصوير جهان، چند تحوّل بنيادي در قلمرو تفكر انساني رخ داد. نخست، عالم به صورت تصوير ذهن آدمي، و تحت سلطه‌ي بي‌چون و چراي انسان درآمد و مورد پژوهش عقل‌افزاري اعدادانديش و حساب‌گر آدمي گرديد. پژوهش علمي و هنري و سياسي وسيله‌ي ضروري اين استيلا شد. به همين اعتبار تكنولوژي نيز معناي نويي پيدا كرد. با تصوير شدن معرفت، تفكر درباره عالم و آدم صورت نويي به خود گرفت و به جهان‌بيني weltanschung متبدّل شد.

سپس با بسط تفكر مدرن و انسان‌شناسي و انسان‌مداريِ آن، انسان نويي ظهور يافت كه عقل و انفعالات نفساني را براي پيشرفت خويش، به‌نحوي كه دكارت در رساله‌ي گفتار و ديگر آثارش بيان مي‌كند، به‌كار مي‌گيرد. علوم انساني در چنين فضايي با موضوعيت انسان تأسيس شد و صورت‌هاي مختلف حيات مستقل او منفصل از وحي آسماني مورد پژوهش مدرن قرار گرفت. از اين پس آدمي ديگر مظهر تام و تمام خداوند نبود و صرفاً به‌عنوان موضوع و فاعل شناساييِ مستقل از علم الهي تلقي شد و بدين‌ترتيب بود كه علم بشري به‌عنوان موضوع شناسايي مستقل تلقي مي‌شد و از وحي و الهام الهي قرون‌وسطي گسسته. در حقيقت انسان در مقام صورتبخش....

 

    204 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   فلسفه هنر (42)

افراد مرتبط
●  دكارت   رنه(27)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:13/03/1387

تاريخ شمسی نشر:13/03/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب