به نظر مى رسد كه سرعت گفتار هارتموت رزا جامعه شناس به تابعى از موضوع مورد مطالعه او بدل شده است. وقتى كه او در دفتر خود در شهر ينا به سخن گفتن در باب شتاب به عنوان سرشت و سرنوشت مدرنيت مى آغازد، گرچه مى كوشد پديده مورد مطالعه خود و منطق درونى آن را در غالب واژه ها و مفاهيم به بيان آورد، ولى در عين حال نگران است كه مبادا اين پديده با فرآيند شتابانش به سرعت از او در حال دورشدن باشد. زبان رزا به سرعت مى چرخد و با انبوهى از معانى و مفاهيم به توضيح شتابان مدرنيت مى كوشد، هر چند كه او خود از موقعيت و شرايطى برخاسته كه سكوت و ايجاز در سخن كم و بيش از شاخصه هاى آن است.
رزا از روستايى كوچك در منطقه شوارتس والد (آلمان) مى آيد ، يعنى از همان منطقه اى كه روزگارى كسى مانند هايدگر به هنگام قدم زدن در دشت هاى آن به مسئله هستى و زمان انديشيده است. البته خطا است اگر در سيماى رزا، نوه فكرى هايدگر را سراغ بگيريم، چرا كه دانش و گرايش او بيشتر از آموزه هاى كسانى همچون ماركس، ماكس وبر، اميل دوركهايم و جورج زيمل و يا به عبارتى از كلاسيك هاى جامعه شناسى مدرن متاثر است. با اين همه تجربه هستى و زمان در مناسبات اجتماعى، يعنى در همان مناسباتى كه در آنها كماكان نيروى ماندى عليه فشار شتاب بخش مدرنيت وجود داشته و دارد و نيز تامل و درنگ در اين تجربه در كلان شهرهايى همچون نيويورك و لندن رزا را به رابطه اى بى واسطه و تاريخى زنده با موضوع مطالعه اش رهنمون شده است. فضاهاى متفاوت زندگى اى كه رزا در آنها گشت و واگشت كرده است تفاوتشان را عمدتاً در ساختار زمانى شان نشان مى دهند كه اين خود نيز مبنايى است براى «در جهان بودن» انسان و چشم اندازهاى هدايت هستى اش.
اگر قول راينهارد كوزلك را بپذيريم كه اولين آگاهى و تجربه تنش آلود انسان از مسئله زمان در دوران مدرنيت، به نيمه سده هجدهم بازمى گردد، مى توان گفت كه از همان هنگام، پرسش تاريخى انسان در مورد يك زندگى خوب و موفق چنين بوده است: من كى مالك و فرمانرواى وقت و زمان خود خواهم شد؟ از نظر رزا از همان آغاز طرح چنين پرسشى، زمان خود به موضوع تحليل هاى جامعه شناختى بدل شده است، چرا كه اين مقوله (زمان) يك مفهوم و محصول (زندگى) اجتماعى است، هرچند در نگاه اول پديده اى طبيعى به نظر برسد. زايش جامعه شناسى به عنوان يك علم حاصل درك و دريافت بحران خيز و تنش آلود انسان از زمان در دوران مدرنيت است. جامعه شناسان بزرگى كه رزا به آنها استناد مى كند خود تشخيص دهندگان اعصار و مقاطع تحول و گسست ها در جوامع انسانى بوده اند. درك و تجربه تناقض آلود انسان از زمان در دوران مدرن براى همگان پديده اى آشناست. اين تجربه حاكى از آن است كه در متن و بطن زمان عجله و شتاب از يك سو و تهى گونگى و خلاء از سوى ديگر رو به تزايدند.
شتابى كه زمان از رهگذر رشد تكنيك، اقتصاد و تحولات اجتماعى به خود گرفته است همه را دربر مى گيرد. درست است كه با بروز و برآمد رمانتيك هاى اوايل قرن بيستم كه قصد رواج شيوه هاى متفاوتى از زندگى را داشتند و يا با ظهور هيپى ها و طبيعت گرايان دهه هاى متاخرتر تلاش هايى براى كاستن از اين شتاب به عمل آمد، اما اينان دوام چندانى نياوردند و نتوانستند سويه و جهت شتاب يادشده را برعكس كنند. در واقع هيچ چيز و هيچ كس از عهده چنين كارى برنمى آيد. به عبارتى ما پيوسته با مازاد فزونترى از زمان مواجه ايم ولى در عين حال اين زمان به سرعت در حال گريز از ما است.
ماركس بر آن بود كه در ساختار سرمايه دارى همه نهادها و مناسبات اجتماعى كهن تبخير مى شوند. او در بطن مهى كه از اين تبخير پديد مى آيد قلمرو وسيعى از آزادى را بازشناخت كه در آن انسان صبح ها به شكار مى رود، ظهرها ماهى گيرى مى كند و شامگاهان مى تواند منتقد اجتماعى باشد. ماكس وبر اما بر عكس ماركس آينده را چيزى به جز جداره فولادين صغارتى پيوسته رو به سخت تر شدن نمى ديد. چنان كه مى بينيم شتاب زمان از يك سو آزادى بخش و از ديگرسو محدودساز و حصركننده درك و معنا شده است. پاول ويريليو، فيلسوف معروف ايتاليايى، اين تناقض را در عبارتى قابل تامل بيان كرده است: سكون سريع. رزا به وجود چنين سكونى قائل نيست، اما معتقد است كه اين بهترين چيزى است كه انسان مى تواند براى مدرنيت آرزو كند. او در كتاب اخير خود با نام «تحولات ساختار زمان در دوران مدرنيت» مناسبات انسان با زمان را در دوران مدرنيت متاخر به تحقيق و پژوهش گرفته است. مدرنيت متاخر بدان معناست كه ما از مرز و آستانه معينى عبور كرده ايم و چيزى در حال پايان گرفتن است.
رزا مى نويسد: «شتاب روندها و تحولات اجتماعى كه ريشه در مدرنيت دارد، در دوران مدرنيت متاخر از مرزى بحرانى و حساس عبور كرده است. با عبور از اين مرز، همزمان سازى تحولات اجتماعى و ادغام همه بخش هاى جوامع در اين تحولات ديگر ناممكن شده است. به عبارت ساده تر، در مدرنيت متاخر، مدرنيت به بلعيدن و نابودى خويش پرداخته و «پروژه مدرنيت» خود فناى خويش را رقم مى زند.
فرديت خودمختار انسان، حاكميت ملى، دولت حقوقى و دموكراسى به عقيده رزا در آسياب شتاب مدرنيت قطعه قطعه و شكل باخته مى شوند. به عبارتى، شتاب فرزند خويش را مى بلعد، چرا كه در واقعيت امر لازمه ظهور و استقرار بسيارى از عناصر اساسى مدرنيت شتاب زمان بود. در دوران مدرنيت پسر براى رقم زدن زندگى و سعادت مستقلانه خود مى توانست خانه پدرى را ترك كند، بى آنكه بسان دوران قبل تر توالى نسل ها صرفاً ادا و به جا آوردن يك رسم و سنت جاودان و حفظ كيان خانواده و... باشد. به عبارت ديگر، در مدرنيت هر نسلى ديدگاه ها، مقتضيات، چالش ها و شانس هاى مختص به خود را داشت. و از همين رهگذر بود كه تاريخ براى اولين بار به امرى قابل شكل دهى و آينده نيز به عنوان مقوله اى قابل برنامه ريزى درك و معنا شد.
در مدرنيت كلاسيك كه درد و رنج ناشى از شتاب تحولات كاملاً ملموس و شناخته شده بود هميشه اين امكان فراهم بود كه زمان روزمره، زمان زيست فردى و زمان دوران تاريخى، يعنى همه آن سطوح مختلف زمانى كه زندگى انسان در متن آنها جريان داشت همزمان و هماهنگ شوند. به بيان ديگر، اكنون قابل اتكايى وجود داشت كه در آن هركس شرايط و امكان عمل خويش و نيز چشم اندازهاى انتظارات و توقعات خود را تا حدودى با ثبات تلقى مى كرد. براى بسيارى يا دست كم براى اقشار وسيع ميانى جامعه مبنايى واقعى وجود داشت كه بتوانند براى زندگى خويش برنامه ريزى كنند و تجارب اساسى مربوط به هدايت زندگى نيز كماكان مى توانست نسل اندر نسل انتقال داده شود.
در مدرنيت متاخر اما، جامعه با اين امور و پديده ها وداع مى گويد. حالا ديگر تحول و تفاوت تجربه از نسلى به نسلى ديگر جاى خود را به تجربه هاى شتابان و تمايزات درون نسلى داده است. كسى مثل هرمان لوبه براى توصيف اين پديده از عبارت «پژمردن و تقليل اكنون» استفاده مى كند. فرديت دوران مدرنيت متاخر ديگر اكنون و حالى ندارد كه بردش از لحظه ها فراتر برود. به عبارت ديگر، با توجه به تحولات شتابان در عرصه هاى مختلف هستى انسانى يك برنامه ريزى مطمئن و باثبات براى زندگى ديگر ممكن نيست. نسل لپ تاپ نسلى پيوسته در حال تجربه و شدن باقى خواهد ماند. رزا تيپ هاى اجتماعى آينده را بازيگرانى مى داند كه مسير معينى را طى نمى كنند، بلكه پيوسته به اين سو و آن سو كشيده مى شوند. براى اين نسل ها زندگى صرفاً يعنى واكنش نشان دادن به تحولات و به راه بداهه و بدعت رفتن.
اين روند شايد براى بعضى ها خوشايند باشد، اما براى آينده دموكراسى و حكومت ملى چشم اندازهاى تيره اى را رقم مى زند. به گفته رزا شايد بتوان دولتى جهانى را تصور كرد كه بر ويرانه هاى حكومت هاى ملى سربرخواهد آورد، اما چنين دولتى لزوماً با دموكراسى ميانه و نسبتى نخواهد داشت. دموكراسى به عنوان عرصه عمومى دموكراتيك و تحقق فضايى براى شكل گيرى اراده آزاد انسان ها و نيز به مثابه بازى ها و تعاملات قدرتى كه در دشوارى ها و رقابت هاى خويش تاثيراتى معطوف به تحقق مصالحه عمومى و حفظ و تداوم صلح اجتماعى باقى مى گذارند نيازمند گذر نسبتاً آرام و كمتر شتابناك زمان است. لازمه تحقق و تاثير گذارى قوانينى كه به شيوه هاى دموكراتيك وضع شده اند نيز وجود حدى از استمرار و ثبات است، چرا كه در غير اين صورت هر بازيگر صحنه اجتماعى تنها به خويشتن خويش اعتماد خواهد كرد.
رزا چشم انداز همزمان سازى همه سطوح زمانى بازى و كنش انسان و نيز ادغام همه بخش هاى جوامع در تحولات شتابان دوران مدرنيت متاخر را بسيار منفى مى بيند. به عقيده او فرآيند شتاب مدرن در درون خود هيچ مرز و حصارى نمى شناسد. اسب چموش مدرنيت سواركاران خود را به زمين مى زند. آنها ديگر نمى توانند بر پشت اين اسب بمانند و جست و خيز كنند. تاخت اين اسب به گفته رزا به احتمال بسيار زياد يا به فاجعه اى اتمى يا زيست محيطى منجر خواهد شد و يا قيام ميلياردها نفرى كه از چرخه آن حذف شده اند را به دنبال خواهد داشت.
آيا راه و چاره اى براى گريز از چنين سرنوشتى وجود ندارد؟ رزا در پاسخ مى گويد كه جامعه شناسى دانشى بدبين است. اما همين كه انسان نسبت به موقعيت و چشم اندازهايش وقوف حاصل كند خود دستاورد كمى نيست. انسان تنها بعد از آن كه قوانين جاذبه عمومى را شناخت به ساختن هواپيما هم قادر شد. به اين اعتبار رزا به رغم همه چشم اندازهاى تيره و تارى كه تصوير مى كند به هيچ وجه مايل نيست كه پيشگوى زوال جهان باشد و يا بشر چنان تاخير و غفلتى به خرج دهد كه نظرات او تا آخر درست از كار درآيد.
منبع: سایت ايران امروز