در عصري كه بيشترين توصيفات براي مايع ظرفشويي و مايونز به كار ميرود به سختي ميتوان توجه مردم را به نكاتي جدي و اساسي جلب كرد. هر چند دور از ذهن است، ولي به هر حال شايد ساده و مستقيم سخن گفتن باعث شود كه كلمات قدرت خاص خود را به دست آوردند؛ و لذا،در اين جا ميخواهيم بگوييم: اكنون بزرگترين بحران اخلاقي، ما را فرا گرفته است.
منظور من در اين جا كشتار فجيع و مداوم هزاران كودك در روز نيست؛ يا خودنمايي پايانناپذير اختراعات پراَدا و اطوار شهواني در ميادين عمومي كه براي معرفي و عرضه آنها فرياد ميزنند هم نيست، يا حتي منظور من، تعريف مجدد از ازدواج به گونهاي كه برخي اتحاديههاي تعريف نشده و غير مقبول را هم دربر گيرد نيز نيست. هر چند همة اينها كم و بيش در بحران اخلاقي موجود دخيل هستند.
بحران اخلاقي واقعي اين است: ما از ميان همة انسانهايي كه تاكنون زيستهاند، با پايان اخلاق مواجه هستيم. سقط جنين و كودك كشي قبلاً هم وجود داشته است. همجنس بازي و كودك آزاري هم بوده است. تك همسري مادامالعمر دو جنس مخالف نيز تا حدود زيادي تنها يك تعهد مسيحي بوده است و بنابراين، از لحاظ تاريخي، تعريف ازدواج در حوزه مسيحيت كار مشكلي نيست. اگر اين ناخوشيها ما را به ستوه آورده است، تنها بدين خاطر است كه با يك بازگشت وقيحانه به درون تاريكي الحاد مواجه هستيم. اما در ذيل اين ناخوشيها، نوعي تاريكي خوابيده است كه حتي تاريكي الحاد هم در مقابل آن، روشنايي محسوب ميشود و آن، دست رد زدن انسان بر سينه طبيعت خويش و در نتيجه، دست رد زدن بر سينه همة اخلاقيات است.
تاريكي واقعي
مشكل است زماني كه چشمانمان مترصد امواج جديد تاريكي اخلاقي است، از ما خواسته شود، بر قلب تاريكي متمركز شويم، چرا كه طبيعتاً چشمان ما با همان نور باقي مانده موجود، اشيا را تشخيص ميدهد. به عنوان مثال، ما ازدواج با هم جنس را به عنوان يك انحراف از ازدواج با جنس مخالف مورد قضاوت قرار ميدهيم. حتي اگر ما به طور كلي به يك طلوع جديد اميدوار باشيم، بايد اين تاريكي را امري «بيشكل و تهي» بدانيم كه مثل يك حفره سياه بلعنده بوده و روشنايي در آن به سرعت در حال محو شدن است. لذا، احتمالاً مشكلي كه وجود دارد اين است كه بايد روي چيزي متمركز شويم كه مغاير طبيعت بشري است و انسان بايد به گونهاي رفتار كند كه نهايتاً به انكار اين وضعيت «بيشكل و تهي» بيانجامد.
چطور ميتوان به آن رسيد؟ چطور ميتوان روي مقاديري متمركز شد كه اصولاً وجود ندارند؟ احتمالاً از طريق توضيح دادن ميتوان به آن رسيد. اخيراً دانشمنداني كه توسط ترموهيرو كونو، زيستشناس دانشگاه كشاورزي توكيو رهبري ميشدند، بچه موشي را به وجود آوردند كه داراي اسپرم معرّف نبود. آنها اين كار را با استفاده از دو تخمك جنس ماده انجام دادند و از طريق «حقه» ژنتيكي كاري كردند كه يكي از آنها بر اساس كاركرد ژنهاي خود از اسپرم خارج شود. آنها به 457 تخمك «بازسازي شده» دست يافتند؛ 371 مورد از آنها براي لقاح در جنسهاي مؤنث زنده ماندند و 10 تخمك هم پس از بارور شدن انتقال يافتند. تنها يك تخمك كه «كايوگا» نام گرفت، بزرگ شد. اين تخمك پس از آن كه به طور موفقيت آميزي با اسپرم نر جفت شد، تعجب همه را برانگيخت. اين تخمك بارور شده، به همان شيوه قديمي زايمان شد. معموليترين عنواني كه براي قضيه كايوگا ميتوان گذاشت، چيست؟ «پايان كار جنس مذكر».
آيا به راه طولاني از موش تا انسان فكر ميكنيد؟ ميبينيد كه تاريخ خيلي كوتاه رشد تكنيك باروري درون شيشه آزمايشگاهي را نميتوانيد درك كنيد؛ تاريخي كه از موش آغاز شد و اكنون در ميان ما امري پيش پا افتاده است. در حقيقت، در لقاح آزمايشگاهي، همان چيزهاي مشابهي كه روي موش صورت ميگرفت، با انسان آزمايش ميشود.
نفي جنس مذكر، پايان جداييهاي اخلاقي مبتني بر جنسيت را بازگو ميكند. در طول تاريخ بشري، جدايي ميان جنسهاي مذكر و مؤنث، امري كاملاً طبيعي و ابتدايي بوده است و همين، زمينه هر گونه جدايي مرتبط با جنسيت و ازدواج بود. اگر جنس نر و ماده، به عنوان يك چيز طبيعي و جدايي ضروري ميان آنها بر افتد، در اين صورت، همة جداييهاي اخلاقي مبتني بر آنها هم به گونهاي ديگر از بين ميروند. ديگر ممنوعيت ازدواج دو مرد ضرورت ندارد؛ خود ازدواج هم به سرعت ناپديد ميشود و به سرنوشت كاغذهاي پوستي، كالسكههاي اسبكش، عكاسي و تلفنهاي شمارهاي دچار ميشود.
در پي اين واقعه، آن چه را كه ما با آن مواجه خواهيم شد، قرار گرفتن سريع سؤالات تكنيكي به جاي سؤالات اخلاقي است، به طوري كه اين سؤال اخلاقي: «آيا ما بايد اين كار را انجام دهيم؟» تبديل به سؤال صرفاً تكنيكي: «آيا ما ميتوانيم اين كار را انجام دهيم؟» ميشود و «توانستنها» بيشتر تأثيرات تكنيكي ميشود و «بايدها» و «نبايدها» هم آن جذابيت خود را از دست خواهد داد و پژمرده و بالاخره محو ميشوند.
پيدايش شرايط خنثي و پوچ
ما بايد نسبت به اين عارضه پيش بيني نشده، نگرش ديني و الهياتي داشته باشيم تا بتوانيم همة اهميت آن را دريابيم. آن چه را كه ما داريم از طريق قدرت تكنولوژيكي برتر، براي رسيدن به آن ميكوشيم، عبارت از تخريب كامل چيزي است كه خداوند آن را قوياً در خلقت مقدر كرده است، اما اكنون از آن جا كه ما به لحاظ تكنيكي موفق بودهايم، ميبينيم كه حساب و كتاب خلقت رو به عقب ميرود، شكل به سمت قهقرا و بيشكلي روان است؛ جداسازي مذكر و مؤنث به امري پوچ تبديل شده است و روشنايي به نفع تاريكي عقب نشيني ميكند. به مثال خودمان (در انجيل) برگرديم: همه جداييهاي اخلاقي بر حسب جنسيت، ريشه در خود جنس دارد، ظرفيت طبيعي حفظ خلقت بهگونهاي است كه با وحدت يافتن يك مذكر و يك مؤنث، همه «تبديل به يك جسم ميشويم» (پيدايش 24/2). از اين جدايي بنيادين، تنها امر كاملاً تعريف شده ازدواج و لوازم آن نشأت نميگيرد، بلكه منع زنا، ارتباط جنسي قبل از ازدواج، همجنس بازي، جلوگيري از آبستني، زناي با محارم، استمناء، حيوان صفتي و توصيف مسائل شهوت انگيز به وسيله عكسها؛ نقاشيها و نوشتهها را نيز شامل ميشود. اين ممنوعيتها شامل انواع و اقسام انحرافات و پشت كردن به جدايي بنيادين و طبيعي جنسي ميشود.
در صورت نبود اين جدايي، هيچ جدايي اخلاقي نيز بروز پيدا نميكند. فرشتگان با روح پاكي كه دارند، به مذكر و مؤنث تقسيم نميشوند. آنها از زنا منع نميشوند، زيرا نميتوانند آن را مرتكب شوند. آنها نميتوانند از قصور در ازدواج تأسف بخورند، زيرا ازدواج نميكنند. بدبختيهاي مرتبط با همجنس بازي متوجه آنها نيست، چرا كه اصولاً جنس نيستند.
تكنيك با خميره جنسيت انسان، مثل خاك كوزهگري عمل ميكند. از طريق عمل جراحي فرا جنسيتي، مرد بينياز از زن و زن بينياز از مرد را شكل ميدهد يا ميتوانند «همان استخواني كه متعلق به من است و بدني كه متعلق به خودم است» را از طريق توليد مثل غير جنسي به وجود آورد؛ و يا همة آن چيزهايي را كه متعلق به فرد است، از طريق دستكاري ژنتيك تخمك «سودمند و چند برابر گرداند». و بدين ترتيب، جدايي طبيعي ميان نر و ماده تماماً زدوده ميَشود. به نظر ما، نتيجه نهايي اين تكنيك، خلق ارواح پاك نيست، بلكه شياطين جنسي بدون تذكير و تأنيث خلق ميشوند، مثل ماريلين مانيسون، آوازخوان راك و كسي كه لذت جنسي زن و مرد را در وجود خود در هم آميخت و آن را به يك شهوت بيشكل كه نافي نظم خلقت است، تبديل كرد. دو جنسيتي بودن، خود نفي جنس و انكار ويرانگرانه جدايي مقدر الهي ميان مذكر و مؤنث است.
ما در مسير محو تقدير الهي جدايي طبيعي جنسي، به بيراهه رفته و دست به شورش عليه كائنات زدهايم. اين انحراف، آن چه را كه طبيعي است از شكل مياندازد.
فعالان همجنسباز اكنون در صدد هستند كه نام از يكديگر بگيرند و در ازدواج آنها يكي نقش مذكر و ديگري نقش مؤنث را داشته باشد. آنها اين اقدام خود را بر اين پيش فرض قرار ميدهند كه ازدواج يك وحدت دايمي و انحصاري ميان دو انسان است؛ اما همين چارچوب ريشه در اين حقيقت دارد كه موجود واحد زنده كاملاً دايمي و ماندگار، يعني كودك است. تدبير مقدر ضرورت جنسي در شكل مذكر و مؤنث، به تولد كودك ميانجامد و در مقابل، مبهم كردن، آلودن و به هم زدن تذكير و تأنيث، مثل نقاشيهاي خيلي در هم و بر هم ميماند و ازدواج به عنوان يك ساختار اخلاقي، تنها از طريق پشت كردن به آن است كه دچار زوال ميشود. اينك، پايان ازدواج ـ حتي در شكل منحرف ازدواج همجنس بازان ـ را نظاره كنيد.
ما به دو دليل، اين مورد را تنها يك انحراف نميدانيم، بلكه آن را شورش مستقيم عليه نظام كائنات ميبينيم. نخست، اين صرفاً يك تحريف انگل گونه در آن چه طبيعت نام دارد، به وجود نميآورد. همجنس بازي در دوران قديم، مثل آن چه كه در ميان يونانيان وجود داشت، بدين صورت بوده است كه لذت جنسي ميان دو مذكر، عاليتر از لذت جنسي ميان مذكر و مؤنث دانسته ميشد؛ اما انسان آن روزي، هم چنان به مقاربت با جنس مخالف جهت توليد مثل، طبق اوامر طبيعت تكيه داشت؛ مرد و زن منحرف ميشدند، اما تخريب نميشدند. در عوض، ما در شورش خود عليه طبيعت، داريم براي تخريب جنس مذكر و مؤنث هم تلاش ميكنيم.
دوم، همه مواردي كه بر اين موضوع مترتب است، چيزي بيشتر از يك نگاه محدود را ميطلبد. همان طور كه سي.اس.لوئيس در كتاب «نامههاي رول پيچ» خود متذكر شد، شيطان نميتواند چيزي را خلق كند، بنابراين هر گونه تلاش رقيبانهاي كه در صدد ايجاد نظم است، صرفاً امري تقليدي از عقلانيت و قدرت نظامبخش الهي است؛ بنابراين، شري كه در صدد اختلال در نظم است، اقدامي شورشگرانه است. بهنظر ميرسد كه از ما خواسته ميشود، بهطور بيرحمانهاي به سمت تخريب جدايي جنسي و غوطهور شدن در اعماق دو جنسيتي و زادن فارغ از شيوه تذكير و تأنيث، پيش برويم. ماريلين مانيسون يك مورد منزوي از نظر انحراف جنسي نيست. او، چه زن باشد چه مرد و چه شئ، نشانهاي از پايان كار اخلاق بوده و نشان از تاريكياي است كه ما داريم به سمت آن و به سمت جداييهاي جنسيتي، مسابقه ميدهيم.
اما اگر چنين چيزي پايان اخلاق است، پروژه بر هم زدن تمامي جداييهاي جنسيتي موجود، چه وقت آغاز ميگردد؟
آغاز پايان
اين وسوسهنگيز است كه بخواهيم فيلسوف بد نامي به نام فردريش نيچه را به خاطر راهنمايي وي براي تخريب اخلاق، مورد شماتت قرار دهيم. به هر حال، اين نيچه بود كه با بلند آوازگي اعلام كرد، تمام جداييهاي اخلاقي، اختياري و دلخواهانه بوده و اين از طبيعت ناشي نميشود بلكه از اراده معطوف به قدرت يك شخص خاص و يا مردم نشأت ميگيرد. او در اثر مشهورش «آن سوي خير و شر» به اين موضوع ميپردازد(1886).
هر چند انسان وسوسه ميشود كه نيچه را سرزنش كند، ولي به خاطر نثر فلسفي قوي او و اثراتي كه وي بر همكاران آلماني خود و روشنفكران ليبرال گذاشته، اين سرزنش بيجا خواهد بود. نيچه يك پيامبر فيلسوف نيست، بلكه يك غيب جوي ناقلاي زمانه است، كه تمايل و رويكرد «پروميتوسي»(2) موجود در غرب را انتخاب كرده و آن را به دقت مورد توجه قرار ميدهند.
لذا ما بهتر است كه به جاي آلمان به انگليس سفر كنيم و استدلالهاي فرانسيس بيكن (1626- 1561) را مورد بررسي قرار دهيم و سپس به چارلز داروين (1882- 1809) توجه كنيم. به درستي گفته شده است كه بيكن يكي از بزرگترين بنيانگذاران علم جديد است؛ اما، از آن جا كه او شخصاً هيچ آزمايشگاهي نداشته و هيچ كشفياتي را انجام نداده است، دقيقتر آن است كه وي را بنيانگذار وجه پروميتوسي روح علمي جديد بخوانيم.
بيكن تأكيد كرد كه فلسفه و علم هر دو تا كنون ثابت كردهاند كه تماماً غير مؤثر و عقيم بودهاند؛ زيرا بشريت به شيوهاي احمقانه، طبيعت را آن طور كه نمود داشت ميگرفت و آن را ملاك تفكر و عمل خويش قرار ميداد. بيكن در برابر اين شيوه موجود، استدلال كرد كه «يك راه دريافت جديد ميبايست در مقابل بشر گشوده شود تا به كلي متفاوت از آن چيزي باشد كه تا كنون درك شده است.»
اين رويكرد جديد به طبيعت چه بود؟ پذيرش انفعالي نظم طبيعي را برداريد و آزمون فعالانه و شكلدهي دوباره طبيعت را جاي آن بگذاريد كه «با هنرمندي انسان و دستان وي، اين [طبيعت متشخص] از وضعيت طبيعي خودش به زور خارج و چلانده شده و دوباره شكل ميگيرد.»
بنابراين حقيقت ريشه در پذيرش و تعمق در طبيعت ندارد؛ حقيقت بيشتر آن چيزي است كه ما ميسازيم. طبيعت تبديل به خاك رس كوزهگري ميشود؛ دانشمند نيز به عنوان گونهاي از يك موجود شبه خدا، تبديل به كوزهگر ميشود و بر اساس اراده خود، طبيعت را دوباره شكل ميدهد.
بيكن، با جارو كردن و كنار نهادن همه بحث و جدلهاي فلسفي و الهياتي، به مريدان خود چنين اطمينان ميدهد كه «من تلاش ميكنم تا بنيادي را، نه به خاطر هر گونه مسلك و يا عقيدهاي، بلكه به خاطر سودمندي و قدرت بشريت به وجود آورم.» در سودمندي و قدرت، آن طور كه نيچه چند قرن بعد آن را مورد ملاحظه قرار داد، اين سؤال پيش نميآيد كه «چه چيزي خير و يا شر است؟» بلكه اغلب ميپرسد: «من چه ميخواهم؟» اين چارچوب مبتني بر اراده، به وراي خير و شر توجه دارد و از طريق قدرت تكنيكي خود، يك حالت سلطهاي بزرگتر از آن چه كه تا كنون بوده را بر طبيعت ايجاد ميكند. ديگر اين سؤال وجود ندارد كه چه چيزي بايد انجام شود، بلكه اين سؤال وجود دارد كه چه كار ميتواند صورت گيرد. در همان حال كه «بيكن» مستقيماً در خصوص شكلدهي دوباره طبيعت بشر استدلال نميكند ـ به جز جايي كه وي وعدههاي عمدتاً مبهمي در خصوص احتمال اعطاي يك شرايط غير اخلاقي اين جهاني توسط علم پزشكي را ميدهد ـ استدلالات وي تصورات اندكي را در خصوص اقدامات عملي آشكار به دست ميدهد. به هر حال، اگر همه طبيعت، خاك كوزهگري است، چرا طبيعت بشر چنين نباشد؟
در زماني كه «بيكن» به طور كلي با ارتش جديدي از كوزهگران پروميتوسي، روح نامحدود دستكاري تكنيكي طبيعت را برانگيخت، اين داروين بود كه به ويژه روي شكل ناپذيري بيپايان طبيعت بشر متمركز شد. او اين استدلال را ثابت نمود كه در زير اين ظاهر ماندگار طبيعت بشري، ما بالاخره به يك خاك كوزهگري شكل ناپذير ميرسيم كه هزاران بار مكرراً توسط تخيلات انتخاب طبيعي، حالت ميگيرد.
داروين شخصاً نسبت به طبيعت هشدار آميز تئوري خود آگاه بود و از هر گونه قضاوت در مورد طبيعت بشري، در نخستين و بزرگترين اثرش، منشأ انواع (1859) اجتناب ورزيد. سكوت وي با نوشتن كتاب هبوط انسان كه دوازده سال بعد از نخستين مرحله چاپ منشأ منتشر شد، خاتمه يافت. داروين در كتاب هبوط خود كاملاً روشن كرد، همه ما كه مخصوصاً خود را بشر ميخوانيم، ميتوانيم به عنوان حاصل و نتيجه انتخاب بشري نيز توضيح داده شويم. تعقل، اخلاق، وجدان، دين، موسيقي، هنر و حتي جدايي ميان جنس مذكر و جنس مؤنث، همه آنها براي موجوديت پيدا كردن، همان روندهاي اتفاقي را طي كردهاند كه انواع و اقسام منقارهاي سهره در جزاير «گالاپاگوس» طي كرده است.
اما آن چه را كه طبيعت از طريق اتفاق شكل ميدهد، ممكن است كه انسان هم شكل دهد و پايان كار خود را رقم زند. داروين بالاخره به خواننده تذكر ميدهد كه چنين شكل دهي دوباره خاك كوزهگري طبيعت، اغلب توسط پرورش دهندگان حيوانات و از طريق انتخاب مصنوعي رخ ميدهد.
اما اگر ما چنين «مراقبت دقيقي» را نسبت به «اسبها، رمهها و سگهاي»خود روا ميداريم، چرا نبايد علم انتخاب مصنوعي را در مورد انسانها هم به كار گيريم؟
داروين معتقد است كه ما براي اصلاح نژاد، بايد روند تكامل خود را خودمان در دست بگيريم. بدين ترتيب، داروين آشكارا و كاملاً از علم اصلاح نژاد انسان طرفداري ميكند؛ هر چنر پسر عموي وي فرانسيس گالتون، كه شيفته منشأ انواع شده بود، اين اصطلاح را درست كرد. (كساني كه هم چنان شك دارند استدلالهاي داروين اساساً و وجداناً موجد علم اصلاح نژاد انسان نبوده است، بايد نه تنها هبوط داروين را بخوانند بلكه بايد كتاب اخلاق داروين من [نويسنده] و كتاب از داروين تا هيتلر: اخلاق تكاملي، علم اصلاح نژاد انسان و نژاد پرستي در آلمان ريچارد ويكارت را هم بخوانند.)
اگر ما بخواهيم «بيكن» و داروين را يكي بدانيم، در اين صورت همان روح ذاتي تلاشهاي دوران معاصر را خواهيم يافت كه در صدد باز توليد طبيعت بشري بر اساس تصوري هستند كه تا كنون گفته شد. اگر دو شكلي جنسيتي ـ مذكر و مؤنث ـ صرفاً حاصل به هم آميختگي اتفاقي و تغييرات در يك رشته «دي.ان.اي» نياكان زيستي بسيار قديمي ما باشد، در اين صورت، كمتر دليلي وجود دارد كه در مقابل اصرار تكنيكي طرحريزي دوباره مرزهاي جنسيتي و يا صرفاً محو كردن هر دوي آنها با هم، بخواهيم مقاومت كنيم.
بنابراين در جامعه كنوني ما شكاف بزرگي به وجود آمده است، ميان آنهايي كه به خاطر وحشتي كه از دستكاري بسيار خوفناك طبيعت بشري دارند، از آن عقب مينشينند و آن را اقدامي غير طبيعي ميدانند و آنهايي كه از اين دستكاريهاي مشابه به وجد ميآيند و آنها را علامت آزادي انسان از بند طبيعت ميدانند. شكاف بين آنهايي كه اعتقاد دارند، سرنوشت و تقديرمان در اين است كه بر علم زيست شناسي كاملاً تسلط داشته باشيم. بالاخره بايد گفت اين نبرد كوچكي نيست؛ در واقع، مشكل است كه ببينيم، كدام يك در نبرد فائق ميشوند.
پايان اخلاق كاتوليك
اگر بگوييم كه كاتوليكها هنوز هم نسبت به اين مسأله چهره در هم ميكشند، احتمالاً بهتر ميتوانيم اوضاع را شفافتر بيان كنيم. اخلاق كاتوليكي بر مبناي قانون طبيعي قرار دارد.
قانون طبيعي نيز آن طور كه اس.تي.توماس توضيح ميدهد، صرفاً همان قانون «بودن» ماست؛ يعني يك سري از «بايدهاي» اخلاقي كه از طبيعت خاص ما نشأت ميگيرد. طرح بيكني ـ دارويني كه با طبيعت بشر از طريق شيوههايي مثل جراحي پلاستيك و دستكاري ژنتيك مثل خاك كوزه گري رفتار كرده است و در صدد تغيير شكل آن بر ميآيد، حمله مستقيمي به قانون طبيعي است زيرا طرح مذكور حمله مستقيم به طبيعت است. اگر اين حمله موفقيت آميز ميبود، اخلاق كاتوليكي تماماً بياساس نشان داده ميشود و تنها به درد زبالهداني تاريخ ميخورد و در كنار مركزيت زمين بطلميوسي، تئوري اصل بودن آتش در شيمي و اثير در فيزيك كه به عنوان يك تئوري كاملاً پذيرفته شده بود، قرار ميگرفت؛ تئوريهايي كه در نتيجة تحقيقات علمي مشخص شد، بر مبناي غلطهاي بنيادين قرار داشتند.
برخي از استادان مغرور تاريخي، در همين آينده نزديك و در حالي كه پوزخند ميزنند، از «افكار كاتوليكها در مورد اين كه طبيعت انسان خود گونهاي از يك امر معين ابدي است و اين طبيعت داراي نوعي از محدوده غير قابل عبور ميباشد و اين كه ريشه در موهبتهاي جاوداني دارد» سخن خواهند گفت و ]در حالي كه در دل ميخندند!] از چيزي در طبيعت بشري به نام «اخ.لايق.ق»(3) [در اينجا لازم است كه همه چه زن، چه مرد و چه شئ اين كلمه را همين طور عجيب و غريب هجي كنند.] حرف ميزنند. اين نيز تا اندازهاي يك غلط قابل درك است. درست مثل اين كه آشكار شود، خورشيد طلوع ميكند، به همان صورت نيز براي آنها آشكار ميشود كه بشر، تنها به همان شيوهاي كه ديگر حيوانات خلق شدهاند، آفريده شده است. اگر اين تصور در گذشته نبود، ريشه در فقدان تكنولوژي داشت. ما به اين الگوها در برخي حوزهها اشاره كرديم. تلسكوپها اين اجازه را به انسان ميدادند، ببينند و از همين روي، عاقلانه اين اعتقاد را كه زمين مركز جهان است كنار بگذارند. به همين ترتيب نيز، تكنولوژيهاي جديد ژنتيكي آشكار كردهاند كه «تنها محدوديت براي ما، تصور ماست!»
اين استاد تاريخ، سپس به جايگاه مخصوص خود تكيه خواهد زد و براي آن كه تأثير بگذارد، مكثي ميكند و با چهرهاي حق به جانب حالت سوگواري به خود ميگيرد و ميگويد: «در حالي كه تا حدودي اين اشتباه قابل درك بوده است، كاتوليكها جلوتر رفتند و بر اساس اين اشتباه يك سيستم كامل شكنجه را هم ايجاد كردند. از آن جا كه آنها تنها ميتوانستند از طريق اقدام حيواني مقاربت ميان نر و ماده توليد مثل كنند ـ روندي كه خود نوعي از اتفاق زيست شناسي است! ـ به همين خاطر، هر نوع ديگري از تجلي جنسي را محكوم كردند و با شكنجه و كشتن و حمله، پاسخ دادند. همه ما بايد شاكر باشيم كه آن روزها به سر آمده است.»
داستانهاي علمي ـ تخيلي؟
اثر كلاسيك ضد اتوپيايي دنياي متهور نو «ريد آلدوس هاكسلي» يك طنز علمي ـ تخيلي پيشگويانه است كه در سال 1932 نوشته شده است.
هاكسلي كوشيد تا دنيايي ترسناك را ترسيم كند كه در آن به خاطر استفاده از لوله آزمايشگاهي براي توليد انسان و جلوگيري از آبستني، لذت جنسي بر اساس عشق تماماً محو شده است. اين داستان براي 600 سال آينه تنظيم شده است، اما افسوس كه تا پايان قرن بيستم، بسياري از پيشگوييها به واقعيت تبديل شد و به همين خاطر، اين پيشگوييها تقريباً هيچ تأثيري بر خوانندگان ندارد؛ ولي البته هر آن چه كه بيم داده شد، اكنون به نظر ميرسد كه خيلي ظريف صورت گرفته است. من به عنوان يك استاد دانشگاه كه سعي كرده از كتاب دنياي متهور نو در كلاس درس استفاده كند، به اين حقيقت رسيدم.
«هاكسلي» تصور كرد كه توليد كارخانهاي انسان كه بدون وجود عشق صورت ميگيرد، جنس را صرفاً به يك فعاليت باز توليد پيش پا افتاده تبديل خواهد كرد، اما تصور وي از وضعيت كاملاً آزاد جنسي نيز به گونهاي است كه در آن، علاقه به جنس مخالف وجود دارد! او براي ارايه تكنيكي شدن اشياء حتي سعي ميكند طبقات فرودست را هم از شبح توليد كودك در لولههاي آزمايشگاهي بترساند. آيا او اين كار را تنها بدين خاطر انجام ميدهد كه دريابد، تعداد فزايندهاي از خود دانشجويان، به گونهاي محصول و توليد مثل شده آزمايشگاه هستند؟
بنابراين، با توجه به تخريب مرزهاي اخلاق، حقيقت علم از داستان علمي ـ تخيلي پيشي ميگيرد. براي روشن شدن اين موضوع، ميتوان به فاصله زماني كه افسانههاي علمي در نيم قرن گذشته، تبديل به حقايق علمي شدند، توجه كرد.
اجازه دهيد كه در اينجا براي افسانههاي علمي، اصطلاح پوشش آني و زودگذر را فرض بگيرم. آن استاد تاريخي را كه در بالا ذكر كردم چه ميگويد؟ انتظار ميرود كه طي ده سال آينده، در سايه تكنيكهاي پيشرفته جراحي و توليد مثل غير جنسي بافتها، بتوان «جنس از قبل طراحي شده» به وجود آورد، به طوري كه متقاضيان، نه تنها طرح اجزا و آلات جنسي را كه بدانها تمايل دارند، ميتوانند انتخاب كنند، بلكه حتي اين كه چهمقدار و در كجا آنها را قرار دهند را نيز خود انتخاب ميكنند. اين جملات مرا بر روي تقويم روميزي خود يادداشت كنيد.
پايان پايان
بر اساس طرح بيكني ـ دارويني، بشر تنها يك شكل فاني از خاك كوزه گري است. اكنون كه شاخهاي از سقط جنين يك صنعت تمام و كمالي است كه از اين «بافتهاي به دست آمده از راه نادرست، براي اهداف پزشكي استفاده ميكند.» اگر ما به عقب و به درون پوچي بيشتر و به درون قلمروهاي خاكستريتر بلغزيم، اين اهداف پزشكي، به زودي مسايل بهداشتي و زيبايي را هم در بر خواهند گرفت، به طوري كه اين آدمخواري تكنيكي، آن قدر گسترده ميشود كه همة داروخانههاي بومي هم آن را توليد كنند. همان طور كه تقاضا رشد ميكند، به ويژه براي كالاهاي شهواني پيشرفته، نه تنها به زنان پول پرداخت ميشود تا «بافت جنيني» را رشد دهند، بلكه آزمايشگاههاي داروخانهاي نيز كشتهاي جنيني را پوشش خواهند داد.
كشتن و نكشتن، بشر و نابشر، زيستن و نزيستن، نور و تاريكي ـ همة مفارقتهايي كه در زمان پيدايش ظاهر شدهاند، پس خواهند رفت و به پوچي خواهند رسيد، پوچياي كه در وراي همه خيرها و شرها قراردارد. «آيا ماچنين خواهيم كرد؟» آيا در آن هنگام، تنها چيزي كه معني ميدهد اين سؤال نخواهد بود: «آيا اين به لحاظ اقتصادي، شدني است؟»
آخرين نبرد
بحران واقعي اخلاقي اين است، بزرگترين بحراني كه احتمال دارد رخ دهد؛ چرا كه نتيجهاش به وجود خود اخلاق مربوط ميشود. اكنون بهترين خبر باور نكردني اين است كه اين هنوز يك بحران است يعني هنوز طبيعت بشري نابود نشده است و هنوز امكان اين وجود دارد كه طبيعت بشري از زير خرابههاي طرح بازسازي مطابق ميل خودمان، رهانيده شود.
منبع:
www.Crisismagazine.com
پينوشت:
1. بنجامين دي. وايكر: Benjamin D.Wiker
2. mo-ral-ty
3. prometheas پروميتوس: «تيتان»، فرزند «پاپتوس»، در افسانه يونان باستان – فرهنگ آريانپور