• در زمينه فعاليت هايتان در حوزه ترجمه و مشخصاً در زمينه كتاب هاى كودكان و نوجوانان بفرماييد.
مترجم شدن من هم از روى برنامه خاصى نبوده است. مثل بسيارى از مترجمان ديگر، به صورت اتفاقى اولين كتابى را كه از آن خوشم آمد ترجمه كردم. «درخت بخشنده» شل سيلور استاين در سال ۱۳۵۴ به دستم رسيد. مجذوبش شدم و ترجمه اش كردم. هيچ وقت فكر نمى كردم روزى بيايد كه ترجمه، بخشى از زندگى شغلى يا حتى دلمشغولى اصلى ام بشود. با همه اين احوال ترجمه را شروع كردم و بعد كتاب ديگرى به نام لافكاديو به دستم رسيد و همزمان با آن كتاب منظوم بزرگسالانه اى با نام« اين منم، واكين »كه در مورد چيكانوهاى آمريكاست. يك وقت سرم را بلند كردم و ديدم انگار مترجم شده ام. اما خودم را به عنوان مترجم جدى نگرفتم تا زمانى كه مردم مرا جدى گرفتند و اين بار سنگين و شيرين را بر دوشم گذاشتند. آن وقت احساس كردم كه بايد كار را جدى تر بگيرم و همين باعث شد كه اين اواخر حتى از شغل اصلى ام يعنى معلمى و همين طور تدريس در دانشگاه كناره گيرى كنم. بعدها، ضمن ترجمه بود كه نياز به تاليف را هم احساس كردم و خوشبختانه آن آثار هم مورد قبول واقع شد. تا به حال چهار اثر تاليفى در حوزه قصه براى كودكان نوشته ام. مدتى فكر كردم ترجمه را كنار بگذارم و يكسره سراغ نوشتن و مطالعه بروم. اما به قول معروف، ما پوستين را ول كرديم، پوستين ما را ول نكرد. ترجمه هم دست از سر ما برنداشت. بعد از شل سيلور استاين، مارتين وادل به سراغم آمد، كسى كه تا آن زمان حدود ۱۵۰ كتاب داشت اما اينجا هيچ كدام از آثارش ترجمه نشده بود. بارى، از وادل مجموعه چهار جلدى خرس بزرگ و خرس كوچولو را ترجمه كردم. (كه گويا همين امسال در جريان انتخاب كتاب سال مورد تقدير وزارت ارشاد هم قرار گرفته. جلد پنجم اين مجموعه را هم نشر افق زير چاپ دارد.) يك سال بعد، وادل برنده جايزه كريستين آندرسن شد، يعنى اگر من هم ترجمه نكرده بودم، ترجمه مى شد. اما شانس من اين بود كه قبل از اسم و رسم دار شدن وادل آثارش را ترجمه كردم و بعد دكتر زيوس (اين دوست داشتنى ترين دكتر جهان) گريبانم را گرفت و هنوز هم درگيرش هستم. دكتر زيوس حدود شصت اثر معرفى نشده در ايران دارد. اين هم از عجايب كشور ماست. كسى كه اولين كتابش به نام «فكرش را بكن، اين چيزها را در خيابان مالبرى ديدم» انقلابى در ادبيات كودك به پا كرد و حالا از او به عنوان پدر ادبيات نوين كودكان آمريكا ياد مى كنند، در كشور ما ناشناخته مانده. در ۷۰ سال اخير كتاب هاى دكتر زيوس كه توسط انتشارات راندوم هاوس (آمريكا) و بعدها هارپر كالينز (انگلستان) منتشر شده اند، همواره روى پيشخوان كتابفروشى ها بوده اند. آثار دكتر زيوس _ اگر نه مثل آثار سيلور استاين كه تمام كارهاى كودكانش قابل ترجمه اند _ دست كم بيش از پنجاه درصدشان براى جامعه كتابخوان ما لازم است و بايد ترجمه شود و من حالا سر همين كارم!
• چرا بعد از سيلور استاين نمى خواستيد به ترجمه ادامه بدهيد؟
شايد از نظر اجتماعى، خانوادگى و شخصى گفتن اين مسئله دشوار باشد، اما حقيقتاً خسته شده بودم. كار انرژى زيادى برد و روزگار انرژى زيادترى گرفت.
• تاثيرگذارى شعر با توجه به زبان پايه شعر و وجود وزن و قافيه و آهنگ در ساختار شعر چه قدر تلف مى شود و با تمام تلاش مترجم چه قدر امكان دارد جانمايه شعر باقى بماند؟
بحث ترجمه پذير بودن شعر يا ترجمه ناپذير بودنش بحثى طولانى است كه در حوزه زبان شناسى و رشته جديد جدا شده از زبان شناسى و ادبيات يعنى مطالعات ترجمه همچنان موافقان و مخالفان خودش را دارد. عده اى بر اين عقيده اند كه شعر اصلاً قابل ترجمه نيست. عده اى ديگر مسئله را در چارچوب نسبيت درنظر مى گيرند و معتقدند كه اگر نه تمام شعرها و اگرنه به كمال و تمام ،لااقل بخشى از اشعار به صورت نسبى قابل برگرداندن اند. اگر اين طور نبود نه ما مثلاً از هومر و گوته چيزى مى دانستيم و نه خارجى ها از وجود حافظ و مولوى باخبر مى شدند. حالا به طور اخص در مورد آثار حوزه كودكان صحبت كنيم. برخلاف آنچه تصور مى شود از دشوارترين كارهاى يك مترجم، ترجمه شعر كودك است. اين هم مربوط به شعر كلاسيك يا مدرن نيست. سالم و جذاب درآوردن شعر، چه شعر رابرت براونينگ و اميلى ديكنسون باشد، چه شعر ايو مريام يا سيلور استاين كار سختى است. انتشارات راندوم هاوس مجموعه شعرى شامل ۵۷۲ قطعه شعر از ده ها شاعر كودك و نوجوان به انتخاب جك پريلوتسكى شاعر منتشر كرده است. اما معدودى شعر را مى توان يافت كه با حفظ امانت و تعادل تاثيرگذارى بشود ترجمه شان كرد. باز از عجايب اينكه در همين كتاب سه شعر از سيلور استاين موجود است.
نكته اى كه من به تجربه و نه در تئورى به آن دست يافتم اين بود كه زيبايى و شهرت يك شعر در نظر مخاطبان اصلى دليل ترجمه پذير بودن آن نيست. شعر بايد «آنات» خاصى داشته باشد تا برگردان آن براى مخاطب زبان ديگر هم قابل فهم و جذب باشد. از اين زاويه شاعرانى كه شعرشان ترجمه پذير و تاثيرگذار باشد تعدادشان بسيار محدود است. بدون اغراق، تنها كسى كه تا اين لحظه تقريباً تمام اشعارش را قابل ترجمه و لذت بخش براى كودك و بزرگسال ديده ام سيلور استاين است. آخرين كتاب او «رانى ببيت» كه بعد از مرگش منتشر شده البته قابل ترجمه نيست. در سرتاسر اشعار كتاب، معنا در بازى هاى زبانى تنيده شده و همين كار ترجمه را ناممكن كرده است. مثل خود همين Runny Babbit كه منظور آن Bunny Rabbit است.
• منظورتان اين است كه در ترجمه اشعار فرم گرا به فارسى مشكلاتى وجود دارد؟
بله، همين طور است. در تبليغات اين كتاب آخر سيلور استاين از قول موريس سنداك (از فانتزى نويسان پيشگام و معاصر دكتر زيوس و سيلور استاين) كه كتاب «آنجا كه وحشى ها هستند» را خلق كرده آمده است كه: «اى كاش من اين كتاب را نوشته بودم.» با اين حال اين كتاب قابل ترجمه نيست يا بهتر بگويم من نمى توانم اين كتاب را ترجمه كنم. مجبورم اضافه كنم كه اگر امروز دكتر زيوس را با راحتى نسبى ترجمه مى كنم شايد به دليل مختصر تجربه اى باشد كه از ترجمه آثار سيلور استاين به دست آورده ام. دليل ديگرش خط قصه اى است كه در هر يك از كتاب هاى دكتر زيوس وجود دارد و خواننده را به دنبال خود مى كشد.
كارهاى دكتر زيوس عمدتاً قصه منظوم اند و وقتى قصه خوب با زبان شيرين و تصويرگرى منحصربه فرد همراه باشد خودبه خود خواندنى و لذت بردنى است ولو اينكه در جريان برگردان پاره اى از لطايف شعرى آن از دست برود. تازه در مورد آن لطايف هم مترجم بيكار نمى نشيند و با لطايفى ديگر از زبان مقصد تا حدودى جبرانشان مى كند.
البته دكتر زيوس تنها قصه پردازى نكرده، او تيپ ها و شخصيت هايى دوست داشتنى خلق كرده كه معروف ترين آنها گربه با كلاه و هورتون هستند.
• پس ما با دكتر زيوس قصه پرداز، شاعر و تصويرگر روبه رو هستيم.
بله، بعضى از منتقدان او را به لحاظ نوآورى و اثرگذارى هم قد و قواره والت ديسنى مى دانند. نام اصلى اش تئودور گايزل زيوس بود اما آثارش را با نام مستعار دكتر زيوس منتشر مى كرد و كارهايى را كه نمى توانست به لحاظ متن به طور كاملاً دلخواه اجرا كند با دو نام مستعار ديگر يعنى تئو لوسيگ و رزتا استون و با تصويرگرى هنرمند ديگرى چاپ مى كرد.
• با توجه به تمام اين موارد به چه ويژگى هايى در اثر توجه مى كنيد تا آن را براى ترجمه انتخاب كنيد؟
من ملاك هاى مختلفى دارم. يكى اينكه اثر بايد متفاوت و نو باشد. البته منظور من از نو بودن تاريخ انتشار آن نيست. دوم اينكه داراى ارزش والاى ادبى و جاى آن در عرصه ادبيات ما خالى باشد و آخرين ملاك انتخاب يك اثر براى ترجمه خودم هستم يعنى ترجمه آبرومندانه كار بايد از من ساخته باشد.
• شما تخصص خاصى در شعر و ترجمه آن داريد با توجه به تجربيات تان آيا مى توانيد بگوييد ترجمه شعر به صورت نظم امكان پذير هست يا خير؟ و آيا مشابهت هايى در اشعار فارسى و انگليسى وجود دارد؟
تا آنجا كه من مى دانم ترجمه شعر كودك از زبان هاى بيگانه به زبان فارسى انگشت شمار است. يكى از نمونه هاى شاخص ترجمه اى از محمود كيانوش شاعر گرانقدر ماست. من نتوانسته ام متن اصلى ترجمه هاى ايشان را پيدا كنم اما دوستى كه ترجمه ها را با متن اصلى مقابله كرده مى گفت فاصله لفظى واژگانى متن هاى اصلى با ترجمه هايشان زياد است و در ترجمه منظوم چاره اى جز اين نيست. چون اگر آقاى كيانوش مى خواستند لفظ گرايى را به آن معنا بگيرند كه در مقابل هر لفظ، لفظى معادل در فارسى بگذارند موفق نمى شدند. اصولاً ترجمه شعر به صورت منظوم آن گونه كه مورد نظر ترجمه شناسان است ممكن نيست. شاعران انگليسى دان ما در عمل به اين نتيجه رسيده اند و براى همين است كه كمتر شاعر زبان بيگانه دانى دست به ترجمه منظوم زده است. من به صورت اتفاقى و بى آنكه از قبل برنامه اى يا قصد ركوردگذارى داشته باشم بيشتر آثار شعرى موجود را ترجمه كرده ام. منظورم آثار شعرى ترجمه شده براى كودكان است. اين ادعاى كمى به خودى خود هيچ امتيازى براى من محسوب نمى شود. آنهايى كه غربال به دست دارند مى توانند نگاه كنند و يك امتياز كوچك اينجا و آنجا به من بدهند.
من ضمن افت و خيزهايى كه داشته ام به شگردهايى شخصى در ترجمه شعر دست يافته ام كه قصد تبديل كردن آنها به نسخه براى مترجمان ديگر را ندارم. در كنفرانسى كه در مهرماه ۸۴ با موضوع ترجمه ادبى در دانشگاه مشهد برگزار شد تجربياتم را در زمينه ترجمه شعر ارائه كردم. خلاصه اينكه ترجمه شعر در نظر من امكان پذير است. هنوز هم بر سر حرفم ايستاده ام و مى گويم با مقدار لازم ذوق و شوق و ده چندان تلاش و كوشش مى شود شعر ترجمه كرد. حالا اگر به نظم نشد به نثر.
• در اين تبديل شدن به نثر آيا هر شعرى قابل تبديل است؟ به عنوان مثال دكتر زيوس در كارهايش بازى كلامى و حتى واژه سازى هاى عجيب و غريب دارد. شما چقدر توانستيد به متن اصلى پايبند باشيد و اصلاً چرا دكتر زيوس را انتخاب كرديد؟
ابتدا مى خواهم جمله اى از ميشل فوكو نقل كنم كه مى گويد: «هر ترجمه ادبى نوعى تفسير است و هدف ترجمه ايجاد تاثير مشابه.» اين را اضافه كنم كه اين تفسير هر قدر به متن اصلى نزديك تر باشد «ترجمه تر» است و هر قدر از متن اصلى فاصله بگيرد به بازنويسى و ترجمه آزاد كه مورد نظر ما نيست نزديك تر مى شود. من وقتى متنى را به دست مى گيرم اين گونه نگاه نمى كنم كه متن را در قالب نظم بريزم يا نثر. كل اثر را نگاه مى كنم و در آن واحد چند خواننده را در پيش رو مجسم مى كنم. اول خالق متن را، بعد خودم را، بعد خواننده نوعى متن در زبان مبدأ را و آخرسر و نه كمتر از ديگران خواننده ترجمه در زبان مقصد را. ترجمه من بايد به كمك يك نوع بندبازى زبانى و شعبده بازى ادبى به گونه اى باشد كه برآيند تاثيرگذارى آن بر نويسنده و خواننده زبان مبدأ مساوى باشد با تاثير آن بر من و خواننده ترجمه ام. براى اين منظور گاهى مى بينم اگر منظوم ترجمه كنم بهتر اثرگذارى مى كند. بگذاريد در پرانتز اعتراف كنم كه ايده آل من اين است كه ترجمه شعر منظوم (كه معمولاً هم شعر كودكان منظوم است) در فارسى هم به نظم باشد. اما اين در بيشتر موارد امكان پذير نيست پس به ناچار به شيوه هاى ديگر متوسل مى شوم. گاهى از قالب هجايى استفاده مى كنم البته نه به معناى دقيق كلمه كه تساوى هجاها در هر بيت منظور شود. در اين مورد بيشتر از قافيه سازى آن هم با توجه به الگوهاى تصنيف ها و اشعار فولكلوريك كه دست ما را بازتر مى گذارد استفاده مى كنم. گاهى شعر را به صورت شعر نو فارسى ترجمه مى كنم. حتى ديگر از روش خودساخته اى كه اسم پرشى روى آن گذاشته ام بهره مى گيرم به اين صورت كه ترجمه را با نثر ساده، شاعرانه و نسبتاً آهنگين پيش مى برم و درست در يكى دو بيت آخر به صورتى كه توى چشم و ذوق خواننده نزند «مقفايش» مى كنم. در شعرهاى سيلور استاين زياد اين كار را انجام داده ام. اين نوعى حسن ختام بخشيدن و عاقبت به خير كردن ترجمه است! در موارد ديگر با استفاده از همنشينى و هم جوارى كلمات نوعى سجع و موسيقى زيرپوستى ايجاد مى كنم. غايت هر مترجم بايد همين باشد كه ضمن ابلاغ مطلب فرمى يگانه خلق كند. مثلاً در ترجمه شعر و نثر براى كودكان زبان بايد كودكانه باشد اما زبان هيچ كودك معمولى و خاصى نباشد. يگانه بودن زبان يعنى همين. همان طور كه زبان اصلى مخلوق نويسنده است زبان ترجمه هم بايد آفريده مترجم باشد كه با شناختى كه از زبان، فرهنگ و روان شناسى كودك هموطن خودش دارد اين زبان را برايش آفريده است. اما مترجم موفقيت اين زبان و ماندگارى آن را در زمان ترجمه نمى داند، چون مترجم كارى خلاقه انجام مى دهد.
در نگاه اوليه نثرى كه در آغاز ترجمه كتاب «دردسرهاى من در راه سولاسوليو» به كار رفته نثرى معمولى است، اما فكر مى كنم در چيدمان كلمات به گونه اى نوعى وزن در آن محسوس است: «روزى بود و روزگارى. من در جايى به نام دره وانگ زندگى مى كردم. جوان و شاد بودم و بى خيال...» خواننده با كمى دقت به چينش غيرعادى كلمات در متن پى مى برد. همين تكرارها، حذف و تقطيع ها است كه زبان را غريب مى گرداند و از آن آشنايى زدايى مى كند. در مجموع از اين شگردهاى مختلف استفاده مى كنم. در همين كارهاى دكتر زيوس يكى را به نثر ترجمه كرده ام و يكى ديگر را كه «گوشت و تخم مرغ سبز» نام دارد به نظم برگردانده ام. اين اثر با ۵۰ كلمه سروده شده است و اگر به نثر فارسى برگردانده مى شد خنك و لوس از آب درمى آمد پس تمام سعى ام را كردم تا به صورتى آهنگين و با وزن هجايى ترجمه كنم.
• در ترجمه آثار دكتر زيوس جاهايى توصيف ندارد و تصوير همان توصيف ها را بيان مى كند، در متن اصلى هم چنين است و توصيف به تصوير واگذار شده؟ در اين خصوص توضيح بدهيد.
اتفاقاً در كارهاى دكتر زيوس بنا بر اين است كه تصوير چيزى اضافه بر متن نداشته باشد. در حالى كه در تصويرگرى امروز نظرات ديگرى مطرح هست و بايد چيزهايى را بگذاريم كه لايه هاى پنهان نقاشى باشد. همان طور كه متن لايه هاى پنهانى دارد تصوير هم بايد لايه هاى پنهانى داشته باشد. اما زيوس اين عقيده را نداشت و توصيف هاى متن را در تصوير ارائه مى دهد و اگر چيزى بگويد حتماً در تصويرش هم مى بينيد.
• شما در ترجمه به چه اصولى پايبند هستيد؟
اصول من همان هايى بود كه اشاره كردم ولى معتقدم ضمن اينكه هر نوع ترجمه اى اساساً يك نوع دستبرد زدن در متن است، بايد اشاره كنم كه اين تعبير از فوكو است كه مى گويد: «ترجمه دستبرد زدن در متن است.» هر نوع ترجمه اى دستبرد زدن است و مترجم وقتى مى تواند از كارش راضى باشد كه پس از پايان متن به خودش بگويد خوشحالم كه هيچ گاه دستبرد نزدم مگر اينكه ناگزير شده باشم!
راسل مى گويد: «حقيقت را بگو مگر اينكه يا خطر زندان تهديدت كند يا از گرسنگى مردن.» شعار من هم در ترجمه اين است كه: دستبرد نزن مگر اينكه خطر دور شدن از خواننده مورد نظر تهديدت كند. پس اساس را بر وفادارى متن مى گذارم، در عين پايبندى به حق و حقوق خواننده زبان مقصد كه بتواند تا حد ممكن به اندازه خواننده زبان مبدأ دريافت كند و لذت ببرد. اگر متنى باشد كه از حد معينى تغييرات بيشترى پيدا كند اساساً عطايش را به لقايش مى بخشم و ترجمه اش نمى كنم.
• شما ابتدا به سراغ سيلور استاين رفتيد و بعد به سراغ زيوس در حالى كه زيوس قديمى تر است و جاى آن هم بسيار در ادبيات كودك ما خالى بوده است.
چند دليل وجود داشت. ابتدا اينكه من در جامعه محدودى زندگى مى كردم و با همه كتاب ها سروكار نداشتم. اساساً هم آدم ادبى نبودم بلكه بيشتر آدمى اجتماعى و سياسى بودم. بيشتر ادباى نسل ما و نسل قبل از ما بخش زيادى از زندگى شان را صرف فعاليت هاى سياسى كرده اند و من هم در ابتدا ادبيات مشغله اصلى زندگى ام نبود. كتاب «درخت بخشنده» تصادفى به دستم رسيد و اگر زمانى كه با شور و شوق به دانشگاه رفته در رشته ادبيات انگليسى ثبت نام كرده بودم و اين شوق و ذوق در من مانده بود و سياست آن را كنار نزده بود طبيعتاً با برنامه به سراغ ترجمه مى رفتم و در حد امكان بررسى مى كردم و شاهكارهاى ادبيات كودك را كه هنوز هم معتقدم بسيارى از آنها ترجمه نشده، انتخاب مى كردم طبيعى است كه ابتدا زيوس را انتخاب مى كردم. حداقل به خاطر حق تقدمش نسبت به سيلور استاين اما تصادف مرا اول به سمت سيلور استاين كشاند. علت دومى هم شايد بتوان گفت گرايش من به طنز و شعر بود. طنز سيلور استاين يك طنز ديگرگونه است هرچند به لحاظ اجتماعى و قصه گونگى كارهاى زيوس را قوى تر از كارهاى او مى دانم و اعتراف ديگر اينكه حتى سال ها پيش زمانى كه كتاب هاى زيوس به دستم رسيد درك عميقى نسبت به كار زيوس نداشتم و مدتى لازم بود كه خود من هم پخته شوم و ديد وسيع ترى پيدا كنم و ظرايف و زيبايى هاى هنرى را در گستره وسيع ببينم و همزمان با لذت بردن از متن به درك خاصى از آن هم دست پيدا كنم.
• به وضعيت ترجمه شعر كودك و نوجوان در ايران باز مى گرديم، بحثى هست كه ترجمه جاى تاليف را تنگ كرده و از جهت ديگر تاثير ترجمه و تاليف برهم مد نظر است. شما چه نظرى داريد؟
ابتدا اجازه بدهيد اعلام موضع كلى كنم كه من هم اساساً معتقدم بايد به تاليف بيشتر بها داد. بايد از نويسندگان خودى حمايت كرد، امكاناتى براى رشد نويسندگان جوان در اختيارشان قرار داد، منتسكيو مى گويد: «اگر همواره ترجمه كنيد، هرگز كسى شما را ترجمه نخواهد كرد.» تا اينجا كلياتى است كه فكر نمى كنم مخالف داشته باشد. اما اختلاف نظر بين دوستان نويسنده و مترجم از كلمه چگونه بايد به تاليف اهميت داد آغاز مى شود. من فكر مى كنم اهميت دادن به كارهاى تاليفى و نويسندگان نه با بخشنامه امكان پذير است و نه با دستورالعمل و نه با استبداد راى و تك بينى و تك سويه انديشى. در همين جا اضافه كنم واقعاً ادبيات و ازجمله ادبيات كودك قيم بردار نيست. حدود ۲۰ سال است عده اى از كسانى كه دست اندركار ادبيات هستند اين حرف را مى زنند كه ترجمه جاى نويسنده ها را تنگ كرده. سئوالى كه براى من مطرح است اين است كه مگر كسى كه توان نويسندگى دارد نويسنده ديگرى مى تواند جلوى او را بگيرد، ما بايد تفاوتى بين كالاهاى مادى و معنوى قائل باشيم. اثر ادبى مثل كالاهاى مادى و خوراكى نيست كه مثلاً براى اينكه بچه ها، خوراكى وطنى بخورند دستور بدهيم همه برشتوك بخورند تا ذائقه آنها برشتوكى شود نه كورن فلكسى. ادبيات وطنى و غير وطنى ندارد. شاهكارهاى ادبى متعلق به همه جهان است وانگهى زمانى كه آثار خوب كودكان را ترجمه نمى كردند و بسيارى از اين آثار هم ترجمه نشده باقى مانده (كه به نظر من بايد ترجمه شود آن هم با برنامه اى مشخص و دستگاه هاى دولتى) آيا نويسندگان ما پيشرفت كردند؟ مثلاً سيلور استاين يا دال را چند سال بعد از اولين آثارشان ترجمه كرديم. دكتر زيوس اولين كتابش را ۱۹۳۷ نوشته و من سال ۲۰۰۶ آن را ترجمه كرده ام، شخصاً معتقدم اگر نويسندگان و شاعران طراز اول خارجى را معرفى كنيم نه تنها جاى نويسندگان خودى را تنگ نكرده ايم بلكه جاى آنها را باز كرده ايم و افق ديدشان را گسترش داده ايم. همان طور كه نويسندگان داخلى جاى هم را تنگ نمى كنند، نويسندگان در عرصه جهانى يارى دهنده و انديشه دهنده به يكديگر هستند. نكته جالبى كه به نظرم مى رسد اينكه بيشتر اين سروصداها در حوزه ادبيات كودك و نوجوان است. چرا در ادبيات بزرگسال مطرح نمى شود كه چرا لوركا را ترجمه مى كنيد همين طور ريتسوس يا پاز و... آيا ترجمه از ادبيات كلاسيك از داستايفسكى، تولستوى، شولوخوف و ماركز و يوسا جاى كسى را تنگ كرده است؟ آيا ترجمه شولوخوف سبب شده كه محمود دولت آبادى ظهور نكند؟ آيا ترجمه چخوف باعث شد دكتر ساعدى، بيضايى و رادى به وجود نيايند؟ مگر نه اينكه شاعرانى مانند شاملو و آزاد هر وقت فرصت پيدا مى كردند از شاعران مورد علاقه خودشان ترجمه مى كردند. پس چرا اين اعتراض در ادبيات بزرگسال مطرح نمى شود؟ و باز سئوالى كه براى من مطرح است اينكه عده اى از دوستانى كه به صف مخالفان ترجمه پيوسته اند كسانى هستند كه خودشان هم ترجمه مى كنند. وقتى حتى از آنها مى پرسيم كه چرا با وجود چندين ترجمه مختلف از آثارى مثل شازده كوچولو باز هم به سراغ ترجمه آن رفته اند در پاسخ مى گويند چون اين كار متفاوت است، مگر چه گفته ايم؟ ما هم با ترجمه بازارى و مبتذل اعم از تاليفى و ترجمه اى مخالفيم. ما هم آثار خوب جهان را ترجمه مى كنيم و آثار شاخص را و جا دارد در اين زمينه مراكز رسمى هم به جاى بلند كردن علم مخالفت، برنامه ريزى مشخصى براى ترجمه آثار مطرح جهان صورت بدهند و همان ها بگويند و آمار بدهند كه متوليان مراكز انتشار رسمى چقدر از آثار برجسته ادبيات جهان را ترجمه كرده اند و اگر كار مهمى در اين زمينه نكرده اند پس لااقل بگويند چقدر زير بال نويسندگان وطنى را بگيرند!
• چه كارهايى زيرچاپ و در دست ترجمه داريد؟
اميدوارم ترجمه «فرهنگ شيطان» براى بزرگسالان و ترجمه «خوش بخوانى خرس كوچولو» براى كودكان در روزهاى عيد به دست خوانندگان برسد.