باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 15 آذر 1387 كاربران برخط 174 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
گذر از مدرنیته به پست مدرن
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: مهدی - حاجيان

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

اصطلاح پست‌‌مدرن و پسامدرن در عرصه‌های بسیاری از قبیل هنر، مباحث روشنفکری، ادبیات... بکار رفته است و شخصیت‌های مختلفی به عنوان پست‌‌مدرن شناخته می شوند. اما معنای پسامدرن چیست و از آن چه مفهومی اراده می‌شود؟ آیا پست‌‌مدرن یک حالت انقلابی است یا خود قطعه‌ای از تاریخ مدرنیته و جدید است؟ آیا پست مدرنیته را باید بخشی از فلسفه جدید به شمار آورد. در این باب ابهامات زیادی وجود دارد که سعی می کنیم تا حدّی آنرا روشن سازیم.

نامگذاری پست‌‌مدرن همانطور که از نامش برمی آید در بردارنده‌ی نوعی گذر از مدرنیته است و لذا برای آشنایی با آن می‌بایست با مفهوم مدرنیته آشنا شد.

مدرنیته، مثابه‌ی جهت‌گیری خاصی است در چند سده‌ی اخیر درباره‌ی مسائل بنیادی‌ای که همیشه برای انسان مطرح بوده است اما البته با پاسخ هایی متفاوت. در دوران مدرنیته، انسان غربی نسبت به سوال‌هایی از قبیل وجود و جایگاه انسان در عالم جواب‌های تازه‌ای دادند و در واقع نسبت میان انسان و هستی عوض و واژگون شد و انسان به عنوان محور و معیار در نظر گرفته شد، همان نوع اندیشه‌ای که اومانیسم و انسان‌محوری(1) خوانده می شود.

مدرنیته اعتماد و اتکاء به عقل انسانی در مقام شناساست حتی اگر امکان شناسائی مطلق وجود نداشته باشد. در واقع گونه‌ای تناقض در موضع انسان مدرن در برابر عقل مشاهده می‌شود. از یکسو عقل و قوای ادراکی انسان فاقد ارزش معرفتی قلمداد می‌شوند و امکان شناسائی مطلق طرد و غیرممکن دانسته می شود(2) و از سوی دیگر حلّ تمامی مسائل چه در حوزه‌ی شناسائی و چه عمل اخلاقی و عالم رفتاری بر عهده عقل انسان می شود.(3)

به این ترتیب مدرنیته مدلی از جهان و جهان‌بینی را ارائه داد که با آن امکان رشد علوم جدید فراهم شد. علومی که هدفشان منحصر در شناسائی طبیعت کم‌کم این امید را بوجود آورد که انسان قادر است با شناسائی عقلی و علمی از طبیعت و جامعه و انسان خود را به وضعیتی برساند که از بند طبیعت رهایی یابد و با تسلط بر همه چیز به ‌یک موجود متافیزیکی تبدیل شود. براساس این نوع تفکر بود که کنگره‌های آرمانشهری(4) در دوران مدرن شکل گرفت که در آنها انسان در پرتو علم توانسته بود به کمال و اوج ترقی دست یابد.

مدرنیته دو مشخصه و نشانه‌ی مهم نیز داشت که اثرات فراوانی را بر ساخت اعتقادی و دینی غرب بر جای گذاشت. از یک سو مدرنیته از جهت صورت و فرم عمل، ملتزم به آزادی شد. این آزادی شامل هر چیزی بود که گمان می شد بر علیه رشد و نوآوری عقلانی ایستاده است و لذا مستلزم ردّ همه اعتقاداتی شمرده شد که آزادی انسان را متوقف کرده و به جای تجربه و عقل بر مرجعیت و قضاوت نشسته است.

سیطره کلیسا بر اروپا و خشک مغزی‌هایی که از سوی کلیسا صورت می‌گرفت، به همراه خرافات و انحرافاتی که در مسیحیت رخ داده بود آنگاه که با جاه‌طلبی برخی افراد همراه گردید موجب پیدایش این دریافت گردید که اعتقاد به خداوند در خدمت خنثی کردن انگیزه رهایی انسان از ظلم و جهل می‌باشد . این چنین شد که تحقیق فکری و علمی با اتکاء بر تجربه در تعارض با کتاب آسمانی و حجیت خطاناپذیر کلیسا قرار گرفت.

چالش میان کلیسا و گالیله نمونه و الگویی برای این موضوع شد تا هرچه بیشتر انسان غربی، معنویت و دیانت را در برابر پیشرفت و تکامل علمی بپندارد و درصدد جامعه‌ای برآید که هرچه بیشتر از اعتقادات دینی پیراسته باشد.

این مطلب وقتی که جنبش‌های دموکراتیک و مردم‌خواهانه علیه حکومت‌های پادشاهی شکل گرفت و این حکومت‌ها به حق الهی خود که توسط کلیسا به رسمیت شناخته می‌شد تمسک جستند به شکل حادتری درآمد و موجب شد تا متفکران ترقی‌خواه در برابر وجود خداوند را مورد هجوم قرار دهند.

مشخصه‌ی دیگر مدرنیته نگرش خاصی است که به جهان و طبیعت پدید آمد که بر طبق آن طبیعت تنها بواسطه مکانیسم محض تفسیر و فهمیده می‌شد که همراه با شکل یافتن سنت تجربه‌گرایی بود که بر طبق آن تنها راه ورودی اطلاعات به انسان منحصر به ادراک حسی می‌شد کامل گشت. این نگرش که به وسیله دکارت فرانسوی مستدل و به شکل فلسفی مطرح گردید و امروز ما آنرا بنام «مکانیسم» می‌شناسیم. این جمله دکارت معروف است که بعد و حرکت را به من دهید جهان را می سازم. دو مشخصه‌ای که بوسیله حواس کاملاً قابل اندازه‌گیری و محاسبه است.(5)

 

ناکامی مدرنیته

مدرنیسم گرچه در حوزه علوم طبیعی و صنعت به موفقیت‌های بسیاری دست یافت اما در موارد متعددی نیز نتایجی منفی در پی داشت که متفکرین را به بازخوانی و بازنگری اصول و مبانی تمدن جدید فرامی‌خواند.

یکی از این نتایج، از دست رفتن اخلاق در مدرنیته است. متفکرین مدرن قصد داشتند به جای اخلاق دینی- مسیحی اخلاق عقلانی بنا کنند و انسان‌هایی را پرورش دهند که تمام وظایف شهروندی را رعایت کرده و حقوق دیگران را زير پا نگذارد. اما در عمل با از دست رفتن اعتقاد به خدا و به تعبیر نیچه « مرگ خدا»، مرگ همه‌ی هنجارهای متعالی نیز رخ داد. جملاتی همچون: «حقیقتاً نمی‌توان گفت که چیزی بهتر از چیز دیگر است» و « معیاری عینی برای بد بودن رفتاری نمی توان یافت» که شعارهای اصلی لیبرالیسم محسوب می‌شوند مساوی با از دست دادن هر گونه اصل و معیار اخلاقی هستند.

پوچ‌انگاری فیزیکی يكي دیگر از نتایج مدرنیسم محسوب می‌شود. در چارچوب اصول مدرن نمی‌توان هیچ هدفی را برای زندگی انسان‌ها معین کرد زیرا اصولاً هیچ غایتی وجود ندارد. انسان خود هدف است و همه چیز باید در اختیار او باشد. انسان‌ها با همین نگرش و با قدرت ویرانگر و ترسناکی که در سر انگشتان خود دارند، به سوی یک جهان خطرناک پیش می‌روند.

به علاوه حوادثی که در قرن بیستم رخ داد نشان داد آرمان‌های بشر مدرن در مورد جهان اتوپیایی و فاضله‌ای که در سر می‌پروراند جز خیالی موهوم نبوده است. وقوع دو جنگ جهانی اول و دوم در قلب غرب متمدن، با خسارات و کشتارهای غیرقابل تصوری که به همراه داشت، نیز تشکیل دو حزب نازیسم و فاشیسم در اروپا اثبات کرد که عقلگرایی‌ای که آن همه بر آن تأکید شده بود به هیچ عنوان به تنهایی نمی تواند از عهده‌ی وظایف خویش برآید و روشن شد که بشر هنوز هم تحت سلطه‌ی نیروهایی غیر از عقل خویش است.

غرق شدن کشتی تایتانیک، بزرگترین کشتی آن زمان، به عنوان مظهر تکنولوژی و فن‌آوری، در اولین سفر خود و فقط چند ساعت پس از حرکت نیز البته در ابعادی کوچکتر همه شعارها و هیاهوهای آقائی بشر بر طبیعت را زیر سؤال برد.

 

پیدایش پست مدرن

بر اساس این عوامل و البته بسیاری عوامل دیگر که جای بحث از آنها در این مختصر نیست این احساس عمومی میان بسیاری از اندیشمندان بوجود آمد که بعد از جنگ جهانی دوم، نوع جدیدی از جامعه رو به ظهور نهاده است. این جامعه بسته به طریقی که تحلیل شده برچسب‌ها و عناوین متعددی یافته است که پست مدرنیسم یکی از شایع ترین آنهاست.

وضعیت پسامدرن، وضعیتی است که در آن ایدئولوژی‌ها و فلسفه‌ها و ایده‌های کلان شکل یافته در جریان مدرنیته از قبیل فلسفه هگل، مارکسیسم، سرمایه‌داری و جامعه بی‌طبقه و اتوپیاهای طراحی شد. همه اعتبار خود را از دست داده‌اند. این نوع تفکرات مدرن، خود مشروعیت‌بخش به سایر ارکان جامعه مدرن بودند که با بی‌اعتباری آنها، این نظام‌ها نیز زير سؤال رفته است. به اعتقاد روشنفکران پست‌مدرن، بسیاری از این ایده‌ها که زمانی بت‌های روشنفکری بودند امروز تنها یک نظر در کنار صدها نظر ممکن می باشند. ظهور پسامدرنیته حاکی از بحران در کارکرد مشروعیت‌سازی این نظام‌های فکری و تواناییشان برای یکدست کردن جهان است.(6)

یکی دیگر از نتایج دوران پست‌‌مدرن توجه و رویکرد دوباره مغرب زمین به مقوله مذهب و دین‌باوری است. غربی که در دوران مدرن، هر گونه توان آگاهی به خدا و ماوراء ماده را انکار می‌کرد و حتی آنها را الفاظی فاقد معنی می‌دانست امروز نه تنها آن‌ را قابل بحث می‌داند بلکه به بازآفرینی آن پرداخته است. فیلسوفانی نظیر هنری برگسون. ویلیام جیمز، چارلز ساندرس پریس، تایل هارد دوشاردون، آلفرد نورث وایتهد و چارلز هارت شوون، که هرکدام نظریات جدیدی را پیرامون الهیات مطرح نموده‌اند همگی به سنت‌های مختلف پست‌‌مدرن متعلق‌اند. مباحثی نظیر تجربه دینی از این قبیل است که در دوران عقل‌گرایی و مدرنیته به هیچ وجه قابل طرح نبودند.

در پایان تذکر این نکته مهم است که پسامدرن را نباید با اتمام مدرنیته ‌یکسان گرفت. بهرحال پست‌‌مدرن نیز مرحله و مقطعی از سیر فرهنگ مغرب زمین است و همان مقدار از فرهنگ ما دور است که مدرنیته فاصله داشت و نقدی است که متفکرین همان فرهنگ متناسب با نیازهای خود بیان داشته‌اند و خود گرفتار کمبودها و نقائصی است که دیریا زود برملا می شود و تجدید نظر دیگری را می‌طلبد.

به طور کلی تجدد اولیه نه تنها آرمان‌های اصلی خود بویژه اندیشه‌ی برابری نسبی را متحقق نساخت، بلکه تعارضات اجتماعی را تشدید کرد. از لحاظ تاریخ تحول سرمایه‌داری، عواملی چند همچون رشد سرمایه گذاری‌ها، تحول تکنولوژیک، رشد صنایع و شهرها، مهاجرت‌های بزرگ و... موجب افزایش و گسترش شکاف‌های طبقاتی و فقر فزاینده‌ی طبقات پایین شد. بدینسان تجدد اولیه دچار بحران‌های همه‌جانبه شد. مسأله اجتماعی (به قول هانا آرنت) مهم‌ترین بحران تجدد اولیه بود و در واکنش بدان، جنبش‌های کارگری و سوسیالیستی پیدا شدند.

تفکر انتقادی یکی از وجوه اصلی بینش فلسفی انسان است و آدمی را وامی‌دارد تا در انتخاب موضوعات مورد تأمل خود از محیط اجتماعی و ارزش و اخلاق الهام گیرد و ثانیاً هر آنچه می‌بیند را به محک استنتاج و احتجاج و آزمایش قرار دهد. این سنت انتقادی از دوران باستان وجود داشته است(7) و لذا عجیب نیست که در مدرنیته نیز انسان به نقد دوباره تمدن و فرهنگ خویش بپردازند.

یکی از نتایج تفکر پسامدرن، توجه به خرده فرهنگ‌ها در مقابل فرهنگ‌های غالب است. در دوران مدرن گمان می‌شد که تنها یک فرهنگ قدرت و ارزش بقا را دارد که همان فرهنگ حاکم بر غرب و مدرنیته است. اما در دوران پست‌‌مدرن و با زیر سوال رفتن پایه‌های مدرنیته معلوم شد که فرهنگ‌های دیگر و نیز خرده فرهنگ‌ها به همان میزان اعتبار دارند که فرهنگ غالب می‌تواند داشته باشد. این مسأله خصوصاً با قرین شدنش با پدیده جهانی شدن که به دلیل توسعه شبکه‌ی اطلاعاتی در چند دهه‌ی گذشته شکل گرفته بسیار مهم است و مانع از بین رفتن سایر فرهنگ‌ها می‌شود.

 

پی‌نوشت‌‌ها:

1. omanism

2. چنانکه کانت به عنوان بزرگترین فیلسوف مدرن هرگونه شناخت از شی در ذات خود را دست‌نایافتنی می‌داند و دانسته‌ها و یافته‌های ما را در عالم پدیدار (phenomenal) منحصر می کند.

3. ردّ عقل‌گرایی مدرن به شکل افراطی آن یکی از موضوعاتی است که متفکرین پست‌‌مدرن آنرا دنبال کرده‌اند.

4. Utopian

5. کاپلستون، تاریخ فلسفه، انتشارات سروش، جلد چهارم.

6. سنت مدرنیته و پست‌مدرن، مجموعه مصاحبه با دکتر داوری، غنی‌نژاد، بشریه. ص 108.

7. منتقدان جامعه، تام، ب، باتامورا، ترجمه محمد جواهرکلام، تهران، نشر سفید، ص 3.

 

    83 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   پست مدرنيسم (120)
●   مدرنيسم (319)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:23/01/1385

تاريخ شمسی نشر:23/01/1385
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب