«چگونه رفتاري خواهم داشت وقتي که تيراندازي شروع بشود؟» / ويتگنشتاين
کي يرکگور اعتقاد داشت که فقط مي شود از کساني چيزي آموخت که جان شان را به خطر مي اندازند يا همواره در برابر مرگ قرار مي گيرند، زيرا در آن لحظه خودشان هستند، به همين دليل خواندن وصيتنامه ها برايش اهميتي اساسي داشت، زيرا وصيتنامه ها نوشته کساني است که تا مرگ فاصله يي ندارند و به همين دليل آن لحظات قبل از مرگ مهم ترين «لحظه » هاي هستي است، چون در آن لحظه «فرد» به معني واقعي «فرد» مي شود. يعني تنها خودش و به دور از هرگونه نقابي. از نظر کي يرکگور همه زيرکي نوع بشر در آن است که در آرامش زندگي کند، يا به عبارت ديگر همه زيرکي اش معطوف به يک چيز است، معطوف به اينکه بتواند بي مسووليت زندگي کند ولي شوک رويارويي با مرگ آن آرامش را به هم مي زند و آدمي به طور واقعي آن مي شود که هست، در واقع نياز به خوديابي همواره در وضعيت تراژيک و فاجعه است که رخ مي دهد، زيرا تنها در اين شرايط است که آرامش لااقل براي مدتي از بين مي رود. اما خطر آسوده زيستن در آن است که آدمي فراموش مي کند اصلاً براي چه زندگي مي کند، ولي گاه شوک هاي مختلف در موقعيت هاي مرزي باعث به هم خوردن آرامش مي شود. مقصود از موقعيت مرزي موقعيتي است که وجود با عدم روبه رو مي شود مانند مرگ، تصادف يا موقعيت هاي کمتر مرزي، مانند گناه، رنج، عدم قطعيت امور جهان که ما را با شکست روبه رو مي سازند. بنابراين در موقعيت هاي مرزي همزمان ما با موقعيتي روبه رو مي شويم که به آن موقعيت شکست هم مي گوييم. يا به تعبير ياسپرس موقعيت مرزي گاه باعث مي شود به موقعيت نهايي که همان موقعيت شکست است برسيم زيرا به تعبير ياسپرس، موقعيت نهايي همان موقعيت شکست است. به عبارت ديگر شکست موقعيتي واقعي است، يعني موقعيتي است که به ناگزير با آن درگير خواهيم بود. به تعبير ژيل دولوز ميل آدمي هرگز محقق نمي شود و عدم تحقق ميل به هر حال و حتي در بدوي ترين حالتش نيز نوعي شکست است، اگرچه نه شکست اصيل، ) منظور از شکست آن است که از شکست گريزي نيست و به نوعي سرنوشت آدمي است. اما مساله آن است که شکست مي تواند اصيل باشد(اصيل بودن شکست ما را وارد حوزه يي مي کند که شکست به خاطر اصالتش مي تواند زيبا نيز باشد). اصيل بودن شکست موقعي است که ما تن به خطر شکست مي دهيم يعني اجباري نداريم که شکست را طلب کنيم، به عبارت ديگر شکست اصيل موقعي خواهد بود که ما تمامي امکانات مان را براي پرهيز از آن به کار برده باشيم چون هرگاه ما بخواهيم به سوي شکست برويم آن شکست ديگر اصالت ندارد، در واقع شکست بايد رخ دهد. تنها در شکست اصيل است که آدمي باز خود مي شود و گفت وگويي و اين بار گفت وگويي اصيل ميان خود و آن موقعيت پيش آمده حاصل مي شود. کي يرکگور شکست را حتي عنايت از طرف خداوند مي داند. به تعبيري روشني و نور وقتي براي ما هست که «شکسته» شود(شکست در اينجا به دو معني به کار برده شده، يعني از «ايهام» استفاده شده، ) ولي همين نور «شکسته» وجود ندارد مگر آنکه آن پرتو «شکسته» را به صورت يک نشانه درنظر آوريم، پس همه چيز به ما بستگي دارد که ما چگونه با آن نور «شکسته» مواجه شويم و چگونه آن را تفسير کنيم، همه اينها تنها به اين دليل صورت مي گيرد که ممکن است رازي واقعي و وجودي بر ما روشن شود، حتي الهام ها در آن لحظه مرزي و شکست و استيصال صورت مي گيرد که آنها هم البته که لحظه يي بيش نيستند، گويي به تعبير گابريل مارسل «... برترين چيز در وجود کم دوام ترين و شکننده ترين چيزهاي آن است که خدايان وجودهايي را که در نظر آنان گرامي ترين از همه اند خيلي زود از جهان مي برند و آنچه باقي مي ماند و دوام مي آورد، همان چيزي است که از همه پست تر است. هرآنچه پاينده است خود را نابود مي کند. »1 (هرآنچه پاينده است خود را نابود مي کند و شهيد نيز به همين دليل است که جاويد و پاينده است. ) بنابراين ويراني و نابودي وقتي که با اراده و آزادانه طلب شود اهميت دارد و ماندگار مي شود، در واقع هر آنچه از جنس خطر باشد ارزشي افزون مي يابد. آنگاه که خطر را شناختيم، دگرگون خواهيم شد. (نيچه) (خطر از نظر نيچه يعني خود را به دست اقيانوس هاي ناشناخته سپردن، تغيير مدام چشم انداز ها و به سمت افق هاي تازه رفتن و... ) بدين سان است که ممکن است بخت با آدمي يار باشد و آن شکست اصيل رخ دهد و همراه با آن، آدمي به صحنه شکست نيز نگاه کند و تفسيري زيبا داشته باشد، مساله تماماً تاثرات سوژه و تفسيري است که ارائه مي شود. زيبايي شناسي نيچه يي در اينجا کارساز خواهد بود، زيرا از نظر او رابطه سوژه و ابژه رابطه يي استعاري و غيرحقيقي است، چون ميان اين دو حوزه يعني عين و ذهن، هيچ گونه رابطه علي يا حقيقي يا بيانگرانه وجود ندارد، يعني اينکه درک حقيقي موضوع توسط ذهن از محالات است. او با روشني مطرح مي کند که «به نظر من درک حقيقي که منظور بيان صريح و رساي موضوع در ذهن است محال و غيرممکن است زيرا ميان اين دو حوزه کاملاً متفاوت نظير دو حوزه ذهن و عين، هيچ گونه رابطه علي و حقيقي يا بيانگرانه وجود ندارد... بلکه اين دو حداکثر رابطه زيباشناختي با يکديگر دارند. »2 بنابراين از نظر نيچه فقط سوژه وجود دارد و ابژه صرفاً تاثرات يا تاثيراتي است که سوژه آن را تجربه مي کند پس واقعيت در نهايت چيزي نخواهد بود جز مجموعه يي از تاثرات ذهني، پس شيء في نفسه يا شکست في نفسه مفهومي واهي است. مهم تر از آن اينکه آدمي همواره از سرشاري ذهن اش بر اشيا و موقعيت ها و حتي بر بنيادي ترين موقعيت ها يعني موقعيت شکست پرتوي مي افکند و آن را مطابق تاثرات خود تفسير مي کند، با اين ديدگاه ديگر شکستي وجود ندارد، زيرا که بستگي به تفسير سوژه از شکست و ناکامي دارد و سوژه (فرد نيچه يي) از آنجايي که در پي عظمت واقعه است (هرچه واقعه يي عظيم تر، مهم تر و زيباتر) شکست را و حتي و به خصوص شکست بزرگ را به خاطر عظمت واقعه اش زيبا و حتي پيروزي تلقي مي کند. بنابراين در نظر نيچه براي «فرد» شکست مفهومي ندارد، مساله بر سر عظمت واقعه و مهم تر از آن عظمت روحي کساني است که آن واقعه را از سر مي گذرانند. به همين دليل است که هر فردي هم نمي تواند از زيبايي موقعيت (ولو موقعيت شکست) لذت ببرد. در کتاب اراده معطوف به قدرت نيچه در اين باره مي نويسد که «... حالت زيبايي شناسانه را نمي توان در انسان هاي افسرده، ملال آور، پژمرده و محافظه کار پديد آورد. » 3اکنون هرگاه به کي ير کگور بازگرديم، کي ير کگور در ستايش از شکست حتي آن را مکمل معجزه درنظر مي گيرد و اعتقاد دارد که اين دو همديگر را تکميل مي کنند. اما به نظر مي رسد که اين ياسپرس است که با بسط انديشه کي ير کگور حرف نهايي را مي زند و شکست را رمز نهايي و بنياد هرگونه رمزي در نظر مي گيرد. «در اينجاست که سه رمزي که ياسپرس دوست دارد در همه جا آنها را کشف کند، با هم جمع مي شوند. رمز شکست، رمز جاودانه شدن، رمز معجزه. آنها به دقت به هم مربوطند زيرا هر رمزي تا آنجا که از ما مي گريزد شکست است و تا آنجا که در خود اين گريز خود را به ما نشان مي دهد معجزه است. تصديق شکست، تصديق معجزه، تصديق جاويدي و گذر ارزش ها عبارتند از تصديق جهان رمزها به سه نحو متفاوت. » 4
به نظر مي رسد رمز شکست، رمز جاودانه شدن، رمز معجزه جملگي در مفهوم شهادت و رمز جاودانه شدن شهيد معني پيدا کند. يعني شهيد در طلب عقيده اش جانفشاني مي کند، اين جانفشاني ممکن است از نظر مردم عادي يک شکست تلقي شود، زيرا به هرحال «جان» را که بالاترين گوهر است فدا و نيست مي کند. اما با اين همه و به رغم آن در آن «لحظه» و فقط در آن «لحظه» نيز است که جاودانگي صورت مي گيرد. معجزه يي رخ مي دهد يعني فرد به ظاهر شکست خورده براي هميشه پيروز و جاويد مي ماند. آنچه در زندگي عملاً موجود است يعني زندگي روزمره به چشم «فردي» که جانفشاني مي کند، نمي آيد و نازل به حساب مي آيد، بنابراين او اراده مي کند که از فضاي روزمرگي پا فراتر نهد. اين تصميم فرد را به ماورا مي کشاند. (ماوراي روزمرگي، ماوراي مسائل ناچيز و دردهاي سطحي) از نگاهي ديگر اين مساله همچنين زيبايي شناسي کردن زندگي روزمره نيز هست که توام با گسست از روزمرگي است. در اين شرايط زيبايي شناسي و اعتلا (استعلا) تواماً صورت مي پذيرند و فناشدن و ايثار عملي زيبا به حساب مي آيد. نيچه در چنين گفت زرتشت (بخش درباره لوح هاي نو و کهن) مي گويد؛ «حکمتي است در اين که بسي چيزها در جهان بدبوست. دل آشوبه خود بال مي آفريند و ياراي آب جستن، در بهترين چيز نيز باز چيزي تهوع آور است و بهترين چيز نيز چيزي است که بايد از آن برگذشت. برادران حکمت بسيار هست در اينکه در جهان پليدي بسيار هست. »5 اما شايد همچنين بشود گفت که برادران حکمت بسيار هست در اينکه در جهان شکست بسيار هست،