باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 9 شهريور 1387 كاربران برخط 32 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
اينجا كسى به خاطر ديكتاتورى معذرت نمى خواهد
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
گفت وگوى روزنامه ال پاييس با خوسه لوئيس سمپدرو


۱ - تفكر واحد يك چيز توتاليتر است. تفكر چيزى مقابل وحدت است. تفكر يعنى تنوع، آزادى، گوناگونى و كثرت، اين حداقل كه هر كدام از ما فكر خودش را داشته باشد.

۲ - الان قدرت روى محققان و دانشمندان تمركز كرده است.

۳ - اين منطقى است وقتى كه تنها ارزشى كه يادشان مى دهيم پول درآوردن است. پس بهتر است غر نزنيم.

۴ - چيزى كه مهاجرين را جلب مى كند غرب نيست، اين است كه نمى توانند در كشور خودشان زندگى كنند.

خوسه لوئيس سمپدرو اول فوريه هشتاد و شش سالگى را تمام كرده است و تقريباً همزمان با تولدش، داستانى عاشقانه به چاپ رسانده كه در حقيقت داستانى درباره بحران جهان است. رمان هاى او هميشه در صدر فروش آثار ادبى قرار دارند. در سال ۱۹۸۱ با رمان اكتبر، اكتبر به شهرت رسيده است و كتاب هاى او عبارتند از «لبخند»، «پرى دريايى پير»، «جايگاه پادشاهى» و «كوه سيناى». استاد سابق رشته اقتصاد، رئيس سابق «بانك خارجى» اسپانيا، سناتور سابق و عضو فعلى آكادمى سلطنتى زبان اسپانيايى، هميشه بيش از هر چيز خودش را نويسنده مى داند، او هر روز ساعت پنج و نيم از خواب بيدار مى شود تا بخش هاى اصلى رمانش را بنويسد. دو سال پيش مقاله اى درباره حمله آمريكا به عراق نوشت كه بعدها، به عنوان مضمون اصلى «گذرگاه دراگو» رمان آخرش به كار برده شد. او اخيراً همراه همسرش الگا لوكاس كتاب «نوشتن، زيستن است» را چاپ كرده است.

 

منبع: روزنامه - شرق

   ● نام گفت و گو شونده: خوسه لوئيس - سمپد رو

مترجم: جيران - مقدم

 
 

• شما يك داستان عاشقانه نوشته ايد...

بله، بيش از هر چيز يك داستان عاشقانه است. به نظرت عجيب مى رسد؟

 

• نه، كاملاً برعكس...

اين را به خاطر سن و سالم مى گويم ممكن است به نظر مردم عجيب برسد كه در سن من كسى رمان عاشقانه بنويسد.

 

• اما اين فقط يك داستان عاشقانه نيست، پر از نظرات شما است درباره جنگ، خودمحوربينى بين المللى، آزادى و... چطور چنين رمانى زاده شد؟

از سال ۲۰۰۲ روى چيزى كار مى كردم كه آن را مى توان زوال و انحطاط سيستمى كه در آن زندگى مى كنيم نام نهاد. در تنريف جايى كه در آن زندگى مى كنم، بيشتر با اين كنتراست مواجهم، چون هر روز دنيايى را مى بينم كه دغدغه من است، جهانى كه به رغم همه مشكلات هنوز به حياتش ادامه مى دهد و هنوز در جزيره وجود دارد. من خوب يا بد، بيشتر رمان نويسم تا چيز ديگر، هر چه براى بيان اين دغدغه مى نوشتم بيشتر رمان بود تا چيز ديگر.

 

• و در آن جنگ عراق هم با تمام قوا وارد شده است.

من در مادريد تلويزيون ندارم اما در تنريف دارم. جلسات شوراى امنيت را ديدم و به توضيحات كالين پاول دقت كردم. توضيحاتى كه مى داد اين قدر به نظرم وحشتناك رسيد كه كار رمان را رها كردم و مطلبى با عنوان «مغول ها در بغداد» نوشتم، بعد ايده واردكردن آن به رمان به ذهنم رسيد و به من اجازه داد به نارضايتى ام شكل روايى بدهم.

 

• شما از يك افسانه شروع كرده ايد. شخصيت اصلى اثر در يك نوع فضاى حباب مانند زندگى مى كند در يك «كشتى ديوانگان».

رمان دو بخش دارد. اولى، در همان فضاى كشتى ديوانگان بسط داده مى شود و دومى در تنريف مى گذرد. اين بخش دوم يك داستان عاشقانه است. البته كل اثر هم داستانى عاشقانه درباره زندگى اى است كه دارند آن را تنزل مى دهند، دارند به آن خيانت مى كنند. اين جهان با نهادينه كردن ارزش هايى حقير مثل پول به زندگى خيانت مى كند.

 

• ساكنين اين كشتى مجانين چه كسانى هستند؟

مى شود گفت مخالفين يا دگرانديشان. يكى از آنها يك مرد اندلسى است كه مقابل سيستم طغيان كرده و ديگرى كه ريشه غربى دارد اما بوديست است و همين به او اجازه مى دهد كه جهان را به صورت خلأ و انرژى ببيند.

هر دوى آنها به او راه و مسير را نشان مى دهند اما نمى توان آنها را استاد به حساب آورد. به او مى گويند تو بايد خودت استاد خودت باشى.

 

• و دراگو (منطقه اى در شمال تنريف) به سمبل اين رشد شخصى تبديل شده است؟

دراگو گذرگاه قله اى است كه از تمام كوه هاى منطقه بلندتر است. دراگو سمبل اين است كه چطور يك پره علف اگر قوى و پرطاقت باشد مى تواند درخت بشود.

 

• پايين همين دراگو است كه مارتين وگا شخصيت اصلى اثر داستان عاشقانه اش را زندگى مى كند. امروزه عجيب است كه عشق هاى اينچنينى به كاميابى منجر بشوند...

اين عشق به خاطر شخصيت خود مارتين وگا اين طور شكل مى گيرد. او بيشتر قادر به درك كردن است تا عمل كردن. اين يك جور مقايسه غيرمستقيم بين فرهنگ اروپا و آمريكا بوده است. فرهنگ آمريكا يك فرهنگ پراگماتيك است: «اين كار را مى توان انجام داد.» اما درباره درك كردن... هيچ. قهرمان اثر هم مثل علفى است كه رشد مى كند تا يك درخت بشود. در عشق او نه حقارت هست و نه وابستگى.

 

• اين تقريباً ستايشى از تامل است.

مى شود اين طور گفت. يك ضرب المثل عربى هست كه مى گويد: «تامل كار خدا و عجله كار شيطان است.» اين تامل خيلى تنريفى است. من آن را در خيابان هايش احساس مى كنم، به خصوص در منطقه مركزى شهر؛ جايى كه مردم هنوز روى پله هاى جلوى خانه شان مى نشينند تا با هم حرف بزنند. بارها مرا با همان چيزى كه اسمش كمرويى است مخاطب قرار مى دهند و من فكر مى كنم كه اين متانت توام با احترام است. اين تمدن است، برعكس تخريب تمدن كه همه جا دارد اتفاق مى افتد.

 

• چه فرآيند ى را در هنگام نوشتن دنبال مى كنيد، در طرح ريزى يك كار ادبى؟

كار نويسنده ثابت است. آدم در تمام لحظات فكر مى كند آن چيزى كه در زندگى واقعى اتفاق مى افتد ممكن است از نمونه نوشته شده اش بهتر باشد. من با يك دفترچه در خيابان راه مى روم و از چيزى كه ممكن است (براى مثال در يك رمان) به دردم بخورد يادداشت برمى دارم. ناگهان لحظه اى فرا مى رسد كه در آن ايده ها، بدون اينكه آدم بداند چرا، به ذهنش هجوم مى آورند. وقتى ايده نوشتن رمان لبخند به ذهنم رسيد، داشتم تعطيلات را با دخترم كه يك بچه ۹ماهه داشت در استراسبورگ مى گذراندم. يكى از آن شب هاى سرد اروپاى مركزى بچه شروع به گريه كرد و من كه هميشه خيلى زود بيدار مى شوم او را در آغوش گرفتم كه مادر و مادربزرگش بيدار نشوند. همان طور كه بچه به بغل از اين طرف اتاق به آن طرف مى رفتم تا آرامش كنم ماه را ديدم كه روى برف ها منعكس شده بود و نورش از پنجره به داخل مى تابيد. خيلى جذاب بود. ناگهان اتاق برايم كوچك شد و من به همه آن چيزى كه براى زندگى كردن به آن موجود كوچك مى بخشيدم فكر كردم. اگر بزرگ مى شد و مرا مى شناخت چقدر سعادتمند بودم. وقتى به رختخواب رفتم، فكر مى كردم كه داستانى كوتاه با عنوان پدربزرگ خواهم نوشت و آخرش يك رمان دويست و چند صفحه اى از كار درآمد. مى خواهم بگويم كه ايده يك رمان معلوم نيست كى به ذهن خطور مى كند و بعد هر نويسنده با شيوه خودش آن را شرح و بسط مى دهد و بايد دنبال چفت و بست هايى بگردد تا داستان را زنده نگه دارد. من هميشه نوشتن رمان را خيلى طول مى دهم و خيلى سند و مدرك جمع مى كنم. نوشتن «پرى دريايى پير» پنج سال طول كشيد. چون من درباره كارم يك ايده كلى دارم: اگر خودم به چيزى كه مى نويسم باور نداشته باشم، خواننده هم آن را باور نخواهد كرد. براى همين خيلى سند جمع مى كنم.

 

• درست است كه براى مواجهه روشن بينانه با موضوعاتى اين قدر ظريف نياز به محرك وجود دارد؟

بعضى از نويسنده ها نياز به نوشيدن قهوه، نوشيدنى يا محرك هاى ديگر دارند. اما من نه. من خيلى زود از خواب بيدار مى شوم. الان ساعت ۳۰/۵ صبح و قبلاً حدود چهار صبح. در اين ساعت هاى صبح بيشترين حضور ذهن را دارم، درحالى كه با پيش رفتن روز خسته مى شوم. اين ساعات اوليه كه كسى صدايم نمى زند، كه هيچ تلفنى در كار نيست و سر و صدا و مزاحمتى هم نيست براى من حياتى است. اين وقتى است كه بناى داستانم را مى ريزم. بقيه صبح را به نوشتن مى گذرانم و عصرها براى قدم زدن يا سينما رفتن از خانه بيرون مى روم.

 

• در كتاب آخرتان حمله به عراق را با حمله بربرها نشان داده ايد نه؟

اين كار به خاطر نمايش دادن حجم دروغ و تاثيرات فوق طبيعى اين دروغ بود. چند تا آقا بالاسر نقشه مى ريزند كه سه ماهه دموكراسى را در جايى برقرار كنند و حالا سه سال هم بيشتر است كه هنوز هيچ كارى نكرده اند. همه اينها براى اين است آقاى بوش احساس كند مورد احترام است، كه دولت هيچ كشورى جرات نكند بگويد كه حمله به عراق به طور خاص جنايت عليه بشريت است.

 

• هيچ كس معذرت نخواست، حتى اسپانيا كه دولتش همكار...

هيچ وقت كسى معذرت نمى خواهد. اينجا هم كسى به خاطر ديكتاتورى معذرت نخواست. حتى قبول نمى كنند كه ديكتاتورى بوده.

 

• رمان يك دادخواست عليه تهاجم فرهنگى آمريكا هم هست.

بيشتر نقدى است بر انحطاط تمدن اروپا. مى دانم كه در آمريكا كارهاى عالى انجام مى شود اما اين به معنى آن نيست كه بقيه هيچ كارى نكنند و هرچه را از آمريكا مى آيد در بست بپذيرند. آمريكا اين قدر همه چيز را تحميل مى كند كه حتى مى باوراند در خاور نزديك دموكراسى وجود دارد و وقتى در همين دموكراسى حماس برنده مى شود مى گويند اين ديگر چه جور دموكراسى است؟

 

• كتاب پر از ارجاعاتى به دوران معاصر است.

بله. نخواستم به ايدئولوژى بپردازم و شعار و پلاكارد بسازم. الگا خيلى كمكم كرد تا چيزهايى را كه رنگ و بوى پلاكاردى داشت حذف كردم، اين طورى چيزها را گذاشتم تا خودشان حرف بزنند.

 

• در رمانتان شما به موضوع مهاجرت هم پرداخته ايد كه دغدغه معاصر است.

چيزى كه مهاجرين را جلب مى كند غرب نيست، اين است كه نمى توانند در كشور خودشان زندگى كنند. آن را مثل شركت در لاتارى انجام مى دهند. بايد به مهاجرت عادت كنيم اين يك عمل توقف ناپذير است و تا وقتى نابرابرى وجود دارد همين طور خواهد بود. نبايد فراموش كنيم كه اين آدم ها اينجا هستند؛ چون ما هم به عنوان نيروى كار به آنها احتياج داريم.

 

• رمان به ركود دموكراسى هم مى پردازد. راه حلى هست؟

دموكراسى دارد مى گذرد. بايد آن را دوباره خلق كرد. دموكراسى به معناى حكومت يك ملت در هيچ جاى جهان وجود ندارد. اگر دموكراسى بود، هزينه ارتش به ماليات مردم تحميل نمى شد، در عوض جايى هزينه مى شد كه مردم مى خواستند؛در بهداشت و آموزش. اگر سرمايه بيشترى صرف علم مى شد دانشمندان مجبور نبودند از كشور بروند. چه كسى به مردم قدرت تصميم گيرى درباره اينكه ماليات شان را كجا خرج كنند داده است؟ در هيچ كشورى مردم دستور نمى دهند.

 

• به جوان ها چه چيزى براى گفتن داريد؟

من براى سخنرانى، زياد به انستيتوها مى روم و آنجا جوانان بسيار خوبى را مى بينم كه به اقتصاد يا ادبيات علاقه دارند. جوانانى هستند كه با NGOها كار مى كنند و تعطيلات شان را با رفتن به آمريكاى لاتين و كمك كردن در جايى كه بيشترين نياز وجود دارد سپرى مى كنند. اما نبايد فراموش كنيم كه سيستم آموزشى امروز به جوان ها فكر كردن را ياد نمى دهد، در آنها دغدغه مسائلى را ايجاد مى كند كه بايد خود به خود انجام بشوند و براى همين اصل عمل فراموش شان مى شود، براى بيشترشان اين مهم است كه خواننده مد روز كيست نه اينكه قدرت دست كيست، از طرف ديگر، اين منطقى است وقتى كه تنها ارزشى كه يادشان مى دهيم پول درآوردن است. پس بهتر است غر نزنيم.

 

• شما تقريباً تمام قرن گذشته را زندگى كرده ايد. نظرتان چيست؟

چيزى كه مرا تحت تاثير قرار داده ميزان حماقت و وحشيگرى بشريت بوده است، كه انگار هيچ چيز ياد نمى گيرند. هيچ ايده جديدى نمى بينم. فكر نمى كنم ادبيات الان بهتر از قرن ۱۹ باشد، نقاشى هاى بهترى كشيده نمى شود و موسيقى بهتر از قرن هاى ۱۸ و ۱۹ ساخته نمى شود. بعيد مى بينم كه ايده فلسفى بهترى از ايده كانت يا بقيه متفكرين بزرگ مطرح شود. راجع به اقتصاد بحث نكنيم، نوليبراليسم را گامى به عقب ارزيابى مى كنم، ايده قرن هجدهم است. تفكر واحد هم كه از آن حرف زده مى شود مرا عصبى مى كند، معنى ندارد. تفكر واحد يك چيز توتاليتر است. تفكر چيزى مقابل وحدت است. تفكر يعنى تنوع، آزادى، گوناگونى و كثرت، اين حداقل كه هر كدام از ما فكر خودش را داشته باشد. در حيطه علم اما پيشرفت ها تصور ناشدنى هستند. براى اولين بار در تمام طول تاريخ، اين انسان نيست كه وابسته به ژن هايش است بلكه ژن ها هستند كه به انسان وابسته اند؛ چون مى توانيم مديريت شان كنيم. تمام آن تكاملى كه هزاران سال طول كشيده، حالا در يك دوران كوتاه قابل بازسازى است. اين باعث انقلابى خواهد شد كه هيچ ايده اى درباره اش ندارد. براى همين الان قدرت روى محققان و دانشمندان تمركز كرده است و مثل هميشه، آنها براى شركت هاى بزرگ كار مى كنند.

 

• وقتى از اقتصاد نوين صحبت مى شود چه چيزى به ذهن شما خطور مى كند؟

براى تئوريسين ها و سياستمداران كه در اجلاس سران دور هم جمع مى شوند اقتصاد نوين يعنى رقابت، تكنولوژى هاى جديد و جهانى سازى. اما اين جهانى سازى فقط براى بخشى كوچك از آدم ها مفيد است كه صاحبان شركت هاى بزرگ و اطرافيانشان هستند؛ چون بقيه در راستاى آنچه از بالا ديكته مى شود جهانى سازى مى شوند، به يك كشاورز آسيايى يا پرويى بگو كه جهانى شده... خب كه چه؟ آنچه جهانى شدن نام گرفته فرم نوينى از امپرياليسم و از استعمارگرى است و اينكه جمعيت اندكى براى سرنوشت تمام جهان تصميم بگيرند. نكته جديد اقتصاد نوين فقط استفاده از اينترنت است. هدف اقتصاد نوين چيست؟ به دست آوردن امتياز. تا وقتى كه اين خداى اقتصاد است، اقتصاد همان فن كهنه هميشه خواهد بود. ماچادو مى گفت: جامعه ها تا وقتى خدايشان را تغيير ندهند خودشان عوض نمى شوند و خداى واقعى اين جامعه پول است.

 

• و اسپانيا در چه وضعيتى است؟

در وضعيتى رقت انگيز.

 

• هيچ نور اميدى نيست؟

تنها چيزى كه به آن ايمان دارم اين است كه زندگى از ما خيلى خلاق تر است.

 

• و اين خبر پايان احتمالى جدايى طلبان باسك اميدبرانگيز نيست؟

چيزى كه واضح است اين است كه تروريسم به شيوه كلاسيك، اگر اين طور بناميمش، ديگر نمى تواند بيش از اين ادامه پيدا كند. اين قضيه به صلح منجر مى شود؟ قطعاً روند دچار مشكل خواهد شد، اما اميدوارم شروعى رو به تكامل باشد.

 

• شايد دليلش اين است كه بدى تاريخ مصرف دارد؟

بله، اما خوبى هم تاريخ مصرف دارد. اما به هر حال، بدى زودتر منقضى مى شود.

 

• الان، در آستانه عيد پاك، موقعيت چطور به نظرتان مى رسد؟

اين نكته در عيد كه افراد خانواده دور هم جمع مى شوند و به بچه ها خوش مى گذرد به نظرم خوب است اما الان اعياد مذهبى يك مونتاژ تجارى است كه به آن يك عالمه تبليغات مذهبى اضافه شده است. از اين جهت، در من احساسى توليد نمى كند. اين هم، مثل هر جشن ديگرى، فقط يك جشن ملى است.

 

    18 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   استبداد صغير (20)
●   آزادي (155)
●   رمان (42)

دسته
●  متن / گفت و گو

رسته :3

تاريخ ارسال:27/02/1385

تاريخ شمسی نشر:25/02/1385
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب