باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 15 آذر 1387 كاربران برخط 168 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
تاریخ غرب
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


اين مقاله توسط يكي از كاربران سايت باشگاه ارسال شده است/ با تشكر از ايشان

 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

چه زیبا می گوید دکتر علی شریعتی که ایستادن دربرابر غرب هر گونه بعنوان فرو رفتن در خویش است و نه قهر متعصبانه نسبت به غرب، بلکه درست بر عکس، کسی بتواند بایستد، که ایستادن را بداند وکسی ایستادن را می داند که آنچه را باید در برابر ش به مقاومت بپردازد، بخوبی بشناسد.... آنچه که در این فرصت مقتضی بنا داریم تا به آن بپردازیم. از تاریخ تمدن غرب است تا خوانندگان عزیز به صورت هر چند اجمالی و خلاصه شده چارچوبی کلی را از تاریخ غرب بدست آورند.

 

قسمت اول: غرب باستان

برای آن که بتوان تاریخ غرب را بررسی کرد به ناچار می بایست گذاری هم به غرب باستان و دیگری روم باستان جستجو کرد که به حق تأثیر شگرفی برای امروز غرب و شکل گرفتن پایه ی نخستین غرب امروز داشتند. این دو تمدن از لحاظ علم و فلسفه بسیار غنی بودند و بسیاری از پایه های فکری فیلسوفان و دانشمندان معاصر غرب را می توان در این تمدن های باستانی جستجو کرد و ابتدا تمدن یونان را بررسی می کنیم، در توصیف یونان باستان همین بس که فارت (R.R.Marett) می گوید: اگر رهبری یونانی ما نبود،« امروزه دشوار می توانست تمدن پیشرفته ای وجود داشته باشد» روشن است که تمدن یونان باستان به تأثیر از تمدن های پیشرفته آن زمان از جمله تمدن های دشت دجله و فرات بوده است و تأثیرات فرهنگی یونانیان باستان از این تمدن ها بسیار بوده است. لوکاس در تاریخ تمدن خود اینچنین می آورد: « مردم یونیا از دیر باز با مصر و فنقییه دادو ستد داشتهند و برای دیدن چیزهایی تازه و آموختن راه های نوین تفکر از مردمی که با آنها مراوده بازگانی داشتند، فرصت هایی بسیار به چنگ آورده بودند» پیرامون میل فطرای پرستش مردم یونان باستان می توان به این نکته اشاره کرد که در آن زمان پرستش و خدایان تنها در اسطوره سازی و ایطوره پرستی خلاصه می شوند کوتاه سسخنی آن که مردم یونان باستان برای خود اسطوره هایی چون « هر کول » زانومی، هادسی، هرا و... داشتند که این اسطوره ها آنهارا برای زندگانی بهتر یاری می کردند بدین ترتیب خدایان اسطوره نما پاسخگوی فطرت پرستش مردم ایرن دیار بودند.

و اما پیرامون علم و فلسفه در یونان باستان سخن بسیار است چرا که کم فیلسوفان و دانشمندانی نبوده اندکه در آن زمان و در آن دیار می زیستند که بخش مهمی از فلسفه و علم مدرن دنیای غرب را پاسخ گفتند. دریونان باستان نمی توان فلسفه و علم را چیزی جدای از هم تعریف کرده اند چرا که عقیده بر این بوده است که فلسفه همان علم است و علم همان فلسفه. چنان که بسیار ی از فیلسوفانی را که می شناسیم هر رشته ای در علومی چون ریاضیات – طبیعیات و پزشکی داشته اند و کتبی را در این زمینه ها تدوین کرده اند.

و اما پیرامون علم و فلسفه مغرب زمین هیچ دورانی را نمی توان چون سده ی ششم قبل از میلاد مسیح متذکر شد. چرا اگر نو آوری و خلاقیتی بوده اوج آن در این دوران رخ داده است. این دوران مصادف است با ظهور فیلسوفانی که هر یک از آنها خشتی از امارات در حال ساخته شدن تفکر غرب را گذاشتند. و اما نکته ی مهم آن که به سادگی می توان از منابع وکتب این فیلسوفان مطالبی را استخراج و استنباط کرد که آگاهی به کلی نظریات فیلسوفان قبل و بعد خود را نقض می کنند و چیزی جدای از آنها ارائه می دهند برای نمونه می توان شک گرایی هراکلیتوس را در برابر واقع گرایی ارسطو و یا فرد ورزی شقراطی را در برابر وحدت سیاسی افلاطونی ذکر کرد.

البته نباید از این واقعیت گذشت که این نظریات به ظاهر نقض کننده باعث استحکام پایه های فکری آیندگان و بیشتر شدن گستره ی می شود. این در حالی است که بعد ها با دورشدن از آن دوران، فلسفه در میان بسیاری جزء سخنان دیگری چیزی نبوده است. در مجموع می توان فلسفه و علم یونان باستان را این گونه توصیف کرد که اندیشه هایی از این د هستانه در آن زمان و نه در زمان های آینده انسان و بشریست را به کمال و سعادت نمی رساند و اگر چنین نیز باشد کمال و سعادت حقیقی نیست بلکه مراتبی است که بشر غربی از آن به سعادت تعبیر می کند، چرا که ماهیتا هر علم و اندیشه ای که بر پایه های فطرت پاک بشری استوار نشده بلکه صرفا از روی فکری مولد و خرد ورزی و عقل ملاری مطلق تراوشی شده باشد، توانایی و قدرت تأثیر گذاری ژرف بر انسان را و ماندن و رشد کردن و مطرح شدن همه جانبه را از دست می دهد و آنچه می تواند انسان ها را به کمال مقصود برساند که بریدگی از وحی و نبوت و محصور کردن اندیشه در حصار عقل محض در آن جایی نداشته باشد حال می خواهد فلسفه اثر یا ادبیات، پزشکی اثر یا طبیعیات و..... و اما در هنگام جستجو در غرب باستان به تمدن پیشرفته ی دیگری در آن زمان برخورد می کنیم که همانا تمدن روم باستان است. در روم باستان محرک و الهه پرستی بسیار رواج داشت و مظهر اصلی معنویت شعله مقدسی بود که زندگی و پایندگی را به رومیان باستان نوید می داد. اگر در تمدن یونان باستان تقدیمی و پرستشی در انسان هایی با قدرت فوق العاده و منحصر یفرد تجلی پیدا می کرد در تمدن روم باستان خدایان به صورت ارواح ناشناخته ای بودند که شخصیتی ویژه داشتند نظیر وستا که خدای ا بومی آتشدان بود 1 «لمارس» خدای حاصلخیری و زندگی خانوادگی. در مجموع می توان گفت که تا کنون هیچ آئینی این همه دخدا نداشته است تا جایی که نقل شده است در برخی شهرها ی ایتالیا شمار خدایان از انسان ها نیز بیشتر بوده است. به جرأت می توان گفت که همواره شرک و چند گانه پرستی و الحاد وکن و نیز ربود افکار خرافه و رنگارنگ عامل مهمی در سقوط و از بین رفتن تمدن ها بوده است و باعث از هم پاشیدگی فکری می شود که رومیان باستان از این قاعده مستثنا نبوده اند. آنچه که نگارنده سعی دارد تا در این فرصت اندک پیرامون تمدن روم باستان عنوان کند موئلفه ی سیاسی آن است، همانا سیاست امروزی غرب را می توان در بهانه های تاریخ باستان غرب خصوصا تمدن روم باستان جستجو کرد: تمدن روم باستان 4 قشر اجتماعی داشت که عبارت بودند از: پاتریسین ها، پلب ها، بردگان و ملل تابعه (که شامل ملت های یهود- اعراب و ارضی بودند)، گروه چهارم ملل تابعه تحت نظارت دولت مرکزی بودند. و از دولت مرکزی حقوق و مزایا دریافت می کردند و در صورت نیاز به مراوده ی اقتصادی و اجتماعی می بایست از دادگاه های رومی اجازه می گرفته که این مسئله نشان دهنده سیاست بالای تمدن روم باستان است چراکه بدین ترتیب می توانست اقشار بیگانه جامعه را زیر نظر داشته باشد.زمام امور در روم باستان در دست طبقه اشرافی بود که از طبقه پاترسین ها و محافظه کاران و ثروتمندان تشکیل شده بود و این قشر از جامعه دارای مجلس« سنتا » بودند که این قوانینی را وضع می کردند که باعث اداره ی کشور می شد. در عین حال دارای هیأت های نظارتی بودندکه بر اجرای قوانین نظارت می کردند و نیز از میان طبقه پاتریسین ها عده ای به سمت کنونی در می آمدند و وظایفی نظیر اداره ی نقاط حساس کشور چون ارتش و نیروهای انتظامی را بر عهده داشتند و این نظام قوی سیاسی 300 سال قبل از میلاد مسیح شکل گرفته بود و پایه های اساسی سیاست کنونی غرب را بنا کرده است. نکته ای که در اینجا مهم است این است که در تمدن باستان فرد خود مجری قانون بود ولی در روم باستان مجری قانون تجلی قانون بوده است.

تا بدین جا بصورت اجمالی غرب باستان و دو تمدن مهم و تأثیر گذار آن را بررسی کردیم پس از ظهور حضرت عیسی(ع) دیری نپایید که مسیحیت سراسر مغرب زمین را در بر گرفت و باعث شد حکومت هایی که تحت اثر افیست بودند تحت نظارت کلیسا در آیند. در رابطه با ترویج مسیحیت در اروپا دو نکته را می توان آورد: اول این که مردم غرب باستان بعلت آن که همواره تحت سلطه انسان هایی ااترانی بودند و ظلم و ستم و تبعیض در میان آنها بسیار رواج داشت با ظهور دین مسیحیت به سمت آن گرایش پیدا کردند و قوم و دوم این که چون مروجان آئین مسیحیت با خود لایه ها و شعارهای نوید بخش و امید آخرین داشته باعث شد که فطرت پاک که همواره به دنبال اصالت حقیقی خود است به سمت آن جذب شود و از شرک و الحادی که سالها با آن می زیسته دست کنند.

 

قسمت دوم: قرون وسطی

قرون وسطی که بیشتر محققین و نویسندگان از« به دوران ظلمت و تاریکی » یاد می کنند از سده چهارم میلادی تا سده ی چهاردهم (آغاز عهد رنسانس) بر حزب زمین حاکم بود. مسیحیت توانست خود را در امپراطوری باستان رساند و از آن جا نشر و گسترش به سایر ممالک مغرب زمین نفوذ کند، امپراطوری باستان خود را مدار مسیحیت تعریف شده ای می دانست که بر تعلیمات و آداب نا درست آن تأکید می ورزید و بدین ترتیب بساط علم و حکمت و حوزه های فلسفی در سراسر روم باستان بر چیده شد و از آنجایی که غرب باستان تا حدود بسیاری خود را وامدار فلسفه و اثر تعدی آن می دانست بدین ترتیب زمینه ی مهمی به وجود آمد تا باعث انحطاط تمدن غرب باستان شود و آن همه حکمت و فلسفه که در طول سالها بدست آورده بود با نفوذ مسیحیتی که از دین مسیحیت تنها ناشی را یدک می کشید به پایان رسید و دوران سیاسی در غرب رقم خود که حدود 10 قرن مردمانش را و قشر روشنفکر و فیلسوف و حکیمش را به انزوا کشاند. بسیاری بر این عقیده اند که 2 عامل اساسی باعث شد که غرب باستان به دوران قرون وسطی گذار کند: اول آن که امپراطور ی بخش اعظمی از روم با فعالیت فلاسفه حکما مخالفت کرد و دوم رشد و توسعه مسیحیت و کایسا های متحجر و منجمد و مراکز دینی وابسته به کلیسا ها که دین را به بدترین وجد ممکن به مردم عرضه می کردند. در واقع قرون وسطی با تجربه ای منحصر بفرد و تحول آخرین از وفاق قدرت سیاسی (امپراطور) با قدرت دینی (مکتب) آغاز و در اثر همین وفاق بود که توانست مدت ها به حیات خود ادامه دهد. البته ذکر این نکته مهم است که کلیسا هیچ گاه قدرت سیاسیرا تصاحب نکردو اصولا، نمی توانست بر اساس موازین دینی خود به قدرت سیاسی دست پیدا کند. یک کلیسا قدرت سیاسی را تحت کنترل خود گرفت مذهب و سیاست هر دو در بوجود آمدن اوضاع نابسامان این دوران بودند.

این دوران مصادف با بسیاری از نابسامانی و نا هنجاری ما در اروپا بود که از آن جمله می توان به جنگ های داخلی بسیاری که بین نژاد و ملیت های گوناگون ت می پیوست، شیوع بیماری های مسری نظیر طاعون و وبا، پیدایش رکود شدید اقتصادی اشاره کرد. بر خلاف بسیاری که ظلمانی بودن اواسط قرون وسطی (500 تا 1000 میلادی) را به دین و مکتب نسبت می دهند، در حقیقت آنچه که معلول بوجود آمدن این شرایط گشت نتیجه شرایط اجتماعی، فرهنگی و سیاسی جامعه اروپا بود. مسیحیت در ابتدا خود را دینی عرفانی و معنوی هرفی کرد که فاقد 2 اصل اساسی بود: اول آنکه این دین برنامه ی منظم و فراگیری برای زندگی فردی و اجتماعی و فرهنگی سیاسی جوامع بشری نداشت و دوم آن که مسیحیت از قوانینی که دخالت مستقیم کلیسا در امور سیاسی را توجیح کند بی بهره بود. در این قرون، امپراطوری و سپس پادشاهی و در نهایت فئودالهای منطقه روم بودند که از نقش تعین کننده ای در تولمات فرهنگی، سیاسی و اجتماعی برخوردار بودند. کلیسا و دین نیز که فعالیت در این زمینه ها از وظایف خود نمی دانست در مقام توجیح شرایط موجود برآمد و نتیجه همین عکس العملهای کلیسا در قبال سیاست حاکم بود که موجب شد تا عده ای به سرزنش دین و کلیسا برآیند و در جهت حذف آن قدم بر دارند.

در نهایت و با وجود تمامی تیرگی ما و ظلمت ها ی این دوران مجموعه ای از حوادث و وقایع باعث شد که اروپا دوران جدیدی را تحت عنوان رنسانس آغاز کند که در این جا نگارنده سعی دارد تا به مهمترین این حوادث یعنی جنگهای طیبی به صورت اجمالی بپردازد؛ بر خورد مسلمانان با غربیان را می توان به 3 دوره تقسیم کرد: دوره ی اول در صدر اسلام بود که مسلمانان با اختیار تمدن و فلسفه یونان را اخذ کردند و باعث رشد تکامل می شوند، در این دوره از برخورد فی ما بین اسلام و غرب، غرب بعلت افول قدرت نمایشی چندانی در برابر مسلمانان نداشت و همچنین بحث هاییرا که مسلمانان از غرب در زمینه فلسفه های ارسطو و افلاطون گرفتند در سطح نخبگان باقی ماند و به سطح عامه مردم وارد نشد. دوره ای دوم مصادف با جنگ های طیبی بود که موضوع بحث نیز است، در این دوران غرب بعلت این که دوران قرون وسطی را سپری می کرد و همچنان که آوردیم دچار ضعف و نقایص فراوان بود، به پیشرفت بالای مسلمانان پیرامون موضوعات مختلف پی برد و بنابراین سعی می کرد تا از علوم اسلامی بهره ببرد و ضعف های خود را بر طرف کند، به طوری که در تاریخ می بینیم ریشه های اولین دانشگاه های غربی در این دوران و پس از فتح اندلوسی توسط غربیها و آشنا تمدن با کتب مسلمانان بوجود آمد. این دوران بود که مسلمانان با فتح « قسطنطنیه، ضربه محکمی به غرب وارد کردند و بسیاری این فتح مسلمانان را آغاز دوران رنسانس. می دانند. دوره ی سوم نیز به پس از انقلاب های فرانسه و انگلستان باز می گردد که غرب به نظامهای قوی مدنی ودست یافت از اینجا به بعد بود که مسلمانان نحت تأثیر پیشرفت و عظمت و زیبایی غرب قرار گرفته و محو زیبایی غرب قرار گرفته و محو دنیای متمدنی شدند که تا به امروز نیز این ادامه دارد. آنچه که پیرامون جنگ های طیبی در اینجا آوردیم خلاصه ای از بین نتایج جنگ های 200 ساله ی طیبی بود، مطمئنا آمار و نتایج این دوران زمانی کار آن مشخص می شود که با جزء جزء وقایع این جنگ ها آشنایی پیدا کنیم که این بحث از حوصله خارج است. ولی علاوه بر نتایجی که آوردیم می توان به این موضوع زیر اشاره کرد که پس انسان که طیب با و روحانیت کلیسا ؛ مردم را به شرکت کردن در جنگ تشویق کرد نه زمانی که این تشویقات و تبلیغات باعث به هدر رفتن در پایه های اقتصادی و انسانی کلانی شده از نفوذ گذشته ی کلیسا در زندگی مردم بیش از پیش کاسته شد. و رفته رفته حیثیت و اعتبارات دینی خدشه دار شد. و توجه و اقبال به دین و معنویت در بین مردم اروپا بسیار کم شد. و دین دارای نوین شکل گرفت که درآن بجای پرداختن دقیق به علم کلام، بر روی فعالیت هایی چون شرکت در مجالس مذهبی، کمک به اقشار طبقه جامعه و نوشتن سایه های دینی تأکید شدو زمینه ای گذار به سوی جامعه ای مدرن بتن بر عقل بشری و بدور از معنویت وآیه و آیه های زندگی بوجود آمد.

 

قسمت سوم: دوره رنسانس

رنسانسی که از آن با تصاویری چون «مهر نوزاین»، «تجدید»، تولد مجدد و... یاد می شود. در واقع نه یک دوره ی زمانی بلکه یک شیوه زندگی و تفکر بود که از طریق بازرگانی، جنگ و اندیشه از ایتالیا به سراسر اروپا گسترش پیدا کرد. این دوره نیز از ویژگی های جهان غرب است همان گونه که قرون وسطی نیز از مختصات جهان غرب پیش از رنسانس به شمار می رود. آنچه را که می توان یکی از مهمترین دلا یل به وجود آمدن این دوران دانست نقش دین مسیحیت بود، چرا که تا پیش از این در قرون وسطی بعلت نقش حمایتی و توجیهی کلیسا از نظام سیاسی آن زمان و مشکلات فراوانی که انسان غربی دوران قرون وسطی آن را تجربه کرده بتدریج چنین برداشت شد که دین مسیحیت نمی تواند بسیاری از مشکلات و نارسائی ای جامعه را پاسخگو باشد و می بایست در بسیاری از مناسبات و روابط از آنان چشم پوشی کرد تا بتوان به پیشرفت نائل آمد. به بیان دیگر مسیحیت بعلت از دست دادن موقعیت مناسب خود کرد که حتی در ادامه اندیشه های ناب دینی نارسا می باشد و می بایست از موقعیت خطیر خود غرب گردد و تا جای خود را به اندیشه های نوینی دهد که تا آن برخورد جرقه ای در ادیان روشنفکران زده شده بود. بدین ترتیب بود که رنسانس مصادف شد با نهضت های دینی فکری- عقلانی – تجربی که بساط فلسفه و اندیشه دوران قرون وسطی را در هم پیچید و اندیشه های نوینی را جایگزین کرد که از دو نهضت مهم فکری یعنی « عقل گرایی» و « حس گرایی » تغذیه می شد. و با روی کار آمدن حس گرایی و عقل گرایی به تدریج واقعیات و حقایق الهی به فراموشی سپرده شد و از روش های طیبی و ماده ای جلوگیری شد که این جلوگیری تا به امروز یعنی در دوران مدرنیسم نیز نمایان و مشهود است و تأثیرات خود را به صورت مستقیم و یا غیر مسقیم بر تناسبات تمامی انسان ها گذاشته و در زندگی و روح و روان بشر امروزی رخنه کرده است.

بنا براین در مجموع می توان عواملی چون بر خورد روشنفکران با این، برداشت های نوین و غیر واقعی از دین و دین داری؛ بی بهره بودن کلیسا از دایه های معرفت شناسی و همچنین دنیا طلبی ارباب کلیسا در تمدن وسطی را از زمینه های موثر در ظهور رنسانس دانست.

دوران رنسانس مسائل بسیاری به ظهور رسید که گلی در راستای مبارزه با دین و در انزوا قرار گرفتن دین هر چه بیشتر در صحنه بودن عقلانیت حس گرایی بود که از آن جمله می توان به عوامل ذیل اشاره کرد:

 

1- بی اعتبار شدن فلسفه: تا بیش از این در قرون وسطی بسیاری بر این با ور بود ند که برای اثبات دین می بایست از فلسفه بهره جست لیکن با روی کردن آمدن برخی از فلاسفه در دوران رنسانسی و با توجه به عوامل ظهور رنسانسی که قبلا آوردیم در اصول فلسفی حاکم بر جوامع غربی دودستگی بوجود آمد که عامل اصلی آن پی مهری مکتب به فلسفه و اختلاف است فیلسوفانی چون ویلیام آکام، بنا و نتورا و... بود که از واعتبار فلسفه در بین مردم از بین رفت ود نتیجه نقش فلسفه برای اثبات روح معنوی این و نیز پذیرش عقلانی دین کم رنگ شد.

 

2- استفاده ابزاری از دین: سردمداران و سیاستمداران رنسانس بعلت رویکرد عقلانی وحی گرایی که در پیش گرفته بودندقطعا دچار مشکلات فراوانی می شدند چرا که دراین بین از اصول اخلاقی و معنوی و معرفتی استفاده ای نمی شد. و برای آن که بتوانند خود را و اعمال خود را در نظر مردم مقدسی جلوه با بهره برداری از اصول دینی و اخلاقی پوسته ای دروغین بر افکار و عقاید خود می کشیدند. این مسئله چیزی است

که اکنون پس از گذشت سالها از آن دوران ما به وفور آن را و یکی از موتلفه ای که غرب آن را مدیون افکار نظر یه پردازان شیطان صفتی چون « ماکیاول » می داند.

 

3- بحران اخلاقی: واضح است که با خارج کردن و به انزوا در اصول دینی و اخلاقی از مناسبات روز مره همانا لذت های آنی و کور جای آن را می گیرد چرا که انسانی زمانی که لذت جاودانه با خدا بودن را از دست دهد. یقینا شیطان بر او مستولی می شود و افکار و روح و جان آدمی را تسخیر می کند و سرانجام بشری می سازد که دیگر نه یک حیوان ناطق بلکه ناطق حیوان است و برگشتن آخرین تار و پود های انسانیت همت می گمارد و نتیجه چیزی نمی شود جز ء یک حیوان دو پا که می خورد- می آشامد و همچون انسان های دیگر سخنی می گوید. آنچه گفته شد تنها بخشی از خصوصیات دوران رنسانسی بود و صحبت پیرامون ابعاد مختلف این دوران فرصتی دیگر را می طلبد پیک تمامی آنچه که این دوران برای غرب به ارمغان آورد ادامه آن را در مدرنیسم و دنیای مدرن امروزمی بینیم. آنچه که آوردیم سیری اجمالی و تیتر وار (بدون پرداختی به جزئیات بیشتری) از تاریخ غرب بود، در پایان لازم به ذکر این نکته مردم است که آنچه که امروزه است به رویکردهای جهانی تعبیر می شودو غریب به اکثر یت روابط کره ی افلاکی را تحت ژمونی وسیطره خود قرار داده است نه صرفا از جانب موقعیت جغرافیایی تحت عنوان مغرب زمین نشأت می گیردبلکه همه آنچه که امروزه می بینیم از

منشأ گرفته است و خود را به جهانیان عرضه می کند. و حال این سوال مهم مطرح می شود که وظیفه من و تو در قبال دنیای مدرن چیست؟

 

 

    77 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   تاریخ غرب (11)
●   تمدن غرب (175)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:03/02/1385

تاريخ شمسی نشر:03/02/1385
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب