۱- مقدمه
«مدرن» و «مدرنيته» و «مدرنيسم» و «مدرن سازى» واژه هايى است كه امروز در سراسر دنيا بر زبان همه جارى است. «وضع مقابل» يا «آنتى تز» آنها، «سنت» و «سنتى» و «سنت گرايى» است. از حدود ۵۰۰ سال پيش، بيشتر جنگها و ستيزه ها كه امروز شايدبه اوج خود رسيده اند از تقابل و تعارض ميان هواداران هر يك از اين دو دسته تصورات، مايه مى گيرند. اين ستيزه ها اكنون مدتهاست كه از حوزه بحثهاى علمى و فلسفى خارج شده اند و پا به عرصه مه آلود و
تيره و تار ايد ئولوژى گذاشته اند و همين البته نه تنها بر ابهام و آشفته فكريها افزوده، بلكه به همان نسبت آتش جنگها را هم مطابق معمول شعله ور تر كرده است. نه فقط دقت و صحت معانى، بلكه در پى آن امروز جان انسانها قربانى چنين آشفته فكريهاست. بارزترين و شديد ترين نمود اين مبهم انديشى ها، جدال تلخ و متأسفانه گاهى خونينى است كه در حال حاضر در گوشه و كنار دنيا ميان بنياد گرايان و تجدد خواهان جارى است. بنابراين، با فرض اينكه تحصيلكردگان و روشنفكران مى توانند و مى بايد در بقيه جامعه تأثير بگذارند و در تنوير افكار مؤثر باشند، شايد شايسته ترين جا براى بحث و مآلاً روشن ساختن انديشه ها و معانى، محيط دانشگاه است، و امروز مى خواهم مطالبى درباره ماهيت و ويژگيها و ساختار جوامع سنتى و مدرن عرض كنم و اميدوارم اين سخنان براى رفع ابهامات و مآلاً راهيابى در اين آشفته بازار، كمكى ولو مختصر باشد.
۲- انقلاب مدرنيته
نخستين موضوعى كه بايد درك و پذيرفته شود اين است كه مدرنيسم و مدرن سازى دست در دست صنعت گسترى پيش رفته است و اين دو لازم و ملزوم يكديگر بوده اند. به مدرنيته بايد در چارچوبى نگريست كه پيش از آن جريان داشته است. اگر در مقام تشبيه، زمانى را كه براى تكامل اجتماعى بشر تا امروز لازم بوده ۱۲ ساعت تخيل كنيم، دنياى صنعتى مدرن نماينده بيش از پنج دقيقه آخر آن نيست. بيش از پانصد هزار سال، گروههاى كوچك آدميان ابزارى بجز پاره هاى سنگ و پيوندى به غير از بستگى هاى ساده خانوارى نداشتند و كارشان فقط شكار و ميوه چينى بود. ولى از حدود دوازده هزار سال پيش، كم كم شروع به كشت و اهلى كردن بعضى جانوران كردند و بدين ترتيب انقلاب نوسنگى به وجود آمد. آن گروههاى كوچك سرگردان به تدريج ساكن شدند و جماعات روستايى تشكيل دادند. گاو آهن اختراع شد و بهره ورى از زمين را يكهزار برابر كرد. براى نخستين بار توليد مواد غذايى از سطح بخور و نمير بالاتر رفت و جمعيت رو به افزايش گذاشت. بخشى از افراد از دغدغه روزانه سير كردن شكم فراغت يافتند و پيشه ور و سوداگر و كاهن و مأمور اداره امور شدند و به اين نحو تقسيم كار پديد آمد. از حدود شش هزار سال پيش، شهرها به وجود آمدند كه البته مستلزم امورى مانند بازرگانى و بازار و وضع قوانين و تأسيس حكومت و ايجاد نيروهاى مسلح بود.
تا پيش از عصر صنعتى، پايه و اساس همه تمدنها، تكنولوژى و سازمان اجتماعى عصر نوسنگى بود. از چين و هند تا يونان و روم و از بين النهرين و مصر در هزاره هاى سوم و دوم پيش از ميلاد، هر تمدنى با اضافات و تغييرات مختصر كمابيش بر همان شالوده پى ريزى شده بود. اين وضع حتى در قرون وسطا نيز ادامه داشت، تا قرن هاى ۱۷ و ۱۸ در اروپا كه باز بشر، پرشى ديگر قابل مقايسه با انقلاب نوسنگى كرد. انقلاب صنعتى يكى از دو انقلاب عظيمى بود كه بشر از دوران شكار و ميوه چينى موفق به آن شد. انقلاب نوسنگى به شهر نشينى انجاميد. انقلاب صنعتى آدمى را به چنان سطحى از پيشرفت تكنولوژى رساند كه محيط مادى را دگرگون كرد. تمدن نوسنگى هرگز از زير ساختهاى محدود اقتصادى و فنى فراتر نرفت. تمدن صنعتى حد و مرز نمى شناسد.
جامعه مدرن به معناى جامعه صنعتى است. مدرن سازى جامعه پيش از همه چيز مستلزم صنعتى كردن جامعه است. هر خصوصيت مدرنيته مرتبط با دگرگونيهاى ناشى از صنعتى شدن جامعه است كه هنوز بيش از دو قرن از عمر آن نمى گذرد. هرگاه دگرگونيهاى اقتصادى، اجتماعى، سياسى و فرهنگى برخاسته از صنعت گسترى عارض بر جامعه شد، آن جامعه مدرن مى شود. بايد توجه داشت كه مدرن شدن و مدرن سازى جريانى توقف ناپذير و نامحدود است. گويى نوعى ساز و كار ذاتى در تار و پود جامعه مدرن تعبيه شده است كه مانع رسيدن آن به توازن و آرامش مى شود. رشد جامعه مدرن هرگز يكدست نيست. هميشه گروههاى پيشرفته و واپس مانده در آن وجود دارند، و اين يكى از علل كشمكش و تنش در جوامع مدرن است. عدم توازن و ناهماهنگى فقط به درون كشورها محدود نيست، و دامنه آن به سراسر جهان كشيده مى شود و در نظام جهانى در روابط بين دولتها بى ثباتى ايجاد مى كند.
مدرن سازى ظاهراً دو مرحله دارد. در مرحله اول با جريانى زورمند به پيش مى رود و برمقاومتها چيره مى شود. ولى از نقطه اى به بعد، ناخرسنديها به علت بالا رفتن سطح توقعات ناشى از موفقيتهاى اوليه مدرن سازى، رو به گسترش مى گذارند و اجابت آن توقعات بتدريج دشوار تر مى شود. ولى به هر حال، در جامعه مدرن از چالش و واكنش گزيرى نيست، و آنچه شگفتى بر مى انگيزد اين است كه بشر چگونه توانسته بر پايه مدرن سازى بر اين همه مشكلات عميق و وسيعى كه از هزاران سال پيش دامنگير او بوده است فائق بيايد.
3- منشأ جامعه مدرن
درست روشن نيست كه جامعه صنعتى چگونه از بطن بعضى از جوامع كشاورزى زاييده شد، ولى روشن است كه اين جريان در فاصله قرنهاى ۱۶ و ۱۸ از كشورهاى اروپاى شمالى، بويژه از انگلستان و هلند و شمال فرانسه و شمال آلمان، آغاز شد. شگفت اينكه اروپاى شمالى در قرن شانزدهم نه تنها از تمدن اسلامى
و تمدن چين، بلكه از تمدن حوزه مديترانه هم عقب تر بود. يكى از دلايلى كه داده شده، همان دليل معروفى است كه ماكس وبر در كتاب «اخلاق پروتستان و روح سرمايه دارى» اقامه كرده است. وبر مى گفت كاتوليسيسم ذاتاً مذهبى و «آنجهانى» و متوجه آخرت است، ولى پروتستانتيسم عمدتاً «اينجهانى» است و به سختكوشى و امساك و عقلانيت ارج مى گذارد و كار را نوعى عبادت مى شمارد و با تكيه بر اين اصول اخلاقى توانسته سرمايه دارى صنعتى را پى ريزى كند. بعضى از محققان بعدى اين اشكال را به وبر وارد كرده اند كه سرمايه دارى و صنعت پيش از پروتستانتيسم پاگرفته بودند. ولى به هر حال، سازگارى ذاتى سرمايه دارى صنعتى و مذهب پروتستان، صرف نظر از تقدم و تأخر، بسيار چشمگير است. عده اى ديگر از صاحبنظران، عنصر عقلانيت در پروتستانتيسم را با رشد و تكامل علوم جديد پيوند داده اند كه مركز مهم آن در قرن ۱۷ انگلستان و فرانسه و هلند بود. روش علمى در آن مناطق كم كم از قرن ۱۸ از علوم طبيعى به علوم اجتماعى، بخصوص اقتصاد و جامعه شناسى، تعميم داده شد و از آن پس نگرش سرد و بيطرف علمى ويژگى جامعه مدرن به تفكيك از جامعه سنتى قرار گرفت. كشف سرزمينهاى جديد و ايجاد مستعمرات و مهاجرنشينها نيز عامل ديگرى بود كه به ثروت و قدرت غرب افزود. حاصل اين عوامل، پيدايش انديشه پيشرفت نامحدود بشر و مدرنيسم بود و باعث اين تصور غرور آميز شد كه غرب پيشاهنگ بقيه دنيا در طريق ترقى است. نمونه اين افكار جمله معروف كارل ماركس در قرن نوزدهم است كه نوشت: كشورى كه از نظر صنعتى رشد پيدا كرده باشد به كشورهاى رشد نيافته نشان مى دهد كه فرداى آنها چگونه خواهد بود.
مجموعه اين عوامل به انفجار هايى در اواخر قرن ۱۸ انجاميد كه به سياست و اقتصاد چهره مدرن دارد. نخستين انفجار در پى دو انقلاب آمريكا و فرانسه روى داد. از آن زمان تا امروز، تقريباً همه متفكران سياسى به رغم اختلافهاى مسلكى بر اين عقيده بوده اند كه مشروعيت حكومت از اراده مردم نشأت مى گيرد و اراده مردم بايد در چارچوب قوانين اساسى دموكراتيك متبلور شود. دولت دموكراتيك مبتنى بر قانون اساسى امروز تنها شكل مشروع حكومت مدرن است. حتى دولتهايى كه از اين قاعده عملاً منحرف مى شوند _ مانند دولتهاى كمونيست يا رژيمهاى نظامى يا حكومتهاى انقلابى _ امروزه يا بايد از اساس انكار كنند كه حكومتشان دموكراتيك نيست، يا به عذرهايى از قبيل وجود اوضاع خاص و فوق العاده متشبث شوند و بگويند هدفشان در نهايت دموكراسى كامل است. اين انكارها و عذرها خود بهترين دليل بر استحكام و قدرت آرمان دموكراسى در جامعه مدرن است، حال آنكه در جوامع سنتى اصولاً نيازى به اينگونه طفره ها ديده نمى شد.
عنصر ديگر در مدرنيسم سياسى، حق حاكميت ملى بوده است. بنا به اين اصل، حكومت قدرت هاى بيگانه بر هيچ ملتى مشروع و طبيعى نيست. فقط دولتى مشروعيت دارد كه در آن، مردمى داراى فرهنگ و سرزمين مشترك، خود بر خويش حكومت كنند. البته در دولت هاى متشكل از اقوام يا (به قول كمونيست ها) خلق هاى مختلف، هنوز اين مشكل به جاى خود هست كه ويژگى هاى قومى كدام يك از اقوام بايد اساس دولت تك مليتى (nation-state) قرار بگيرد. ولى در اينجا نيز مانند قضيه دموكراسى، صرف نظر از دشوارى هاى عملى، آنچه اهميت دارد آرمان مليت و حاكميت ملى است كه اكنون در هر پنج قاره به صورت نيرويى مقاومت ناپذير درآمده است.
انفجار دومى كه به آن اشاره كرديم و به جامعه مدرن شكل داد، انقلاب صنعتى انگلستان در اواخر قرن ۱۸ و در سراسر قرن ۱۹ بود كه تا مدت ها مدلى براى صنعت گسترى در جهان قرار گرفت. از آن پس، مطلب اين بود كه هر كشورى كه بخواهد از خطر واپس ماندگى محفوظ باشد، بايد صنعتى شود. مدل انگليسى بعدها از اعتبار كلى و قابليت تعميم افتاد، ولى برخى از خصوصيات آن هنوز برجاست، از جمله: جابه جايى جمعيت از روستاها به شهرها، تمركز كارگران در شهرهاى صنعتى و كارخانه ها و جدا شدن زندگى خانوادگى از زندگى شغلى. ناظرانى مانند توك ويل و ماركس و انگلس وقتى به دگرگونى هاى ناشى از صنعت گسترى در انگلستان مى نگريستند، تصوير روندهاى آينده جهان را مى ديدند. يكى از نتايج تعميم تجربه انگلستان، پيش بينى تغييراتى بود كه نه تنها در اقتصاد و تكنولوژى، بلكه در عرصه سياست و جامعه و فرهنگ دير يا زود در همه جا در نتيجه مدرن سازى روى خواهد داد. دترمينيسم ماركس كه يكى از جنبه هاى تفكر اجتماعى مدرن به شمار مى رود، از اين منظر نيز قابل مطالعه است.
۴-ماهيت جامعه مدرن
از قديم گفته اند كه هر چيز را در مقايسه با ضد آن بهتر مى توان شناخت. فهم جامعه سنتى كشاورزى براى تحليل جامعه صنعتى مدرن ضرورى است. جامعه مدرن به تدريج از بطن نظامى بيرون آمد كه ۵۰۰۰ هزار سال پايدار مانده بود و آنچه عمدتاً به آن شكل داد نفى آگاهانه يا ناآگاهانه روش ها و عادت هاى جامعه پيشين بود. قدرت مدرنيته هميشه همان قدر از نوآورى هاى آن سرچشمه گرفته است كه از طرد و نفى آنچه قبلاً جريان داشت.
اگر بخواهيم ويژگى هاى ذاتى جامعه مدرن را در مقابل جامعه سنتى به اجمال متذكر شويم، اين چند قلم بايد در صدر فهرست بيايند: ۱)اصالت فرد در مقابل اصل قرار دادن گروه يا جماعت در جامعه سنتى كشاورزى؛ ۲)تخصصى شدن و تفكيك وظايف در نظام اجتماعى و تقسيم كار در مقابل جامعه سنتى كه خانواده در آن واحدى است در عين حال هم براى توليد، هم براى مصرف، هم براى روابط اجتماعى و هم براى تصميم گيرى؛ ۳) نهادهاى جامعه مدرن، به جاى اينكه مانند جامعه سنتى رسوم و عادات و سنت ها را راهنما قرار دهند، به راهنمايى قواعد و مقرراتى اداره مى شوند و پيش مى روند كه مقبوليت و مشروعيتشان از يافته ها و روش هاى علمى نشأت مى گيرد؛ ۴)نهادهاى جامعه مدرن به جاى اينكه مجرى فرمان هاى شاه يا هر شخص خاصى باشند و وديعه اى الاهى تلقى شوند، بر طبق دستورهاى عامى عمل مى كنند كه كارشناسان و متخصصان هر رشته انشاء كرده اند. مواردى كه شمارش كرديم البته همه ويژگى هاى جامعه مدرن را در بر نمى گيرند. ولى تضاد آن را با جامعه سنتى نشان مى دهند و آشكار مى كنند كه وقتى مردم از جامعه مدرن و مدرن سازى سخن مى گويند، چه چيزهايى عموماً در نظر دارند ولو قادر به استقصا و تجزيه و تحليل كامل موارد نباشند. بديهى است مدرن سازى بعضى نتايج نيز به دنبال دارد كه بسته به ارزش هاى هر كس ممكن است مثبت يا منفى تلقى شوند، ولى به هر حال اشاره اجمالى به آنها بى مناسبت نيست. مهمترين اين پيامدها دگرگونى اقتصاد، افزايش جمعيت، شهرنشينى، تغيير مقام خانواده، اهميت فزاينده كار، سكولاريسم و عقلانيت است.
از نظر اقتصادى، رشد ويژگى محورى جوامع مدرن است كه در نتيجه چند عامل در مدرن سازى پديد مى آيد. يكى تغيير تكنولوژى است كه ماشين را جانشين كار يدى مى كند. ديگرى پيدا شدن منابع جديد انرژى، مانند ذغال سنگ و نفت و اخيراً نيروى هسته اى است كه جاى قدرت جسمانى انسان و چارپايان را مى گيرد. سوم، آزاد شدن كارگر از قيد و بندهاى فئودالى جامعه سنتى و پيدايش بازار آزاد كار است (البته در كشورهاى غيركمونيستى). چهارم، تمركز كارگران در كارخانه هاست و پنجم به وجود آمدن نقش اساسى براى قشر خاصى در جامعه به نام سرمايه گذاران خصوصى است. در نتيجه اين عوامل حتى كشاورزى هم صنعتى مى شود و درصد جمعيت مشغول كشاورزى بشدت كاستى مى گيرد. بخش عظيم نيروى كار (كه در كشورهايى مانند انگلستان و آمريكا به ۹۵ درصد مى رسد) وارد صنايع توليدى و خدمات مى شود.
از حيث جمعيت، نگاهى كوتاه به تغييرات مبهوت كننده اى كه در طول تاريخ بشر در عده آدميان پيدا شده براى پى بردن به اهميت مدرن سازى و صنعت گسترى كافى است. برآورد مى شود كه در پايان دوره پارينه سنگى يا عصر حجر قديم، كل عده نفوس انسانى بين ۵ و ۶ ميليون نفر بوده است. اين تعداد پس از عصر نوسنگى و انقلاب كشاورزى تا يك هزار سال پيش از ميلاد مسيح به ۱۵۰ ميليون و تا اواسط قرن هفدهم به ۵۰۰ ميليون نفر رسيد. انفجار جمعيت پس از انقلاب صنعتى روى داد كه تا ميانه دهه ۱۹۸۰ به ۴۸۰۰ ميليون بالغ شد و امروز در حدود ۶۰۰۰ ميليون است. علت اين امر البته صنعت گسترى و پيشرفت دانش پزشكى و بهبود بهداشت عمومى و افزايش توليد مواد غذايى است كه در نتيجه مدرن سازى حاصل شده است. اين انفجار جمعيت اكنون همه ناظران اجتماعى رانگران كرده است. ولى، چنانكه در كشورهاى پيشرفته مى بينيم، باز مدرنيسم است كه با توزيع عادلانه تر درآمدها و ايجاد نظام هاى تأمين اجتماعى و كاهش اتكاى افراد به حلقه خانواده در ايام پيرى و از كارافتادگى، ممكن است مانع فاجعه انسانى جديدى در نتيجه رشد سرسام آور جمعيت شود.
از ديگر پيامدهاى مدرن سازى، چنانكه اشاره كرديم، پديده شهرنشينى است. زندگى مدرن بى شك زندگى شهرى است. در جوامع سنتى كشاورزى، ۹۰ درصد جمعيت در روستاها مى زيستند؛ در جوامع صنعتى مدرن اين نسبت معكوس شده است و زندگى ۹۰ درصد از مردم در شهرها پديده نادرى نيست. در حال حاضر تخمين زده مى شود كه در مجموع، ۵۰ درصد مردم دنيا در شهرها به سر مى برند. كشورهاى توسعه نيافته چه در مورد افزايش جمعيت و چه در زمينه افزايش شهرنشينى اكنون (متأسفانه يا خوشبختانه) مقام اول را دارند. در فاصله سال هاى ۱۹۰۰ و ۱۹۵۰ كل جمعيت جهان ۵۰ درصد رشد كرده و جمعيت شهرنشين ۲۵۴ درصد. ولى در همان حال، شهرنشينى در آسيا ۴۴۴ درصد و در آفريقا ۶۲۹ درصد رشد داشت. هم اكنون جمعيت سائوپولو در برزيل ۱۵ ميليون و جمعيت شهر مكزيكو ۱۷ ميليون نفر است. تأسف در اين است كه در اكثر كشورهاى توسعه نيافته، رشد شهرنشينى و عواقب نامطلوب آن مانند شلوغى و شرايط بهداشتى نامناسب و بيكارى، با رشد اقتصادى و فرهنگى همراه نبوده است. اين عدم توازن به ايجاد شهرك هاى فقيرنشين در حاشيه اغلب شهرهاى بزرگ انجاميده كه بسيارى از ناهنجارى ها و بعضاً آشوب هاى اجتماعى زاييده آنهاست.
شهرنشينى پيامدهاى ديگرى نيز از نظر تغيير موقعيت خانواده و مسأله كار دربرداشته است. در جوامع سنتى، خانواده واحد اساسى توليد بود. جامعه مدرن اين نقش را از خانواده سلب مى كند. اعضاى خانواده براى تأمين معاش به ساختارهايى بيرون از خانواده وابسته مى شوند كه فهم كامل و كنترل آن از توانشان خارج است. از سوى ديگر، وابستگى به شغل و درآمد و روابط اجتماعى مستقل از خانواده بلافصل، سبب كم توجهى به اعضاى پير و از كار افتاده و بيكار در خانواده مى شود و سرانجام دولت بايد براى حمايت از اينگونه افراد پا پيش بگذارد و اين خود به مداخله بيشتر آن در زندگى مردم مى انجامد.
با تقليل نقش اجتماعى و اقتصادى خانواده، كار اهميت فزاينده پيدا مى كند و منشأ اصلى هويت فردى مى شود.در جامعه سنتى، هويت افراد به اين بود كه اهل كجا و فرزند كيستند كه آثار آن هنوز مثلاً در زبان ما در «ياء نسبت» و پسوندهايى مانند «زاده» و «پور» در نام هايى همچون «اصفهانى» و «تهرانى» و «حسين زاده» و «تقى پور» باقى است. در جامعه صنعتى مدرن، معرف افراد عمدتاً كار و شغلشان است. يكى مهندس است، ديگرى كارمند بانك، سومى كارگر، چهارمى تاجر واردكننده و به همين قياس بقيه. شغل نداشتن و بيكارى، چه از نظر خود شخص و چه در چشم جامعه، لكه اى بر پيشانى است. از سوى ديگر، تقسيم كار به اجزاى كوچك وكوچكتر كه بالاترين نمود آن در خطوط توليد انبوه ديده مى شود، گرچه بهره ورى را صدها برابر بالا مى برد، ولى براى اكثر مردم معنا و لذت كار را سلب مى كند و اين خود سبب نوع ديگرى گمنامى و بى هويتى مى شود كه آثار فردى و اجتماعى بسيار نامطلوب در جامعه مدرن بر جا گذاشته است.
از مهمترين پيامدهاى مدرنيسم، سكولاريسم و عقلانيت است. غرض از سكولاريسم حذف نيروهاى فوق انسانى و فوق طبيعى و به جاى آن، توسل به قوانين علمى براى تبيين پديده هاى طبيعى و اجتماعى است. سكولاريسم از پيامدهاى مدرنيسم است، ولى بدين معنا نيست كه دين يكسره از عرصه جامعه مدرن بيرون رانده شود. سنت ريشه دارتر و نيرومندتر از آن است كه هيچ اثرى به صورت اعتقادات و مناسك دينى باقى نگذارد. حتى در مدرن ترين جوامع نهادهاى دينى نقش مهم ايفا مى كنند و بسيارى از مردم در كنار اعتقادهاى علمى، پايبند معتقدات دينى اند. در كشورهاى غربى و سوسياليستى، پديده هاى دينى به رغم پايدارى، محوريت خود را در حيات اجتماعى از دست داده اند و در مقايسه با جوامع سنتى، خصلت حاشيه اى پيدا كرده اند و ديگر منشأ مشروعيت و قانونيت نيستند. ولى در بعضى از كشورهاى ديگر، به علل متعدد تاريخى و اجتماعى و فرهنگى و سياسى، دين و عرفان دوباره با قدرت افزون تر وارد صحنه شده اند. نهايت اينكه اين بار به علت ريشه هايى كه نهادها و ساختارهاى مدرن بويژه در يكصد سال گذشته پيدا كرده اند، ضرورت نوعى سازش و تلفيق ميان سنت و مدرنيته به وجود آمده است كه گرچه به هيچ وجه آسان نيست، ولى اگر با ابتكار و خلاقيت و خردمندى توأم شود، ممكن است نويدبخش تحولات اميدواركننده در آينده باشد. مسلم اينكه سنت و مدرنيته قادر به چيرگى كامل بر يكديگر نيستند و آنچه از تعارض و تعامل اين دو پديده حاصل آيد، مى تواند سازنده باشد.
جريان فرهنگى ديگرى كه در همه جوامع مدرن تأثير مى گذارد، جريان عقلانى كردن امور است كه از گرايش به جهان بينى علمى پديد مى آيد و همه امور، از جمله اقتصاد و سازمان هاى ادارى و حتى هنرها را شامل مى شود. معروفترين نظريه پرداز عقلانيت مدرن در ادوار اخير ماكس وبر بود كه مى خواست از جهان «افسون زدايى» شود و نظام هاى حقوقى و ادارى عقلانى بر جامعه حاكم باشند. بالاترين مظهر اصل عقلانيت در جامعه، به نظر او، نظام بوروكراسى يا ديوانسالارى به معناى حكومت قوانين عقلى و بى طرف و خالى از اغراض شخصى بود. مفهومى كه وبر از بوروكراسى در نظر داشت در اساس متضمن پيروزى روش علمى و تخصص علمى در حيات اجتماعى بود. البته او متوجه بود كه بوروكراسى همچنين ممكن است در عمل خودسر و خردستيز از كار درآيد و نمى توان انتظار داشت كه در هر گوشه و كنار جامعه و در زواياى ذهن مردم عقلانيت حكومت كند. خرافات يكى از نمونه هاى خردستيزى است. رهبران فردى و كاريزماتيك معمولاً به رويه هاى عقلانى بوروكراسى اعتنايى ندارند و مى خواهند قالب ها را بشكنند. بنابراين، وبر تأكيد داشت كه عقلانى شدن امور بدين معنا نيست كه كليه افراد جوامع مدرن خردمندتر و داناتر از مردم جوامع سنتى باشند، بلكه چون اكنون به دانش هاى معتبر علمى دسترسى دارند، مى توانند درباره جهان و رفتار خودشان روشن بين تر شوند كه به شهادت تاريخ همواره چنين نبوده و نيست و اقبال گسترده مردم جوامع مدرن و نيمه مدرن در بعضى موارد به جنبش هاى اجتماعى و سياسى بى اعتنا به عقلانيت و هيجان زده بهترين گواه آن است.
۵- مشكلات زاييده مدرنيسم
از آنجا كه هيچ چيز زير چرخ كبود نه خير مطلق و نه شر مطلق است، مدرنيسم نيز مانند سنت گرايى از اين قاعده مستثنى نيست. در جامعه سنتى، انسان ها دسته دسته از فقر و فلاكت و بيمارى نابود مى شدند. جلوگيرى از گرسنگى و غذا رساندن به جمعيت هاى عظيم بشرى و پيشرفت بهداشتى و پزشكى از پيروزى هاى درخشان مدرنيسم بود، ولى همچنين به ازدحام و آلودگى و ويرانى محيط زيست انجاميد. مهاجرت توده هاى بزرگ آدميان به شهرهاى بزرگ به اشتغال و فعاليت و ابتكار و مبادله اطلاعات ميدان مى دهد و راه را براى برخوردارى از پاداش هاى مادى و معنوى باز مى كند، ولى در عين حال به تنهايى و گمنامى و روان پريشى و تلقين پذيرى هاى مخرب سياسى و تجارى و فرهنگى منجر مى شود. زوال ارزش هاى سنتى و كاهش قدرت دين و خانواده، زياده خواهى ها و آرزوهاى افسارگسيخته اى ايجاد مى كند كه چون وسايل رسيدن به آنها طبعاً فراهم نيست، به افزايش اختلال هاى روانى و رفتارهاى نابهنجار و جرائم و مآلاً خودكشى منتهى مى شود.
چند هزار برابر شدن بهره ورى صنعتى در قياس با محصول كار پيشه وران در جوامع سنتى، موفقيتى بى سابقه بود، ولى به بهايى تمام شد كه ماركس از آن به عنوان «بيگانگى» ياد مى كند. كارگر صنعتى نمى تواند از گوشه كوچكى از چرخه توليد كه به او محول شده و هر روز يكنواخت تكرار مى شود، كسب رضايت و لذت كند. بنابراين هم از كار و هم از محصول كار احساس بيگانگى مى كند.
در جوامع سنتى بستگى هاى نزديك خانوادگى و قبيله اى گرچه ظاهراً سبب تحكيم روابط و وفادارى به جماعت مى شدند، ولى اجازه ابراز شخصيت و فرديت و خلاقيت نمى دادند. در جوامع مدرن، رشد بى سابقه نهادهاى سياسى و فرهنگى بالعكس از طرفى باعث بى علاقگى به مشاركت در حيات جامعه و پناه بردن شخص به زندگى و مشغله هاى خصوصى مى شوند و از طرف ديگر افكار و عقايد را يكنواخت مى كنند. متفكر سياسى تيزبين فرانسوى توك ويل حتى در نيمه نخست قرن نوزدهم هشدار مى داد كه در صورت عدم نهادهاى ميانى (مانند حزب ها و گروه هاى مدنى شهروندان) مردم رفته رفته از يكديگر مى گسلند و اتميزه مى شوند و احساس بى هويتى و عجز مى كنند و به استقبال ديكتاتورى و ديكتاتورها مى روند. شاهد اين امر پيدايش جنبش هاى توتاليتر در بعضى از جوامع صنعتى مدرن قرن بيستم بوده است.
۶- مرحله اخير مدرنيسم
قدما مى گفتند كه هر چيز وقتى از حد خود بگذرد، نتيجه عكس مى دهد. بسيارى از ويژگى هاى مدرنيسم مصداق اين حكم قديم بوده است. صنعت گسترى نيروى كار كشاورزى را تا حد زيادى به عرصه صنايع توليدى راند، ولى اكنون خود، تابع چرخه كار و سرمايه شده است و كاركنان گروه گروه از بخش توليد به بخش خدمات مى روند. در كشورهاى پيشرفته صنعتى، بخش توليد اكنون نزديك به دوسوم نيروى كار را در بر مى گيرد و مولد نيمى از توليد ناخالص ملى است. برعكس روزگار ماركس، امروز در اغلب مشاغل بخش خدمات، چه در دولت و چه در بخش خصوصى، كاركنان «يقه سفيد» يعنى كارمندان مشغول به كارند، نه كارگران.
حركت به سوى بخش خدمات همراه با گسترش چشمگير خدمات آموزشى و پزشكى و بهداشتى بوده است. مردم كلاً از سلامت و مسكن و آموزش بهتر برخوردار شده اند. بسيارى از نوجوانان و جوانان به دبيرستان و دانشگاه مى روند. دانش حرفه اى و علمى بيش از پيش خريدار دارد. رابطه بين علوم نظرى و تكنولوژى استوارتر شده است. دانش نظرى حتى در علوم اجتماعى دامنه كاربرد وسيعترى يافته است. اين تحولات سبب شده كه بعضى از نظريه پردازان، از جمله جامعه شناس آمريكايى، دانيل بل، نظر بدهند كه بخصوص غرب به سوى جامعه پسامدرن و پساصنعتى در حركت است. ولى نبايد از ياد برد كه بيشتر دگرگونى هاى مرحله اخير مدرنيسم و صنعت گسترى، از آغاز به حال كمون وجود داشته اند. بخش خدمات به اقتضاى اوقات فراغت و درآمد بيشتر گسترش يافته است. رشد صنايع «دانش _ پايه» از ارتباط نزديك صنعت با علوم و از گرايش بنيادى مدرنيسم بر عقلانيت مايه مى گيرد.
البته اين تحولات بدون شك بعد تازه اى به جامعه مدرن افزوده است. ارزش ها و انتظارات جديدى پديد آمده اند. تكنولوژى ميكروالكترونيك و صنعت انفورماتيك اكنون كاركنان بخش خدمات را به سوى خود جلب مى كنند و در بسيارى صنايع و خدمات، از اتومبيل سازى تا مهندسى و معمارى و طراحى و پزشكى و پرستارى، رايانه جايگزين كاركنان مى شود.
با اين همه، واكنش هايى در برابرمدرنيسم پديد آمده است كه مى توان از آنها، به گفته كارل پوپر، به «نتايج ناخواسته» تعبير كرد. گسترش شهرنشينى با مدرنيسم به وجود آمد؛ ولى اكنون به جايى رسيده كه مردم از شهرهاى بزرگ مى گريزند و به حومه پناه مى برند. ولى چون از ديناميسم جامعه مدرن گريز ميسر نيست، حومه ها پس از چندى به شهرها مبدل مى شوند و سپس به علت ارتباط هايى كه ناگزير بايد با مادر شهرها داشته باشند، هر دو با هم جمع مى شوند و كلان شهرهاى غول آسا پا به عرصه هستى مى گذارند كه اوضاع را از پيش هم بدتر مى كنند. نيروهاى ساختارى و عينى مدرنيسم فروكش كردنى نيستند و به طور روزافزون واكنش هايى برمى انگيزند كه خصلت مدرنيسم زدايى دارند.
يكى از اين واكنش ها عليه تشكيلات كلان بوروكراتيك يا ادارى است. معترضان فرياد مى زنند «كوچك زيباست» و مى خواهند بازگردند به زندگى در جماعت هاى كوچك و صنايع دستى دوران پيش مدرن. در عرصه سياست، واكنش هايى در مقابل تمركز حكومت ديده مى شود. در شمارى از كشورها، اقليت هاى قومى استقلال يا دست كم خومختارى داخلى مى خواهند و نوعى مليت گرايى جديد جدا از دولت هاى تك مليتى ظهور كرده است. يكى از نمونه هاى بارز اين امر استقلال بخش هاى متعدد روسيه پس از فروپاشى اتحاد شوروى بود و ديگرى تجزيه يوگسلاوى و سرآغاز آن اكنون در عراق به چشم مى خورد.فرهنگ و ارزش هاى فرهنگى در اين دوره متأخر مدرنيسم نقش مهم پيدا كرده اند. طرفداران فرهنگ هاى ناحيه اى و قومى از پذيرفتن فرهنگ واحد و يكدست دولت هاى مركزى سر باز مى زنند. چنين است مثلاً در ايالات متحده آمريكا كه اقليت هاى سياهپوست و اسپانيايى زبان و سرخپوست مدعى استقلال فرهنگى و سبك زندگى خاص شده اند. از سوى ديگر، شاهد موج هاى پياپى اعتراض جوانان و پيدايش فرقه هاى نوظهور مذهبى و عرفانى هستيم كه از پذيرفتن عقلانيت تعريف شده در مدرنيسم كلاسيك سر باز مى زنند. به لحاظ عينى پيداست كه تشكيلات ادارى كلان و فرهنگ يكدست از نظر ادامه كاركرد جامعه مدرن چشم پوشيدنى نيست. اما به لحاظ ذهنى، آشكار شده كه اين نهادها اكنون قادر به پاسخگويى كافى به نيازهاى عاطفى و اجتماعى افراد نيستند. نتيجه اين تعارض، ظهور انواع و اقسام خرده فرهنگ هاى عجيبى است (بعضى متوجه عوالم عرفانى و ماوراءطبيعى و بعضى داير مدار لذت پرستى) كه مى خواهند جريان اصلى مدرنيسم را معكوس كنند و به طرفداران خود گونه اى احساس تعلق قبيله اى بدهند. وجه مشترك اغلب اين حركت ها مخالفت با خرد، عقلانيت و جهان بينى علمى است. در بسيارى موارد، عقل و علم مسؤول از خودبيگانگى فرد و غيرانسانى شدن فضاى زندگى او معرفى مى شوند.
به هر تقدير، مسلم اينكه در مورد مدرنيسم نمى توان گزينشى عمل كرد. مدرنيسم داراى منطق درونى و ديناميسمى است كه ملتى را كه گام در راه آن بگذارد خواه و ناخواه در مسيرى معين به پيش مى راند. مدرنيسم آميزه اى است از خوب و بد. از سويى پيشرفت مادى به همراه دارد. ولى بهاى دستاوردهاى علمى و تكنولوژيك آن، در زندگى معنوى و عاطفى پرداخته مى شود و جهان را يكدست يا به گفته نويسنده آمريكايى تامس فريدمن در آخرين كتابش، مسطح مى كند و ارزش هايى نو و غالباً برتر از ارزش هاى جامعه سنتى به ارمغان مى آورد. اما در عين حال، شكست ها و كوتاهى را نيز به مقياس جهانى مى رساند و هيچ پاداشى به رؤياپردازى و گسستن از واقعيت نمى دهد.
علوم اجتماعى هنوز براى تعيين وزن دقيق سودها و زيان هاى مدرنيسم نسبت به يكديگر به نتيجه قطعى نرسيده است. ولى عملاً نمى توان به انتظار داورى نهايى در اين زمينه نشست. چنانكه گفتيم و باز تكرار مى كنيم، در مدرن سازى نمى توان گزينشى عمل كرد. خوب و بد را بايد با هم پذيرفت و سپس با نوآورى و نو انديشى و انتخاب سنت هاى مثبت و مساعد، به اصلاح بدى ها پرداخت. روى گرداندن از مدرنيسم به معناى حذف شدن از چرخه جهان معاصر است. در اين مورد، مدرنيسم انتخابى باقى نمى گذارد.