باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 25 مهر 1387 كاربران برخط 114 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
خوش شانس بودم كه تلويزيون نداشتم
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: روزنامه - شرق

   ● نام گفت و گو شونده: اى. ال. - دكتروف

مترجم: توفان - راه چمنى

 
 

اى ال دكتروف از ميدان ديد محدود داستان هاى محلى دورى مى جويد و در رمان هاى تحسين شده اش از رخدادهاى تاريخى برداشت مى كند. اينك در سن ۷۵ سالگى جديدترين سوژه اش جنگ داخلى آمريكا است.

در خانواده نيويوركى «اى ال دكتروف» پول زيادى پيدا نمى شد، «اما در آن انبوهى كتاب و مقدار قابل توجهى موسيقى يافت مى شد.» مادرش كه در رمان و همچنين زندگينامه دوران كودكى دكتروف، با نام «نمايشگاه جهان» (۱۹۸۵)، به صورتى بسيار زنده و واقع نمايانه به تصوير كشيده شده است، «نوازنده پيانوى بسيار خوبى بود. پدرم مالك يك مغازه آلات موسيقى در خيابان چهل وسوم بود، كه بسيارى از برترين نوازندگان و موسيقيدان هاى آن دوران براى خريد به آنجا مى آمدند. او زير و بم مجموعه آثار كلاسيك را به خوبى مى شناخت.» در گوشه اى از اتاق نشيمن آپارتمان بسيار مجهزى كه دكتروف همراه با همسرش در منطقه مركزى منهتن، نزديك به ايست ريور، در تملك دارند، پيانوى رويال كوچكى قرار دارد، با اين حال دكتروف ياد گذشته ها كه مى افتد مى گويد: «زمانى كه تصميم گرفتم دست از يادگيرى دروس پيانو بردارم، كل خانواده حسابى راحت شدند. همه را شكنجه داده بودم.» موسيقى به عنوان منبعى مهم در تلاش دكتروف براى بيان كلمات در قالبى منسجم و روان روى صفحه كاغذ باقى مانده است. «جايى در ميان خطوط، ضرباهنگ ها و مايه هاى موسيقى درون ذهنم، جايشان را به صداهايى كه كلمه ها ايجاد مى كنند و ضرباهنگ هايى كه جملات دارند، مى دهند.»

ادگار لارنس دكتروف كه دو ماه قبل ۷۵ساله شد مردى بلندقد با گفتار و حركات سنجيده عادت دارد با بيان جمله هايى زيرلبى همانند «من چند نقطه ضعف دارم، يكى از آنها خويشتن دارى است» با بى خيالى به ريشخند خويش بپردازد. پدر و مادرش فرزندان مهاجران نسل اول آمريكا بودند، والدين آنها از برنامه هاى يهود آزارانه در جايى كه اينك بلاروس است، گريخته بودند. پدر دكتروف با گذاشتن اسم ادگار روى دومين پسرش، هويت جديد خانواده را بر مبناى او نقش زد. «چون كه به آثار ادگار آلن پو علاقه مند بود. او به نويسندگان بد بسيارى علاقه داشت. اما پو بزرگ ترين نويسنده بد ما است، خب همين مايه تسلى است. چند سال پيش از آنكه مادرم فوت كند از او پرسيدم: درك مى كنيد كه شما و پدر اسم يك الكلى معتاد مبتلا به پارانويا با تمايلات مرده دوستى را روى من گذاشته ايد؟ او گفت: «تعجبى نداره، ادگار».»

دكتروف فعاليت حرفه اى اش را در مقام نمونه خوان فيلمنامه براى كلمبيا پيكچرز در دهه ۵۰ آغاز كرد، پس از آن به تدريج وارد كار نشر شد، ابتدا در نيوآمريكن لايبرى و پس از آن در دايال پرس كه يك موسسه كوچك چپ گرا بود و دكتروف در آنجا سرويراستار شد و كارهاى «نورمن ميلر» و «جيمز بالدوين» را در ميان آثار سايرين منتشر ساخت. دكتروف داشت به ۴۰ سالگى نزديك مى شد كه در همين زمان درگير كردن خودش با زندگى يك نويسنده را مورد توجه قرار داد. نخستين رمانش «به هاردتايمز خوش آمديد» تقليد شوخى آميز وسترن بود و از شغلش در كلمبيا نشأت مى گرفت. «من مطالب وسترن خيلى بدى را براى فيلم هاى سينمايى خوانده بودم و به اين نتيجه رسيدم كه مى توانم بهتر از هر يك از اين افراد درباره غرب آمريكا دروغ بگويم.هنگامى كه شروع كردم، بيشتر به اين ژانر علاقه مند شدم. ايده استفاده از مطالب مناسب براى مقاصد جدى برايم جالب بود.»

دكتروف دومين كتابش، «بزرگ همچون زندگى» (۱۹۶۶) را به عنوان «بدترين كارى كه تا به حال نوشته ام» توصيف مى كند و از تجديد چاپش جلوگيرى كرده و آن را بدل به كالايى گرانقيمت در بازار كتاب هاى كمياب كرده است.

با سومين رمانش «كتاب دانيال» (۱۹۷۷) متوجه شد كه دارد با قدرت كامل ترى مى نويسد و شايد مقدور باشد كه به عنوان نويسنده اى حرفه اى زندگى كند. «در همان روزها دعوت نامه اى از دانشگاه كاليفرنيا در آروين دريافت كردم كه نويسنده مدعو بشوم. اما در دايال حقوق خوبى مى گرفتم و ما سه فرزند داشتيم. به همين خاطر مثل همان كارى كه مردم در دهه ۶۰ انجام مى دادند، من و همسرم به يى چينگ رجوع كرديم. يى چينگ گفت: از ميان آب فراوانى گذر خواهى كرد. هلن گفت: اين آب رود مى سى سى پى است، بيا برويم.» دكتروف براى نخستين بار در دوران كارى اش به اين دلخوشى رسيد كه «صبح ها از خواب برخيزم و پيش از انجام هر كار ديگرى كار خودم را انجام بدهم. در آن موقع تصميم گرفتم تنها بر اين اساس آدم موفقى شوم كه بتوانم براى زندگى خودم برنامه ريزى كنم.» اين رمان (كتاب دانيال) با استقبال خوبى روبه رو شد و منجر به پيش پرداختى از طرف ناشرانش شد كه با كمك آن معروف ترين كتابش، «رگتايم» (۱۹۷۵)، را نوشت. «خوشبختانه پس از آن فشارها كم شد.» دكتروف از اين نظر كه در تمام مدت كارش با يك ناشر كار كرده، موردى استثنايى در ميان نويسندگان نيويوركى است.  «من بيشتر از خيلى از ازدواج ها با رندوم هاوس مانده ام.»

دكتروف در محيط فرهنگى خانه (پدرى اش) در (محله) برانكس به طور گسترده اى مطالعه كرد، «هر چيزى، از داستان هاى پرماجراى پسران گرفته تا رمان هاى ورزشى و داستايوفسكى. يادم مى آيد كه كتابى را در قفسه هاى كتابخانه عمومى ديدم: ابله. فكر كردم كه عنوان دلسوزانه اى است. من داستان هاى ترسناك را دوست داشتم، پدرم هيچ گاه سعى نكرد كه مانع از مطالعه ام شود، اما يك روز كتابى با عنوان «خدمه جوان» به من داد و گفت، به نظر شبيه يك داستان وحشتناك خوب مياد. اين كتاب درباره يك كشيش تازه كار در كشتى از كار درآمد - خدمه جوان. اين طورى يك سرى داستان هاى دريانوردى طراز اول را شروع كردم: موبى ديك، شورش در بونتى و هر چيز ديگرى كه در آن دريا بود. تمامى اينها پيش از آنى بود كه من وارد سال هاى نوجوانيم شوم.»

يكى از نخستين قهرمان هاى داستانى كه احساس رضايت را در وى پديد آورد «باك» گرگ اهلى رمان «آواى وحش» نوشته «جك لندن» بود كه به گله (گرگ ها) بازمى گردد. از آنجا كه خانواده دكتروف در ركود اقتصادى «كوتاه» ۱۹۴۰ با بلاياى گوناگونى دست به گريبان شده بود، رمان لندن «مدتى طولانى وادارم كرد كه در دنياى وحش باشم، با گام هاى بلند جلوى گله ام بدوم، آماده باشم كه خيز بردارم و دندان هاى پيشينم را در گلوى تمامى كسانى فرو ببرم كه به من يا خانواده ام صدمه مى زنند.» ديگر كتاب مورد علاقه دكتروف كه منجر به تحولى اخلاقى در وى شد «شاهزاده و گدا» بود. «نتوانستم آن قدر كه بايد از تواين يا ديكنز ياد بگيرم. به قدر كافى خوش شانس بودم و دورانى زندگى كردم كه تلويزيون در هر خانه اى نبود. چيزى شبيه به اين نوع فرهنگ غالب و غيرعادلانه اى كه امروزه به هر شكلى در همه جا داريم، وجود نداشت.»

جايى در امتداد خطوط، «وقتى كتابى مى خواندم كه هيجان زده ام مى كرد شروع به پرسيدن دو سئوال مى كردم: نه تنها اينكه قرار است بعد چه اتفاقى بيفتد بلكه اين اتفاق چگونه انجام مى پذيرد؟ چطور مى شود كه اين كلمات روى صفحات من را وادار مى كنند به گونه اى فكر كنم كه الان دارم فكر مى كنم؟ گمان مى كنم اين همان خط سير پرسش گرى است كه در ذهن كودكى رخ مى دهد بدون آنكه حتى بداند خواسته هايى همانند يك نويسنده دارد.»

يك روش مطالعه تخصصى براى انتخاب دانشگاهش تعيين تكليف كرد: كالج كنيون در اوهايو جايى كه «رابرت لاول» و «رندال يارل» يك دهه پيشتر تحصيل كرده بودند و «جان كرو رنسام» شاعر و بنيانگذار مدرسه تحليل متنى كه به عنوان «نقد نو» شناخته مى شود بر گروه آموزش زبان انگليسى آنجا نظارت داشت. «تا به امروز نفهميده ام كه من بچه اى در (محله) برانكس چگونه توانسته بودم جان كرو رنسام را بشناسم.» دكتروف، رنسام سراينده اشعار مبتنى به صورت در باب مضامين انتزاعى را به عنوان «منبع الهامى كه درس خواندن با او براى دركم از زبان بسيار تعيين كننده بود» وصف مى كند و به منظور دورى از مداخله هاى شخصى عصر حاضر مى افزايد: «ايده مهمى كه گرفتم اين بود هر اثر هنرى تمامى چيزهايى را كه بايد از آن بگيريد در خود دارد. اين عاملى اصلاح كننده براى نقد زندگى نامه نوشتن قرن نوزدهم بود.» دكتروف اين نظر را نمى پذيرد كه سال ها تحت تاثير اصول تا حدودى علمى نقد نو بودن شيوه نويسندگى اش را تحت تاثير قرار داده است با اين حال مى گويد: «نقد نو از من ويراستارى خوب ساخت. فهميدم كه چگونه با كتاب ها رابطه برقرار كنم. ديدم كه چه چيزهايى در يك نسخه دست نويس عملى هستند و چه چيزهايى عملى نيستند.»

دكتروف براى سوژه ۱۰ رمانش ترجيح داده است به دوران هايى از تاريخ آمريكا بازگردد كه به گفته خودش «التهابات بسيار بالا بود». او علاوه بر غرب وحشى بحران سال ۱۹۲۹ (براى درياچه لون و نمايشگاه جهان)، گنگستريسم همان دوران (بيلى بادگيت) و توسعه طلبى آغاز قرن جديد (رگتايم) را هم به يغما برده است. رمان جديدش «پيشروى» درباره جنگ داخلى (آمريكا) است و روى سوزاندن آتلانتا توسط ژنرال شرمن و پيشروى اش به  سوى دريا همراه با ۶۰ هزار سرباز و تعداد زيادى برده هاى آزاد شده و سفيدپوستانى كه اموالشان مصادره شده بود متمركز شده است. «دوره زمانى درست به اندازه مفهوم مكان،  ركنى نظم دهنده براى يك اثر داستانى است. مى توانيد همانند فاكنر جغرافيا بنويسيد يا به دوره زمانى خاصى بپردازيد. دوره زمانى چارچوب مشابهى را در اختيار مى گذارد.»

رمان هاى دكتروف در حاشيه ژانرهاى ديگرى همانند زندگى نامه و گزارش بيهوده وقت تلف كرده اند و او به خاطر مداخله در سرنوشت اشخاصى كه دفاع «اين طورى نبود» برايشان مقدور نيست انتقادها را متوجه خود كرده است. «جان آپدايك» در نقد بسيار تندى بر پيشروى در نيويوركر ترديدها پيرامون توانايى دكتروف براى استفاده از شخصيت هاى تاريخى در آثار تخيلى را بيان كرده است: براى مثال در رگتايم هرى هودينى «استاد فرار» اما گلدمن «آنارشيست» و جى پى مورگان «سرمايه دار» در بيلى باد گيت پيرامون «داج شولتز» تبهكار و مجدد (شرمن) در كتاب جديدش وادار به گفتن و انجام كارهايى مى شوند كه اين شخصيت هاى واقعى هيچ گاه خوابش را هم نمى ديدند. آپدايك نوشته است: «اين كار طعم بازى با عروسك هاى خيمه شب بازى بى روح و عاجز را مى دهد و رمان تاريخى را بدل به يك بازى فاقد متانت و اندكى دگرآزارانه مى كند.»

اين ابراز نارضايتى باعث ايجاد حالتى دفاعى در دكتروف مى شود. «هنگامى كه در نوجوانى كتاب مى خواندم هميشه شخصيت هاى تاريخى را در ادبيات داستانى مى ديدم.» كاردينال ريشيليو در آثار پر ماجراى (الكساندر) دوما بود و در «جنگ و صلح»، «ناپلئون» حضور داشت. زمانى كه اين گلايه نخستين مرتبه در مورد رگتايم مطرح شد، متوجه نشدم كه تمامى اين هياهوها درباره چيست. اگر مى خواهيد داستانى واقعى درباره جى پى مورگان بخوانيد زندگى نامه تائيد شده اش را مطالعه كنيد. تا وقتى كه مردم مى دانند آنچه را كه دارند مى خوانند يك رمان است از تمامى تحريف هايى كه امكان دارد من به آنها تحميل كنم مصون مى مانند. زمانى كه دارند نوشته هاى روزنامه ها را مى خوانند امكان دارد كه بر اثر تحريف هاى نويسندگان در معرض خطر قرار گيرند. مطالبى كه به عنوان «حقيقت» در صفحه اول روزنامه ها ظاهر مى شوند بسيار خطرناك تر از بازى هايى هستند كه رمان نويسى انجام مى دهد و مى توانند منجر به بروز جنگ ها شوند.» ولى مسائل درخصوص جنگ داخلى و پيامدهاى تصميم هاى شرمن در پيشروى به  سويى مى روند كه جزء به جزء دقيق و درست باشند. «زمانى كه شخصيتى تاريخى را انتخاب مى كنم و كلمات را در دهانش مى گذارم و او را به شيوه اى خاص توصيف مى كنم، دارم همان كارى را انجام مى دهم كه يك هنرمند در زمان ترسيم تصوير موضوعى انجام مى دهد.» دكتروف خوشحال از اين كه اين كتاب به عنوان «رمان روسى من» تلقى مى شود. مى گويد: «اين كتاب اداى احترام من به آن نوع از رمان است كه شخصيت هاى بسيارى داشته و سرزمين هاى بسيارى را دربرگرفته اند.» دكتروف براى بلندپروازى محدود اكثريت آثار داستانى كنونى تاسف مى خورد. «بخش زيادى از آثار داستانى چيزى است كه من آن را آثار محلى نامگذارى مى كنم و تعدادى از اين آثار بسيار قوى هستند، اما تصور من از رمان اين است كه رمان هنوز هم جريانى عمده از فرهنگ است. رمان بايد به دنبال آن باشد كه كل عالم را در برگيرد.» «تلاش هاى خود دكتروف براى انجام چنين كارى با نوعى «نواخت و ضرباهنگ» شناخته مى شود كه هر هنرمندى در هر ژانرى آرزويش را دارد. كتابخوان هايى كه آثار داستانى دكتروف را يك كار مهم مى دانند احتمال دارد به اين درك برسند كه هيچ امضا يا سبك متفاوتى شكل نگرفته است. «هميشه به اين فكر كرده ام كه سبكى ندارم به اينكه نمى خواهم سبكى داشته باشم و هر كتاب سبك خودش را دارد. اين هويت سبك من است.»

منبع: گاردين - ژانويه ۲۰۰۶

 

 

    48 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   تلویزیون (82)

دسته
●  متن / گفت و گو

رسته :3

تاريخ ارسال:06/02/1385

تاريخ شمسی نشر:06/02/1385
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب