باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 15 آذر 1387 كاربران برخط 185 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
در دام ملكه جاه طلب
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
ايران در عهد شهريارى داريوش دوم (اخس)


 
   ● نويسنده: قاسم - آخته

منبع: روزنامه - شرق

 
 

صداى ملكه پروشات مدام در محوطه كاخ مى پيچيد. پروشات زنى قدرتمند بود. زيبايى، هوش و مقدارى قساوت داشت. بعضى وقت ها سنگدل و بى رحم مى شد. حاضر بود براى محكم شدن پايه هاى قدرتش هر كارى بكند. نفوذ عجيبى بر روى شهريار اخس داشت به خصوص كه سن و سال ملكه از پادشاه بيشتر بود. پروشات اولين روزى كه همسرى اخس را پذيرفت به همه نشان داد كه نمى تواند افراد مزاحم حكمرانى اش را تحمل كند. اخس تهور اينكه بتواند با خاتونش مقابله كند يا او را در چنبره خود درآورد، نداشت و اختيار خودش را به دست ملكه سپرد. خواجه آرتكسارس كه فرد دوم محسوب مى شد و در رساندن اخس به قدرت نقش زيادى داشت، اسير كياست و سيطره پروشات شد. پروشات از آن زنانى بود كه اگر وارد قدرت شوند از عهده آن برمى آيند. بر همه كارها مسلط بود. با اين حال احساسات و عواطف زنانگى كه يك مانع اصلى براى اعمال قدرت در زنان است بر روى او هم تاثير مى گذاشت. بازى قدرت ايجاب مى كرد كه بى رحم باشد. پروشات خوب مى دانست كه سخن چينى در دربار هخامنشى رايج شده است. شاهزادگان طعمه دسيسه مى شوند و بر روى يكديگر شمشير مى كشند. پارسيان با حيرت و اندوه اين وقايع را تماشا مى كردند و افسوس مى خوردند. آنها مى دانستند كه حاكم بايد در موقع لزوم خشن باشد، اما قلب هاى مهربانشان اين خشونت را نمى پذيرفت. پروشات در همين سال ها، در حرمسراى اردشير اوضاع را از نزديك با چشمان خودش ديده بود كه درون قصر امپراتورى ايران چه مى گذرد. با اين سابقه او همسر اخس شد. پروشات با تسلط خودش هميشه راى پادشاه را تغيير مى داد. در ابتداى ورودش به كاخ با چند نفر تسويه حساب كرد و تكليف آرسى تس برادر اخس را كه با كمك آرتى فيوس فرزند مگابازوس و برادرزاده زوپير معروف، بر پادشاه شورش كرده بودند و از كمك يونانيان هم برخوردار بودند، روشن كرد. اخس يك فرمانده به نام اردشير را به جنگ برادرش فرستاد و اردشير توانست در سه نوبت مدعيان را شكست دهد. اخس، آرتى فيوس و برادرش را عفو كرد اما پروشات اصرار داشت كه آنها را بكشد. پس از آن به حساب فارناسياس خواجه كه هوادار پادشاهى سغديانوس بود، رسيد. چند روز بود كه پروشات احساس مى كرد خواجه آرتكسارس هم دستوراتش را با بى ميلى اجرا مى كند. قضيه را به پادشاه گفت و گوشزد كرد اين مرد خطرناك است، او مغرور شده و به تاج و تخت چشم دارد. ظن پروشات وقتى قوى تر شد كه آرتكسارس به رغم خواجه بودن براى خودش ريش گذاشت و با يكى از نديمه هاى حرمسرا ازدواج كرد. اخس دلايل پروشات را موجه دانست. خواجه آرتكسارس را با يك روش معمول براى اعدام، در اتاقى پر از خاكستر خفه كردند.

در اين اوضاع و احوال، پى سوت نس ساتراپ ليديا به اخس اعلان جنگ داد. ليديا يك ايالت مهم و سرنوشت ساز براى امپراتورى ايران بود. اين ايالت غربى راه مواصلاتى به دنياى غرب محسوب مى شد. زمانى كوروش كبير اين مسئله را دريافت و فوراً اين ايالت را مطيع كرد. به همين علت براى اداره اين ايالت ساتراپ هاى كاركشته و مورد اعتماد را انتخاب مى كردند. وقتى كه پى سوت نس اخبار آشفتگى اوضاع دربار شوش را شنيد، با نيرويى از قواى تحت امرش و آتنيان به فرماندهى ليكون به قصد جنگ حركت كرد. اخس يك پارسى معروف به نام تيسافرنس فرزند هيدارنس را كه به تدبيرگر بزرگ پارس شهرت داشت به همراه سپهراد و پارمى سس، به جنگ ليكون فرستاد و به او گفت: اگر بتوانى پى سوت نس را شكست بدهى مقام ساتراپى ليديا را به تو خواهم داد. تيسافرنس سياست را خوب مى شناخت و مى دانست با يونانيان چگونه رفتار كند. همين يونانيان با توطئه هاى خود ايالات غرب را عليه ايران تحريك مى كردند اما تيسافرنس شورش ها را خنثى مى كرد. تيسافرنس يونانيان را با پول مى خريد و مانع حمايت آنها از شورشيان مى شد. تيسافرنس با قواى ايرانى به سمت سارديس مركز ليديا حركت كرد و پس از رسيدن به آنجا ليكون را تطميع كرد و همراه نفراتش به آتن فرستاد. پى سوت نس تنها ماند. اشتباه او اين بود كه با يونانيان متحد شد. يونانيان سست پيمان بودند. پى سوت نس سراسيمه خودش را به تيسافرنس رساند و گفت: اگر زنده بمانم تسليم مى شوم. تيسافرنس قبول كرد و او را به شوش فرستاد اما اخس به افراد خيانتكار رحم نمى كرد. اگر هم از گناه آنها چشم پوشى مى كرد، پروشات آنها را نمى بخشيد. آمرگس پسر پى سوت نس به انتقام خون پدرش و با حمايت اهالى پلوپونز عليه تيسافرنس قيام كرد، اما پلوپونزى ها مانند ديگر يونانيان پشتش را خالى كردند و صداى سكه هاى زر آنها را فريفت. آمرگس به جزيره يازوس گريخت و در آنجا حكومت محلى تشكيل داد. تيسافرنس هم به پاداش اين خدمات ساتراپ ليديا شد. فرناباذ در كنار او اداره سرزمين هاى اطراف هلسپونت را به عهده گرفت.

دربار شوش آرام و فضاى متشنج قصر امن شده بود اما پايه هاى اين امنيت سست بود. جاه طلبى هاى پروشات آرامش را برهم مى زد. تيسافرنس و فرناباذ سلطه ايرانيان را به سبك جديد در غرب تداوم مى بخشيدند. تيسافرنس به آتن و فرناباذ به اسپارت نزديك شد. سرتاسر يونان را جنگ هاى خانمانسوز پلوپونزى فرا گرفته بود و آتن و اسپارت به جان هم افتاده بودند. اين به نفع پارسيان بود زيرا جنگ آنها را تضعيف مى كرد و در چنگال تدبير آنها اسير مى ساخت. به علاوه تيسافرنس به پادشاه پيشنهاد كرد كه در برابر آتن، از لاسه دمونى ها جانبدارى كند و اخس آن را پذيرفت. لاسه دمونى ها همه نوع كمك از ايرانيان دريافت مى كردند و نسبت به آتنى ها به پارسيان وفادارتر بودند.

در اين اوضاع آتن براى تصرف جزيره سيسيل جايى كه در مواقع ياس و درماندگى به آنجا پناه مى بردند، به آنجا يورش برد. وقتى كه تيسافرنس از اين حمله آگاه شد پيكى را نزد اخس فرستاد و به او پيغام داد: صلاح ما در اين است كه براى تداوم سلطه ايرانيان در آسياى صغير و يونان به اسپارت نزديك شويم.

اخس پيشنهاد والى اش را قبول كرد و به او فرمان داد يك نفر از لاسه دمونى ها را براى عقد پيمان به شوش بفرستد. خالسيدوس به شوش آمد و با شهريار اخس ملاقات كرد. اخس به او گفت: از اين پس دشمن پارسيان و لاسه دمونى ها مشترك است و اگر اسپارت مورد حمله قرار گيرد پارسيان از آنها حمايت مى كنند. آتنى ها از اين اتحاد ترسيدند اما نمى توانستند كارى انجام دهند. تيسافرنس جزيره خيوس و شهر ميلت را كه همراه آتن با اسپارت مى جنگيدند دوباره به امپراتورى ايران بازگرداند و لاسه دمونى ها به جزيره يازوس هجوم بردند و آمرگس را كه پس از شكست در جنگ خونخواهى پدرش به آنجا رفته بود و با جمع كردن آتنى ها به دور خودش هنوز يك نيروى مخالف به حساب مى آمد دستگير كردند و او را تحويل تيسافرنس دادند. تيسافرنس، آمرگس را به شوش فرستاد و او نيز همانند پدرش مجازات شد. آتنى هاى درمانده مجبور شدند سراغ آلسيبيادس يكى ديگر از مردان خود بروند. آلسيبيادس شاگرد بقراط حكيم بود و در آتن همه او را صاحب راى مى دانستند. عطش جاه طلبى داشت، چهره اش زيبا بود و ثبات اخلاقى نداشت. براى او فقط پول و شهرت مهم بود. آلسيبيادس آتنى ها را تشويق كرد به سيسيل حمله كنند. اين جزيره از زمان داريوش كبير به يك كانون توطئه عليه ايران تبديل شده بود. آتنى ها كه نتوانستند سيسيل را تسخير كنند آلسيبيادس را مقصر مى دانستند بنابراين او را از آتن اخراج كردند و به سرنوشت مردان ديگر دچار شد. آلسيبيادس كه مى ديد مزد زحماتش را همانند ديگر مردان آتن ندادند و در حقش خيانت كردند و قدرش را ندانستند نزد لاسه دمونى ها آمد. اين فرد با هوش سگى بسيار گران قيمت داشت اما دم آن را بريد تا مردم به او توجه كنند و دورش جمع شوند. آلسيبيادس در خودش كمبود احساس مى كرد و دوست داشت مردم را دنبال خودش بكشاند. وقتى به لاسه دمون رسيد خالسيدوس سفير معروف لاسه دمونى ها فوت كرده بود. لاسه دمونى ها به آلسيبيادس مظنون شدند و تصميم گرفتند او را بكشند. آلسيبيادس براى حفظ جانش به ليديا پناه برد و به تيسافرنس از لاسه دمونى ها شكايت و بدگويى كرد و متقاعدش كرد كه آتنى ها را فراموش نكند و هر دو را در چنگ داشته باشد. آلسيبيادس مى خواست به آتن برگردد اما روى بازگشت نداشت و دنبال راه چاره مى گشت. وقتى كه موافقت تيسافرنس را براى نزديكى به آتن جلب كرد و به جزيره دلوس رفت به آتنيان آن جزيره گفت: اگر مى خواهيد قلب پادشاه ايران را به دست آوريد حكومت ملى آتن را منحل كنيد. همين حكومت حكم اخراج آلسيبيادس را داده بود و اگر عمر آن به پايان مى رسيد آلسيبيادس انتقام خود را از آتنى ها مى گرفت. آتنى ها براى نزديك شدن به اخس حرف آلسيبيادس را گوش كردند اما فرى نيخوس يك سردار اهل آتن كه از نيات آلسيبيادس خبر داشت و مى دانست كه او دلش براى آتنى ها نسوخته و به دنبال تحقير آنان است دستش را رو كرد. ماجرا اين گونه بود كه فرى نيخوس مخفيانه به آستيوخوس فرمانده سپاهان لاسه دمون اطلاع داد كه آلسيبيادس عليه آنان كار مى كند و تيسافرنس را به سمت آتن كشانده. آستيوخوس فوراً ماجرا را به آلسيبيادس گفت و او نيز به آتنى هاى جزيره ساموس گفت فرى نيخوس را بكشند. آتنى هايى كه روى سوگند خود عليه لاسه دمونى ها پايبند بودند، پايگاهشان در ساموس بود. فرى نيخوس از اينكه آلسيبيادس رازش را فاش كرد خيلى دلخور شد و از فرمانده لاسه دمونى ها درخواست كرد همه آتنى ها را تكه تكه كند. نيرنگ بازى آلسيبيادس در بدنام كردن فرى نيخوس بى نتيجه ماند. يك دسته از آتنى هايى كه به ساموس كوچ كرده بودند به آتن آمدند تا زمينه بازگشت آلسيبيادس را به آتن فراهم آورند اما آتنى ها معترضانه گفتند:  چگونه شخصى را كه به خدايان ما توهين كرده و رسوم ما را تمسخر مى كند بپذيريم؟

پيزاندروس ريش سفيد نمايندگان ساموس براى قانع كردن مخالفان آلسيبيادس گفت: لاسه دمونى ها در اين سال ها قوى شده اند زيرا از پشتيبانى پادشاه ايران برخوردارند. اگر بگذاريد آلسيبيادس به آتن بيايد به نفع شما است. هر اتفاقى كه مى افتاد به سود آلسيبيادس تمام مى شد. زيرا اگر به آتن مى آمد به هموطنانش مى گفت كه تيسافرنس از او حرف شنوى دارد و برعكس به تيسافرنس هم مى گفت كه متحد شدن با آتن به سود او است درحالى كه آلسيبيادس دنبال اهداف خودش بود. مردم آتن با آنكه از شيوه حكومت فردى بيزار بودند اما از ترس، استدلال آلسيبيادس را پذيرفتند. اما وقتى كه با تيسافرنس مواجه شدند دريافتند كه آلسيبيادس فقط آلت دست بوده و آنها را فريفته است.

تيسافرنس براى اينكه آتن و اسپارت را در چنگ داشته باشد مدتى از لاسه دمونى ها دورى كرد و پول و جيره آنها را نداد. نيروى دريايى اسپارت در جزيره رودس عاطل و بلاتكليف ماند. لاسه دمونى ها با وجود نرسيدن مواجب شان از ترس نزديكى تيسافرنس با آتن اتحادشان را با او حفظ كردند. تيسافرنس هم در پاسخ به اين وفادارى كه در ميان اسپارتيان بيشتر ديده مى شد پيمان اتحادش را با آنها در مآندر تجديد كرد. ليخاس سردار اسپارتى كه جايگزين فرمانده قبلى شده بود به تيسافرنس يادآور شد كه بند اول پيمان يك جانبه به نفع پارسيان است. تيسافرنس آن را تغيير داد و منافع هر دو طرف را در نظر گرفت. اين وقايع آتنى ها را مايوس كرد و به ساموس برگشتند. ساكنان آتن كه بيرون از شهر مى زيستند در ساموس براى خودشان پايگاه ساخته بودند.

سرانجام آتنى ها حاضر شدند شيوه حكومت فردى را كنار بگذارند. متحدين آتن  هم از آنها تبعيت كردند. آتنى ها از هر جهت غائله را باختند و آلسيبيادس را مسئول ناكامى هايشان مى دانستند. آلسيبيادس آتنى ها را بازى مى داد و به وعده اش عمل نكرد. او به هموطنانش قول داده بود كه حكومت فردى را احيا كند و با ايرانيان متحد شود اما هيچ كدام عملى نشد. اگر تيسافرنس به آتن نزديك بود فرناباذ هيچ اعتماى به آنها نداشت و اهالى آتن را خائن مى دانست و هرگاه تيسافرنس به بهانه اى جيره لاسه دمونى ها را قطع مى كرد، فرناباذ وساطت مى كرد.

آلسيبيادس كه در آتن جايى نداشت نزد تيسافرنس آمد و او نيز براى خوشايند لاسه دمونى ها آلسيبيادس را توقيف و زندانى كرد. آلسيبيادس از زندان فرار كرد و جزاير بيزانس و كالسدون را تصرف كرد.

در شوش اخس فرزندش شاهزاده كوروش صغير را به ساتراپى كل منطقه به جز هلسپونت و ليديا فرستاد. كوروش در راه سفيرانى از لاسه دمون را ديد كه هراسان به شوش مى رفتند زيرا آتنى ها موفق شده بودند به ديدار اخس بروند. كوروش از آنها دلجويى كرد و گفت: آتنيان هيچ امتيازى به دست نياورده اند. كوروش از مردم اسپارت خوشش مى آمد و شجاعت آنها را مى ستود. كوروش شخصاً ليزاندر فرمانده جديد نيروى دريايى اسپارت را ملاقات كرد. ليزاندر اميرى مجرب و لايق بود. طمع نداشت. بين كوروش و ليزاندر صميميت وصف نشدنى اى ايجاد شد. ليزاندر از رفتارهاى تيسافرنس به كوروش شكايت كرد كه هر روز از اين شاخه به آن شاخه مى پرد و اسپارتى ها را كه از جان و دل با پارسيان متحد شده اند آزار مى دهد. كوروش به ليزاندر قول داد كه ديگر از جانب دولت ايران در حق آنها كوتاهى نخواهد شد و به نشانه صداقت گفتارش موافقت كرد مقررى سربازان اسپارتى را بپردازد. دولت پارس به هر سرباز لاسه دمونى يك درخم جيره مى داد. تيسافرنس بعضى وقت ها اين مبلغ را نمى داد، يا نصف مى كرد. هدف كوروش اين بود كه آتن را به عنوان يك رقيب حذف كند. ليزاندر از اين تصميم كوروش مشعوف شد.

مساعدت پارسيان، بحريه اسپارت را تقويت كرد. آلسيبيادس كه تحمل ديدن صميميت ميان پارسيان و اسپارتى ها را نداشت و براى انتقام كشى با قواى خود به سواحل كاريه آمد و به غارت آنجا پرداخت. آلسيبيادس مدام آتنى ها را دلدارى مى  داد كه دنيا به كامشان مى شود در حالى كه آتنى ها هيچ  گامى در نزديكى به ايرانيان برنداشته بودند.

سفيران آنها در كاپادوكيه بلاتكليف مانده بودند. در اين زمان آلسيبيادس به تيسافرنس پيغام داد كه آتن و اسپارت را به حال خودشان رها كند تا يكديگر را نابود كنند اما كوروش عكس العمل شديدى در برابر آنها نشان داد. آتنى ها مطمئن شدند كه آلسيبيادس آدم نمى شود و از اين مرد عياش كه آنها را مسخره مى كرد متنفر شدند. اين دفعه آلسيبيادس به خرسونس رفت اما پس از مدتى به درخواست ليزاندر توسط فرناباذ به قتل رسيد.

كوروش شاهزاده اى جسور و آينده  نگر بود. از همان ابتداى ورودش ده هزار تن از نفرات زبده اسپارتى را مجزا كرد و مشق نظامى پارسيان را به آنها تعليم داد. كوروش با عادات اجتماعى اسپارتى ها اخت شد و در آنجا روزگار خوشى را مى گذراند به خصوص كه هم پياله اى مانند ليزاندر را يافته بود. ليزاندر هم احساسى لذت بخش و مسرت آميز داشت به اين نشان كه مدتى قبل اسپارتيان ليزاندر را از مقام فرماندهى عزل كردند و كالى كراتيد را به جاى او گماردند. كوروش نه تنها او را نزد خود راه نداد بلكه جيره سربازان اسپارتى را قطع كرد. در نتيجه سربازان روحيه شان را از دست دادند و در جنگى دريايى از آتن در محل آرگى نوز شكست خوردند، كالى كراتيد كشته شد و ليزاندر اين بار با محبوبيت بيشتر به مقامش بازگشت.

از سوى ديگر اخس به موفقيت هاى روزافزون فرزندش كوروش حسادت مى كرد، به همين علت به بهانه اينكه روزهاى آخر عمرش فرا رسيده او را به شوش فرا خواند. تيسافرنس در اين قضيه بى تقصير نبود زيرا از كوروش نزد اخس بدگويى كرده بود. كوروش تيسافرنس را مسخره مى كرد و هيچ گاه او را جدى نمى گرفت. كوروش تمام اموال و نيروهاى ايرانى و اسپارتى تحت امرش را به ليزاندر سپرد و به او خاطرنشان كرد: براى انجام كارى به شوش مى روم. اگر پول نياز داشتى مى توانى از خزانه برداشت كنى. پس از رفتن كوروش ليزاندر نيروى دريايى آتن را در شهر اگس پوتامس شكست سختى داد. آتن در وضعيت فلاكت  بارى به سر مى برد. قحطى و گرسنگى در شهر بيداد مى كرد و امراض مختلف شيوع يافته بود. ليزاندر كه فاتحانه به آتن وارد شده بود امورات شهر را به دست گرفت. ايرانيان انتقام خيانت هايى را كه پس از فتح آتن توسط خشايارشاه نسبت به آنها شده بود به وسيله اسپارتى ها گرفتند.

در شوش اوضاع مناسب نبود، هوس هاى زنانه پروشات و زنان دربار سايه اش را بر همه چيز مى گسترد. اخس در برابر اين اوضاع ناخوشايند عكس العمل نشان نمى داد. ارتش قدرتمند ايران نظم درستى نداشت. دربار پارس بازيچه هوسبازى ملكه پروشات شده بود و رشادت و ابهت ايرانى كم رنگ شده بود. پروشات سيزده فرزند پسر و دختر براى اخس زائيد اما همه آنها در نزاع خانوادگى كشته شدند. كوروش كه مى ديد عظمت ايرانيان به دست يك زن بوالهوس و كينه توز بى مقدار شده و ارشك برادرش را به عنوان جانشين پادشاه انتخاب كرده حساب كار خودش را كرد. امپراتورى ايران با اهمال كارى اخس ضعيف شده بود و ارشك با نام اردشير دوم آن را تحويل گرفت. كوروش با دلخورى و قهر نزد اسپارتى ها برگشت.

 

    38 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   ایران باستان (9)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:06/02/1385

تاريخ شمسی نشر:06/02/1385
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب