برت (Bert) يكي از منتقدان سرسخت دولت صدام حسين، روزنامهنگار و سياستمدار محافظهكاري است كه خود را زير فشار سردبيران محافظهكارتر از خود احساس ميكند. برت نام مستعاري است كه خود من انتخاب كردهام، چون دوست ندارم او را به دردسر بيندازم. خبرنگاران آنچه را در عالم دوستي به يكديگر ميگويند هرگز در ملأ عام بازگو نميكنند. از اين رو، شما را به يك كافي شاپ مجازي دعوت ميكنم؛ جايي كه خبرنگاران، هر چه دارند براي شما رو ميكنند. او يك بار به من گفت: «هر بار كه پيشنهاد ميكنم گزارشي از تأثيرات مرگبار تحريمها بر مردم عادي و بينواي عراق تهيه كنم، سردبيران ميگويند كه اين خبرها قديمي شدهاند در حالي كه خود آنان هيچ گاه از پرداختن مجدد به اخبار مربوط به فساد و ستمكاري مسوولان عراقي خسته نميشوند». برت اولويتهاي سردبيران خود را ملكهي ذهن كرده و گزارشهايي را كه ميدانست آنها را خشنود ميكند، از بر كرده بوده چون در غير اين صورت به ناچار بايد گزارشهايي مينوشت كه يا چاپ نميشد و يا در لابهلاي مطالب انباشتهي صفحات آخر، دفن ميشد.
اين مشكل بسيار فراتر از اختلاف بين خبرنگاران و سردبيران است. بيشتر روزنامهنگاراني كه مفتخر به دريافت مأموريت خارجي ميشوند، از قبل، تعهدات و مفروضات امپراتوري را پذيرفتهاند. حتي يكي از خبرنگاران خارجي حاضر در عراق با اين ايده مخالف نبود كه آمريكا و انگليس حق دارند دولت عراق را به زور سرنگون كنند. تنها اختلاف آنان بر سر زمان حمله و يا اين مسأله بود كه آيا اين حمله بايد يك جانبه باشد و آيا اشغال طولاني مدت كارآيي دارد يا خير.
بيشتر مردم دنيا و بيشتر رسانههاي خارجي از آمريكا و انگليس، هنوز به اقتدار و حق حاكميت ملي معتقدند، تصوري قديمي كه در منشور سازمان ملل نيز به آن ارزش و اهميت داده شده است. هيچ كشوري حق ندارد يك دولت خارجي را سرنگون و يا كشور ديگري را اشغال كند، حتي اگر آن كشور به طرز وحشتناكي مردم خويش را سركوب كند. اگر آمريكا صدام را ساقط كند، چه چيزي ميتواند روسيه را مجاب كند كه همين كار را در گرجستان و يا ساير جمهوريهاي سابق اتحاد جماهير شوروي انجام ندهد و رژيمهاي دست نشانده را بر آنها تحميل نكند؟
دولت بوش با وجود سخنان بيشمار و متون توجيهي زياد، هرگز به طور قانعكنندهاي نتوانست ثابت كند كه عراق خطر آني و نزديكي براي همسايگان خويش داشته است. برخلاف سال 1991، زماني كه عراق كويت را اشغال كرد، حتي يك كشور همسايه نيز از حملهي عراق ابراز نگراني نكرده بود. آمريكا هرگز نميتوانست در مجمع عمومي سازمان ملل قطعنامهاي براي حمله به عراق بگيرد چرا كه در آنجا با مخالفت بسيار گستردهاي روبهرو ميشد. بنابراين، بهتر ديد كه جانب معاملات پشت پرده در شوراي امنيت را بگيرد. زماني كه موضوع حق حاكميت ملي را با همكاران نويسندهام مطرح كردم چنان به من خيره ميشدند كه گويي از مريخ آمدهام.
آنان ادعا ميكردند آمريكا اين حق را دارد كه صدام حسين را سرنگون كند؛ چرا كه او داراي «سلاحهاي كشتار جمعي» است و اين «براي كشورهاي ديگر تهديدي جدي به شمار ميرود». آنها اين فرضيه را پذيرفته بودند كه آمريكا ـ به عنوان تنها ابرقدرت دنيا ـ حق اتخاذ چنين تصميمي را دارد. آمريكا بايد در خصوص تغيير حكومتهاي ديكتاتور و جايگزيني آنها با دولتهاي دوست، احساس مسووليت كند.
دولت بوش و بلر در دو جبههي متفاوت ميجنگيدند: يكي در عراق و ديگري براي فتح افكار عمومي در داخل كشور. بيشتر رسانهها ـ مانند استحكامات بغداد ـ تبديل به منطقهاي جنگي شدهاند. به طور كلي، بوش و بلر براي تحكيم و سازماندهي خطوط دفاعي، سربازان رسانهاي قدرتمندي را تربيت كرده و در اختيار گرفتهاند. ظاهر قضيه اين است كه آمريكا قرار است بهترين و آزادترين رسانههاي دنيا را داشته باشد، اما من كه از دهها كشور جهان گزارش تهيه كردهام، براساس تجربهي شخصي دريافتهام هر چقدر در زنجيرهي روزنامهنگاري، موقعيت بالاتري كسب كني، كمتر ميتواني آزادانه گزارش بدهي.
نمونهي بارز آن يك خبرنگاري خارجي است كه از دانشگاه فارغالتحصيل ميشود و در يك روزنامه و يا ايستگاه راديويي و تلويزيون محلي استخدام ميشود. در اينجا دستمزدها پايين و ساعات كار بسيار طولاني است (گزارشگران روزنامههاي شهرهاي كوچك تنها ميتوانند با حقوقي كمتر از 18 هزار دلار در سال مشغول كار شوند). اما پس از حدود 2 سال سطح آنها ارتقا پيدا ميكند و به رسانههاي بزرگتر راه مييابند. پس از 5 سال يا چيزي در همين حدود، موفقترين و متبحرترين اين خبرنگاران ميتوانند در روزنامههاي معتبر شهرهاي بزرگ و يا ايستگاههاي راديو و تلويزيوني اصلي آن مشغول به كار شوند. تعداد كمي از آنها گزارشگري مستقل از خارج كشور را پيشهي خود ميكنند و سپس به يك رسانهي اصلي ميپيوندند، اما اينها در اقليتند.
سالهاي اوليهي خبرنگاري درست مانند خدمت در يك پادگان آموزشي است. حتي بهترين برنامههاي دانشگاههاي روزنامهنگاري، تنها كليترين ايدهها را در مورد گزارشگري عيني ارايه ميدهد. با اطمينان ميگويم، چون ده سال در دانشگاه روزنامهنگاري تدريس كردهام. دانشگاه هرگز به شما ياد نميدهد كه چگونه ظرف پانزده دقيقه منابع خود را پيدا كنيد، يا چگونه وقتي تلفن همراهتان كار نميكند، اتفاقي را از صحنهي حادثه گزارش دهيد و يا يك خبر 800 كلمهاي را طي 30 دقيقه بنويسيد. بهترين تحصيلات يك روزنامهنگار در بطن كار او نهفته است.
علاوه بر روشهاي روزنامهنگاري، خبرنگاران جوان مطالبي را هم در خصوص متغيرهاي قابل قبول گزارشگري ياد ميگيرند. در رسانههاي آمريكايي سانسور رسمي تا حدودي وجود دارد اما شما ميآموزيد كه چه كساني را منابع قابل قبول و چه كساني را منابع غيرقابل قبول بدانيد. اكثر مقامات رسمي شركتي و يا سياسي قابل قبولند، حال هر چقدر رتبهي آنها بالاتر باشد، بهتر است. براي مثال، پيش از سقوط شركت انرون، سخنان كنلي، مدير عامل آن ـ با وجود اين كه اكنون آنها را، نظريات متعصبانهاي در اين خصوص قلمداد ميكنيم ـ به عنوان كارشناس انرژي و اقتصاد در همه جا نقل ميشد، اما پس از سقوط آن … .
بسياري ديگر از منابع، بياعتبار تلقي ميشوند و از همين رو يا به فراموشي سپرده شده و يا با تمسخر مواجه ميشوند. مليگرايان سياهپوست، اتحاديهي طرفداران كارگران مترقي و يا ماركسيستها جز اين دسته از منابعاند. همين قاعده در مورد محافظهكاران خارج از جريان اصلي سياست در واشنگتن، مانند مسلمانان محافظهكار و يا برخي از روشنفكران راستگراي خاص، صدق ميكند.
در عراق همهي اين موارد را شخصاً ديدهام. اجازه دهيد براي مثال، نگاهي به فعاليتهاي گروه صلح طلب “Voice of the wilderness” بيندازيم كه دفتر آنها در شيكاگو است. برخي از رهبران آنها، درست همزمان با آغاز بمبارانهاي آمريكا در جنگ اول خليج فارس در سال 1991، در يك برنامهي به ياد ماندني در يكي از بيابانهاي عراق شركت كرده بودند. اين سازمان كه در سپتامبر سال 2002 صدها آمريكايي را به همراه سه نمايندهي كنگره به عراق آورد، براي كمك به مردم تماسهاي موفق بسياري با سازمانهاي غيردولتي برقرار كرد.
ميتوان با اين سازمان موافق و يا حتي مخالف بود. براي مثال، من با ديدگاه صلحطلبانه آن مخالفم. اما عملكرد آن را به عنوان يك سازمان قانوني كه در ماه هاي سپتامبر و اكتبر 2002، صدها هزار نفر را در بريتانيا و آمريكا به خيابانها كشاند، مورد توجه و مدنظر قرار ميدهم.
البته اين پاسخي نبود كه آنها از رسانههاي اصلي ميگرفتند. رمزي كيسيا، يكي از مديران اين سازمان كه در بغداد زندگي ميكرد، توسط مركز رسانهاي آمريكا احضار و مجبور شد تا اعلان خبري خود را لغو كند. او از خبرنگاران خارجي دعوت كرده بود تا بازديد معلمان ضد جنگ آمريكايي را از يكي از مدارس عراق پوشش دهند.
زماني كه كيسيا اعلان خبري خود را به كاركنان تلويزيون ميداد من آنجا بودم. پس از رفتن او، مديران تلويزيون حتي بدون آنكه زحمت خواندن متن را به خود بدهند، آن را تبليغاتي خوانده و به كناري انداختند. آنها اين سازمان را خارج از قلمرو منابع مؤثق ميدانستند و از همين رو، به راحتي ميتوانستند آن را ناديده بگيرند.
چند هفته بعد، وقتي سازمان تظاهرات ضدجنگ را در بغداد به راه انداخت، جان برنز، خبرنگار نيويورك تايمز اين اتفاق را با لحن تمسخرآميزي گزارش كرد. او با زيركي گفت كه صدام حسين جز تظاهرات ضدآمريكايي، كليهي تظاهرات را ممنوع كرده است (نيويورك تايمز، 27 اكتبر 2002). با فرض اين كه صدام به طور حتم ديدگاههاي مخالف را در هم ميشكست، سازماندهي اعتراضات آمريكاييهاي ساكن بغداد كه مخالف سياستهاي آمريكا بودند، ارزش خبري ويژهاي داشت. تصور عكس اين قضيه مسايل بسياري را روشن ميكند؛ اگر مخالفان عراقي در حمايت از سياستهاي آمريكا در واشنگتن دست به تظاهرات زده بودند، تصور لحن تمسخرآميز گزارش نيويورك تايمز محال به نظر ميرسيد.
وال استريت ژورنال در قالب مقالهاي نيشدار در خصوص مشتي آمريكايي كم عقل كه به عنوان جهانگرد به عراق رفته بودند، بسيار صريحتر با اين سازمان برخورد كرد (چهارم نوامبر 2002).
در سال 1990 دانشجويانم را به ديدار از سانفرانسيسكو كرونيكل (the san Francisco Chronicle) بردم. من از سال 1989 به عنوان يك خبرنگار آزاد براي كرونيكل گزارش تهيه ميكردم. زماني به ديويد هيپشمن دبير سرويس خارجي وقت كرونيكل، دو گزارش خيالي پيشنهاد كردم. از او پرسيدم آيا موافقي گزارشي در مورد معشوقه صدام برايت آماده كنم؟ او به آرامي پاسخ داد: «بله اما به شرطي كه دست كم دو منبع، ادعاي تو را تأييد كنند». دو مرتبه پرسيدم «چه طور است همين گزارش را دربارهي معشوقه جرج بوش (پدر) تهيه كنم»؟ و او در حالي كه ميخنديد پاسخ داد: «در اين صورت وقتي آن را ميپذيرم كه عكس جفت آنها را برايم بياوري!»
هر خبرنگار كهنهكاري ميداند كه سردبيران ميتوانند براي اطمينان از صحت اخبار معيار خاصي وضع كنند و اين معيار ممكن است خيلي پايين و بسيار دور از دسترس باشد. اگر خبرنگاري به هنگام نوشتن مقالهاي در مورد صدام يا يكي ديگر از مخالفان ايالات متحده، به اشتباه چيزي بنويسد و يا از ديگران به دروغ نقل قول كند، سردبيران، اعتراض و مخالفت خاصي از خود بروز نميدهند، اما اگر مقالهاي دربارهي سياستهاي آمريكا، مرتكب چنين اشتباهاتي شود، همهي درهاي جهنم را به روي نويسندهي نگونبخت باز ميكند.
در بهترين حالت ممكن، يكي از اعضاي وزارت خارجه يا پنتاگون زنگ ميزند و اعتراض ميكند. به گروههاي رسانههاي محافظهكار و مجريان تاك شوهاي راديويي نيز ممكن است فشار مضاعفي وارد شود.
ريموند بونر، خبرنگار نيويورك تايمز كه مقالات دقيقي در انتقاد از سياست آمريكا در قبال السالوادور نوشت؛ در دههي هشتاد، درست در حين همان فعاليتهاي محافظهكارانه از آن كشور فراخوانده شد. در واقع، روزنامهنگاران جوان آمريكا تا زماني كه براي پذيرفته شدن به عنوان يك خبرنگار خارجي، آماده ميشوند ـ فرايندي كه ميتواند ده سال يا بيشتر به طول بيانجامد ـ به خوبي با قواعد اين بازي آشنا ميشوند. در آمريكا و البته در بسياري از نقاط ديگر دنيا، پذيرفته شدن به عنوان خبرنگار خارجي يك موفقيت استثنايي است، هم جالب است و هم دشوار. شما اغلب در حال سفريد و ميتوانيد با رهبران بينالمللي ديدار كنيد. ممكن است نام خود را به همراه عنوان اصلي در صفحه اول روزنامه ببينيد. اين شغل جاذبههاي زيادي دارد.
پس از آن بحث حقوق و مزايا به ميان ميآيد. من در اين خصوص يك تحقيق غيررسمي به عمل آوردهام (به ياد داشته باشيد خبرنگاران آنچه را در عالم دوستي به يكديگر ميگويند هرگز در ملأ عام بازگو نميكنند). حقوق خبرنگاران تمام وقت راديو يا روزنامهها در رسانههاي بزرگ چيزي بين 90 تا 125 هزار دلار در سال است. اين شامل خبرنگاران تلويزيوني نميشود چرا كه آنان گاه 2 برابر و يا حتي بيشتر نيز دريافت ميكنند.
يكي از خبرنگاران نيويورك تايمز مستقر در آفريقا كه تبديل شدن به خبرنگاري خارجي را آخرين پله در نردبان ترقي نيويورك تايمز، محسوب ميكرد پس از آن كه چند سالي را در آفريقا گذراند موفق شد مأموريتهاي خارجي مهمتري بگيرد و ميزهاي مختلف سردبيري را در نيويورك تجربه كند. خبرنگاران تايمز به خوبي از مناسبات و روند بينالمللي آگاهي دارند و اگر بخواهند جايزه پوليتزر را ببرند بايد از مكانهاي مهمي، گزارش تهيه كنند. عراق و خاورميانه هم اينك داراي اين ويژگي هستند.
پول، پرستيژ، اختيارات شغلي و گرايشهاي فكري، همه بر خبرنگاران خارجي تأثيرگذارند. اين نكته را بايد به خوبي بدانيد؛ شما هرگز نميتوانيد با به چالش كشيدن مفروضات اوليهي امپراتور، برندهي جايزهي پوليتزر شويد.
البته ارعاب روزنامهنگاران براي كساني كه در رأس قدرتند، روشي كاملاً كلاسيك است. اگر رئيس جمهور آمريكا پوشش خاصي را دوست نداشته باشد، دولت به راحتي ميتواند دسترسي خبرنگار متخلف به دستاندركاران را غيرممكن ساخته و از پاسخ دادن به تلفنهاي مكرر او خودداري كند. گزارشگران خارجي حتي ممكن است مجبور به ترك كشور شوند. خبرنگاران به سرعت خودسانسوري را ميآموزند و حواس خود را به موضوعات ديگري متمركز ميكنند. سياستهاي رسانهاي آمريكا و عراق بيش از آنچه رهبران اين دو كشور بخواهند با يكديگر شباهت دارند. هلن توماس، خبرنگار يونايتد پرس اينترنشنال، براي چندين دهه، كاخ سفيد را پوشش ميداد. او در اوايل قرن بيست و يكم به يك ستوننويس زنجيرهاي ارتقا يافت و در اواخر سال 2002 زماني كه احتمال وقوع جنگ بالا رفت، در سخنراني پرشوري در دانشگاه امآيتي فرياد زد: «اگر بوش و دار و دستهاش به حال خود رها شوند، تبديل به بمبهايي خواهند شد كه بر سر مردم عراق و آزاديهاي مدني ما فرو خواهد ريخت». او با يادآوري سالهاي دراز گزارشگري خود از كاخ سفيد گفت: «من تاكنون، پنجاه سال است كه خودم را سانسور ميكنم».
با وجود آن كه ممكن است از روزنامهنگاران بخواهيم عقايد شخصي خود را از گزارشهاي خبري دور نگه دارند، ميتوانيم انتظار داشته باشيم كه همهي حقايق مرتبط را براي ما گزارش كنند. موضوع اصلي همين است. بسياري از اطلاعات كليدي در ميان صافيها از بين ميروند. اين فرايند اغلب در جامعهاي با آزاديهاي دموكراتيك و سانسور علني اندك، بسيار ظريف و دقيق انجام ميشود. جرج ارول بيش از نيم قرن پيش گفت: «زماني كه مربي، شلاق خود را به حركت درميآورد سگهاي سيرك از جاي خود ميجهند، اما سگ تربيت شده سگي است كه وقتي هم شلاقي در كار نيست پشتك ميزند». هيچ شلاقي امروزه، در اتاقهاي خبر و استوديوهاي پيشرفته آمريكا قابل رؤيت نيست. هيچ ريسماني بر گردن سردبيران، گزارشگران، تهيهكنندگان و خبرنگاران انداخته نشده است اما در رسانههاي جريان اصلي، تنها روزنامهنگاران اندكي خارج از حيطهي مقرر در حركتند.
هربرت شيلر، منتقد رسانهاي معتقد است: «در حقيقت، قدرت فرايند كنترل، در غيبت آشكارش نهفته است».
وي در ادامه ميگويد: «نتيجه نظاممند مطلوب، معمولاً با يك روند سهل و سادهي سازماني اما مؤثر، حاصل ميشود. فرهنگ و آموختهي روزنامهنگاران و ساير متخصصان رسانهاي، بر پايهي در نظر گرفتن پاداش و توبيخ براي انجام كار مورد نظر است، هنجارها به عنوان قوانين اصلي و با دخالت مستقيم گاه و بيگاه اما مؤثر بالادستيها، تعريف شده است. اهرم اصلي، ملكه كردن و دروني ساختن ارزشهاست».
توافق و تسليم، عادي و طبيعي ميشود. در بين نتايج، قدرت تحركي هست كه ارول آن را به عنوان بازتاب شرطي وصف ميكند: «توقف در آستانهي هر فكر خطرناك به صورت غريزي… و خسته يا زده شدن از هر تفكري كه قابليت هدايت به سمتي متفاوت از سنتهاي رايج داشته باشد».
برخلاف سانسور دولتي، كه شناخت آن بسيار آسان است، خودسانسوري روزنامهنگاران در ملأ عام، بسيار نادر است. روزنامهنگاران دوست ندارند به طور علني در مورد اعمال نفوذهايي كه كار آنها را محدود ميكند سخن بگويند؛ آنان در حقيقت در مورد خودسانسوري نيز، درگير خودسانسورياند. لازم نيست شما در محيط به شدت رقابتي رسانههاي آمريكا، حتماً يك دانشمند موشك و يا حتي يك دانشمند علوم اجتماعي باشيد تا بفهميد كه مخالف، هرگز در شغل خود ارتقا نمييابد. اين واقعيت به ويژه در دوران جنگ عينيتر ميشود. هم پاداش فرمانبري و كنار آمدن با همهي مسايل روشن است و هم خطرات نافرماني و ناتواني در پيروي از دستورات.
ركگويي و افشاگري نادر برخي از صاحبنامان روزنامهنگاري ميتواند در اين خصوص روشنگر باشد. هشت ماه پس از يازده سپتامبر، دان رادر (سرشناسترين مجري خبر آمريكا) در مصاحبه با تلويزيون BBC گفت كه روزنامهنگاران آمريكايي پس از حملات، به شدت ترسانده شده بودند.
گويندهي خبر CBC با مطرح كردن «مقايسهاي زشت» گفت: «در آفريقاي جنوبي روزگاري بود كه مردم به دور گردن مخالفان، لاستيك شعلهور ميانداختند. گاهي در اينجا نيز شما نگرانيد كه مبادا برايتان چنين گردنبدي درست كنند؛ اينجا لاستيكي كه به گردن شما خواهند آويخت، اتهام نداشتن حس وطنپرستي است. همين ترس است كه روزنامهنگاران را از پرسيدن اصليترين و مهمترين سؤالها بازميدارد». وي در ادامه ميافزايد: «من خودم را از اين انتقاد مستثني نميبينم. آنچه ما اكنون در مورد آن صحبت ميكنيم ـ چه بپذيريم و چه بر سر اسمش توافق داشته باشيم يا نه ـ يك نوع خودسانسوري است».
هشتم نوامبر 2002، همان روزي كه شوراي امنيت سازمان ملل قطعنامهي كليدي خود را در مورد عراق به تصويب رساند، راديو سراسري آمريكا در برنامهي «همه چيز در نظر گرفته شده» خبري را از خبرنگار كهنهكار خود تام گييلتن (Tom Gielten) پخش كرد. او گزارش داد: «جنگ با عراق با حملات هوايي آغاز خواهد شد و مقدمات اين مرحله از پيش آماده شده است». صداي او اطمينان ميداد: «مقامات وزارت دفاع يقين دارند كه مهلت تعيين شده از سوي شوراي امنيت نميتواند سد راه آنان شود. به همين دليل، همه در حال آماده شدن براي جنگ هستند. يك افسر ارشد نظامي ميگويد تا صادر شدن دستور ما بايد براي راك اند رول (1) آماده باشيم».
«آماه بودن براي راك اند رول!»؛ براي يك افسر ارشد پنتاگون استفاده از اين عبارت در اشاره به عملياتي كه به طور قطع تعداد كثيري از مردم را به كام مرگ ميفرستد، بسيار قابل توجه بود. اين بيان با هيچ پاسخ انتقادي مواجه نشد؛ هيچ يك از گزارشهاي خبري صدها كلمهاي، ديدگاهي در مخالفت با استفاده از اين زبان سردكننده كه شنونده را از عمق فجايع يك جنگ حقيقي به دور نگه ميداشت، ارايه نداد. شنونده با شنيدن اين واژه جنگ را واقعه خوشايندي ميپندارد. سربازان ما به «راك اند رول» ميروند؛ در «راك اند رول» قرار نيست هزاران انسان تكه پاره و هزاران كودك بينوا، يتيم و قرباني آتش سوزان جنگ شوند.
طراحان و افروزندگان جنگ از ديرباز بر اختلاف زياد بين حقايق هولانگيز جنگ و نحوهي گزارشگري حرفهاي آن اتكا داشتهاند. حتي زماني كه در ويتنام، كشتار در اوج خود بود، مايكل هر، خبرنگار آزاد نوشت كه رسانههاي آمريكا «هرگز راهي براي ارايه گزارش معنيدار از مرگ، آنچه البته همه چيز حول آن ميچرخيد، نيافتند». درست در بحبوحهي كشتار، زشتترين و كثيفترين افرادي كه كورمال كورمال به دنبال كسب تقدس و برائت بودند، بيشترين تلفات و توجه را در ميان روزنامهها و شبكههاي راديو و تلويزيوني به خود اختصاص دادند.
زماني كه افق جنگ نمايان ميشود، محنتي جانسوز منابع خبري آمريكايي را فرا ميگيرد. رژيم رسانهها با پرهيزهاي فزايندهاي پر ميشود. مجريها، ژنرالها، مقامات واشنگتن، گزارشگران و كارشناسان، ناگهان صفحات تلويزيون را از تاكتيكها و راهبردهاي مختلف پر ميكنند و در حالي كه پنتاگون در حال آزمايش فناوريهاي جديد جنگي خويش است، تصويرهاي شبيهسازي شدهي رايانهاي مرزهاي تكنيكي رياكاري و تزوير را پوشش ميدهند.
تصاوير زندهي ماهوارهاي جنگ را نزديك و بيفاصله ميكنند و با برخورد هر موشك به عراق آه و واه بينندگان را درميآورند؛ گويي آنان تصاوير يك آتش بازي را تماشا ميكنند. مهمترين سازوكار بيتفاوتسازي به راحتي در سودمندترين شكل خود به كار گرفته ميشود. تلويزيون ادعا ميكند كه جنگ را به اتاقهاي نشيمن ما ميآورد، اما در حالي كه خونهاي زيادي جاري ميشوند و دردهاي بيشماري در دوردست بر تنها خليده ميشود، وظيفهي پوشش تلويزيوني اين است كه ما را بيش از پيش احمق و بيتفاوت كند. ما نه تنها بيتفاوت ميشويم، بلكه ممكن است متقاعد شويم كه آگاهيمان در حال عميقتر شدن است. با آغاز جنگ، تلويزيون با همهي تأكيدي كه بر اسطورههاي همبستگي و مردمي ميورزد، در عمل هر چه جلوتر ميرود ارتباط حقيقي ما را با نوع بشر از بين ميبرد.
مارك كريسپين ميلر، تحليلگر رسانهاي ميپرسد: «وقتي در خانههايمان پاي تلويزيون نشستهايم و جنگ را تماشا ميكنيم، در واقع چه ميبينيم؟ آيا آنچه در جنگ اتفاق ميافتد تجربه ميكنيم؟ در حقيقت اين «تجربه» اساساً پوچ و باطل است. نابرابري مقياسها و دوري شديد موقعيتها از يكديگر بسيار واضح است. با وجود آن كه جنگ، نابودي خانوادهها، فرو ريختن ديوارها و بامهاي خانهها، يكي از بزرگترين مصيبتها و حوادثي است كه ميتواند براي يك ملت روي دهد؛ ما آن را بسيار كوچك و موجز شده، از ميان يك جعبهي كوچك محكم كه درخشش آن از تمامي قسمتهاي خانه مشهود است، تماشا ميكنيم. تلويزيون روشهاي جنگي منحصر به فرد خود را دارد. در همان حال كه ممكن است ما را با حقايق مرگ، درد و بدبختي و قطع عضو مواجه كند، بلافاصله خاطرهي رنجي را كه از بدبختيهاي جنگ ترسيم كرده است، با پخش آگهيهاي شاد بازرگاني و تصاوير شفاف چشمنواز جايگزين ميكند».
همهي اينها به دروغ جداي از هم جلوه داده ميشوند، شبكهها كارخانههاي توليد خيالند: «گزارشگر تلويزيون خيال ما را آسوده ميكند، درست همان گونه كه جان وين در گذشته خيال اجداد ما را با نمايش اين كه همه چيز را در كنترل خويش دارد آسوده ميكرد… و از آنجا كه به نظر نميرسد كسي در تلويزيون زندگي كند، به نظر هم نميرسد كه كسي در آنجا بميرد. اين ويژگي مادي تلويزيون سبب ميشود كه لحظات مرگبار، سنگيني خاص خود را از دست بدهند».
در قالب نظريه، هر كسي در ايالات متحده آزاد است تا عقايد خود را بيان كند. آزادي شنيده شدن البته موضوع ديگري است. منابع اطلاعاتي و تنوع حقيقي ديدگاهها بايد به طور يكسان و يكنواخت در اختيار افكار عمومي قرار گيرد، اما اين گونه نيست. آنچه هم اينك مشاهده ميشود آن است كه هر نوع عقيده از سوي مقامات واشنگتن به اخبار رسانهها راه مييابد، حال آنكه فاصله زياد بين آزادي بيان و آزادي شنيده شدن پاسخ مختصري است به اين سؤال كه چرا هنوز «خيرخواهي جهاني عموسام» در ميان آمريكاييها باوري راسخ و شايع است. آخرين حكمت مرسوم به خط بدون غلط پنتاگون جاري شده و به واسطهي صداهاي فراگير رسانههاي ارتباط جمعي متبلور شده است، به آرامي و با ظرافت، محكم و پايدار ميشود. منابع خبري بزرگ از خواستهها و تمايلات شركتي پر شدهاند. اين كنشها به قدري عادي و رايج است كه هيچ شكي وجود در آن وجود ندارد. در حالي كه ممكن است ما فكر كنيم پوشش رسانهاي بيانگر قضاوت دقيق متخصصان روزنامهنگاري است، در واقع روزنامهنگاران، خود در يك صنعت رسانهاي گرفتار شدهاند كه آن نيز در احاطهي شركتهايي است كه براي ارايهي تعريف جديدي از خصوصيات حرفهاي شغل آنان از نفوذ و تسلط كافي مالي برخوردار است.
ما هرگز نبايد فراموش كنيم كه جنگ، تجارتي بزرگ ـ بسيار بزرگ ـ است.
ويليام هارتونگ از اعضاي بلندپايهي تحقيق در مؤسسه ورلدپاليسي واقع در منهتن، در اواخر سال 2002 فاش كرد كه «راهبرد دولت بوش مبني بر جنگ پيشگيرانه در عراق زائيدهي ذهن محفل كوچكي از گروه مشاوران محافظهكار و گروههاي لابي اسلحه مانند PNAC (پروژهاي براي آمريكاي قرن جديد) (2) است كه اعضاي اين آخري به مدت چندين دهه دستيابي به اين هدف را دنبال ميكردهاند».
هارتونگ افزوده است:
«در آستانهي انتخابات رياست جمهوري 2000، PNAC گزارش مبني بر «بازسازي سيستم دفاعي آمريكا» منتشر كرد كه به عنوان طرح بوش / رامسفلد براي راهبرد نظامي پنتاگون به خدمت گرفته شد، تا جايي كه به كمك آن واژههايي چون «تغيير رژيم» پديد آمد. متن اوليهي PNCA ـ دعوتي يك جانبهگرايانه براي بازگشت به سياست سالهاي اول رياست جمهوري ريگان، «صلح از طريق اعمال قدرت» ـ توسط افرادي چون ولفوويتز، ديك چني، دونالد رامسفلد و شمار ديگر از كساني كه تلاش ميكردند تا نقشهاي كليدياي در تيم امنيت ملي دولت بوش به دست آورند، امضا شده بود. مانند ائتلاف براي آزادسازي عراق، يك گروه تازه تشكيل شده از دستاندركاران گذشته و حال واشنگتن، نقشهاي كشيدند تا سياست دولت بوش در قبال عراق را ارتقا بخشند. PNCA از سوي شبكهاي محكم تنيده شده از ايدئولوگهاي محافظهكار، مؤسسات راستگرا و دلالان عمده اسلحه حمايت ميشود. بروس پي.جكسون، نائب رئيس سابق (شركت اسلحهسازي) لاكهيد مارتين كه از اعضاي مركزي و صاحب امضاي اوليهي شرح وظيفهي PNCA است، به عنوان رئيس ائتلاف براي آزادي عراق، در حال انجام وظيفه بود. براي عملي كردن راهبرد تعيين شده توسط اين شبكه محافظهكار، دولت بوش با موفقيت تمام بيش از 150 ميليارد دلار به عنوان مخارج جديد نظامي و يارانههاي صادرات سلاح از يازده سپتامبر 2001 به اين سو دريافت كرد كه بيشتر اين مبلغ به جيب شركتهاي بزرگ اسلحهسازي چون بوئينگ (Boeing)، لاكهيدمارتين (Lockheed Martin) و نورتراپ گرومن (Northrop Grumman) سرازير شد.
اين گروههاي ذينفع در تجارت اسلحه، همزمان نيروهاي ذينفع در يك صنعت رسانهاي به شمار ميروند كه براي حصول درآمد هر چه بيشتر، با معيارهاي شركتي اداره ميشوند. مشكل اصلي رسانههاي آمريكايي، بسيار ساختاري است. امواج راديو و تلويزيوني در ظاهر متعلق به عموم مردماند اما در عمل شركتهاي غولآسا آنها را كنترل ميكنند. بيشتر رسانههاي ارتباط جمعي از قبيل پخش راديو و تلويزيون، صنعت كابلي، روزنامهها، مجلات، كتاب، فيلم، صنعت موسيقي و به طور فزايندهاي صفحات وب توسط واحدهاي غولآساي شركتي احاطه شدهاند».
پخش راديو و تلويزيون عمومي نيز بيشتر و بيشتر در چنبرهي نفوذ پول هنگفت فرو ميرود.
علاوه بر اين كه هيئت مديرهي شركتهاي غيرانتفاعي پخش راديو و تلويزيوني به طور سياسي منصوب ميشوند حاميان شركتها نيز با بر عهده گرفتن هزينهي مالي برخي از نمايشهاي خاص، نفوذ سنگين خود را بر برنامهها اعمال ميكنند و زماني كه در واشنگتن جنگ در دستور كار است تحريف و تعصب در پوشش خبري به حد اعلاي خود ميرسد.
جنگطلبي تلطيف شدهي آمريكا از چندين دههي پيش آغاز شد. اين خبري بسيار قديمي است كه دولت فدرال ديگر سازمان و يا بودجهاي به نام «جنگ» ندارد. حالا نام آن را «دفاع» گذاشتهاند، كلمهاي كه بار معنايي «عدالت» را در ذات خود به همراه دارد. كارايي موذيانهي تغيير عنوان ميتواند با اين حقيقت اندازهگيري شود كه حتي بسياري از مخالفان بريز و بپاشهاي بيحد نظامي، از اين هزينهها به عنوان هزينههاي دفاعي ياد ميكنند.
از دههي هشتاد، رسانههاي شركتي آمريكا با تلاش فراوان و به شكل فزايندهاي دست به تطهير نظاميگري زدهاند. جف نانبرگ زبانشناس آمريكايي ميگويد: «دولت بوش اول تكنيكهاي روابط عمومي را به گونهاي ارتقا داد كه با انتخاب دقيق و حساب شده نام عمليات، نگرش سياسي افكار عمومي را شكل دهند». حملهي آمريكا به پاناما در دسامبر 1989 با شعار «عمليات هدف عادلانه»، كه بلافاصله تيتر رسانهها شد، پيش رفت. «شمار زيادي از گويندگان خبر استفاده از عبارت هدف عادلانه را به سرعت رواج دادند و همين دولتهاي بوش و كلينتون را تشويق كرد تا از واژههاي نظير آن بيشتر استفاده كنند». چنان كه نانبرگ اشاره ميكند: «كل ماجرا همين نامگذاري است و اين به هيچ وجه تصادفي نيست كه عباراتي مانند هدف عادلانه بلافاصله در سراسر شبكههاي خبري كابلي رواج مييابند و پوشش خبري را با اين عناوين جذاب و با استفاده از لوگوهاي عجيب و غريب مزين ميكنند». از سوي ديگر پنتاگون در تهيهي تصاويري كه بيشتر شبيه بازيهاي رايانهاي است و برخورد دقيق موشكهاي آمريكايي را با هدفهايشان نشان ميدهد، ماهر و كاركشته شده است و درست در همان زمان به منظور استفاده هر چه بهتر از واژهها، پانويسهاي ويژهاي را در مقياسي وسيع براي پخش از تلويزيون آماده ميكند.
از جنگ اول خليج فارس در سال 1991 تاكنون، افرادي كه به گونهاي در طيف سياسي قرار داشتهاند از اين حملهي خشن و مرگبار تنها با عبارت «عمليات طوفان صحرا» يا گاهي فقط «طوفان صحرا»، ياد كردهاند. براي كسي كه به طور اتفاقي چيزي از اين ماجرا ميشنوند اين فاجعه مانند يك اتفاق، يك حادثهي طبيعي و يا خواست خداوند به نظر ميرسد. ژنرال چارلز مك كلين رئيس روابط عمومي ارتش بلافاصله پس از پايان جنگ خليج فارس گفت: «شناخت عمليات ميتواند به اندازهي انجام آن در پيروزي مهم باشد».
در اكتبر 2001، دولت بوش در حالي كه افغانستان را به موشك بسته بود شعار «عمليات عدالت بيكران» را علم كرد و زماني كه متوجه شده اين شعار خوشايند مسلمانان نيست، چرا كه در اعتقادات آنها تنها خداوند است كه ميتواند مجري عدالت بيكران باشد، به آرامي آن را با شعار فريبندهي ديگري جايگزين كرد. «آزادي پايدار» به زودي به عنوان جايگزين مناسبي براي «عدالت بيكران» از سوي رسانههاي آمريكايي پذيرفته شد، عبارتي مضحك كه تنها يك انديشهي ترسناك و گستاخ ميتوانست آن را در مورد مردمي كه هيچ انتخابي جز تحمل آزادي پنتاگون در بمبارن خود نداشتند، پيشنهاد بدهد.
دستاندركاران كاخ سفيد در طراحي عمليات نظامي آمريكا درست مانند مديران بازاريابي فكر ميكنند. در تابستان 2002، وقتي اندروكارد، رئيس ستاد پرزيدنت بوش با نيويورك تايمز گفتوگو ميكرد، حقيقت سادهاي، در واقع از دهانش پريد: «از زاويهي ديد يك بازارياب، شما محصولات جديد را ماه آگوست ارايه نميكنيد». بنابراين تصادفي نبود كه تلاشها و توجيهات اصلي براي حمله به عراق تا ماه سپتامبر 2002 رخ نداد و تنها از اين تاريخ به بعد بود كه ناگهان به اوج خود رسيد.
گردانندگان رسانهاي كاخ سفيد كه بدون شك انرژي قابل توجهي صرف نامگذاري هر چه بهتر عمليات حمله به عراق كرده بودند سرانجام عبارت «آزادسازي عراق» را براي اين عمليات برگزيدند. ما هرگز از نام و نشان عراقيهايي كه به نام ما كشته ميشوند، مطلع نخواهيم شد.
پينوشتها:
1ـ نوعي رقص پرتحرك آمريكايي كه با موسيقي تند همراه است.
2ـ Project For a New American Century.