ما اكنون در دنيايى زندگى مى كنيم كه بيش و كم همه انسان ها داراى تجارب يكسانى هستند و در يك عالم يكدست زندگى مى كنند. خود اين وضع فراهم شده نتيجه تكنولوژى مى باشد و وراى همه تفاوت ها و تقسيم بندى كه ما داريم، انسان ها با مليت ها و تاريخ هاى مختلف وجوه شباهت بسيارى به هم دارند. اين مطلب شامل ما ايرانى ها هم مى شود اما به صورتى رقيق و ناقص.
شايد آن فضا و ديد تكنيكى كه در عالم امروز هست كاملاً ما ايرانى ها را در بر نگيرد. اما ما هم از اين فضا بهره مند هستيم و آنچه كه گفته مى شود ما را هم در بر مى گيرد. يكى از مشكلاتى كه براى ورود به اين بحث داريم، حجاب تكنيك است. يعنى ما به دليل غرق بودن در عالمى كه تكنيك تمام وجوه زندگى ما را گرفته است، مممكن است نسبت به آنچه كه ما را گرفته است در حجاب باشيم. يعنى به تعبيرى مثل ماهيانى هستيم كه افتاده در درياى تكنيك مى باشيم و آن مقدار لازم براى فاصله گرفتن و انديشيدن به تكنيك دشوار به نظر مى رسد. كسانى بيشتر مى توانند اين مباحث و مساله را بفهمند كه سوابق زيستن در فضاهايى با ديد غيرتكنولوژى را هم دارند.
در اين گفتار خواهد آمد نه نگاه خوشبينانه به تكنولوژى است و نه بدبينانه، بلكه كوشش براى توصيف و درك موقعيتى است كه در آن هستيم؛ به عبارتى ديگر انسان معاصر چه موقعيتى دارد.
اكنون در تمام دنيا دولت ها در حال رقابت براى توسعه هستند و همه دولت ها مى كوشند تا توسعه يابند و پيشرفت كنند. همه فعاليت ها و برنامه ريزى ها چه در سطح كلان و چه در سطح خرد، به سمتى است كه بيشتر بهره مند از تكنولوژى باشد و همه آنچه كه سازنده حيات ماست، اعم از اقتصاد، سياست، فرهنگ، دانش، رفاه، پژوهش، برنامه ريزى و آموزش و... به نحوى ربطى به تكنولوژى دارند. تقسيم بندى هايى هم كه اكنون در دنيا وجود دارد در بين كشورها و مناطق مختلف با مقياس فناورى است، كدام كشور، چه صنايع و چقدر توليد دارد و درآمد سرانه آن چقدر است؟
از طرف ديگر نتيجه همين جهت گيرى انسان معاصر است كه با دستيابى به تكنولوژى هاى بسيار پيچيده به ويژه الكترونيك در آخرين اظهاراتى كه مخصوصاً پس از استفاده از اينترنت وجود دارد، هر سال دانش بشر و اندوخته ها دو برابر مى شوند. اين مقصد و آهنگى كه در زندگى انسان معاصر وجود دارد كاملاً همگانى است و هيچ كسى نمى پرسد كه چرا بايد چنين باشد و چرا ما بايد چنين آهنگى داشته باشيم! در اين مورد حتى بين فرهنگ هاى مختلف يا خرده فرهنگ ها يا فرهنگ هاى به ظاهر متمايز فرقى نيست.
ميان ايالات متحده و كشور روسيه هيچ تفاوتى وجود ندارد، و بين ايالات متحده امريكا و كره شمالى يا جمهورى اسلامى ايران هم فرقى نيست. پس در اصل كوشش براى رسيدن به تكنولوژى برتر هيچ گونه تفاوتى وجود ندارد يعنى عرفى حاكم است بر حيات همه ملت ها.
اما ويژگى تكنيك آن است كه وقتى آمد، هيچ چيز را دست نخورده باقى نمى گذارد. از ظاهرش كه تغيير صورت شهرها هست شروع مى شود تا مى رود در درونى ترين لايه هاى وجود انسان ها تغييراتى ايجاد مى كند. از طرف ديگر در عزمى كه براى پيشرفت وجود دارد، هيچ راهى براى عقب نيست، براى نمونه در تهران زمانى كه گاز قسمت هايى از آن قطع شد، نفت و هيزم نبود كه خانه را گرم كنيم و هيچ راهى براى عقبگرد وجود نداشت.
بنابراين گويى كه ما در مسيرى افتاده ايم كه تمام راه ها و صورت ها و روش هاى گذشته و زندگى را پشت سر مى گذاريم، خراب مى كنيم و جلو مى رويم. امكان نسبت داشتن طبيعت به طور مستقيم ديگر از بين رفته است. از سوى ديگر همه انسان ها در خدمت تكنيك هستند يعنى اگر ما در اوايل دوران پيشرفت تكنولوژى اين تصور را داشتيم كه اين ما هستيم كه خالق تكنيك مى باشيم، مثلاً نام مخترعين ثبت مى شد، اكنون وضع ديگرى است و نام مخترعين ديگر ثبت نمى شود. يعنى همه در خدمت تكنيك هستند و تكنيك است كه مسير تعيين مى كند و ما در پى تكنيك راه درمى نورديم. ما هستيم كه خودمان را با آن هماهنگ مى كنيم نه او با ما.
آخرين صورت تكنولوژى، تكنيك رسانه هاست. رسانه ها به تعبير «درى كوس» آخرين صورت تكنولوژى است كه جوهره و ماهيت تكنولوژيك را كه فراتر از يك ابزار است براى ما آشكار كرده است و از اين پس ذهن ها كاملاً سپرده شده اند به تكنولوژى رسانه اى و گويى كه رسانه ها به عنوان پديده اى كه خود با ارده و دست پنهانى، صورت آگاهى ما را تغيير مى دهند در حال ايفاى نقش هستند.
اكنون ميليون ها دستگاه فرستنده تلويزيونى و راديويى يا به صورت مطلوب و غيره، ذهن ما را انباشته مى كنند و گاهى در جستن آن مبنا و مبدأ جهت دهى آن ها ما دچار مشكل مى شويم.
خوب پرسش اين است كه تكنيك را در چه وضعيتى و چگونه مى توان فهميد؟ به نظر مى رسد كه پرسشى كه از لايب نيتس شروع شد و هايدگر در جايى به كار مى برده براى درك اين موقعيت و بيرون آوردن فاصله گرفتن از آن چيزى كه در آن قرار داريم، مناسب باشد.
در طرح پرسش از وجود، اين پرسش را هايدگر با الهام گرفتن از لايب نيتس مطرح مى كند «كه چرا وجود هست به جاى اين كه نباشد؟» بد نيست ما پرسش را اين گونه مطرح كنيم كه چرا تكنيك هست به جاى اين كه نباشد؟ تصور نبود تكنيك شايد به ما كمك كند كه موقعتيى را درك كنيم كه در آن در نسبتى جديد با تكنيك قرار گرفته ايم.
ما خودمان را با اين پرسش بسيار جديد روبه رو ببينيم كه ماهيت اين پديده چيست و چه نسبتى با تكنولوژى داريم و چه نسبت هاى ممكنى پيش روى ما هست؟
ما در افسانه هاى تمام ملل، داستان هايى داريم كه در آن ها انسان نياز داشته كه از آن ناتوانى ها و كمبودها و نقصان هايى كه عمدتاً ناشى از زندگى و در طبيعت است، فراتر رود، مثلاً دوست داشته كه نيروهاى سحرآميز داشته باشد و از اسارت تن فراتر رود و بتواند پرواز كند، اين ها همه در افسانه ها هست و نشان دهنده تمايل انسان است به قدرتمند شدن. در انسان ها، اين ميل در تمدن هاى مختلف به صورت مختلف بروز كرده است و به صورت رسيدن به علوم و صنايع حاصل و ظاهر شده است.
كشورهاى مختلف هر كدام در يك سطحى بنا به اين تمايل قدرتمند شدن، به نحوى صاحب تمدن هايى بودند مثل ايران و چين و... اما به نظر مى رسد در مقايسه با اين تمدن و آنچه كه در فرهنگ ها و تمدن سراغ داريم، اتفاقى بزرگ در دوره جديد پديد مى آيد و از آغاز دوره جديد، همانطور كه مى بينيد، با دسترسى انسان به باروت، قطب نما و چاپ، سه موردى كه معمولاً در كتاب هاى تاريخ تمدن ها گفته مى شود، راه گسترش عرصه عمل انسان گشوده مى گردد و استعمار آغاز مى شود و برخى از كشورهاى اروپايى سعى مى كنند تصرفات خودشان را گسترش دهند.
فرانسيس بيكن در آغاز دوره جديد، گويى كه اين خواست قدرت را كه در قرن شانزدهم و هفدهم رو به رشد است به بيانى فلسفى اظهار كرده و آن اين كه، «معلم قدرت است» يعنى تمايل به اين كه علم ، قدرت باشد و مى دانيم با نگاه رياضى وارى كه دكارت به عالم كرد، زمينه اى فراهم شد كه عالم به گونه اى ديگر ديده شود و امكان تصرف درطبيعت فراهم شود.
اين مسير در مقطعى به صورت يك خواست ظاهر شد و باعث تحولاتى در انديشه و تفكر گرديد، اما به تدريج اين خواست آشكارتر و در عرصه عمل و در واقعيت وارد شد. كسانى كه در باب تكنولوژى و ورود تكنولوژى به عرصه حيات انسان سخن گفته اند، اغلب قرن نوزدهم را به عنوان آغاز صنعتى شدن كشورهاى اروپايى نام بردند. اما آنچه كه در مسير ما و در پيگيرى نحوه تحول عالم به سمت تكنولوژى مهم است، اين كه از آغاز تكنيكى شدن جوامع اروپايى، همراه با قدرتمند شدن، يك احساس اضطراب و از دست دادن آزادى هم وجود داشته است.
در مقاله پروفسور فوير با عنوان «آزادى در جوامع صنعتى» مسير صنعتى شدن كشورهاى اروپايى و نسبت اين صنعتى شدن هرچه بيشتر با تحقق آزادى انسان بررسى شده است. مسلماً آنچه در صنعتى شدن هرچه بيشتر انسان ها مهم بوده، اين است كه انسان به عنوان يك عضو در طبيعت قدرتمند شود و در واقع از بندهاى طبيعت رها شدن و بيشتر طبيعت را به خدمت گرفتن. اما پرسش اين است كه آيا هرچه كه انسان از بند طبيعت بيشتر رسته، مثلاً بر بيمارى هايى كه ناشى از زندگى او در طبيعت بوده غلبه كرده، آزادتر شده است؟
او در مقاله اش مى گويد: قرن نوزدهم يك شعار آشكار داشت و آن شعار آشكار آزادى انسان بود كه به صورت هاى مختلف از جمله در فلسفه هاى تاريخ كه در آن زمانه به وجود آمده بيان شده است. اما اين شعار با يك شعار پنهان همراه بوده و آن بيگانه شدن انسان است. به نظر پروفسور فوير كلمه پنهان و بيگانگى ابتدا به وسيله همگى اظهار مى شود و بدين صورت كه انسان قرن نوزدهم به تدريج وارد يك نظم و شبكه جديد زندگى مى شود. صنايع به وجود مى آيند و انسان صاحب افزار جديد مى شود.
اما همواره با اين قدرتمند شدن احساسى پنهان هم با او رشد مى كند و اين احساس پنهان ، احساس بيگانگى است. او مى گويد كه اين خصوصيت ذاتى تكنيك است كه تكنيك به تدريج و هرچه بيشتر انسان را قدرتمند مى كند، او را مضطرب تر مى نمايد و احساس بيگانگى را در او افزايش مى دهد. اين نكته نكته اى است كه همه ما هم ممكن است تجربه كرده باشيم و آن را كسانى كه در حال استفاده از كامپيوتر هستند و يا زياد از آن استفاده مى كنند، بيشتر تجربه كرده اند، به ميزانى كه ما كارهايمان را بيشتر به كامپيوتر مى سپاريم، ضمن اين كه بيشتر احساس قدرت مى كنيم، احساس اضطراب هم داريم كه گويى يك بخشى از توانايى هاى خودمان را در معرض خطر داده ايم.
كوشش براى فهم تكنولوژى و صنعت و تاثيرات آن بر انسان (تاثيرات ورود تكنولوژى بر انسان) همواره وجود داشته است. بيشترين متفكرانى كه ما در اين زمينه سراغ داريم كه سخنى قابل تامل گفته اند، اول هگل، بعد ماركس، سپس اشپنگلر است و در دهه هاى اول قرن بيستم، متفكران متعلق به حوزه فرانكفورت از قبيل هورك هايمر، آدورنو، هابرماس و ماركوزه مى باشند و در نهايت به «هايدگر» مى رسيم.
يكى از كسانى كه از موضعى نه كاملاً فلسفى به مساله تكنولوژى پرداخته، «ماركس وبر» مى باشد. او توضيح مى دهد كه ارزش ها با تسلط عقل افزارى بر زندگى ما دايم دگرگون مى شود و همه چيز بر اساس ميزان كارايى، سودآورى و پايدار بودن سنجيده مى شود.
هابرماس در مقاله اى با عنوان «علم و تكنولوژى به عنوان ايدئولوژى» نقد بسيار مهم و مشهورى كرده است كه در زمان ما علم و تكنولوژى به صورت ابزارى براى سلطه در آمده است. به نظر هابرماس تكنولوژى يكى از پايه هاى مشروعيت بخشى به سلطه در نظام هاى بورژوازى است.
نكته خيلى مهم اين است كه دقت كنيم كه فرقى است بين كسانى كه تكنولوژى را به اين شكل نقل كرده اند با نقد هايدگر از تكنولوژى، يعنى در اينجا در نقدهايى كه اكنون به آن ها اشاره مى كنم و كردم تكنولوژى به عنوان لوازم و ابزار است. ما با لوازم و ابزار نسبت و تعاملى داريم، ما آن ها را خلق مى كنيم و آن ها بر ما تاثير مى گذارند. اما نگاه ديگرى به تكنولوژى وجود دارد كه بسيار براى امروز ما مهم است.
هابرماس معتقد است كه تكنولوژى و علم، به صورت ايدئولوژى، مشروعيت مى بخشد يعنى علمى بودن و علم همراه با اصل تكنولوژى ابزارى است در جهت قدرت هاى سياسى و سلطه است. اين نوع نگاه به علم و تكنولوژى كه كاملاً در همه جاى جهان بسط پيدا كرده است، باعث شده كه علم و تكنولوژى به صورت بتى درآيد و فراموشى رهايى انسان كه در اصل روشنگرى مورد نظر او يكى از تبعات اين وضع است. به نظر او اين علم و نگاه تكنوكرات (مبتنى بر تكنيك) بيشترين عامل بوده كه باعث مشروعيت بخشيدن به نظام هاى سلطه داشت و با وضع نگاه هاى عرفانى و معمولى و طبيعى انسان ها از آن ها گرفته شده است و در قالب هاى مشخصى به نام علم و خواست تكنولوژى حبس شده است.
يكى از نقدهاى زيبايى كه متفكران فرانكفورت از جمله آدورنو و هوركهايمز كرده اند، اين است كه وضع جديدى كه در جوامع صنعتى به وجود آمده ريشه در اصل روشنگرى و اصول روشن نگرى دارد، اما با گذشت زمان اين خرد روشن نگرى فرو كاسته شده فقط به يك خردابزارى درآمد.
وضعى كه امروز وجود دارد و به دنبال اين نوع تحليل ها (تحليل هايى كه در آن ها تكنولوژى به عنوان لوازمى كه مخلوق ما هستند ديده مى شود و آن ها بر ما تاثير مى گذارند، ما دايم آن ها را رشد و بسط و گسترش مى دهيم و آنچه موجود است نتيجه تاثير و تاثر ما و نسبت ما با تكنولوژى است) در نگاه هاى جديدتر، اصل تكنولوژى به عنوان مهم ترين مساله فلسفى بيشتر به نظر آمده است. مثلاً مقالاتى از ۱۹۸۰ به اين طرف ديگر همه اين آهنگ را دارند كه ما نبايد تكنولوژى را صرفاً به عنوان ابزار ببينيم. در اين گونه نگاه ها، تكنولوژى به گونه اى است كه اكنون ممكن نيست بتوان هيچ كدام از مسايل متعارف فلسفى را بدون نسبت با تكنولوژى مورد بحث قرار داد. يعنى ما اگر الان بخواهيم انسان يا جهان را مورد بحث قرار دهيم، همه به نحوى به وضع تكنيك در عالم ما بستگى دارد و از سوى ديگر تكنيك در اصل مساله است؛ تكنيك به ماهوتكنيك و در اصل يك مساله فلسفى است و جز از منظر فلسفى ديگر نمى توان به تكنيك نگاه كرد و ديگر امكان تفكر عميق از سوى انسان بدون نظر به تكنيك وجود ندارد.
پروفسور هدربل مقاله اى با عنوان «چرا تكنيك مساله كليدى عصر ماست؟» نگاشته است. از نظر او اكنون تكنيك وضعى پيدا كرده است كه ما ابتدا تكنيك را خلق كرديم كه طبيعت را تسخير كند، اما اكنون تكنيك ما را هم تسخير كرده است.
از جمله مباحثى كه بسيار در ورود به بحث تكنيك، مشهور است، توجه به رمان فاوست نوشته گوته مى باشد. فاوست در واقع مظهر انسان مدرنى است كه از در معامله با شيطان در مى آيد و بدين وسيله قدرت پيدا مى كند كه بر طبيعت غالب شود و قدرت فوق العاده پيدا كند.
اما نقطه اى كه در تفكر فلسفى معاصر وجود دارد كه مى توان گفت نقطه اوج بحث در بابت تكنيك است هايدگر مى باشد. براى ورود به تفسير و نگاه هايدگر از تكنيك ما بايد در ابتدا بين دو اصطلاح بتوانيم فرق بگذاريم و پس از آن مى توانيم با هايدگر همراه شويم و توصيفات او را در باب تكنيك بفهميم:
همانطور كه مى دانيد اصطلاحى كليدى دارد كه در كتاب «وجود و زمان» و جاهاى ديگر بسيار آن را بيان كرده است و آن تفاوت نگاه وجودى مى باشد يا به عبارت ديگر تفاوت نگاه وجودشناسانه و موجود شناسانه، ما در نگاه موجودشناسانه به موجود مى نگريم و بر اساس لوازمى كه در محدوده وجود خودش دارد در مورد او سخن مى گوييم و آن را توصيف مى كنيم. يعنى به موجود مى نگريم از آن حيث كه موجود است و در محدوده تعينات خودش از آن سخن مى گوييم.
اما نگاه وجودشناسانه يا وجودبينى آن است كه ما در موجود تامل كنيم اما از آن حيث كه اين موجود نسبتى ما وجود دارد يعنى نظر به موجود ما را به وجود برساند. آنچه هايدگر از ما مى خواهد اين است كه ما در تفكر فلسفى موجود را بنگريم اما موجود را از اين حيث كه با وجود نسبتى دارد ببينيم.
اين مطلب در عرصه هاى مختلف و زمينه هاى گوناگون بسيار كاربرد دارد و در فهم هايدگر بسيار مهم است. از جمله جاهايى كه بسيار اهميت دارد در بحث از تكنيك مى باشد: هايدگر از ما مى خواهد كه ما در نظر به تكنولوژى، تكنيك را ابزار و لوازم نبينيم. ما ممكن است كه وقتى مى گوييم تكنيك يا تكنولوژى، ابزارى مانند ضبط صوت، تلويزيون، راديو به نظر برسد، اما پرسش فلسفى، پرسش از ذات و ماهيت است. ما اگر بتوانيم در روبه رو شدن با تكنولوژى از ذات تكنولوژى بپرسيم آنگاه مى توانيم تكنولوژى را بشناسيم در غير اين صورت در مرحله موجودبينى مانده ايم.
مقايسه اى بين ماركس و هايدگر مى تواند اين نكته را بر ما آشكار كند. ماركس در تحليل جوامع صنعتى و ورود اروپا به مرحله بورژوازى و مناسبات جديد اجتماعى و از پيدايش صنايع جديد سخن مى گويد؛ مى دانيم كه از نظر ماركس آن چيزى كه محرك اجتماع و طبقات و محرك تاريخ است، نزاع بين طبقات مى باشد. و آنچه كه باعث نزاع بين طبقات است و پيدايش ابزار توليد جديد مى باشد كه توسط يك طبقه به تصاحب در مى آيد و طبقه هاى ديگر از آن محروم هستند.
اين تضاد محرك تاريخ است. آنچه در ماركس اهميت دارد اين است كه در مرحله بورژوازى با پيدايش صنايع جديد، تضاد جديدى هم در جامعه به وجود مى آيد. نگاه ماركس به تكنيك ، نگاه موجودبينانه است يعنى آنچه او در فهم تكنيك مى گويد از اين حيث است كه تكنيك، مخلوقاتى ساخته هاى انسان است كه اكنون به وسيله يك طبقه به تصاحب در آمده و طبقه ديگر از آن محرومند. اما نگاه هايدگر به تكنيك از حيث ابزار بودن آن نيست.
او مى خواهد در فهم تكنيك به يك مرحله عميق ترى راه پيدا بكند يعنى تكنيك را از زاويه اى ژرف تر مورد توجه قرار دهد.
مساله الان مالكيت آن نيست كه الان اين چنين است و باعث اين تغييرات اجتماعى شده، بن مايه تكنيك چيست؟ انسان در چه وضعيتى و در چه نسبتى با وجود و طبيعت واقع شد كه تكنولوژى پديد آمد ؟ به نظر او فهم ذات و ماهيت تكنيك منوط به اين است كه ما به نحوه تغيير نسبت انسان با وجود نايل بياييم. اين، آن نقطه اى است كه هايدگر مى خواهد ما به آن توجه پيدا كنيم.
يكى از مطالبى كه، اولين متفكران حوزه فرانكفورت مثل آدورنو و هوركهايمر، با استفاده از منابع هگلى و ماركسى مورد تحليل قرار دادند، وضع تكنولوژى در قرن بيستم از جمله رسانه ها بود. اين كه مثلاً مقام سلطه اكنون چگونه است و چه مبانى اى دارد يا مثلاً از رسانه هاى گروهى مثل راديو چه استفاده هايى مى شود؟
مثلاً در جهت تسخير فكر و روح طبقات ضعيف و نحوه ورود آن ها به زندگى خصوصى و رام كردن انديشه كارگران اين ها مطلبى است، اين متفكرين در باب تكنيك گفته اند يعنى آن منظر و آن نقطه اى كه از آن نقطه به تكنيك و نحوه تاثيرش در زندگى انسان مى نگرد، موجود بينانه است. مثلاً در حال حاضر راديو كه دهه دوم و سوم قرن بيستم آمده، چه تاثيرى در زندگى انسان ها مى گذارد.
اما نگاه وجودبينانه كوشش براى رفتن به ذات تكنيك و آن جايى است كه در آن جا با يك تغيير نسبتى در انسان اين تكنيك پديد آمده است. اين تفاوت باعث شده است كه مثلاً كسى مثل ماركوزه را اهل تحليل وضع جامعه ماشينى و تكنيكى قرن بيستم كرده، به مقاومت كردن دعوت مى كند. هابرماس هم راهش راه مقاومت جمعى است. يعنى نگاه به تكنيك از اين حيث مى باشد كه اين ها موجوداتى مقابل ما هستند و صنايعى هستند كه خود ما خلق مى كنيم ولى اكنون چگونه بايد با اين ها رفتار كرد تا بتوان استفاده مناسبى از اين ها داشت. اين نگاه موجود بينانه به تكنيك است.
اما نگاه هايدگر و آنچه او در اين باب مطرح كرده و تقريباً تمام كسانى كه پس از هايدگر در بحث از تكنيك به نحوى از او متاثر هستند، چيست؟
به نظر هايدگر اصلاً مدرنيته و فهم مدرنيته منوط به فهم تكنيك است. جوهره مدرنيته به خصوص در واپسين دورانش، ظهور تكنيك است. به نظر او ما براى فهم تكنيك به جاى رجوع به فرانسيس و بيكن و هگل بايد سراغ يونان باستان برويم. يعنى يونانيان را ببينيم چه نسبى با طبيعت داشتند و به تدريج اين نسبت با طبيعت چگونه دگرگون شد.
يونانيان و به تبع آنان، فرهنگ هاى شرقى همواره در طبيعت زندگى مى كردند، از طبيعت استفاده مى كردند، اما مى خواستند كه طبيعت، طبيعت باشد و اجازه مى دادند كه طبيعت طبيعت بماند. مثلاً در يونان باستان كه هايدگر مورد توجه قرار مى دهد نظر به موجودات است، انسان مى كوشد تغيير در آن ها انجام دهد، اما به نحوه نسبت موجود با وجود مورد غفلت قرار نمى گيرد. اما در تاريخ متافيزيك با غفلت از وجود به تدريج نسبت انسان با طبيعت تغيير كرد. انسان مى خواست در طبيعت باشد، اما ديگر نمى گذاشت اين طبيعت، طبيعت بماند.
او جمله مشهورى دارد كه در دوره مدرن انسان طبيعت را مى بيند، اما طبيعت را به عنوان منبع انرژى مى نگرد. از هنگامى كه انسان طبيعت را منبع انرژى ديد، ديد تكنيكى آغاز شد. بر خلاف برخى از نظرات كه تكنيك را پى آمد بسط علم مى دانند از نظر هايدگر چنين نيست بلكه از نظر او علم جديد زمينه تحقق ديد تكنيكى را فراهم كرد، اما ديد تكنيكى مطلبى است فراتر از علم. به عبارت ديگر هنگامى كه اين تحول نگاه انسان به طبيعت آغاز شد، اين شروع تكنيك بود يعنى انسان ديگر نمى خواست كه طبيعت، طبيعت بماند بلكه او سوژه اى شد كه عالم براى او تصويرى بود و اين تصوير تعيين و قوام و دوامش منوط به او بود. به تعبيرى كه برخى به كار بردند اصلاً سوبژكتيويته كه اصل و روح تفكر مدرن مى باشد همان انديشه تكنيكى است و باز به تعبيرى كه يكى از شارحين هايدگر به كار برده در نگاه ما قبل مدرن، انسان با موجودات نسبت شبانى داشت. شبان كارى به گوسفندها ندارد تنها كوشش مى كند كه اين گوسفندان خوب بچرند، در واقع حتى اگر مثلاً از شير گوسفند هم استفاده كند، ولى مى گذارد كه طبيعت، طبيعت باشد. انسان دوره مدرن احساس شبانى را از دست داد.
اين اصل و اساس تغيير نگاه انسان بود كه با اين تكنيك به وجود آمد. نگاهى براى تسخيرآن و بعد در مسير بسط و تحقق اين نگاه كار به جايى مى رسد كه تكنيك تحقق پيدا مى كند تا به قرن بيستم مى رسد.