«اسلام زن را به اوج عزت رساند، و بزرگترين خدمت را نسبت به جنس زن ارائه كرد. خدمت اسلام به زنان از دو ناحيه بود: اول، در روانشناسى زن و مرد اعجاز كرد. دوم، زنان را به حقوق انسانىشان آشنا نمود. از اين رو، اسلام نهضتى را آغاز كرد كه طى آن، احترام پدران را نزد دختران، و احترام شوهران را نزد زنان از ميان نبرد، اساس خانوادهها را متزلزل نكرد، زنان را به شوهردارى و مادرى و تربيت فرزندان، بدبين نكرد، براى مردان مجرد و شكارچى اجتماع كه دنبال شكار مفت مىگردند، وسيله درست نكرد، زنان را از آغوش پاك شوهران و دختران را از دامن پر مهر پدران و مادران، تحويل صاحبان مقام و ثروت نداد» اما بعد از صدر اسلام، آيا وضع به همان صورت باقى ماند؟ آيا در جهان معاصر و به ويژه عصر جديد در اين باره و در اين عرصه اتفاقى نيفتاده است؟ پاسخ اين سئوال را پى مىگيريم.
نابودى ارزش مادرى
آنچه در دهههاى گذشته، ارزش مادرى را در غرب به شدت تقليل داده، و بر آن، ضربههاى مهلك وارد كرده، آثار و عواقب تكنولوژى جديد است. زيرا، اكنون ديگر، تعيين پيشاپيش جنسيت كودك، و حتى تعيين ميزان هوش، قيافه و ويژگىهاى شخصيتى كودك در درون رحم، جنبههاى عملى و عينى يافته است. پرورش نطفه در محفظه شيشهاى، خوردن چند قرص و مطمئن شدن از عدم حاملگى، رفتن به محل نگهدارى جنين و خريدن جنين، هرگونه ارزش مادرى كردن را از بين برده و يا لااقل كاهش داده است. با ادامه اين روند و تشديد آن، ديرى نخواهد پاييد كه تمام مفاهيم قراردادى درباره خانواده و مسئوليتهاى آن بيش از اكنون، درهم خواهد ريخت. به راستى، وقتى انسان غربى بتواند كودكان را در ظروف آزمايشگاه پرورش دهد، در مفهوم مادر شدن چه تغييرات عظيمى روى خواهد داد؟ زنان در صورتى كه قرار باشد كودكان آزمايشگاهى بخرند و آن را بزرگ نمايند، از هاله افتخار و ستايشى كه گرداگرد زن آبستن و مادر را فرا مىگيرد، و در هنر و ادبيات شرق و غرب، به وفور ديده مىشود، بىبهره خواهند شد. هايمن ويتزن روان پزشك معروف آمريكايى مىگويد: اگر كودكى كه در شكم زن است، مال او نباشد، بلكه از يك تخمك برتر و از زن ديگر، و يا حتى از يك ظرف كوچك مخصوص جنين، به رحم او تلقيح شده باشد، كيش و ستايش مادرى چه مىشود؟ نه تنها مفهوم مادرى، بلكه مفهوم پدرى هم مورد تجديد نظر اساسى قرار گرفته است. زيرا، وقتى زنى در رحم خود جنينى را مىپرورد كه در رحم زن ديگرى بارور شده باشد، در اين ميان، كدام يك از اينها مادر محسوب مىشوند و پدر آنها چه كسى است؟ چنانچه زن و شوهرى جنينى را خريدارى مىكنند، در اين صورت نقش والدين، تنها جنبه حقوقى پيدا مىكند، نه جنبه زيستى! واقعاً اگر پدر و مادرى حق خريد و فروش جنينهاى زنده را داشته باشند، اين عمل به معناى بازگشت به شكل تازهاى از دوران بردهدارى است. (شوك آينده، آلوين تافلر، ترجمه حشمت اللَّه كامرانى، ص 242)
خانواده سيال
در جامعه صنعتى غرب، تودههاى كارگر همواره آمادهاند تا براى يافتن يا انجام كار به هر جا بروند، از سرزمينهاى بومى خود دل بكنند، و هر وقت لازم شد، نه هميشه، دوباره به خانه و كاشانه خود برگردند. به اين وسيله، خانواده گسترده با تعداد فرزندان زياد، جاى خود را به خانواده هستهاى با تعداد كم فرزندان داده است، خانواده هستهاى، واحدى است ساده و داراى قابليت انتقال بهتر و سريعتر، به آن دليل كه اين خانوادهها، تنها از پدر، مادر و تعداد اندكى فرزند تشكيل شده و امروزه در تمام جوامع صنعتى به صورت الگو درآمده است. كم نيستند، خانوادههايى كه در سيال كردن خانواده، يك گام ديگر به پيش برداشتهاند و فرزند را از آن حذف كرده، آن را فقط به عناصر اصلى تشكيل دهنده كه يك مرد و زن مىباشد، محدودتر نمودهاند. اين گرايش در زوجهاى جوان بيشتر است. اينها فكر مىكنند، چه ايرادى دارد كه پس از آن كه بازنشسته شدند، چند جنين بخرند و آنان را بزرگ نمايند. دو نفر زن و شوهر در خانوده هستهاى كه از نظر شغلى با هم جور هستند، در مقايسه با خانوادههاى معمولى و گسترده قبلى، بهتر مىتوانند در ميان دگرگونىهاى فرهنگى و اجتماعى حركت كنند و خود را با تغييرات شغلى و نقل مكانهاى پيوسته هماهنگ سازند. از اين رو، به قول مارگارت ميد جامعه شناس آمريكايى، در شرايط فراهم آمده فوق، وظيفه پدر و مادرى فقط به تعداد اندكى از خانوادهها محول خواهد شد كه كار اصلىشان پرورش كودكان است، و مابقى جمعيت يا پدر و مادرها براى اولين بار در تاريخ بشرى، به حال خود رها مىشوند تا به هر كارى كه مايلند دست بزنند. جامعه غرب به اين نكته اشاره دارد كه چه عيبى دارد سيستمى به وجود آيد كه در آن والدين حرفهاى، وظيفه پرورش كودكان را بر عهده بگيرند، چون به هر حال، پرورش كودك مستلزم مهارتهايى است كه به هيچ وجه، همگان از آن برخوردار نيستند، به اين طريق، رابطه بيولوژيك والدين با فرزندان حذف و والدين حرفهاى جاى آنها را مىگيرند. البته مراد از حرفهاى بودن هميشه به آن مفهوم نيست كه بسيار در امر تربيت كودكان كاركشتهاند، بلكه به اين معنا نيز مىتواند باشد كه آنها كسانى هستند كه در قبال دريافت پول، فرزندان ديگران را نگهدارى مىكنند. (شوك آينده، آلوين تافلر، ترجمه حشمت اللَّه كامرانى، ص 245)
طلاق و جدايى
مردان و زنان اروپا به مراتب كمتر از گذشته ازدواج را تحمل مىكنند. از سال 1995 تا كنون در كشورهاى شمال اروپا به استثناى ايرلند كه در آن طلاق ممنوع است، طلاق سير صعودى دارد. در بيشتر اين كشورها، تشريفات طلاق ساده است. در آمريكاى سال 1998، بر اساس آمار گزارش شده، از هر سه ازدواج كه طى سال صورت مىگرفت، بيش از يكى به طلاق مىانجاميد. در تحقيق ديگرى توسط مارتين و بامپاس گزارش شده كه 23 درصد ازدواجها در آمريكا در 1989 به طلاق انجاميد. افزايش نرخ طلاق در نتيجه تغييرات دو دهه گذشته در دنياى امروز به طور چشمگيرى ادامه دارد كه سهم قابل توجهى از آن مربوط به غرب است، در حالى كه قبل از دهه 1950، طلاق در خانوادههاى داراى فرزند نسبتاً غيرمعمولى بود. افزايش خانوادههاى تك والدى كه بيشتر نتيجه طلاق است، موجب افزايش كودكانى شده كه خارج از مدار زناشويى متولد مىشوند. دست كم در 90 درصد موارد، وظيفه حضانت و پرورش فرزندان در آمريكا و برخى از كشورهاى اروپايى شمالى به مادر واگذار مىشود. (كتاب نقد، شماره 17، ص 125. جمعى از نويسندگان، دائره المعارف تشيع، ج 5، ص 112 – 114)
كاهش آرام نرخ طلاق در دهه گذشته، در ارتباط با كاهش نرخ ازدواج در آمريكاست. نكته جالب توجه اين است كه احتمال طلاق زوج هايى كه پيش از ازدواج، مدتى را با هم زندگى كرده و سپس ازدواج مىكنند، بيشتر از كسانى است كه قبل از ازدواج با هم زندگى نكردهاند. بسيارى از تحليلگران، افزايش شديد كودكان نامشروع و طلاق را عامل افزايش مشكلات روانى در ميان جوانان مىدانند، به خصوص اين كه پس از 1950، نرخ خودكشى در ميان جوانان آمريكايى 300 درصد افزايش داشته است. افزايش تعداد مادران طلاق گرفته، باعث افزايش ميران خانوادههاى تك والدى شده است، حال آن كه هيچ شاهدى وجود ندارد كه نشان دهد خانوادههاى تك والدى، مسئوليتپذيرى بيشترى نسبت به فرزندان خود دارند. (زوال خانواده، پل وتيز. مندرج در ماهنامه سياحت غرب، آذر 1382، ص 35)
اقتصاد و اشتغال
تورم و بحرانهاى شديد اقتصادى مستمر، ايجاب مىكند كه زن و مرد ساعات بسيار طولانى را در خارج از خانه به كار اشتغال داشته باشند، چنين وضعى را بخش زيادى از مردم طالباند، به عنوان مثال، در سال 1987، 41%اروپائيان در يك نظرخواهى اظهار داشتند كه طرفدار خانوادههايى هستند كه در آن پدر و مادر، شغلى داشته باشند و تنها 25% مردم ترجيح مىدادند كه در آن فقط مرد به كار بيرون از خانه بپردازد. در تحقيق ديگرى كه در سال 1992 انجام گرفت، 67% دانشجويان پسر به دلايل اقتصادى، طرفدار همسرى بودند كه داراى شغل خارج از خانه باشد. به بيان ديگر، توليدات سرمايهدارى، نه فقط مردان را ناگزير به اشتغال در مشاغل مختلف مىسازد، بلكه به نيروى كار زنان در مشاغل نيز گوناگون نيازمند است. بسيارى از خانوادهاى شهرى قادر نيستند براى تأمين نيازهاى افراد خانواده فقط متكى به يك درآمد باشند.
از جمله پىآمدهاى تغيير الگوهاى كار در خانواده، در دهههاى اخير را مىتوان افزايش نرخ بيكارى و تغيير در نقشهاى سنتى جنسى زنان و مردان در خانواده دانست. اين وضع باعث شده است كه كاركردهاى خانواده در مقايسه با گذشته محدودتر شود. مثلاً، تداخل وظايف سازمانهاى اجتماعى با وظايف خانواده به محدود شدن وظايف و كاركردهاى خانواده انجاميده است. (كتاب نقد، شماره 17، ص 127. جمعى از نويسندگان، دائره المعارف تشيع، جد 5، ص 112 – 115)
اشتغال زنان در غرب به همراه استثمار فراوان است. البته گاهى اوقات، استثمار و بهرهكشى از زنان در قالب كار زياد و دستمزد اندك، جلوه مىكند. مثلاً درآمد زنان غربى 45 ساله 59% درآمد مردان هم سن است. اين در صورتى است كه در برخى موارد، زنان مدت بيشترى از مردان كار مىكنند. البته زنان برخلاف مردان قبل از رفتن به سر كار و يا پس از بازگشتن، كار خانه را هم بايد انجام دهند، با اين وصف به علت مصرف دستمزد خود در مخارج روزانه خانه، نمىتوانند آن را پسانداز نمايند. همچنين، بسيارى از فعاليتهاىزنان، كار به حساب نمىآيد. مانند زمانى كه شوهران، خانه را براى پيدا كردن كار رها مىكنند و زنان مسئوليت اداره خانه و تأمين مخارج آن را بر عهده مىگيرند. (جنگ عليه زنان، ماراين فرنچ، ترجمه توران دختتمدن، ص 7 - 36)
خشونت
خشونتهاى خانگى عليه زنان، بالاترين آمار جنايتهاى منتشر نشده در غرب است. كودكانى كه به شدت تحت بهرهكشىهاى جسمانى، جنسى و يا عاطفى قرار مىگيرند، پيوسته در زندگى دچار افسردگى، فقدان اعتماد به نفس خواهند بود. به طور كلى در جهان، بيشترين خشونت و بهرهكشى در خانواده، توسط مرد صورت مىگيرد و بيشترين قربانيان آن، زنان و كودكان هستند. خشونت عليه زنان با اشكال مختلف صورت مىپذيرد كه مىتواند از حملات جسمانى تا اهانتهاى روانى شامل فحاشى، اظهار مالكيت مطلق بر زن و يا تجاوز جنسى را در بر گيرد. ضرب و شتم زنان همراه با خشونتهاى جنسى است.
گزارش سازمان ملل متحد نشان مىدهد كه در كشورهاى اوگاندا، شيلى، لهستان و آمريكا، خشونت عليه زنان عمدتاً تحت تأثير الكل و مواد مخدر صورت مىگيرد. در مورد بهرهكشى و تجاوز نسبت به زنان و كودكان، آمار نشان مىدهد كه در آمريكا، 53% مردانى كه زنان خود را كتك مىزنند، از فرزندانشان نيز بهرهكشى مىكنند. همچنين، آمار نشان مىدهد كودكان و نوجوانانى كه داراى مادران معتاد به الكل هستند، به بزهكارى روى مىآورند. (كتاب نقد، شماره 17، ص 130. جمعى از نويسندگان، دائرهالمعارف تشيع، ج5، ص 114 - 115)
بر پايه گزارشهاى شخصى برآورد شده، در انگلستان از هر ده زن، هفت زن در دوره زندگى شغلى خود به مدت طولانى دچار آزار جنسى مىگردند. اين گزارش، در مورد تجاوز جنسى، نيز آشكار ساخت كه از هر شش تن، يك تن مورد تجاوز جنسى قرار گرفت است. (جامعهشناسى، آنتونى گيدنز، ترجمه منوچهر صبورى، ص 201) اين زنان در عرصههاى گسترده فوق مورد ستم قرار گرفته و مىگيرند، امّا بيشتر اوقات به دلايلى مانند ترس و خجالت و يا طبيعى پنداشتن ستم پذيرى و يا كاستىهاى حقوقى نمىتوانند از خود دفاع كنند. در حقيقت، مردان آن جوامع از هر طبقه اجتماعى، با هر ميزان سواد و تحصيلات و با هر نوع وابستگى قومى، زن خود را كتك مىزنند و از طرف ديگر، زن نيز، بدون توجه به طبقهبندى اجتماعى فرد، سطح و تحصيلات و وابستگىهاى قومى، ممكن است از شوهر خود كتك بخورد. (جامعهشناسى خانواده، شهلا اعزازى، ص 207) منشأ استفاده از زور، معمولاً با نوع تلقى و وجود سود و منفعت در روند به كارگيرى خشونت، قابل تحليل است.
زندگى اشتراكى
تافلر در كتاب شوك آينده مىگويد: ما اكنون شاهد پديد آمدن زندگىهاى اشتراكى هستيم كه اساس آن الگوهايى است كه اسكينر روان شناس در كتاب والدن دو و رابرت ريمر داستان نويس در كتاب تجربه هاراد و اصل 31 توصيف كردهاند. ريمر در اثر خود خواهان قانونى بودن خانواده تلفيقى شد كه در آن سه تا شش مرد و زن يك خانواده را مىسازند. به گفته بعضى از ناظران، اكنون در سراسر آمريكا صدها خانواده اشتراكى آشكار و پنهان در اين جا و آن جا پراكندهاند، البته همه اينها را جوانان يا هيپىها تشكيل نمىدهند، بلكه برخى از آن سالخوردهاند كه به آن خانواده اشتراكى سالخوردگان نام دادهاند كه در آن، به شكل گروهى با هم ازدواج مىكنند. (شوك آينده، آلوين تافلر، ترجمه حشمت اللَّه كامرانى، ص 240 - 260)
زندگى اشتراكى نوعى اعتراض به جامعه صنعتى غرب و بحرانها و بىعدالتىهاى آن است. حتى خانوادههاى اشتراكى خردسالان هم وجود دارد كه آن از يك فرد بالغ مجرد و چند كودك تشكيل شده است. همجنسگرايان، داوطلبان ديگرى هستند كه مشتاق به تشكيل خانوادههاى اشتراكى هستند. در كشور هلند، يك كشيش كاتوليك، دو فرد همجنس گرا را به عقد ازدواج يكديگر درآورد و در توجيه اين ازدواج گفت: اين دو نفر از جمله افراد مؤمنى هستند كه بايد به آنان كمك كرد. انگليس قوانين خود را درباره روابط جنسى همجنسگرايان، تغيير مىدهد و طى آن، به رابطه رضايتمندانه بين افراد بالغ همجنسگرا، به چشم يك عمل جنايتكارانه نگاه نمىكنند. (كتاب نقد، شماره 17، ص 132. جمعى از نويسندگان، دائرهالمعارف تشيع، ج 5 ، ص 113)
در آمريكا و در اجلاسى كه با حضور كشيشان كليساى اسقفى (اپيسكوپال) برگزار شد، به اطلاع عامه مردم رساندند كه رابطه بين دو همجنسگرا تحت شرايطى، از لحاظ قانون عملى است، مشروع. اين همان انقلاب جنسى است كه به تنهايى در آمريكا 9 ميليون نفر را در بر مىگيرد. نوع ديگر روابط اشتراكى آن است كه زنان دور از شوهر، خواستار حقوق و آزادىهاى جنسى فوق برنامه همجنس گرايانهاند. به هر روى، تعداد همجنسگرايان در اكثر جوامع غربى، آنقدر زياد است كه در آمارها و دادهها نمىگنجد. (بهشت شداد، جلال رفيع پور، ص 240)
ادامه دارد ...