اروپا خاستگاه يك سلسله از ارزش هاي تمدن بشري است كه در جاي خود از اعتبار و جايگاه ويژه اي برخوردار است. اين ارزش ها كه اساس تمدن غرب را تشكيل مي دهند محصول فرآيندي حدوداً سه هزار ساله اند. نقد و بررسي اين روند اكنون بيش از هر زمان ديگر اساسي و ضروري به نظر مي رسد چرا كه به زعم برخي از صاحبنظران اين ميراث تمدني توانسته است به تمامي نيازهاي بشر در عرصه هاي گوناگون پاسخ دهد و در عين حال به عقيده بسياري ديگر دوران اين تمدن به سر آمده است و بايد در پي منابع ارزشي در جاهاي ديگر بود.
ارزش هاي اروپايي در قرن جديد در مقايسه با ارزش هايي كه در ديگر نقاط جهان مانند ممالك اسلامي يا هند، چين و ديگر نقاط جهان شكل گرفته اند سرنوشتي منحصر به فرد و جالب توجه داشته است. يونان باستان در زمان خود نظامي را پي افكنده بود كه از نظر فلسفي، اجتماعي، فرهنگي و سياسي تعاريف ويژه اي داشت. در آن زمان يونان تنها قلمرويي نبود كه در پي ايجاد نظامي همگون و پويا برمي آمد. ايرانيان، چيني ها و حتي مصريان باستان هم بر اين منوال راه خود را در گذر تاريخ مي پيمودند. اما براي اروپا اتفاقي در اين مسير رخ داد كه براي ديگران به اين شدت و حدّت رخ نداد و آن برخورد مغرب زمين در آن زمان با دين نوظهور مسيحيت در دو هزار سال پيش بود. هر چند يكي دو قرن پس از ظهور حضرت مسيح پيروان اين دين در اروپا در اقليت قرار داشتند و حتي مورد فشار و تهديد نظام هاي سياسي حاكم در روم بودند، اما بالاخره با رسميت يافتن آن در امپراتوري روم برگ نويني از تاريخ اروپاي قديم رقم خورد.
ويژگي هاي اين دوره جديد كه آغاز آن به حدود 1800 سال پيش بازمي گردد و حدوداً 1000 سال نيز دوام آورد در شكل گيري اروپاي امروزين نقشي تعيين كننده و اساسي داشت. حاكميت هزارسالة كليسا آنچنان بر سياست، اخلاق، فلسفه و ديگر جنبه هاي زندگي اروپاييان تأثير گذاشت و آنچنان صاحبان فكر و انديشه را در آن وادي به تنگ آورد كه مرحلة پس از كليسا را كه از قرون 16 و 17 در اروپا به وجود آمد، به حق مي توان مرحلة دين گريزي و كليسازدايي از جامعه آن مردم توصيف نمود.
روحانيون كليسا از بُعد فلسفي، تفسيري از جهان ارائه مي دادند كه كاملاً از كتاب مقدس و آن هم مجموعه اي از گفته ها و شنيده ها از چند تن از ياران حضرت مسيح برمي خاست و به مرور زمان از جنبه هاي عقلاني آن كاسته و بر جنبه هاي روايي و نقلي آن افزوده مي شد. در اين نظام فكري شقاوت و سعادت انسان، دنيا و آخرت او، بدي و خوبي، آزادي و بردگي و همة اين مفاهيم با استفاده از تعاليمي مذهبي كه كسي را ياراي دست كاري و تغيير و تبديل در آن، جز رهبران كليسا نبود، توجيه مي شد. قرون وسطي -كه به اين دوران هزارساله گفته مي شود- از نقطه نظر سياست و نظام اجتماعي نيز تفسير محدود و كاملاً تحريف شده اي بر اساس كتاب مقدس را ارائه مي داد.
مردم در اين جهان محكوم به رنج كشيدن بودند تا جزاي اولين سرپيچي از فرمان خدا را پس دهند. رسيدن به سعادت اجتماعي در اين جهان ميسر نبود و تعيين همة سعادت ها و شقاوت هاي آحاد اجتماع بر عهده رهبران مذهبي كليسا بود. در اين نظام فكري تلاش براي كشف اسرار خلقت و تسلط بر قوانين طبيعت بي مفهوم و بي معني بود. تنها وظيفه انسان در اين دنيا آموختن تعاليم كليسا بود تا نسبت به وظايفش آگاهي يابد و اين تعاليم نيز چيزي جز گناهكار بودن طبع بشري و سفارش او به تحمل رنج و درد و پاك شدن او نمي گفت. انديشمندان سياسي اين دوره مانند سنت آگوستين و آكونياس نيز اگر نظام اجتماعي زمان خود را نظام مند و قانونمندار مي كردند، با استفاده از همين تعاليم بود. تفكيك بين جامعه و شهر زميني با آنچه در آسمان است و اعتقاد به وجود ناقص انسان و نظام اجتماعي كه محصول فكر اوست، همه از اين واقعيت برمي خيزد.
حاكمان كليسا تا آنجا پيش رفتند كه براي خود شأنِ خريد و بخشايش گناهان و تعيين بهشت و دوزخ براي مردم و حتي نحوة زندگي آنها را نيز قائل شدند و با تكيه بر نظام فئودالي اروپاييان و در دست گرفتن آن، كليه شئون مادي و معنوي آن ها را نيز به دست گرفتند. سوزاندن در آتش جزاي كساني بود كه مي خواستند خارج از اين تعاريف بيانديشند و زندگي كنند. در اين دوران هزارساله اروپاي مسيحي به مسيري كاملاً بيراهه رفت. تعاليم مسيح و اقدامات او مورد تفسيرهاي شخصي واقع شد و هر كس در جهت حفظ منافع خود آن را به كار گرفت. اعتقاداتي كه مسيح خود براي ريشه كن كردن آنها آمده بود به عنوان تعاليم مسيح عرضه مي شد و با استفاده از آن قلمرو كليسا به حريم سياست، علم، فلسفه، اقتصاد و كليه شئون اروپاييان وارد شد.
اما ايتالياي قرن چهاردهم تلاش موفقيت آميزي براي عقب راندن اين كليساي متحجر و فاسد به عمل آورد. مهمترين عامل در ايجاد اين تحرك در اروپا را تماس اروپاييان با مسلمانان در خلال جنگ هاي صليبي مي دانند. مسلمانان كه خود از قرن هفتم ميلادي پس از ظهور حضرت محمد(ص) پديد آمده بودند، برعكس مسيحيان، مسير علم و توسعه و روشنگري را پيمودند و با اتكا به تعاليم پيامبر اسلام و آيات قرآن در عرصة علوم و فنون به توان فوق العاده اي دست يافتند. نحوة زندگي آنها كه در عين برخورداري از قدرت و علم و ثروت، ديندار هم بودند شايد برخي اروپاييان را به اين فكر واداشت كه جمع بين دنيا و آخرت نيز ميسر است.
علاوه بر آن، مسلمانان وقتي به سرزمين هاي تازه تسخير شده در اروپا مي رسيدند تلاش مي كردند تا با اقدامي فرهنگي نسخه هاي دست نويس به جا مانده از قبل و بخصوص مربوط به يونان باستان، كه در آنها تعاليم و افكار نظريه پردازاني چون افلاطون و ارسطو و مورخان بزرگ يوناني وجود داشت به عربي ترجمه كنند و اين نسخ به اين ترتيب متعاقباً مورد استفاده خود اروپاييان نيز واقع شد. ايتاليا و بنادر آن كه مركز آمد و رفت تجار و بازرگانان از سراسر جهان به اقصي نقاط اروپا بود دريچه اي شد تا اروپاي مسيحي قرون وسطي تصوير متفاوتي از جهان را ببيند و انتخاب ديگري را براي زندگي مورد گزينش قرار دهد.
دوران رنسانس از قرون 14 تا 17 ميلادي با مشخصاتي كه در بالا به آن اشاره شد به وقوع پيوست. البته علاوه بر آشنايي اروپاييان با مسلمانان و دستاوردهاي آن بايد بالا رفتن ميزان ثروت و تغيير سبك زندگي در ايتالياي قرون 13 و 14 را هم به عوامل فوق افزود. رنسانس يا بازنگري اروپا نسبت به سبك زندگي، تنها به خاطر برخورد با مسلمانان نبود، بلكه از درون نيز خاستگاه هايي قوي و تعيين كننده داشت.
در اين دوره بازنگري، اروپاييان با تنفر و بغض به دوران حاكميت كليسا نگريستند و خاطره اي جز نفرت و بدي و سياهي از آن با خود همراه نبردند. به اين خاطر بود كه وقتي به ادبيات دورة رنسانس مي نگريم در آن به جاي خدا از انسان تعريف و تمجيد مي شنويم و به جاي رضايت و عدم رضايت خداوندي، به تدريج به خواسته هاي انساني برخورد مي كنيم. عرصه هاي زندگي اجتماعي انسان يكي پس از ديگري دين زدايي مي شود. براي رسيدن به نظام اجتماعي ايده آل كتاب مقدس به كناري مي رود و عقل انساني جاي آن را مي گيرد. علوم طبيعي كه مدت زيادي مهجور مانده بود چون با علايق انسان و خوشبختي مادي او مرتبط بود به كانون توجه كشانيده مي شود و حتي در روش علمي تجديد نظري اساسي صورت مي گيرد. فرانسيس بيكن اعلام مي دارد كه نتيجه گيري از كليات، كه نماينده همان تعاليم آسماني و كلي بودند، براي پي بردن به علوم طبيعي از اعتبار ساقط است و تجربه و حصول علم از جزئيات به كليات بايد مورد توجه واقع شود. منجمين كرة زمين را از مركزيت جهان و كائنات ساقط نمودند و خورشيد را جاي آن نشاندند.
زيست شناسان اروپايي به جاي خلقت يكباره انسان به انديشة خلقت تكاملي او كه از نسل ميمون مي دانستند پرداختند. در حوزه علوم هنري، معماري و ادبي نيز وضع به همين منوال بود.
بدينسان شالوده هاي نظام قرون وسطي در هم فرو ريخت و نظامي جديد شكل گرفت كه محوريت آن عقل انسان و خواسته ها و نيازهاي او بود. آنچه در قرون بعدي تا زمان ما به وقوع پيوست بر پاية همين زيربنا استوار گشت. اگر در قرون اخير شاهد پيشرفت هاي روزافزون بشري در زمينه صنعت و تكنولوژي هستيم و جهان خود را مرهون تمدن غرب در اين زمينه ها مي داند به اين دليل است كه صنعت و تكنولوژي مدرن جلوه هايي از تسلط انسان بر طبيعت هستند كه روح آن انديشه، در انسان اروپايي بعد از قرون وسطي دميدن گرفت و او را به تكاپويي خستگي ناپذير براي اثبات قدرتش در زمين واداشت.
اگر هنر و ادبيات امروز در اروپا به طور خاص و مغرب زمين به طور عام مملو از برهنگي و قدرت و افسارگسيختگي انسان است، ريشه آن را بايد در ابراز وجود انسان غربي پس از رنسانس جستجو كرد كه از هر گونه نصيحت و موعظة كليسايي خسته و گريزان بود و بالاخره اگر امروز در عرصة فلسفة مغرب زمين به اثبات گرايي و مادي محوري پرداخته مي شود، ريشه آن را بايد در تمسك انسان اروپايي به عقل محض به جاي خدا و تعاليم ديني پيدا نمود.
اما در اين مجال بيشتر به دستاوردهاي تمدن مغرب زمين در حوزه علوم انساني و به خصوص سياست و اجتماع مي پردازيم كه به موضوع مورد نظر نزديك تر است. با ذكر داستاني كه بر اروپا و مغرب زمين رفت مجدداً چند قرني به عقب بازمي گرديم و دستاورد اروپا را پس از قرون وسطي در پي افكندن نظام سياسي و اجتماعي پي مي گيريم. انديشمنداني مانند ماكياولي و هابز و لاك و به مرور زمان تا قرن بيستم ميلادي اين نظريه را در اروپا پي افكندند كه جامعة ايده آل بشري محقق نمي شد مگر اينكه انسان خواسته هاي خود را ملاك خير و شر و سعادت و شقاوت خود قرار دهد و از آموخته هاي ديني براي تبيين سياست و اجتماع پرهيز نمايد. ماكياولي معتقد بود رهبر سياسي براي حفظ مصالح عامه مردم مي تواند و بايد اخلاقيات و توصيه هاي دين محور را زيرپا گذارد و حتي به دروغ متوسل شود. هابز انسان را گرگ انسان مي دانست و لذا زندگي اجتماعي را يك ضرورت مي شمرد تا انسان ها با واگذاري بخشي از آزادي هايشان به دولت از امنيت برخوردار شوند و به اين ترتيب از دريده شدن توسط ديگران در امان بمانند. ديگر انديشمندان تنها محركة انسان را دستيابي به سود و منفعت قلمداد نمودند و زندگي اجتماعي او را هم در اين جهت تفسير كردند. جان لاك نيز درصدد بود تا با اعطاي آزادي به انسان او را از هر قيد و بندي كه اِعمال اراده اش را به خطر مي انداخت رها سازد. حقوقي كه در اين فضا در اروپا شكل مي گرفت حقوقي بود كه در آن اساساً كسي براي تعيين مرزهاي آزادي انسان جز خود او مشروعيت نداشت. قوانين اجتماعي كه در قرون 18 ميلادي به بعد براي جوامع انساني وضع مي شد قوانيني بود كه با تجربة انسان ها در جامعة خودشان شكل مي گرفت و منابع غيرانساني براي تعيين آن اصولاً نقشي نمي بايست داشته باشند. سياستي كه ظرف دو الي سه قرن شكل مي گرفت، سياستي بود كه در آن مهارت انسان ها و احزابي كه بر اساس اراده و خواست آنها شكل مي گرفت نقش تعيين كننده ايفا مي كرد و نه منبعي فوق انساني. سكولاريزم نيز از همين خاستگاه تاريخي برخاست.
اروپاي قرون 17 به بعد به تدريج يك نظام سياسي اجتماعي را شكل داد كه در آن انسان به صورت محور اصلي ايفاي نقش مي نمود. حقوق يك فرد در جامعه نه تنها بر تكاليف وي مقدم بود، بلكه اساساً تكاليف برخاسته از منابع ديني حذف شده بود. خواسته هاي انسان سرمشق همة قوانين و روش هايي بود كه براي زندگي اجتماعي انسان وضع مي شد. ليبراليزم نيز جنبة اقتصادي اين اولويت، نيازهايي انساني را بازگو مي كرد. و با اين ترتيب اروپا در اين قرون مي رفت تا با ارائه الگوي جديدي كه منبعث از دوران پس از رنسانس بود به طور عملي نمونه هاي موفق نظام اجتماعي را به نوع بشر عرضه كند.
اما اين نظام اروپايي در درون خود تضادهايي را نيز داشت. وقتي به سود و منفعت انسان بها داده شد و از انسان هر گونه محدوديت و مانعي براي تحقق خواسته اش برداشته شد، طبيعي بود كه آزمندان اقتصادي با استفاده و بهره گيري از ابزار آلات توليد، ديگران را به بيگاري گرفته و از آنان تا سر حد مرگ كار بكشند تا منفعت بيشتري كسب كنند. دقيقاً به همين دليل بود كه در نيمه قرن 19 با انقلاب هاي فراگير در سطح اروپا بر مي خوريم كه در يك طرف انسان اروپايي مالك ابزار كار و توليد و در طرف ديگر تهيدستان و بينواياني قرار دارند كه تا سرحد نابودي بايد براي گروه اول كار مي كردند و اكنون به اعتراض برخاسته بودند. حتي ظهور ماركس و نظريات عدالت خواهانة وي در بعد اقتصادي به همين ريشه باز مي گردد.
تضاد ديگري كه در اروپاي قرون اخير وجود داشت اين واقعيت بود كه با تشكيل نظام هاي سياسي هويت دار و زنده پس از معاهدة وستفالي در قرن 17 كشورهاي اروپايي كه ديگر هيچ مانع و سدي در پيش روي نداشتند تا منافع و منابع اقتصادي بيشتر را براي برخورداري انسان هاي تحت قلمروشان در اختيار گيرند، با همان روحيه سودخواهي و منفعت جويي انسان عقل مدار و دين گريز و اخلاق گريز به سوي اقصي نقاط جهان يورش بردند و هر چه ثروت هاي خداداد در هر جاي عالم بود را براي اثبات قدرت و موجوديت خود به كار گرفتند. موج رقابت استعماري كه در قرون مذكور تا زمان ما جريان دارد به همين انديشه اروپايي بازمي گردد كه انسان اروپايي آزادي عمل در هر كجاي عالم را دارد و براي افزودن بر توان و قدرت خود و همچنين بهره گيري از مواهب انقلاب صنعتي مي بايد از هر امكاني ولو منابع ملي ديگران بهره مند شود.
همين رقابت بود كه آنان را به رقابت در عرصة مستعمرات كشانيد و اقوام و ملل غير اروپايي را تا سر حد نابودي مورد غارت و چپاول قرار داد. تضاد سومي كه مي توان در انديشه عقل محور و منفعت مدار اروپايي جست اين است كه وقتي ملاك انسان باشد طبيعتاً يك قوم و يك نژاد و حتي يك فكر و ايده نيز بر همان منوال به دنبال درنورديدن همة مرزها و مانع ها مي رود و براي اثبات برتري خود به هر اقدامي متوسل مي شود. چرا كه قوم و نژاد و آيين و فكر نيز تشكيل شده از انسان هاست. لذا مي بينيم در اروپاي قرن 19 و 20 بزرگترين و پردامنه ترين و مخرب ترين جنگ ها در خشكي و دريا به وقوع مي پيوندد كه هدف آنها يا برتري قوم و نژاد (جنگ جهاني اول و تا حدي دوم) يا فكر و آئين (جنگ جهاني دوم و نازيسم و فاشيسم) و يا قدرت يك كشور (جنگ هاي ناپلئون در قرن 19) بوده است. حتي در قرن 20 يك بار جهان ما تا مرز نابودي توسط سلاح هاي هسته اي توسط كساني كه با ارزش هاي اروپايي زندگي مي كردند پيش رفت.
عليرغم همة اين كاستي ها به دلايل عديده ارزش هاي اروپايي كه اكنون نظام غرب نماينده آن است كماكان به حيات خود ادامه مي دهد. دليل اول اين است كه اين نظام به خصوص در قرن 20 سعي نمود تا آنچه را كه موجب نابرابري اجتماعي و نظام ظالمانه اقتصادي شده بود را از جوامع خود بزدايد و عدالت اجتماعي را مورد توجه قرار دهد. دليل دوم در ناتواني انديشه هاي رقيب براي ارائه بديلي در برابر نظام غربي بود. دليل ديگر حاكميت نظام غربي بر ابزارهاي اطلاعاتي و رسانه اي است كه از مشخصه هاي دوران نوين به شمار مي رود. نظام غرب با تبليغ ارزش هاي خود و سياه نمايي ارزش هاي ديگران كماكان مقبوليت آن را نزد مردم خود و جهان خارج بالا نگه داشته است.
اما سخن آخر اينكه چالش هاي فراروي ارزش هاي اروپايي كه همان ارزش هاي غربي است در آغازين سال هاي قرن بيست و يكم وارد مرحله جديد و حساسي شده است. اكنون تمدن هاي دين محور (اعم از اديان الهي يا غير الهي) ارزش هاي اين تمدن را به چالش طلبيده اند. نظام هاي سياسي اجتماعي موفق در آسيا كه خود را دين مدار نيز مي انگارند و حداقل تعريف متفاوتي نسبت به غربي ها از انسان دارند مورد توجه مردم حتي در غرب مسيحي واقع شده اند. حقوق بشر غربي به تدريج از ارائه تعريف كاملي از حقوق انساني عاجز مي ماند. در حالي كه يك دختر مسلمان نمي تواند با حجاب در دانشگاه يك كشور اروپايي حضور يابد، متقابلاً ارزش هاي مورد اعتقاد وي به شدت مورد حمله قرار مي گيرد. نظام هاي دموكراتيك كه گرايش هاي ديني دارند در الجزاير، تركيه، فلسطين، غير قانوني شمرده مي شوند.
ارزش هاي اروپايي يا غربي كه به سابقه آن اشاره كرديم براي بقا مجبورند تا با وقايع جاري در سطح جهان هماهنگ شوند. در غير اين صورت همانگونه كه در نيمه دوم قرن 19 اين ارزش ها با طوفان سهمگيني در قاره اروپا مواجه شدند با طوفان ديگري در سطح جهاني مواجه خواهند شد. مبناي استحكام و دوام يك انديشه بر بنيان هاي منطقي و قابل دفاع آن استوار است و در صورتي كه يك نظام فكري نتواند خود را با شرايط به وجود آمده انطباق دهد و قدرت استدلال خود را نيز از دست دهد، چاره اي جز نابودي ندارد. ارزش هاي غربي در قرن بيستم تا حد زيادي به دليل اصلاح روند هاي خود كه از دوران استعمار و نابرابري هاي اقتصادي قرن 19 تجربه كرده بود توانست به بقاي خود ادامه دهد. اين ارزش ها اكنون با چالش جديدي مواجه شده اند كه هم از لحاظ وسعت و هم ماهيت با قبل متفاوتند. اين ارزش ها اكنون بيش از حد براي بقاي خود از قدرت هاي بزرگ سياسي و دستاوردهاي تكنولوژيك و فني به خصوص در عرصه اصلاع رسانه اي بهره گرفته اند.
ارزش هاي غربي براي بقا به تدريج با كمبود و تحليل رفتن اين امكانات مواجه مي شوند و لذا مجبورند خود را مورد اصلاح و بازنگري قرار دهند و از چنبرة سياست رهايي يابند.