نظريه پردازي مثل فيلمنامه نويسي است. همان طور كه داستان فيلم با يك سوژه اوليه و در نتيجه برخورد ذهن نويسنده با واقعيت خلق مي شود، خميرمايه نظريه ها نيز مفروضه هاي عيني هستند. در واقع مفروضه چيزي جز ارتباط فاعل با موضوع و واقعيت نيست.
شالوده نظريه ها در روابط بين الملل، مطالعات سياسي و جامعه شناسي بر مبناي مجموعه اي از مفروضه هاي بديهي ساخته مي شود. در حقيقت نظريه ها در خلا به وجود نمي آيند بلكه در روند برداشت هاي اوليه از يك موضوع تكامل پيدا مي كنند.
حال اگرچه واقعيت بر خلاف ايده دست يافتني است و به مفروضه هاي ما از جهان اطراف هويت مي بخشند اما ما با يك واقعيت روبه رو نيستيم، بلكه با درجاتي از واقعيت و تكثر عرصه رئال مواجهيم.
درعين حال واقعيت و مفروضه ها بي قالب و بدون ظرف و ساختار نيستند، بلكه ما آنها را در درون قالب و ظرف زمان و مكان مي بينيم. واقعيت با زمان و مكان پيش مي رود و از اين رو هم از درون و هم از بيرون تكثر مي يابد.
وقتي واقعيت ثابت نباشد، به طور طبيعي مي توان نتيجه گرفت كه نظريه ها نيز تغيير مي كنند و در روند تكاملي خود به گفتمان هاي مسلط و همچنين پارادايم ها شكل مي دهند.
دومين نتيجه گيري از اين بحث، تكثر مفروضه ها و واقعيت به تناسب اختلاف در زمان ها و مكان ها است. از همين رو نظريه ها نيز كه براي توصيف واقعيت به كار مي روند، جهانشمول نمي توانند باشند. يعني نظريه ها نيز به قالب و ساختار زمان و مكان محدود مي شوند.
فاندمنتاليسم، يك مفهوم براي دو جهان متفاوت
فاندمنتاليسم، اگرچه يك مفهوم و يا شايد يك نام براي بيان يك واقعيت باشد، ولي در عين حال يك مفهوم كليدي براي بيان يك نظريه نيز هست. در واقع فاندمنتاليسم از پشتوانه تاريخي در دو بعد زمان و مكان برخوردار است.
فاندمنتاليسم جزئي از تاريخ ايالات متحده آمريكا در اوايل قرن بيستم است كه بر فعاليت پيروان كليساي كاتوليك و طرفداران تفسيرناپذيري انجيل در جامعه اي به شدت مدرن و صنعتي شده دلالت دارد.
بررسي هاي جامعه شناختي در چارچوب مختصات جامعه آمريكا بر مبناي درك تاريخي از مفهوم فاندمنتاليسم، نظريه اي را سامان داد مبني بر اين كه فاندمنتاليست ها مخالفان مدرنيزاسيون هستند، چرا كه آن را تهديد كننده ارزش هاي سنتي، مذهبي و حتي ارزش هاي جهانشمول بشري مي دانند. لذا يك فرد ضدمدرن كه در جامعه اي به شدت مدرن زندگي مي كند، ناچارا به واكنش هاي خشونت آميز دست مي زند. چون براي آنچه ايده مي پندارد، هيچ مابه ازاي بيروني نمي يابد.
بنابراين فاندمنتاليسم در دنياي غرب همنشين راديكاليسم مي شود و بنيادگرايي در چارچوب واكنش هاي خشونت آميز به وضعيت مدرنيته تبيين و تفسير مي شود. اما اين نظريه با بستر فهم تاريخي خود براي تحليل مسئله اي به ظاهر مشابه درمكان و زمان ديگر نيز مورد استفاده قرار گرفت.
پس از فروپاشي شوروي و استقرار نظم سلسله مراتبي، ايالات متحده آمريكا با پديده جديدي در خاورميانه مواجه شد كه برايش تقريبا ناشناخته بود و لذا خود را در يك وضعيت مبهم و در عين حال خطرناك ديد.
پديده جديد، فضاي جهان را آنچنان تغيير داده بود كه مرشايمر يكي از نظريه پردازان برجسته روابط بين الملل نوشت: به زودي دچار دلتنگي نسبت به فضاي ساده و غيرپيچيده جنگ سرد خواهيم شد، در آن زمان وضعيت به وجهي روشن بود كه دوست و دشمن از هم بازشناخته مي شدند، اما در وضعيت جديد مسايل امنيتي پيچيده و بازدارندگي دشوار شده است.
در اوايل دهه 1990 خاورميانه با موج جديدي از فعاليت گروه هاي اسلامي مواجه شد. اين فعاليت در كشورهاي شمال آفريقا و همين طور در فلسطين، اردن، سوريه، پاكستان، افغانستان و عربستان شكل جدي به خود گرفت.
تمامي اين فعاليت ها نيز بر خصلت هاي مشترك استوار شده بودند يعني مبارزه با غرب، تكيه بر اسلام سياسي و انجام اقدامات راديكال عليه منافع و نمادهاي غرب در منطقه.
تغيير و تحولات جديد با تحقيقات گسترده در ايالات متحده درباره مسئله اسلام سياسي همراه شد. اين تحقيقات كه دامنه آن از اوايل دهه 1990 گسترش يافت، گرفتار تورم مفهومي و نظري شد. به اين ترتيب كه فعاليت گروه هاي اسلامي به دليل تشابهات، همانند فعاليت فاندمنتاليست هاي اوايل قرن بيست در آمريكا قلمداد شد و بدون توجه به اختلافات فكري ـ معرفتي و حيات در دو بافت زماني و مكاني متفاوت، نظريه هاي گذشته و همچنين مفهوم فاندمنتاليسم براي تحليل پديده جديد پس از جنگ سرد به منطقه خاورميانه سرايت پيدا كرد.
محور مطالعات آمريكايي
انديشمندان آمريكايي براي كشف علل گرايش جديد سياسي در خاورميانه از نظريه ها و واژگاني استفاده كردند كه محصول فرهنگ و تمدن آمريكايي بود. چرا كه آنها براي تبيين پديده جديد بايد در ابتدا نامي به آن مي دادند كه در اين چارچوب تبيين قابل تحقق باشد. لذا به آن عنوان فاندمنتاليسم دادند تا حداقل از طريق شباهت ها بتوانند واقعيت را تحليل كنند.
واقعيت در ابتداي قرن 21 اين بود كه پس از شكل گيري فرآيند نوگرايي در آمريكا، گروه هاي ضدمدرني پديد آمدند كه در چارچوب فعاليت هاي زيرزميني، حركت هاي راديكال را سازماندهي مي كردند. اين جريان مخالف اصلاح مذهبي بود و به دليل ستيز با دو حزب بزرگ آمريكا يعني احزاب جمهوريخواه و دموكرات جايگاهش به عنوان گروه اقليت تثبيت شد و از سال هاي 1970 به دليل سركوب به سمت خشونت سياسي و اجتماعي حركت كرد.
بنابراين نظريه ها در مورد بنيادگرايي مسيحي، بيان مي كنند كه فاندمنتاليست ها همان گروه هاي معترض به اصلاحات مذهبي و ضدمدرن هستند و به جاي آن بر اصالت انجيل تاكيد مي كنند. ولي وقتي اين واژه ها و نظريه ها براي تحليل واقعيت دهه 1990 به خاورميانه وارد شدند، نوعي اغتشاش را به وجود آوردند چرا كه شباهت ها آنچنان نبود كه بتواند نظريه اي مشترك را براي دو جهان كاملا متفاوت از يكديگر ارايه كند.
بنيادگرايي مسيحي
فاندمنتاليسم در دنياي غرب و به خصوص آمريكا اساسا خصلتي ضدمدرن و با جريان نوگرايي و اصلاحات ديني تضاد فكري و معرفتي دارد. به عبارت ديگر آنها هر گونه اصلاح مذهبي را انكار مي كنند. به همين دليل است كه بنيادگرايان درغرب به دنبال بازگشت به دوران قبل از اصلاح ديني هستند، آنها از حفظ و احياي سنت هاي مسيحي پشتيباني مي كنند.
براين اساس بايد گفت كه فضاي فكري در دنياي غرب حالتي دوگانه دارد: 1ـ هواداران مدرنيزاسيون و سكولاريسم 2 ـ سنت گرايان و مخالفان جامعه ليبرال و مدرن.
همچنين بنيادگرايي مسيحي ارتجاعي و گذشته گرا است و چون گذشته گرايي مستلزم راديكاليسم است، بنيادگرايي در دنياي غرب همنشين راديكاليسم مي شود و بدين ترتيب حوزه فكر و انديشه به حوزه رفتار پيوند مي خورد.
بنيادگرايي در خاورميانه
بنيادگرايي در خاورميانه هوادار تفسير نوين از مذهب است. بنيادگرايي اسلامي با مفهومي مثل ارتجاع نيز مشكل دارد زيرا ارتجاع به معناي نفي تكنولوژي است ولي آنها از بزرگ ترين بخش تكنولوژي مثل بانكداري، تجارت و نرم افزارهاي كامپيوتري استفاده مي كنند.
بنيادگرايان اشتياق خاصي به جنبه هايي از نوگرايي دارند و به دنبال استفاده از ابزار نوين غربي هستند، به عبارت بهتر آنها به تفسير نوين از ابزارهاي مادي غرب مي پردازند و به همين دليل نگاه تفكيكي به مدرنيته دارند.
بنيادگرايان اسلامي ضدمدرن و ضداصلاح طلب نيستند و حتي در درون مذهب اصلاحاتي به وجود مي آورند.
از اين حيث آنها در برابر سنت گرايان مسلمان قرار مي گيرند، در خاورميانه بنيادگرايان همچنين طرفدار برخي وجوه مدرنيته و اصلاح بيروني هستند. براين اساس فضا در خاورميانه بر خلاف غرب وضعيتي سه گانه دارد، يعني اختلاف بين سنت گرايان، بنيادگرايان و سكولارها است.
به همين دليل بنيادگرايي، سنت گرايي نيست بلكه خود نوعي اصلاح ديني است.
بنيادگرايان در خاورميانه همچنين در برابر تفسيرهاي تاريخي و سنتي از اسلام قد علم كرده اند. البته بايد به اين نكته مهم نيز اشاره كرد كه در خاورميانه هيچ نوع اصلاح طلبي بدون بازگشت به گذشته گرايي امكان حيات پيدا نمي كند، يعني در جهان اسلام هيچ اصلاح گري بدون فاندمنتاليسم وجود ندارد و لذا ملازمه اي كه بين بنيادگرايي و راديكاليسم در غرب وجود دارد، در خاورميانه معناي خود را از دست مي دهد.
بنيادگرايان در خاورميانه به تاريخ اسلام نگاه انتقادي دارد ولي سنت گرايان از فيلتر تاريخ اسلام به صدر اسلام نگاه مي كنند. بنابراين اصلاحات با بنيادگرايي گره خورده است ولي در عين حال راديكاليسم مترادف بنيادگرايي نيست، بلكه اخص آن است.
نتيجه گيري
جهاني كردن نظريه و مفهوم فاندمنتاليسم در غرب در عمل منجر به سوءتفاهم و درك نادرست ايالات متحده آمريكا از مختصات خاورميانه و گروه هاي فكري ـ سياسي آن شده است.
اشتباه نظري در مطالعات آمريكايي در ارتباط با مفاهيم اسلام سياسي و بنيادگرايي منجر به بروز خطاهاي محسوس در حوزه سياست گذاري شده است. به طور مثال دولت بوش تحت تاثير گفتمان مسلط و رايج در مجامع روشنفكري آمريكا، بحث دموكراتيزاسيون در خاورميانه را مطرح كرده است. اين سياست در عمل نيز منجر به روي كار آمدن و افزايش قدرت گروه هاي اسلامي در مصر، اردن، فلسطين و ... شده است.
به نظر مي رسد سياستگذاران آمريكا تحت تاثير فضاي دوگانه موجود در دنياي غرب تصور مي كنند بنيادگرايان هيچ گونه همسازي با مدرنيسم و دموكراسي ندارند و لذا اگر سازوكار دموكراتيك در خاورميانه فراهم شود، به دليل عدم سازگاري آنها با مدرنيته پس از كسب قدرت سياسي از طريق مكانيزم انتخابات، قاعده بازي را برهم زده و با اعمال راديكاليسم سياسي، دموكراسي و مكانيزم هاي آن را به طور كلي و تماما نفي مي كند. بنابراين بايد حضور آنها در قدرت را محدود و كنترل كرد.
درحالي كه چنين عملكردي در خاورميانه همگاني نيست و همان طور كه گفته شد، راديكاليسم اخص از بنيادگرايي است و هر بنيادگرايي در خاورميانه راديكال نمي شود.
حتي نكته جالب توجه اين است كه بنيادگرايان در خاورميانه با دنياي سكولار اختلاف دارند ولي اين تفاوت به تضاد نمي انجامد. آنها حتي در كشورهايي كه روند دموكراتيزاسيون وجود دارد، از سكولاريسم به سود خود استفاده مي كنند. دقيقا همانند اسلام گرايان در تركيه، مالزي و لبنان.
درك نادرست از مفهوم بنيادگرايي احتمالا باعث مي شود كه گروه هاي اسلامي بلافاصله پس از كسب قدرت به دليل فشارهاي فزاينده غرب به صورت گريزناپذير به سمت رفتارهاي سياسي راديكاليستي حركت كنند، چرا كه راديكاليسم عرضي بر بنيادگرايي است و در شرايط سركوب و فشار خودنمايي مي كند.
بنابراين دنياي غرب در مواجهه نامناسب با خاورميانه مي تواند بر آتش راديكاليسم دامن بزند و دامنه و حضور آن در حوزه هاي سياسي و اجتماعي را تشديد كند.