با توجه به همهگير بودن بحث توسعه در كشور ما، مسئله اين نوشتار قطعاً غيرمتعارف و عجيب به نظر خواهدآمد. لازم نيست كه حتي مروري اجمالي به مجلات يا فصلنامههاي تخصصي يا غير تخصصي داشتهباشيم تا اهميت مفهوم توسعه برايمان روشن شود. حتي لازم نيست كه به اقدامات حكومت يا نهادهاي غيرحكومتي فكر كنيم و اخبار رسانههاي همگاني را در اين خصوص به ذهن بياوريم تا حضور همهگير و غيرقابل گريز اين مفهوم را در زندگي خود حس كنيم.
ما در جهاني زندگي ميكنيم كه مفهوم توسعه براي آن، چه به لحاظ فردي و چه به لحاظ اجتماعي، وجهي بنياني و اجتنابناپذير از آن را ميسازد. بدون اين مفهوم ظاهراً ما نه ميتوانيم دركي از خود و نه دركي از جهان پيرامون خود داشته باشيم. آنچه ميكنيم، آنچه ميخواهيم، آنچه بايد بكنيم و آنچه بايد بخواهيم بدون ارتباط مستقيم يا غيرمستقيم با اين مفهوم، تصورناشدني يا فهم ناپذير شده است. واقعاًَ جهان بدون توسعه چگونه جهاني است؟ آيا اقدامي كه به توسعه ما و جهان ما منجر نشود فهمشدني است؟ و آيا اگر فهم شود ارزشي هم دارد؟ آيا مي توان بدون اينكه به توسعه فكر كنيم يا آنرا مبنا و معيار قراردهيم به كاري مبادرت كنيم؟ يا آنرا مورد ارزيابي قراردهيم؟ آيا اگر در هر اقدامي كه ميكنيم به توسعه ما يا جامعه ما ربط نيابد، ميتواند برايمان معنادار باشد؟ آيا آدمها، دولتها، سياستها يا برنامهها به اعتبار اينكه به توسعه ما منجر ميشوند يا مانع از آن ميگردند خوب و بد نميشوند؟ آيا توسعه همان گمگشته تاريخي ما نيست كه سالهاست در طلب آن از هيج تلاشي فروگذار نكردهايم؟آيا توسعهيافتگي آن بهشت موعودي نيست كه در صورت ناكجاآبادي فراتاريخياش، تاريخ پرفراز و نشيب معاصر ما و جهان را رقم زده است و چون نيروي پركششي ما را در تب و تاب دائمي و تقلايي خستگي ناپذير براي وصول به خود زنده نگاه داشته است؟ آيا توسعه آن آب حياتي نيست كه ما طي سالهاي متمادي در طلبش ازمنه و امكنه را درنورديده و در شوق آن رنج مرگ و نيستي را به هيچ انگاشتهايم؟ پس چگونه ممكن است در طلب زندگياي بدون توسعه و توسعهيافتگي بود و تلاش كرد؟
با اين حال در اين مقاله استدلال خواهد شد كه به سه دليل بايستي به عصر مابعد توسعه انديشيد و خود را از گفتمان مسموم توسعه رها ساخت. اين دلايل كه يكي قويتر از ديگري است، اين ضرورت را مورد تأكيد قرارميدهند.
دليل اول: در نسبت اين گفتمان با علايق و مصالح غير غربي و منافع و خواستههاي غربيهاست.
دليل دوم: در عدم كفايت نظري اين گفتمان در درك كشورهاي غيرغربي و يافتن علل مشكلات آنها و چارچوب نظري آن از يك طرف و ناكامي عملي آن در ايجاد توسعه است.
اما دليل سوم و مهمترين دليل در ماهيت گفتمان توسعه به عنوان زيرـ گفتماني از گفتمانهاي تجدد قرار دارد. اين دليل ميگويد حتي اگر اين گفتمان ربطي به ملل غيرغربي داشت و ميتوانست در نظر و عمل به آنها در ميل به توسعه كمك كند بازهم ميبايستي خود را از شر آن رها ميساختيم چون اساساًَ وعدههاي آن در صورت تحقق نيز مطلوبيتي ندارد.
1ـ شرايط پيدايي گفتمان توسعه : منشأ تاريخي ـ اجتماعي مسئلهدار
اولين دليل در مسئلهدار بودن گفتمان توسعه، منشأ اجتماعي آن ميباشد. اين دليل شايد ساده و پيش پا افتاده يا تكراري و مسئلهدار به نظر آيد. البته در نقد و ارزيابي نظريه هاي اجتماعي ارجاع به منشأ اجتماعي آنها رويه معمول و جا افتادهاي است. اما سنت دانشگاهي به اعتبار پايداري تاريخي پنهان يا آشكار رويكرد اثباتگرايانه و مطلوبيت علم خنثي و بي طرف و ايدئولوژيك قلمدادكردن رويه انتقادي چپ، از وارد كردن بحث منشأ اجتماعي نظريهها در اعتبارسنجي و ارزيابي صحت و سقم يا ارزش شناختي آنها چندان استقبال نميكند.
از اين منظر سنتي جغرافياي كلمات و تاريخ انديشهها، هر ارزشي كه داشته باشد نبايستي مانعي در پذيرش آنها به فرض شايستگي و صحتشان بوجود آورد، زيرا اينها وجوهي متمايزند و ربطي دروني به هم ندارند. اما اگر به مسئله در چارچوب نظري گفتمان نگاه شود قضيه كاملاً متفاوت خواهد شد. چون وجوه دروني و بيروني نظرات و گفتهها از منظر گفتماني از هم جدا نيستند و درهم تنيده شدهاند. به بيان روشنتر افراد، گروهها، مؤسسات يا نهادهاي اجتماعياي كه پايگاه بيان و طرح كردارهاي گفتماني يا انديشه و كلمات هستند شرايط امكاني آنها به حساب ميآيند. از دل اعمال و كردارهاي غيرگفتماني اينان است كه گفتمان ظاهر شده و صورت خاص خود را مييابد. اما اين بنيانهاي وجودي صرفاً بستر بيروني گفتمانها را نميسازد، بلكه به يك معنا به گونهاي بازنمايي شده در آن منعكس ميگردد. اين مجموعه عوامل مشخص ميسازد چه چيزي گفته شود، چرا گفته شود، چگونه گفته شود، و به چه نحوي در گفتمان نهايي ادغام گردد. آنها با اعمال خود مجراي تفوه و بيان، انتخاب، حذف و يا قبول گفتهها، تحديد يا تغيير آنها و كلاً فرايند شكلگيري و تثبيت يا دگرگوني گفتمانها هستند. اما آنها كه در شكل گيري گفتمان نقش ايفا ميكنند صرفاً از وجه ايجابي يا آنچه ميگويند ماهيت آن را تعيين نميكنند، بلكه از وجه سلبي يا آنچه نميگويند نيز بر آن اثر ميگذارند.
در نتيجه بسته به اينكه چه كساني پايگاه اجتماعي گفتمان را ميسازند، سرنوشت و تقدير آن كاملاًَ تفاوت خواهد كرد، زيرا هرگروه يا دستهاي با نظر به كردارهاي خود به انديشهها يا گفتههاي خاصي جواز شركت در ساخت يك گفتمان را ميدهد و بعضي را مانع ميشود. از وجهي ديگر هرگروه يا نهادي امكان بيان و تفوه بعضي كردارهاي گفتماني را دارد و فاقد امكان بيان و تفوه بسياري از كردارهاي گفتماني متفاوت و متمايز است. از اينجاست كه صحت و درستي نظريههاي گفتمان نه صرفاً در پايان فرايند شكلگيري يك گفتمان و نه تنها صرفاً برپايه منطق دروني آن بلكه از همان آغاز پيدايي آن رقم ميخورد. به اين معنا اين نگاه منطق دروني يا معيارهاي روششناختي را نفي نميكند، بلكه ميگويد اين منطق در بستر محدوديتها يا امكانهايي عمل ميكند كه افراد يا گروههاي ذي نقش در شكل گيري گفتمان به اعتبار اعمال گفتماني و غيرگفتماني خود از آغاز ايجاد كردهاند.
به لحاظ تاريخي منشأ ابتدايي گفتمان توسعه، قرن 18 ميلادي يا عصر معروف به روشنگري است. اين قرن قرني است كه براي اولين بار تجدد به خودآگاهي نسبت به ماهيت تاريخي خود در تمايز با ساير دورهها حيات بشري ميرسد. نيروها و گروههايي كه در اين ظهور مدخليتي داشتهاند عمدتاً دو دستهاند : بورژواها با مجموعه اعمال و نهادهايي كه در پيوند با موجوديت اجتماعي آنها جهان اجتماعي رو به ظهور و گسترش تجدد را شكل ميدادند، منشأ مهم اجتماعي اين گفتار را ميسازند. در پيوند با اين گروه اصلي نظريهورزاني هم قرار دارند كه علايق، مشكلات و انتظارات تاريخي گروه اول را در صورت نظري و در قالب انديشههاي شخصي صورتبندي ميكنند. اين گروه از نيروهاي اجتماعي همان روشنفكراناند كه نقش اصلي را به لحاظ نظري در انهدام جهان سنت و مفهومسازي دين جديد يعني تجدد به عهده داشتهاند. نظريه يا انديشه ترقي كه مايه اصلي تمام فلسفههاي تاريخي قرن هجدهمي و نوزدهمي از قبيل فلسفههاي تاريخ ويكو، تورگو، كندرسه، كنت، هگل، ماركس، سن سيرن و يا دوركيم و غير آنها از متجددين كلاسيك ميباشد، محصول اين روشنفكران اوليه تجدد است. اين انديشه همان است كه پايه تمامي نظريههاي توسعه از نسل اول آنها تا نسل چهارم و پنجم قرار ميگيرد. البته همه اين نظريههاي توسعه نسبت واحدي با انديشه ترقي ندارند. نظريه نوسازي كه صورت غالب نظريههاي توسعه طي اين سالها بوده است نزديكترين نظريه توسعه به اين انديشه ميباشد.
در واقع نظريه نوسازي نمونه كامل اين انديشه است كه در شرايط تاريخي غيرغربي اعمال شده است، اما ساير نظريات توسعه حتي نظريات وابستگي يا "توسعه ديگر" و" توسعه جايگزين" كه در تقابل با نظريات قالب صورتبندي بودهاند نيز پيوند خود را با انديشه ترقي قطع نكردهاند چه، حداقل بعضي مفروضات آنرا به شكل مفروضه بديهي يا اصل مسلم در خود حفظ كرده و آنرا بازتوليد نمودهاند.
بعيد به نظر ميرسد كه لازم باشد در اينجا با موشكافي در علايق و تمايلات بورژواها و روشنفكران اوليه و كلاسيك تجدد تمايز بنيادين كردارهاي گفتماني و غيرگفتماني آنها با جهان غير غربي را روشن سازيم . محدودسازي خود به دنيا و منافع دنيايي، ضديت با سنت و ساختارهاي سنتي به ويژه دين و جستجوي بهشت اين جهاني و تلاش براي ساخت آن برپايه مقدورات و امكانات صرفاً انساني بويژه عقل خودبنياد از مهمترين ابعاد تمايز جهان اين نيروهاي توسعه يابنده اوليه تجدد با جهان غيرتجددي است. تمايز آنچه ما بعدها در خصوص تقابل سنت و تجدد، دين و توسعه و مانعيت ساختارهاي غيرغربي براي توسعه در نظريههاي توسعه ميبينيم، محصول صورتبندي اين علايق و تمايلات تجددي در نسخه اصلي و اوليه اين نظريهها يعني انديشه ترقي ميباشد.
در انديشه ترقي است كه تاريخ مسير پيشرونده خطي مييابد و پايان يا نقطه عطف آن جهان بورژواها و روشنفكران يا تجدد ميگردد كه به واسطه عمل خودبنيادانه انسانهايي از نوع انسانهاي متجدد از آغاز به سمت اين غايت يا انتقال تاريخي حركت ميكند! در اين انديشه است كه كل تاريخ با تمام تمايزها و تفاوتهاي جوهري آن، با تمدنها، فرهنگها، اديان بزرگ و پيامبراني كه راهبري بخش اعظم (اگر نه تمام) آنرا به عهده داشتهاند يا فاقد موضوعيت ميشود و در صورت جهان ظلمت و تاريكي (سنت) ظاهر ميگردد، يا اينكه به اعتبار وجوه مشابه آن با جهان تجدد و صورت گذرگاههايي در روند تجدديابي مدام و نيل به غايت تاريخي خود (تجدد) صورتبندي ميشود كه صرفاً به اعتبار نقشي كه در اين تحول تاريخي دارد، نه آنگونه كه در حقيقت خود بوده، ارزش مييابد.
اما عصر توسعه در معناي خاص آن، عصر روشنفكران و بورژواهاي قرن هجدهم و نوزدهم ميلادي نبود. عصر روشنگري عصر آغاز تجدد يا ظهور تاريخ و جهان در صورت متجددانه آن است. اما عصر توسعه، عصر تداوم تجدد و يا تلاش براي پيوست غير غربيها به كاروان تاريخياي است كه حدود دو قرن پيش با گذر از عصر روشنگري، بشارت تحول كل جوامع جهاني و نيل تمامي انسانيت به پايان تاريخ خود را داده بود. با اين حال اگر مطابق آنچه انديشه ترقي ميگفت: بشريت تاريخ واحدي دارد كه بطور چارهناپذير از غرب و تجدد ميگذرد چه ضرورتي در آغاز عصر ديگري غير از عصر تجدد بود؟ آيا با عصر توسعه مسير تاريخ تغيير ميكرد يا فقط دورهاي تاريخي در درون عصر تجدد آغاز ميشد؟ با اينكه ما ميدانيم پاسخ درست اين پاسخ اخير است. اين پاسخ سؤال ما در باب دلايل پيدايي اين عصر تازه يعني عصر توسعه را روشن نميسازد. پاسخ اين سؤال بايد در نحوه سير تاريخ جستجو شود.
از اين منظر عدم تمكين تاريخ به فلسفههاي تاريخ جديد و طرحي كه در نظريه ترقي براي آن تصوير شده بود، ريشه مشكلاتي است كه ضرورت عصر توسعه را مطرح ميكرد. با اينكه غرب از آغاز تاريخ جديد خود از طريق لشكركشي و استعمار به سبعانه ترين شكل ممكن كوشيده بود تا كل جهان را در تاريخ خود ادغام كند، واقعيات غير از اين را ميگفت. اينطور به نظر ميرسيد كه فرهنگها و جوامع غيرغربي تصميم ندارند به كاروان تاريخي تجدد پيوسته و با رهاكردن صورتبنديهاي اجتماعي خود نظم تجدد را بازتوليد كنند. اما اين پاسخ در واقع كل پاسخ يا بخش درست آن نميباشد زيرا فرض را اين ميگيرد كه غرب در واقع ميخواسته كه جهان غيرغربي در موقعيتي مشابه با موقعيت تمدني آن قرار گيرد. صرف نظر از اينكه چنين فرض، فرض درستي نيست شرايط تاريخي مربوط به پيدايي عصر توسعه در نيمه قرن بيستم ميلادي حقايقي متفاوت از اين را ميگويد.
عصر توسعه همانگونه كه بدرستي بيان شده با سخنراني هري ترومن رئيس جمهور وقت امريكا در بيستم ژانويه 1949 آغاز ميشود كه طي آن طرح مارشال براي دوران پس از جنگ بين الملل دوم و كمك به مناطق آسيب ديده از جنگ ارائه ميگردد. آنچه اين سخنراني را به مثابه صحنه آغازين عصر توسعه ظاهر ميكند اين است كه ترومن در اين زمان براي اولين بار در سخنراني افتتاحيه خود قلمرو جنوبي "به عنوان "ناحيه توسعه نيافته" اعلام كرد" (ساچز،1992) با اينكه طرح مارشال علي الاصل و بدواً طرحي براي اروپا است، توسعه نيافتگي وصف آن نيست. طرح مارشال براي اروپا طرح اعاده و بازسازي آن يا برگشت به وضع اوليه است، تنها جهان غيرغربي است كه با دال "توسعه نيافته" به آن دلالت ميشود زيرا مقياس يا ملاك در اينجا وضع غرب و كشورهاي اروپايي در تاريخ كنوني آنهاست. در حاليكه طرح مارشال كمك به اروپا براي برگشت به وضع پيش از جنگ است، براي كشورهاي غيرغربي تلاش براي رساندن آنها به اين الگو يا نسخه اوليه ميباشد كه در رابطه با موانع دروني و نقصانهاي ساختاري از بازتوليد اين نسخه بازماندهاند.
توجه به جايگاه سخنراني ترومن بعنوان آغازگر عصر توسعه، جنبه نمادين دارد. مسئله اصلي در پيوندي است كه گفتمان توسعه با نيازها كه علايق و تمايلات اين بازيگر اصلي پس از جنگ بينالمللي دوم دارد. اگر آغاز عصر توسعه را با آغاز "دهه توسعه" توسط سازمان ملل متحد در دهه 60 ميلادي نيز مقارن بگيريم از اين حيث تغييري ايجاد نميكند. امريكا هم به اعتبار نقش مستقيم و تعيين كننده آن در اين تحرك سازمان ملل و برنامههاي آن و هم به اعتبار اقدامات مستقل خود آغازگر اين دهه نيز هست. دولت كندي رئيس جمهور وقت امريكا علاوه بر ايجاد تحرك در سازمان ملل براي طراحي و آغاز رسمي دهه توسعه (كوربريج، 1995.4)، طراح برنامههايي نظير "اتحاد براي پيشرفت"، "كاملوت" يا "غلات صلح" است كه از امريكاي لاتين تا جنوب شرقي آسيا را در برميگرفت و در ايران به انقلاب سفيد شاه منجر شد. در هر حال از اين منظر خاصتر آنچه ضرورت توسعه كشورهاي غيرغربي و يا حتي بازسازي اروپا را ايجاب ميكرد ظهور قدرت جهانگير شوروي و آغاز جنگ سرد ميان بلوك شرق و غرب بود. بواسطه اين تحول جهان بويژه كشورهاي غيرغربي بصورت صحنه منازعات سلطهطلبانه اين دو بلوك درآمد. از آنجائيكه سابقه استعمارگري غرب و تبعات آن در جهان بستر مساعدي براي تحريكات و سياستهاي شوروي بوجود آورده بود، جلوگيري از انقلابات رهاييبخش از طريق خشكاندن ريشههاي اجتماعي- اقتصادي آن بصورت ضروريترين نياز غرب ظاهر شد. از اينجا بود كه به يكباره عصر تلاش براي توسعه به عنوان فجر جديدي در تاريخ جهان آغاز گرديد. "زيرا ضروري بود كه جهان را از ... نيروهاي وصف ناشدني و كمونيست ظلماني نجات داد و بقاء نظم آن را مطابق منافع سياسي و اقتصادي امريكا به بهترين وجه تضمين كرد." (هيوم و ترنر، 1990.34).
بنابراين توسعه نه پاسخي به يك نياز يا مشكل داخلي بلكه به عنوان طريقي براي تداوم وابستگي وجلوگيري از انقلابات كشورهاي تحت سلطه توسط غربيها آغاز گرديد. به بيان روشنتر آغاز عصر توسعه ريشه در شرايطي دارد كه بواسطه آن ديگر استعمارگري و يا استقرار دستنشاندگان بر بستر عمدتاً دست نخورده اجتماعي و فرهنگي كشورهاي غيرغربي نميتواند تداوم رابطه سلطه را تضمين كند، بلكه نياز به تغييراتي است كه ضمن از بين بردن ساختارهاي سنتي اين جوامع امكان انقلاب و استقلال را نيز از آنها بگيرد. از اينجاست كه بدرستي از "توسعه به عنوان استعمارگرايي جديد" (شيوا، 1992) ياد شده است. چون توسعه تجويز مداخله درساختارهاي بومي اين كشورها را با مقاصد و اهداف انساني نظير ازبينبردن فقر و جهل تجويز ميكرد، تبعيت و زشتي استعمارگري اوليه را در پوششي پنهان قرار داد، و رنج و خشم ناشي از تحت سلطه بودن را مهار يا منحرف مينمود. اما به علاوه آن، توسعه به معناي ايجاد تغيير در تناسب با مقاصد و اهداف كساني بود كه ضمن فراهم سازي پيشنيازهاي مادي آن طرحها و برنامههاي آنرا نيز فراهم ميساختند. به اين جهت وجهي از مشكوكيت توسعه در اين است كه متضمن "جادهي فرهنگي" غرب يا تجدد در درون كشورهاي هدف يا غيرغربي ميباشد. به اين ترتيب غرب تنها شكل يا جهت خاصي از مداخله را تجويز كرد و به اشكال ديگر آن امكان حضور در طرحهاي توسعه را نميداد. اما صرفاً به اعتبار عدم تجويز اشكال مختلف توسعه اين طرحها مشكوك نبودند (كارمن 1996:7). توسعه از بنيان فاسد و بيمار متولد شد چون اساساً در رابطه با نياز تداوم سلطه به شكل ديگر يا تازه موضوعيت يافت.
2ــ اقتصاد استعماري و اقتصاد توسعه
اگر به شرايط تاريخي پيدايي عصر توسعه بويژه بازيگران يا سازندگان گفتمان توسعه توجه كنيم براحتي ميتوانيم معنا و مفهوم تحولي را دريابيم كه طي آن "اقتصاد استعماري" بدل به "اقتصاد توسعه " ميشود. اكنون براي اداره كشورهاي مستعمره براي "اقتصاد استعماري" به شيوه اقتصادي جديدي به نام " اقتصاد توسعه" نياز است. هتنه ميگويد: پيوند ميان اين دو اقتصاد به عنوان جايگزينهاي يكديگر يا استمرار اولي در صورت دومي را از اين طريق بهتر ميتوان توضيح داد كه توجه كنيم لوئيس از پيشروان نظريه توسعه در سال 1947 ميلادي با رتبه بالاي دانشگاهي بر كرسي اقتصاد توسعه "مدرسه اقتصادي لندن" تكيه ميزند (هتنه، 1995: 36.68 ). به اين معنا ظاهراً در اين تحول تنها عنوانها تغيير كرده است. البته فراتر از اين تغيير عنوان اين نيز هست كه هدف يا موضوع كانوني ايندو نيز تغيير ميكند. درحالي كه در اقتصاد استعماري مسئله محوري، چگونگي اداره اقتصادي كشور مستعمره ميباشد، در اقتصاد توسعه مسئله اداره جاي خود را به مسئله توسعه ميدهد كه هدفي بيش از اداره يعني تغيير كشور استعمارزده را نيز لحاظ ميكند. اما چيزي كه تغيير نميكند ضرورت حفظ ساختار سلطه است.
از اين جهت آنچه هيرشمن از پيشروان نظريه پردازي توسعه در مقاله خود "ظهور و سقوط اقتصاد توسعه" در باب علل ظهور سريع و رشد يابنده اقتصاد توسعه ميگويد به عنوان تأكيدي بر اين فهم از مسئله است. از نظر او يكي از اين دلايل روش شناختي بود. اما دليل دوم اين بود كه اقتصاد توسعه منافع متقابل ميان كشورهاي فقير و غني(يعني استعمارگر و استعمارشده) در ايجاد توسعه را مورد تأكيد قرار ميداد و اين گونه اقتصاد را از نظر كشورهاي كمككننده به توسعه كشورهاي عقب مانده موجه ميساخت. (هيرشمن، 1981). به بيان ديگر رشد سريع اقتصاد توسعه از اين جهت بود كه ميتوانست معناداري گونه جديد اداره كشورهاي تحت سلطه و معقوليت اقتصادي آنرا توجيه كند.
در هر حال نيروهاي اصلي يا تعيينكننده درشكلگيري عصر توسعه، دو قدرت مسلط استعماري هستند كه در مقطع پس از جنگ دوم بين المللي و بعضاً تحت تأثير آن تدريجاً جاي خود را با هم عوض ميكنند، گرچه پيوند متقابل خود را در كنترل جهان هرگز قطع نميكنند. اين دو نيز كه به اقتضائات شرايط تاريخي جديد سلطه را درك كرده بودند منشأ ايجاد يك مجموعه نهادها و مؤسسات ملي و بينالمللي در داخل و خارج مرزهاي خود و هم چنين در داخل كشورهاي تحت استعمار هستند. سازمان ملل و نهادهاي وابسته به آن، نهادهاي برتن وودز، بويژه بانك جهاني و صندوق بين المللي پول و كثيري از مؤسسات و نهادهاي تحقيقاتي و كاربردي توسعه به علاوه كتابها و فصلنامههايي كه از اين زمان همگي با تصاعدي هندسي در داخل و خارج دانشگاههاي غرب و با فاصلهاي ده، بيست ساله در غير غرب تكثير ميشدند، در مجموعه ساختارهايي هستند كه تحت هدايت مستقيم يا غيرمستقيم امريكا از جمله با كمك بنيادهائي نظير راكفلر را شكل داد و به پيش بردهاند. قريب به صد در صد پيشروان نظريهپردازي توسعه غربي بوده و بعضي نظير روستو يا هانتيگتون به بخش اجرايي حاكميت سياسي اين كشورها تعلق دارند. تنها از دهه هفتاد ميلادي است كه مؤسسات يا نهادها و هم چنين دانشگاهيان يا روشنفكران غيرغربي نقش در گفتمان توسعه مييابند. اما از آنجائيكه مجموعه اين نهادها و افراد دانشگاهي يا غيردانشگاهي توسط غربيها و برپايه سنتهاي غربي آنها شكل گرفته بودند، ورود آنها به صحنه تغييري در كردارهاي گفتماني يا غيرگفتماني ذينقش در شكلگيري گفتمان توسعه ندارد. درواقع همانطوريكه بعضي از محققين متذكر شدهاند طي اين عصر واقعيت غالب در حوزه توسعه "امپرياليزم دانشگاهي" (استريتن، 1974) است كه امكاني براي هيچگونه بيان يا انديشه مستقل و مخالف با تجدد و گفتمان توسعه را نميدهد.
ميردال از پيشروان نظريهپردازي توسعه در باب علل شكلگيري گفتمان اقتصاد توسعه به عنوان حوزه متمايز نظري بويژه بالنسبه به اقتصاد به سه دسته شرايط اشاره ميكند. يكي از اين علل يا عوامل به تغييرات ساختاري در حوزه استعمارگران برميگردد. اين عامل همان است كه پيش از اين در زمينه بحث جابجايي امريكا و انگليس در هرم قدرت استعماري به شكلي بدان اشاره شد. وجهي ديگر از اين مسئله تطورات داخلي قدرت در كشورهاي غربي است كه به ورود تدريجي سوسياليستها، كمونيستها و ليبرالها به حوزه قدرت در اين كشورها مربوط ميشود. عامل ديگر مورد اشاره وي نيز پيش از اين مورد بحث قراگرفت. اين عامل همان پيدايي نزاع بين المللي ميان دو بلوك شرق و غرب است كه بواسطه آن قلمرو كشورهاي غيرغربي صحنه زورآزمايي و جنگ قدرتهاي غربي گرديد. اما عامل سوم از نظر ميردال تشنگي و ولع رو به تزايد كشورهاي غير غربي به توسعه است كه در اين سالها ظاهر ميشود. (ميردال، 9- 8: 1968). اين عامل بايستي بيشتر از آن جهت مورد توجه قرارگيرد كه نقشي براي مردم جوامع غيرغربي در شكلگيري و گسترش گفتمان توسعه ايجاد ميكند. در اين ترديدي نيست كه تمايل به زندگي و جهان غربي درملل غيرغربي نقشي در اين ميان داشته است. خصوصاً اينكه بواسطه افزايش تدريجي اين تمايل از آغاز تماس آنها با تجدد، شاهد فشار تشديد شوندهاي در اين كشورها بر سياست و سياستمدارانشان بودهايم. با اين حال نبايد در ارزيابي نقش خاص اين عامل در شكلگيري گفتمان توسعه دچار انحراف شويم. از آنجائيكه جهان طي اين عصر تحت شرايط سلطه قرار داشته بواسطه آن امكاني براي ظهور اثر خاص كردارهاي گفتماني و غيرگفتماني اين كشورها بر اين فرآيند وجود نداشته است. تنها امكان از اين جهت ايجاد انقلاب بوده است كه آنها بواسطه تلاشهاي مداوم و بيوقفه غرب يا به انحراف كشيده شده يا مهار گرديده و فرصتي براي تثبيت خود نيافته است، چه رسد به اينكه گفتمان ويژه خود را شكل دهد يا اينكه برگفتمان مسلط اثر گذارد. البته نميتوان انكار كرد كه از وجهي به شكل ايجابي اين تمايل در شكلگيري گفتمان توسعه نقش ايفاء كرده است. اما اين نقش به هيچ وجه به معناي آن نيست كه مداخله تمايلات رو به رشد جهان سومي به توسعه اين گفتمان را به گفتمان جهاني سومي مبدل ساخته يا محتواي آنرا در جهت علايق آنها متحول كرده است. گروههايي كه طي اين سالها دركشورهاي غيرغربي بيانگر يا بازگوكننده اين تمايلات بودند دو دسته ميباشند.
يك دسته از آنان نخبگان حكومتي و فنسالاران دولتي هستند و دسته ديگر روشنفكران يا دانشگاهيان ميباشند. اين دو گروه يا بصورت مستقيم بواسطه سرسپردگي و وابستگي آشكار تنها علايق و منافع قدرتهاي غربي را منعكس ميكنند و هيچگونه نسبتي با مردم و ساختارهاي بومي كشورهاي متحده ندارند، يا اينكه نظير روشنفكران حتي وقتي واجد علايق بومي هستند بواسطه آموزشها و ديدگاههاي غربي از درك ماهيت واقعي و تمايلات مردم خود ناتوانند و نياز آنها به بهبود زندگي و ارتقاء كيفيت آنرا همانگونه فهم و تفسير ميكنند كه روشنفران غربي يا سازندگان اصلي گفتمان توسعه. در هرحال حاصل كار اين است كه علايق و تمايل رو به رشد مردم اين كشورها، نحوه بيان خاص خود را در گفتمان توسعه پيدا نميكند.
3ـ گفتماني در چرخش و دگرگوني مداوم: ناكاميهاي نظري و عملي
اگر بيربطي علايق و تمايلات ذينقش در شكلگيري گفتمان توسعه به علايق و تمايلات كشورهاي موضوع طرحها و برنامههاي توسعه دليلي كافي براي ضرورت رهاكردن اين گفتمان نباشد، تاريخ سراسر شكست آن خود بهترين گواه بيتناسبي آن با واقعيت اين كشورها و مشكلات يا نيازهاي آنهاست. به اعتبار اين تاريخ است كه سخن از افسانه توسعه اكنون به سخني عادي بدل گشته است.( اسوالد و دريورو، 1384).
گفتمان توسعه از آغاز اوجگيري تا هم اكنون نظريههاي متعددي در حوزههاي مختلفي از اقتصاد، سياست، جامعه شناسي، روانشناسي را در درون خودپرورانده است. مجموعه عظيم "توسعه؛ مفاهيم انتقادي در علوم اجتماعي" حاوي صدها مقاله كه بالغ بر هزاران صفحه را شامل ميشود كه صرفاً بخش اندكي از حجم عظيم و خارقالعاده نيروي نظري ميباشد كه طي حدود پنج دهه در اين حوزه مصروف گرديده است (كريريچ، 2000). با اينحال اين حجم عظيم بيش از آنكه مبين روند رو به رشد درك ما از آنچه توسعه خوانده شده باشد، گوياي افت و خيزهاي مداوم و نقدهايي است كه پس از هر دوره شكست، توجيه، اصلاح و تصحيح خطاهاي گذشتگان انجام گرفته است.
جريان اصلي نظريهپردازي در حوزه توسعه تا همين اواخر و بلكه هماكنون تحت تسلط گونههاي متفاوت رويكردي بود كه به نام رويكرد نوسازي معروف گرديده است. با اين حال در دورة اول عصر توسعه براي حدوداً دو دهه، ما بجاي نظريه توسعه، اقتصاد ـ توسعه داشتهايم كه جايگزين براي اقتصاد استعماري بحساب ميآمد. اقتصاد در اين مرحله اساساًَ فاقد نظريهاي در باب توسعه بود زيرا اقتصاد چيزي جز كاربرد علم اقتصاد موجود جوامع سرمايهداري در مورد كشورهاي مستعمره تحت شرايط تازه نبود. از آنجايي كه اقتصاددانان در اين دوره بر پايه شعار "اقتصاد، اقتصاد است" به وحدت و عموميت اقتصاد متعارف سرمايه داري در اشكال كلاسيكي، نوكلاسيكي يا كينزي آن معتقد بودند نتيجه طبيعي اين مرحله از نظريهپردازي نيز نميتوانست غير از الگوگيري از توسعه غرب به عنوان تنها مدل توسعه باشد. از اين رو اين عجيب نيست كه به علاوه قبول تمامي ابعاد نظري و مفروضات اقتصاد غرب آخرين آنها يعني مدل كينزي براي طراحي رشد كشورهاي تحت استعماري بكارگرفته شد، در حاليكه بيربطترين آنها به شرايط اين كشورها بود. در هرحال در اين مرحله از توسعه تصوير خام و سادهانگارانهاي شكلگرفت كه ميگفت كل تحول توسعه، حركتي جز يك اقدام فني كلان يا مهندسي اجتماعي بلند دامنه در حوزه اقتصاد نيست. در اين فرآيند دولتها و اقتصاد دانان و برنامههاي چند سالة اقتصادي عناصر كليدي بحساب ميآيند. توسعه نيز همانگونه كه عنوان يكي از معتبرترين وكلاسيكترين كارهاي اين دوره نشان ميدهد، خيري جز "رشد اقتصادي" يا افزايش كمي متغيرهاي اقتصاد كلان بويژه توليد ناخالص ملي نيست (لوئيس، 1995) . از اين منظر رشد مستلزم حل و فصل مشكل مازاد يا سرمايه اوليه لازم براي ايجاد تحرك در اقتصادهاي كشورهاي حوزه عقبرو يا عقبمانده (لفظي كه باآن از اين پس كشورهاي مستعمره سابق، طبقه بندي و خوانده شدند) بود. به محض اينكه اين منبع اوليه يافته و سرمايهگذاري ميشد مراحل بعدي رشد بطور خودبخودي مطابق مدلهاي مبنايي اين مرحله يعني مدل هارود- دومار با سرمايه گذاري مجدد بخشي از توليد پيش ميرفت.
بطور طبيعي نظريهاي كه چيزي بيش از اعمال نظريههاي مسلط اقتصادي در حوزه كشورهاي متحده نبود، نميتوانست غفلت كاملاًَ آشكاري نسبت به ابعاد غيراقتصادي توسعه نداشته باشد. از منظر آنها توسعه معادل رشد كمي در شاخصهاي خالصاً اقتصادي بويژه توليد ناخالص ملي گرفته مي شد. آنها با تمركز انحصاري بر رشد اقتصادي به فرآيندهايي علاقه نشان ميدادند كه اقتصاد كشاورزي محور جوامع غيرغربي را در مسير دستيابي به اقتصاد صنعتي قرار دهد، تا از اين طريق اقتصاد يا وضعيت عقيم اين كشورها (به زعم آنان) با تغييرات ساختاري به بهرهوري و ثروت كشورهاي پيشرفته صنعتي دست يابد.
مطابق مفروضات اين نظريه پردازان (رجوع به: مايروسيرز، 1368) با توجه به وضعيت كشورهاي هدف كه مشخصههاي اقتصادي آنان فقر منابع مالي و دانش فني ناكافي است، رشد نميتواند بشكلي دورنزا ايجاد گردد. منشأ نيروي اصلي رشد اقتصادي در بيرون اين كشورها يعني در اقتصادهايي قرار دارد كه منابع اوليه لازم بويژه سرمايه و فن را در اختيار دارند. از اين نظر قطعاً در مراحل اوليه رشد لازم است كه با وارد كردن فن، كارشناس و سرمايه از كشورهاي رشد يافته صنعتي، محركهاي لازم براي جهش اوليه اقتصادي را فراهم كرد. از نظر لوئيس رشد اقتصادي نظير بهمني است كه شكل يك گلوله برفي كوچك آغاز ميشود، وقتي گلوله برفي از قله كوه به حركت درآيد ديگر خود دايماًَ بر سرعت وحجم خويش خواهد افزود. در نتيجه مسئله اصلي اين است كه " بايستي با غلطاندن گلوله برفي تا قله كوه آغاز كنيم. هنگاميكه گلوله برفي در قله كوه قرارگرفت بقيه كار آسان است، اما شما نميتوانيد گلوله برفي را در قله كوه قراردهيد بدون اينكه حركت اوليه را به انجام رسانيد" (لوئيس 36: 1950)اين حركت اوليه نيز جز از طريق كشورهايي كه قبلاً به رشد اقتصادي دست يافته و داراي مازاد سرمايه لازم و دانش كافي هستند نيز انجامشدني نميباشد.
تأكيد انحصاري نسل اول نظريه پردازان توسعه بر اقتصاد به معناي آن نيست كه توسعه از نظر آنها استلزاماتي جز دست كاري اهرمهاي مالي و پولي اقتصاد يا بكارگيري فنون و ابزارهاي صنعتي و اقتصادي پيشرفته ندارد. همانگونه كه نظريات پيشگامان اقتصاد توسعه بويژه روستو- مشهورترين آنها- مشخص ميكند (رجوع به سابق الذكر) طي مراحل مختلف توسعه، مستلزم اعمال سياستها و برنامههاي مختلف در حوزههاي ديگر بويژه آموزش و پرورش نيز هست. مشكل نسل اوليها غفلت از عوامل غيراقتصادي نيست. مشكل آنها اين است كه اگر هم به ساير عوامل توجه ميكنند صرفاً از دريچه چارچوب ارجاعي اقتصاد اين كار را انجام ميدهند. در نتيجه نه تنها توسعه را فرايندي همه جانبه نميبينند بلكه اگر عاملي بنحوي به اقتصاد ربط نيابد آنرا نيز درنظر نميگيرند. از اينرو افرادي از اين گروه چون هوزليتز نيز عليرغم اينكه بسيار به ديدگاههاي نسل بعدي نزديك ميشود بازهم از حدود نظري نسل اول خارج نميشود. هوزليتز اين شايستگي را نيز دارد تا وجود تمايز ديدگاههايش با ديدگاههاي غالب اين دوره برعكس روستو كه از لحاظ زماني به پايان دهه اول تعلق دارد در اوايل دهه اول كار خود را ارائه كرده است. وي در مقالهاي در سال 1952، كه عنوان آن به اندازه كافي گوياست، به "موانع غير اقتصادي توسعه اقتصادي" ميپردازد. در ميان مسائلي كه مقاله او ناظر به آنهاست، سؤال مهمي وجود دارد داير بر اين كه: "آيا توسعه اقتصادي تنها به معناي تغيير در وجوه مشخصي از رفتار آشكار، بويژه تحصيل مهارتهاي جديد يا اعمال اشكال تازه فعاليت اقتصادي است، يا اينكه مشروط به تغييرات بنياديتر در روابط اجتماعي و حتي شناخت ارزشها و اعتقادات يك فرهنگ بوده، و با آنها همراه است؟" (هوزليتز، 8: 1952).
او در پاسخ بارد "جبرگراي اقتصادي" اهميت عوامل فرهنگي را در توسعه اقتصادي متذكر ميشود.اما بارد ديدگاهي كه ميتوان آنرا "جبرگراي فرهنگي" ناميد از قبول تقدم فرهنگ و ضرورت آغاز توسعه با توسعه فرهنگي اجتناب ميكند. به علاوه وي تنها به وجوهي از فرهنگ مثل فرهنگ كار يا مصرف و سرمايهگذاري ميپردازد، كه چارچوب ارجاعي اقتصاد بدانها در توسعه اقتصادي موضوعيت ميدهد.
درهرحال با آغاز دهه بعدي توسعه يا از وجهي آغاز رسمي دهه توسعه و برنامهريزي توسعه توسط سازمان ملل با پيوستن نظريهپردازاني از حوزههاي ديگر بويژه جامعهشناسي ظاهراً بابي براي گذر از ديدگاه تنگ اقتصادي به توسعه و خطاهاي آن باز شد، گرچه در اصول و بنيانها تغييري واقع نميشود.
از اين زمان است كه تدريجاً ما با اشكال ديگر توسعه نظير توسعه فرهنگي و توسعه سياسي به عنوان ابعاد مكمل توسعه اقتصادي مواجه ميشويم، در اين دهه نه تنها تشخيص داده ميشود كه معادلگيري رشد و توسعه خطايي فاحش است بلكه تمركز آنها در حوزه اقتصاد صنعت و اجتماعات شهري كه در كانون طرحهاي توسعه نسل اول بود به اعتبار غفلت آن از بخش كشاورزي و اجتماعات روستايي نيز مورد انتقاد قرار ميگيرد. به علاوه از اين زمان در كنار شاخصهايي كه ثروت و درآمد كلان اقتصاد را محاسبه ميكند، به موضوع مغفول توزيع درآمد و شاخصهاي آن به عنوان معيارهاي توسعهيافتگي اهتمام نشان داده ميشود. با اينحال اين چرخه نظري كه از مدتها از اواسط دهه اول با آگاهي از خطاهاي اقتصاد توسعه آغاز شده بود، در اين نقطه با شكلگيري يا كماليابي نظريه نوسازي به پايان نرسيد. در واقع از اين زمان با ظهور نظريههاي چپ از جمله نظريه وابستگي يا نظريه نظام جهاني و نظريه راه رشد غير سرمايهداري با روند رو به رشد و پايانناپذير نظريهپردازي در حوزه توسعه روبرو ميشويم كه از طريق نقد نظريههاي قبلي يا به شكل مستقل ميكوشند معضل توسعه را فهم كرده واز طريق ارائه مدلهاي مختلف آنرا چاره كند.
توسعه درونزا، توسعه برونزا، توسعه از طريق جايگزيني واردات، توسعه از طريق گسترش صادرات، توسعه انساني، توسعه سبز، توسعه همه جانبه، توسعه پايدار، توسعه بر پايه نيازهاي اساسي، توسعه هدفمند، توسعه منطقهاي و محلي، توسعه بخشي، توسعه روستايي و شهري و... تنها گوياي عناوين بخشي از اين نظريهپردازيها، مدلها و راهبردهاي ابداعي ميباشد كه از آغاز عصر توسعه شكل فزايندهاي در حال تكثير و تكاثر بوده است، بقول اسكوبار" پس از تشخيص اينكه هدف كاهش فقر و تضمين معيار زندگي شرافتمندانه براي اكثر مردم، همچون هميشه دور از دسترس است، نظريهپردازان توسعه- هميشه مشتاقانه بدنبال يافتن بازيچه يا مترسك ديگري كه بشود آنرا به عنوان راهبرد يا سرمشق "جديد"ي عرضه كرد"بوده اند. (اسكوبار، 69 : 1995).
اما همانطوري كه نقل قبلي نيز بطور ضمني بر آن دلالت ميكند، تكثير و توليد متزايد نظريههاي توسعه صرفاً بعد نظري نداشته است. در حقيقت دليل اصلي اين تراكم نظري شكست فاجعهبار طرحها و برنامههاي توسعه بوده است كه ضمن از بين بردن خوشبينيها و اميدهاي بيپايه اوليه تدريجاً هم در نظر و هم در عمل خطي از يأس و درماندگي برجاي گذاشته است. همانگونه كه بررسي تفصيلي روند نظريهپردازي و تطورات آن نميتواند در مجال اين نوشتار بگنجد، ورود در جزئيات شكستهاي عملي نيز در امكان آن نيست. تنها كافي است به بحران بدهيها كه در دهه هشتاد ميلادي مشغله اصلي تمامي طرفهاي درگير توسعه از كشورهاي صنعتي تا كشورهاي باصطلاح در حال توسعه و همچنين سازمانها و نهادهاي بينالمللي گرديد توجهي داشتهباشيم تا عمق فاجعه را دريابيم. با پيدايي اين بحران به علاوه بحرانهاي متعدد ديگر نظير بحران خشكسالي، قحطي، بيماري كه اكثر كشورهاي آمريكاي لاتين و افريقايي را آماج قرار داد، از اين سالها مسئله توسعه به مسئله كمك براي جلوگيري از فاجعه و كمك به ادامه بقاء بدل گرديد. اين روزها با پيگيري اخبار گردهم آييهاي مقامات كشورهاي غربي و آمريكايي در G7 يا اتحاديه اروپا مي توانيد مشكل بدهي ها را به خوبي حس كنيد. اين وضع مصيبتبار در حالي پيش چشم جهانيان رخ داد كه همه يا اكثر قريب به اتفاق اين كشورها حداقل يك يا دو برنامه توسعه را پشت سرگذاشته بودند. اما مصيبت تنها محدود به حوزه اقتصاد نبود. طي چهار، پنج دهه پس از آغاز عصر توسعه كه ضمن آن كه برنامهها و نظريهپردازيهاي گسترده در باب توسعه فرهنگي و سياسي همه را مشغول بخود ساخته بود حدود 250 جنگ كوچك و بزرگ و كثيري از كودتاها و قتلعامهاي گسترده بعنوان دستآورد اين مناطق توسعه يابنده ثبت گرديد.
بنابراين اگر بعضي از نظريهپردازان كل پروژه، توسعه را "ويرانه نظري" ميخوانند يا از"افسانه توسعه" صحبت ميكنند نبايد موجب تعجب كسي شود. دعوت ايشان به اينكه بايستي "خود را از سلطه اين پروژه بر ذهنهايمان آزاد سازيم". عكسالعمل معقولي نسبت به شكست كامل عصر توسعه و برنامههاي آن است (ساچز، 1992:5). در واقع با نظر به دستآوردهاي عملي و نظري توسعه اين عكسالعمل عجيب نيست. براي اين نظريهپردازان حيرتآور اين است كه "تا چه پايه ما بر خطا بوديم و در همان حال به چه ميزان اطمينان داشتيم كه بر مسير درست هستيم." (چامبرز، 1985).
البته اين ارزيابيها با غفلت از بعضي توفيقات نيست. درحاليكه اكثر قريب به اتفاق كشورهاي جهان سومي از كشت باد برنامههاي توسعه طوفان درويدهاند، تعدادي كمتر از انگشتان يك دست ظاهراً در حل و فصل مسائل اقتصادي خود بجايي رسيدهاند. اما جالب اين است كه همانطوريكه بعضي از نظريهپردازان توسعه با بررسيهاي خود نشان دادهاند توسعه واقعي در تمايز با ديدگاهها و نظريهپردازيهاي توسعه واجد ابعادي نامنتظر است كه به هيچ رو در نظريه توسعه مورد اهتمام و لحاظ قرار نگرفته است. (توي، 1987). به بيان ديگر اگر هم در واقع توفيقي بوده به هيچ رو نبايستي آنرا به نظريهپردازيهاي توسعه مربوط ساخت.
برپايه اين حقايق است كه يكي از برجستهترين و با سابقهترين نظريهپردازان توسعه در مقالهاي تحت عنوان "ظهور و سقوط اقتصاد توسعه" از مرگ اين حوزه سخن ميگويد. البته همانطوركه او متذكر ميشود در اين زمينه "هنوز هم مقالات و كتابهاي (متعددي) توليد ميشود".اما از تمامي اميدها و خوشبينيهاي اوليه چيزي برجاي نمانده است. نه تنها هر روز بيش از روز گذشته "ظهور انديشههاي جديد سخت تر ميگردد" بلكه حتي اين حوزه نيز ديگر "بسختي خود را بازتوليد ميكند" (هيرشمن، 1981).
4-گفتمان توسعه: گفتمان تجدد جهان سومي
مشكل اصلي با گفتمان توسعه صرفاً اين نيست كه در ربط با علايق و منافع استعماري شكل گرفته و به تعبيري دقيقتر در ريشه "كاملاً امريكايي" ميباشد.(هيوم وترنر، 1990:34). اگر مشكل تنها اين بود شايد ميشد با قطع پيوند پيشين بدنبال گفتماني گشت كه جهان يا رفتارها و تمايلات متفاوتي را بازنمايي و صورتبندي ميكند. مشكل آن نيز تنها اين نيست كه اين گفتمان در عمل و نظر به اعتبار تاريخ سراسر خسرانخيز و دردناك آن شكست خورده و رسواست. براي اين مشكل نيز شايد ميشد چارهاي جست. نبايد مشكل اين گفتمان را صرفاً در شكستها و ناكاميها، بلكه بايستي در توفيقات و پيروزيهايش نيز جستجو كرد. گفتمان توسعه اساساً نه يك گفتمان عملي- تجربي بلكه گفتماني ايدئولوژيك است كه به لحاظ نظري ريشههاي آن به فلسفههاي اجتماعي قرن هجدهم ميلادي و نظريههاي اجتماعي قرن نوزدهم ميلادي برميگردد. در اينجا با ايدئولوژي توسعهگرايي روبرو هستيم كه برپايه "رؤيا ها و تخيلات تجدد" "سرابها و اشباح خويش را ميپروراند." (برمن، 1988:232) . بنابراين رويكرد تاريخي مفروضات انسانشناسانه و وجودشناسانه و ارزششناسانه آن، همگي عيناً از آن تجدد است. اين گفتمان ميخواست تكرار يا "تنسيخ انتقال" يا گذر تاريخي به آن را در مورد نسخههاي بعدي جهان سومي توضيح دهد.(روكس برو - 1979:13). نظريههاي توسعه اعم از چپ و راست با هر تفاوت يا اختلافي، كه داشته باشند در اين بنيانهاي نظري با هم اشتراك دارند چرا كه همگي ريشه واحدي دارند: تجدّد.
5 ـ گفتمان توسعه و سكولاريسم
جهان گفتماني توسعه همچون جهان تجدد محدود به حدود يا قلمرو سكولار است. در اين گفتمان، جهان بيرون از حدود حس و پديدار يا انكار گرديده يا به ورطه فراموشي و غفلت سپرده ميشود. اين چنين جهاني - به بيان كنت ياماركس- يا توهم است يا اينكه بواسطه بيانجامي، اهتمام بدان شايسته هيچ صرف وقتي نيست. در نتيجه يا ورود به گفتمان توسعه، انسان جهاني پيدا ميكند كه مرزهاي آن عليرغم گستردگي و بيانتهايي به فراتر از زندگي اين جهاني و آنچه در تجربههاي همگاني قابل حس و دريافت است كشانده نميشود. در آن نه رمز و رازي وجود دارد نه اينكه آنچه انسان را به بيرون محسوسات و مشهوداتش هدايت كند يافت ميشود. با تولد انسان آغاز ميگردد و با مرگ او پايان مييابد، بدون آنكه قصه ميان اين دو آغاز و انجام ناتمام يا ناقص بنظر آيد ومعنايي فراتر از اين براي آن جستجو شود.
گفتمان توسعه همچون گفتمان تجدد، دغدغه زندگي اين جهاني را به تنها دغدغه واقعي انسان بدل ساخته و هر دغدغه ديگري را بيمعنا ميكند، زيرا در انسان نيرو يا ميلي غير از آنچه به اين زندگي ربط مييابد مفروض نميگيرد. انسان متعلق به اين گفتمان جز دغدغههاي بيواسطة درگير با نيازهاي فوري و مشكلات آني يا دركل آنچه به تمشيت زندگي اين جهاني وي مربوط ميشود، اشتغال خاطري ندارد. او تنها به بهبود اين زندگي ميانديشد و مسائل و مشكلات وي نيز از شرايطي برميخيزد كه تحقق اين مهم را دشوار ساخته است. البته انسان گفتمان توسعه خالي از فضايل و اخلاقيات نيست اما فضايل و اخلاقيات او از قسم اخلاق كار و فضيلت كارآفريني است كه سمت و سويي به غير از اين جهان ندارد. براي او اخلاق و فضيلتي كه بكار ساخت اين جهان نيايد يا نيست و يا معنايي ندارد.
گفتمان تجدد با حذفي هستيشناسانه، قلمرو هستي را از عمق و باطن آن تهي ساخت و بجاي دغدغه آخرت و تعالي روح، دغدغة دنيا و ارضاء نفس و نيازهاي دنيايي را قرار داد. گفتمان توسعه نيز بدنبال رؤيايي است كه انسان غربي در فجر تجدد با ديدن آن از وعدههاي انسان و اديان دست شست تا بجاي حلواي نسيه بهشت، نقد خود را در اين جهان دريابد. از اينرو همچون گفتمان تجدد تنها ميخواهد از اين جهان بهشتي بسازد كه انسان در آن احساس در خانه بودن كند و سختي و رنج آن وي را به گريز از آن و حس غربت مبتلا نسازد. گفتمان توسعه بدنبال حذف فقر و بيماري است اما اين تمام آن چيزي نيست كه هدف آن ميباشد. توسعه نظير تجدد جز به جهاني عاري از همه مشكلات و معايب، نقصانها و رنجها و آلام و كاستيها و در يك كلام جز به بهشت نميانديشد و به همين دليل است كه فرايندي بيانتها و سرانجام است و در پس هر طرح و برنامهاي، طرح و برنامهاي ديگر پيش مي آورد و با هر نوسازي به نوسازي تازهتري ميانديشد.
5 ـ1ـ عقل، علم و فن آوري
گفتمان توسعه نه تنها ايجاد بهشت زميني را ممكن ميداند بلكه همچون تجدد امكان آنرا نيز در ساز و كارهاي اين ـ دنيايي ميجويد. از اين منظر جهان نظام بستة خودكفايي است كه خويش را برپايه تنظيماتي دروني اداره ميكند. به اين معنا هر آنچه انسان بدنبال آن باشد در اين جهان ممكن است، مشروط به اينكه قوانين آن يافت شود، براي تحقق اهداف توسعه تنها نيرويي كه بدان نياز داريم نيروهاي اين ـ دنيايياند كه مطابق قوانين خودبينانهاي عمل ميكنند. بنابراين كار تحقق بهشت زميني كاري يكسره انساني است كه بدون نياز به نيروهاي غير اين ـ دنيايي و تنها از طريق تفسير و تصرف پديده هاي طبيعي برپايه قوانين آنها انجام ميگيرد. براي انجام اين مهم تنها چيزي كه بدان نيازمنديم عقل، علم و فنآوري است كه همگي انساني و در حوزه امكانات و قابليتهاي انسان ميباشد. انديشهاي غير از اين خواه از طريق تشكيك در توانايي انسان در انجام اين كار، يا طرح نياز به طرق و وسايلي غير از عقل و علم و فنآوري در تضاد با گفتمان توسعه بلكه مبين توسعهنيافتگي يا به بيان كانت عدم بلوغ و صباوت تلقي ميشود.
توسعه اساساً محصول دخل و تصرف در نيروهاي اين دنيايي بوده امكان خود را از دانشي كسب ميكند كه ما را بر اينكار توانا ميسازد. از اينرو هر دانش كه چنين امكاني را فراهم نكند دانشي بيربط بحساب ميآيد. اين دانش خواه دانش ديني خواه دانش اخلاقي ويا حتي دانش فلسفي باشد در جهاني كه توسعه را هدف قرار داده، فاقد ارزش و موضوعيت ميگردد. بعضي از اين دانشها نظير دانش ديني يا فلسفي حتي از منظر رويكرد توسعهاي يا متوجه دنيا، به عنوان مانع بحساب ميآيند. البته شايد بنظر برسد كه توسعه دانش اخلاقي را به نحو ديگري ارزيابي ميكند زيرا براي دستيابي به يك جهان توسعه يافته ما نيازمند انسان تازه و متفاوتي هستيم. اين سخن درست است اما توسعه به هيچ دانش اخلاقي از نوعي كه ميدانيم نيازمند نيست. همانگونه كه تجدد فاقد اخلاق و دانش اخلاقي است، در مجموعه دانشهايي كه توسعه مشروط و منوط بدانهاست اخلاق جايي ندارد. توسعه براي ايجاد انسانهاي موردنياز خود اينكار را از طريق اخلاق و دعوتهاي اخلاقي انجام نميدهد، بلكه از طريق روانشناسي و مجموعه دانشهاي فني از اين قسم اقدام ميكند.
توسعه از طريق تبديل هستي، چه هستي طبيعي و چه هستي انساني، به موضوعاتي قابل دخل و تصرف به پيش مي رود. از اين منظر جهان انساني و غيرانساني همچون اشيايي مستعد دگرگوني و تغييرات فني به موضوع دانشهاي تجربي مبدل مي شوند. كار توسعه يك مهندسي كلان اجتماعي است كه دانش فني مورد نيازش را از علوم اجتماعي سكولار ميخواهد. علوم اجتماعي براي ايجاد دانشي كه پيششرط ضروري و نياز اجتنابناپذير مهندسي توسعه است، عالم و آدم را درصورت موضوعاتي قابل محاسبه، قابل پيشبيني، قابل دستكاري و كلاً قابل اداره و مهار صورتبندي ميكند. از اين جهت كه توسعه با ضرورت ارائه چنين تصويري از هستي همراه است، هر گفتماني به غير از گفتمان علوم اجتماعي در تعارض با آن قرار ميگيرد. مانعيت گفتمانهاي علوم سنتي نظير اخلاق و فلسفه يا گفتمان ديني و دين نيز از اين باب است كه تصوير انسان و هستي در آنها غير از تصوير موجود در گفتمان توسعه است. در اين گفتمانها هستي موجودات بويژه انسان بگونهاي تصور ميشود كه امكان دخل و تصرف فني را منتفي ساخته و مانع اداره و مهار آنها از طريق مهندسي اجتماعي ميگردد.
در جريان تطور گفتمان توسعه روشن گرديد كه اين فرايند به دانشهاي تجربي متعددي نيازمند است. اما در هر حال با وجود اين تحولات طي عصر تجدد اقتصاد محوريترين دانش فني مورد نياز براي توسعه بوده وخواهد بود زيرا علي رغم لفاظيها و شعارهاي بسيار، توسعه اساساً ً از آغاز تا پايان چيزي جز توسعه اقتصادي نبوده است. اين علم كه پيش از دوران تجدد به عنوان حكمت عملي، ماهيتي كاملاًَ متفاوت با وضعيت تجدد در پيشداشت، با جدا كردن خود از اخلاق و ارزشها به عنوان نمونه اعلاي دانشهاي فني درآمد. اين دانش كه بگونهاي موفقيتآميزتر از علوم اجتماعي ديگر خود را به اصرار در رده علوم طبيعي قرار داده، اساساًَ بدون تبديل موضوع خود يعني انسانها به اشياء هيچ امكاني را براي شناخت آنها ندارد. انسانها در چارچوب ارجاعي اين علم موجوداتي هستند كه تحت تأثير فشار نيازهاي مادي خود تنها خواهان سود بيشترند. آنچه انسانها را متمايز از ساير حيوانات ميسازد، توانايي آنها در كسب اطلاعات در مورد رفتارهاي سودجويانه ايشان و قابليت محاسبه عقلاني بهترين گزينه اقتصادي است. با آنكه در نظريههاي توسعه، قابليت كارآفريني يا ميل به پيشرفت به عنوان پيشنيازهاي انساني توسعه اقتصادي قلمداد گرديده، چه در اقتصاد توسعه و چه در اقتصاد كلاسيك همانگونه كه آدام اسميت، ماركس يا وبر متذكر شدهاند، در نهايت انسان اقتصادي انساني است كه تنها به افزايش متزايد سود شخصي از طريق محاسبه عقلاني انديشيده و اين كار را با جستجوي خستگيناپذير ثروت و سرمايهگذاري بيوقفه مازاد حاصله در فعاليتهاي بعدي به انجام ميرساند. از آنجايي كه اقتصاد توسعه براساس مفروض گرفتن چنين كنشگرهايي ممكن ميگردد، پيگيري علايق يا اهدافي غير از اين مغاير توسعه تلقي ميگردد و با تعابير مختلفي نظير كنش يا رفتار سنتي غير توسعه خواهانه نقد و نفي ميشود. گفتمان توسعه بدنبال آن است كه از طرق مختلف انسانها را از علايق و كنشهايي مغاير با علايق و كنشهاي مفروض در انسان اقتصادي جدا كرده تا آنها بتوانند جهان اجتماعي- اقتصادي توسعهيابنده را در رفتارهاي خود توليد و بازتوليد كنند. اين بدان معناست كه گفتمان توسعه خواهان انساني نيست كه به غير از نفع شخصي و تزايد مداوم ثروت به چيزي بيانديشد زيرا انسان ايدهآل اين گفتمان كار آفرين يا پيشرفتجو است كه تنها هدفش ارتقاء و بهبود رفاه اين دنيايي است و بس.
5 ـ 2ـ برنامهريزي و توسعه
توسعه به عنوان مهندسي كلان اجتماعي به علاوه علم تجربي يا فني مشروط و منوط به برنامهريزي است. در واقع تا آنجائيكه به جهان سوم يا متغيرهاي قبلي جهان پيشرفته مربوط ميشود توسعه بيش از آنكه با عمل شناخته شود با برنامهريزي فهم ومعنا گرديده است. در بخش اعظم عصر توسعه براي اين كشورها مسئله توسعهيافتگي اساساًَ ربطي به توسعه علمي نيز نمييابد. تنها در اين اواخر است كه اهتمام به علم در اين كشورها، جايي در فكر و انديشه توسعه پيدا ميكند. برعكس براي آنها توسعه اساساً مفهومي قرين با برنامه، برنامهريزي و برنامههاي ميان مدت و دراز مدت توسعه است. به همين دليل درست است كه بگوييم "تاريخ توسعه در عصر بعد از جنگ بين المللي دوم به اشكال گوناگون، تاريخ نهادينهسازي و بكارگيري همه جانبه برنامهريزي است" (اسكوبار، 1995:89). با اين حال اهتمام به برنامهريزي بيانگر چرخش يا بدعتي در گفتمان توسعه به عنوان صورت جهان سومي گفتمان تجدد نيست. بيان اوجگيري و ارتقاء منطق آن است. برنامهريزي تمام انديشهها و اصول گفتمان تجدد در باب انسان، تاريخ و جهان را مفروض گرفته و به شكل بنياديتر مبناي مواجهه و رفتار قرار ميدهد. برنامهريزي اوج اعتقاد به مهارپذيري جهان و تسلط انسان بر تاريخ است. برنامهريزي، پيشبيني پذيري مطلق واقعيت و امكان دستكاري تفصيلي دقيق آنرا فرض ميگيرد. از اين نظر گفتمان توسعه براي دخالت يا ظهور نيروها يا رخدادهايي كه سلطه انسان بر خود به جامعه و تاريخ و كلاً جهان و هستي را مورد ترديد قرار دهد جايي باقي نميگذارد. هر آنچه انسان ميخواهد و ميجويد تنها در فاصله يك دو يا چند برنامه كلان قرار دارد، بدون اينكه بتوان در نيل به آن ترديدي داشت زيرا هر ترديدي امكان برنامهريزي را منتفي ميسازد.
توسعه در كليترين يا عامترين معناي آن تحولي اجتماعي از طريق مجموعهاي از تغييرات برنامهريزي شده يا ناشي از مداخلات عامدانه انساني است. به اين معنا كانونيت برنامه و برنامهريزي در توسعه ظاهراً تمايزي در گفتمان توسعه بالنسبه به انديشه ترقي ايجاد ميكند كه نسخه اوليه اين گفتمان يا گفتمان تجدد است، تا آنجائيكه در گفتمان توسعه، برنامه و برنامهريزي پاي مداخله عامدانه و جهتدار انساني را به تحول تاريخي انتقال در يك وضع كلان اجتماعي به وضع كلان ديگر باز كند، اين تمايز وجود دارد. در نظريه ترقي حركت تاريخ سيري طبيعي است كه تحت تأثير هدايت آگاهانه انساني قرار ندارد، بلكه بطور خودبخودي مراحل مختلف را از سر ميگذراند. با اين حال انديشه ترقي به عنوان اولين فلسفه تاريخ متجدد كه گفتمان توسعه بازتوليد آن تحت شرايط جهان سومي است مايه اصلي اين نوع مواجهه با تاريخ است. از منظر انديشه ترقي در هر حال تاريخ حاصل عمل انساني است و چرخش ضروري آن بر محور سلطه اعمال و رفتار تاريخ ساز انساني صورت ميگيرد. گرچه در انديشه ترقي و كلاًَ فلسفه تاريخ تجدد كه نظريات كلاسيكهاي جامعهشناسي از قبيل ماركس يا دوركيم شكل پخته آن است، تاريخ بر بستر و بواسطه عمل انساني به پيش ميرود. از اين حيث گفتمان توسعه بازتوليد انديشهاي است كه انسان را صاحب و سازنده تقدير تاريخي خود ميداند و نقشي براي هيچ نيروي ديگري در تعيين سرنوشت بشري قائل نيست.