باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 1 شهريور 1387 كاربران برخط 47 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
غريبه اى آشنا در فلسفه تحليلى
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
درباره پيتر استراوسون كه در ماه فوريه درگذشت


 
   ● نويسنده: احمد رضا - همتي مقدم

منبع: روزنامه - شرق

 
 

اسفندماه امسال، آكسفورد آخرين بازمانده از حلقه طلايى خويش را از دست داد. حلقه اى كه در اواخر دهه ۱۹۴۰ به رهبرى گيلبرت رايل و جان آستين شكل گرفت و فيلسوفانى چون استراوسون، برلين و گرايس در آن حضور داشتند. اين فيلسوفان به دليل تمركز بر جزئيات و ظرايف زبان طبيعى به نام «فيلسوفان زبانى» شناخته شدند و رهيافت فلسفى آنان «فلسفه زبان متعارف» نام گرفت. اين تحول تازه در درون فلسفه تحليلى اگرچه از كمبريج و به همت ويتگنشتاين آغاز شده بود اما در آكسفورد به ثمر نشست. گيلبرت رايل و يارانش مستقل از ويتگنشتاين اما مشابه با رويكرد او، بدون توجه به زبان صورى و منطق، تحليل فلسفى را متوجه زبان طبيعى كردند. آنان معتقد بودند وظيفه فلسفه كشف حقايق جديد نيست بلكه روشن ساختن معانى قديمى و شناخته شده است. بدون شك برجسته ترين نماينده اين رهيافت جان آستين بود. او با ارائه نظريه «كنش هاى گفتارى» (Speech act) فلسفه تحليل زبانى را وارد مرحله جديدى كرد.

در ميان اين حلقه جوان ۳۰ساله اى بود كه برخلاف استادش رايل از روش تحليل زبانى براى حل كردن مسائل فلسفى كمك گرفت (رايل معتقد به منحل كردن (dissolve) مسائل فلسفى بود). آراى او بعدها توسط فلاسفه اى چون جان سرل بسط و گسترش يافت و نسلى از فيلسوفان را تحت تاثير خود قرار داد.

پيتر فردريك استراوسون در سال ۱۹۱۹ در لندن متولد شد و در سال ۱۹۳۷ به كالج سنت جونز در آكسفورد آمد و به تحصيل فلسفه مشغول شد. او به فلسفه زبان، متافيزيك، معرفت شناسى و تاريخ فلسفه توجهى خاص داشت اما نظريات مشهورش در فلسفه منطق و فلسفه تحليل زبانى بود. استراوسون تمايزى را ميان دو نوع متافيزيك يعنى «توصيفى» (descriptive) و «تجديدنظر كننده» (revisionary) قائل بود. از منظر او متافيزيك توصيفى به مرزهاى مفهومى زبان طبيعى مى پردازد و متافيزيك نوع دوم بر اصلاح اين مرزها تاكيد دارد. او معتقد بود از طريق كندوكاوهاى زبانى مى توان به حقايقى درباره عالم دست يافت.

سال ۱۹۵۰ شروع كار حرفه اى استراوسون در فلسفه است. در آن سال او دو مقاله منتشر كرد كه بعد از ۵۰سال كماكان محل ارجاع و بحث و نظر است. يكى از اين مقالات مربوط به موضوع «صدق» و ديگرى در ارتباط با نظريه اوصاف راسل بود. در اواخر دهه ،۱۹۴۰ آستين در همايش انجمن ارسطوئيان مقاله اى داد كه در آن نوع اصلاح شده اى از نظريه تطابقى صدق را بررسى كرده بود. نظريه تطابقى صدق به طور خلاصه نظريه اى است كه صدق يك گزاره را مطابقت آن با وقايع خارجى زبانى (عالم خارج) مى داند. در ميان مستمعين استراوسون جوان نظريه آستين را به نقد كشيد. اين انتقادات بنيانى براى مقاله اى شد كه او يك سال بعد منتشر كرد و در آن «نظريه اجرايى صدق» (Performative theory of truth) را ارائه داد. نظريه او در واقع تكميل و تعديل نظريه «رمزى» بود. رمزى معتقد بود كه محمولات «صادق است» و «كاذب است» در واقع زائد و اضافى هستند و هيچ بار معنايى جديدى به وجود نمى آورند. طبق نظريه او گزاره «X صادق است» با «X» به يك معنا است چون در منطق جديد شروط صدق دو عبارت «X صادق است» و «X» يكسانند. مثلاً گزاره «حسن رفت صادق است» با گزاره «حسن رفت» و گزاره «درست است كه تيم ايران به جام جهانى راه يافته است» با گزاره «تيم ايران به جام جهانى راه يافته است» يكسان و معادل است. اما استراوسون در نظريه خود معتقد است اگرچه اين جملات به لحاظ منطقى (شروط صدق) يكسانند ولى معناى يكسانى ندارند مثلاً دو جمله «اين مثلث اضلاع برابرى دارد» و «اين مثلت زواياى برابرى دارد» به لحاظ منطقى برابرند ولى معناى آنها يكسان نيست. محمولات «صادق است» و «كاذب است» از نظر استراوسون تنها براى تاكيد- آنگونه كه رمزى معتقد بود- استفاده نمى شود، بلكه گاهى براى تائيد و اظهار موافقت به كار مى رود. يعنى با گفتن «X صادق است» در واقع داريم كارى انجام مى دهيم. مثلاً موافقت خود را نسبت به آن اعلام مى كنيم. البته بر نظريه استراوسون ايراداتى وارد شده است كه برخى از آنها از استدلالات محكمى برخوردارند.

مقاله دوم او كه در همان سال ۱۹۵۰ منتشر شد در ميان فلاسفه با اقبال بيشترى مواجه شد. او در اين مقاله به نقد نظريه اوصاف راسل مى پردازد و نظريه توصيفى جديدى را در باب «دلالت» مطرح مى كند. ريشه نظريه استراوسون به كتاب پژوهش هاى فلسفى ويتگنشتاين برمى گردد اما بسط و گسترش آن توسط جان سرل انجام مى شود.

نظريه توصيفى جديد (modern descriptive theory) كه گاهى به آن نظريه «خوشه اى» يا «دسته اى» (cluster) نيز گفته مى شود در واقع محصول ويتگنشتاين- استراوسون و سرل است.

جان استوارت ميل در كتاب «نظامى از منطق» (A System of logic) نظريه اى در باب اسم خاص (proper name) مطرح كرده بود كه بيان مى داشت اسامى خاص مدلول دارند اما فاقد معنا هستند. راسل و فرگه مستقل از هم نظريه ميل را به چالش كشيدند و نظريه توصيفى اسماى خاص را ارائه دادند. بر مبناى اين نظريه اسم خاص نشانه اى است كه براى اوصاف شىء مورد نظر به كار مى رود. البته فرگه اين اوصاف را معناى آن اسم نيز مى دانست. مثلاً بر طبق اين نظر، لفظ «ويتگنشتاين» براى كسى كه واجد مجموعه اى از اوصاف است به كار مى رود يعنى «نويسنده كتاب پژوهش هاى فلسفى»، «تئوريسين حلقه وين»، «نويسنده تراكتاتوس» و نظاير آن. به طور كلى فرگه معتقد بود اسامى خاص هم واجد معنا هستند و هم واجد مدلول و از نظر او «اسامى خاص» شامل «اسامى معمول» و «اوصاف معين» است. فرگه معناى يك اسم معمولى يا عرفى (مثلاً «ويتگنشتاين») را با معناى وصف معينى (مثلاً «نويسنده تراكتاتوس») كه به آن شىء ارجاع مى شود، معادل مى دانست. راسل نيز همچون فرگه معناى اسامى خاص معمولى را با معناى برخى از اوصاف معين مربوط به آن يكسان مى دانست. البته ديدگاه راسل از معنا و چگونگى تبيين اوصاف معين از فرگه متفاوت بود. راسل همچنين مقوله اى را به عنوان «اسم خاص منطقى» (logically proper name) معرفى مى كند كه در آنها اسم خاص هيچ وصفى را دربر ندارد و عباراتى هستند كه نقش آنها صرفاً اشاره كردن به يك شىء ساده است و معناى چنين اسمى شيئى است كه اين اسم به آن ارجاع مى شود (دلالت مى كند). بنابراين در مورد اسامى خاص منطقى، راسل معنا و دلالت را يكسان مى گيرد. همان طور كه گفته شد راسل و فرگه تبيين هاى كاملاً متفاوت از نحوه اى كه اوصاف معين عمل مى كنند، ارائه مى دهند. بر طبق نظريه توصيفى راسل اوصاف معينى مانند «بلندترين كوه در جهان» سمبل هاى ناكاملى هستند يعنى به لحاظ زمينه اى يا متنى قابل حذف هستند. در واقع او براى چنين اوصافى تعريف زمينه اى [يا متنى] (Contextual) ارائه مى دهد كه با استفاده از آن مى توان جمله اى را كه شامل اوصاف معين است با جمله هم ارزى كه شامل چنين وصفى نيست جايگزين كرد (در زبان منطق). يعنى اگر گزاره اى را مانند «بلندترين كوه جهان در رشته كوه هيماليا است» بخواهيم به شكل منطقى بنويسيم، بازنمايى منطقى آن بدين صورت خواهد بود: «xى وجود دارد كه آن x كوه است و به ازاى هر y اگر آن y كوه باشد آن گاه y مساوى با x است و x بلندترين كوه جهان است.»

بدين ترتيب راسل در مواجهه با اوصاف معينى مانند «شاه كنونى فرانسه» كه صادق نيستند مى تواند به طريق بالا مسئله را حل كند. مسئله اى كه با چنين اوصافى وجود دارد به شرح زير است: گزاره اى مانند «شاه كنونى فرانسه طاس است» را در نظر بگيريد؛ اگر اين گزاره به لحاظ منطقى، همان گونه كه به لحاظ گرامرى است، جمله اى موضوعى- محمولى باشد، آن گاه حد موضوع آن يعنى «شاه كنونى فرانسه» بايد يك اسم خاص منطقى باشد و معناى آن فردى است كه به آن ارجاع مى شود اما چون شاه كنونى فرانسه اصلاً وجود ندارد بنابراين عبارت «شاه كنونى فرانسه» يا بر يك فرد غيرواقعى دلالت دارد و يا بر هيچ چيزى دلالت نمى كند. نتيجه اينكه كل جمله بى معنى است. اما راسل اين نتيجه را نمى پذيرد و مسئله را به طريقى كه گفته شد حل مى كند. در واقع او نمى پذيرد كه گزاره «شاه كنونى فرانسه طاس است» منطقاً شكل موضوعى- محمولى دارد، بلكه يك جمله با صور وجودى است. يعنى به صورت «xى وجود دارد كه x شاه حال حاضر فرانسه است و به ازاى هر y اگر y شاه فرانسه باشد آن گاه y با x يكسان است و x طاس است.» در اين حالت «x شاه حال حاضر فرانسه است» صادق است اگر و تنها اگر x شاه كنونى فرانسه باشد و «x طاس است» صادق است اگر و تنها اگر x كچل باشد. به عبارت ساده تر گوينده اى كه اذعان مى كند «شاه فرانسه طاس است»، در واقع تصديق مى كند كه وجود دارد يكى و فقط يك شاه فرانسه كه طاس است و چنين جمله اى از نظر راسل كاذب است نه اينكه بى معنى است. در مقاله «در باب دلالت» استراوسون اين توصيف راسل را مورد حمله قرار مى دهد و معتقد است كه وقتى كسى مى گويد: «شاه كنونى فرانسه طاس است» در واقع تصديق نمى كند كه يك شاه واحد در فرانسه وجود دارد و آن هم طاس است، بلكه او چنين چيزى را «پيش فرض» مى گيرد. در واقع او با اين فرض كه يكى و تنها يك پادشاه فرانسه وجود دارد چنين سخنى مى گويد و انتظار دارد كه شنونده او نيز اين فرض را در نظر داشته باشد. به عبارت ديگر گفته او وجود شاه فرانسه را پيش فرض مى گيرد. استراوسون معتقد بود كه كاربرد عبارات زبانى است كه بر چيزى دلالت مى كند و اين كاربرد گزاره ها است كه صدق و كذب برمى دارد. از نظر او گزاره «شاه كنونى فرانسه طاس است» اگرچه بامعنا است اما كاربرد آن بر شيئى دلالت نمى كند در نتيجه نه صادق است و نه كاذب. سوزان هاك در كتاب «فلسفه منطق» معتقد است كه آنچه استراوسون درباره پيش فرض گرفتن شاه كنونى فرانسه مى گويد، مبهم است. چون در بعضى از آثارش، به نظر مى رسد اين گوينده است كه چنين پيش فرضى را اتخاذ كرده است و در بعضى ديگر، اين پيش فرض رابطه اى منطقى است كه ميان اظهار اينكه «شاه كنونى فرانسه طاس است» و اظهار اينكه «شاه كنونى فرانسه وجود دارد» برقرار است. در مقالات بعدى استراوسون نظر دوم برجسته تر است. يعنى پيش فرض مذكور يك رابطه منطقى ميان دوگزاره است: گزاره الف در صورتى گزاره ب را پيش فرض مى گيرد كه گزاره الف نه صادق است و نه كاذب، مگر آنكه گزاره ب صادق باشد. چالش ميان راسل و استراوسون باعث شد تا فيلسوفان ديگرى به اين موضوع علاقه نشان داده و استدلالات استراوسون را در اعتراض به راسل بررسى كنند و البته پاسخ هايى نيز به او داده شد. اما چيزى از اهميت اين مقاله نكاست. استفاده او از مفهوم پيش فرض برخى از زبان شناسان تجربى را واداشت تا بررسى كنند چه اقسامى از گفته ها و اظهارات واجد پيش فرض هستند. نظر استراوسون در زمينه اوصاف معين توسط جان سرل بسط و گسترش يافته و نتيجه آن نظريه توصيفى جديد شد. در اين نظريه مانند نظريه اوصاف راسل اسامى خاص علاوه بر مدلول، معنى نيز دارند اما اسم خاص، معناى مجموعه اى نامعين از اوصاف را دربردارد و آن مجموعه نيز زيرمجموعه اى است از مجموعه اى نامتناهى از اوصاف كه با آن اسم خاص هم مصداقند. از ديگر مقالات او مى توان «موضوعات منطقى و موضوعات فيزيكى»، «ثوابت مفرد و محمول»، «كلى ها» و «در دفاع از يك حكم جزمى» را نام برد. از استراوسون كتاب هايى نيز منتشر شده است كه مهمترين آنها «درآمدى بر نظريه منطقى» (Introduction to logical theory) است كه در آن رابطه ميان زبان عادى [متعارف] و زبان منطق صورى را بررسى مى كند. او سپس به متافيزيك توصيفى علاقه مند مى شود كه به توصيف ساختار واقعى تفكر ما درباره جهان مى پردازد.

از كتاب هاى ديگر او مى توان «مفردات» (Individuals) و «آزادى و نفرت» (Freedom and Resentment) را نام برد.

استراوسون از سال ۱۹۶۸ تا ۱۹۸۷ بعد از مرگ رايل بر كرسى او تكيه زد. اگرچه برخى معتقد بودند شايستگى گرايس براى تصاحب اين كرسى بيشتر از استراوسون بود. استراوسون اگر در زمينه مباحث فلسفى بسيار كج خلق بود اما خارج از اين مباحث رفتارى موقر و متين داشت. او در ۱۳ فوريه ۲۰۰۶ در سن ۸۷ سالگى دارفانى را وداع گفت.

 

    32 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   فلسفه تحليلي (27)

افراد مرتبط
●  استراوسون   پيتر فردريك(1)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:19/02/1385

تاريخ شمسی نشر:19/02/1385
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب