| با چيره شدن هرمنوتيك بر عرصه فلسفه علم تحول اساسي در زمينه متدلوژيك صورت پذيرفت. در يك مبحث جمعبندي شده ميتوان در تاريخ فلسفه علم در قرن بيستم از چهار تحول مهم كه هر يك در برگيرنده گفتمان خاصي در عرصه فلسفه علم هستند، نام برد. گفتمان اول، پوزيتيويسم و استقراءگرايي، گفتمان دوم، ابطالگرايي كارل پوپر و قواعد رياضي گونه لاكاتوش، گفتمان سوم، ساختارگرايي و نسبيتگرايي تامس كوهن و گفتمان چهارم، هرمنوتيك. از آنجا كه در اين پژوهش، هرمنوتيك مورد توجه قرار گرفته است، درباره اين مفهوم به اختصار توضيحي ارائه ميگردد.
هرمنوتيك (Hermeneutics) از فعل يوناني (Hermeneuin) به معني (تفسير كردن) مشتق شده است. (محمد رضا ريختهگران، 1378، 17) ريشه آن با كلمه هرمس (Hermes)- خداي يوناني كه هم خالق زبان و هم پيامآور خدايان بود- پيوند دارد. اين پيوند انعكاسي از ساختار سهگانه و سه مرحلهاي عمل تفسير است كه عبارتاند از: پيام (متن)، تفسير مفسر (هرمس) و مخاطبان. البته با توجه به تعبير دوگانه كه سقراط در رساله كراتيلوس (Cratylus) از هرمس عرضه كرده و وي را پيامآور و حيلهگر ناميده است، ميتوان اين تصور را داشت كه كلمات هم قادرند حقيقت امور را آشكار سازند و هم قدرت پنهان و مخدوش كردن پديدهها را دارند. (علي اصغر كاظمي، 1374، 56).
از واژه هرمنوتيك در طول زمان معاني متفاوتي ارائه شده است. قديمترين مفهوم اين اصطلاح، به اصول و مباني تفسير كتاب مقدس اشاره دارد. (ريختهگران، همان، 46) بعداً علم هرمنوتيك به مثابه امري صرفاً مربوط به كتاب مقدس در برابر علم هرمنوتيك به منزله قواعد كلي تفسير لغوي، رنگ باخت و انجيل در زمره متوني در آمد كه ممكن است اين قواعد در مورد آنها به كار برده شود. (همان، ص 48) اما تعريف هرمنوتيك همچون هنر، علم و فن تأويل و تفسير كاملاً آشكار نيست، چرا كه خود تأويل و تفسير احتياج به بررسي بيشتري دارد. در عربي لفظ (تأويل) يعني باز گرداندن چيزي به اصل آن و به اول آن. از نظر لغوي وقتي متني يا گفتهاي را تأويل ميكنيم يعني آنرا به معناي اصيل خودش باز ميگردانيم، در نتيجه واژه تأويل را به معناي كوشش در كشف معناهاي پنهان متن (نوشتاري و گفتاري) يا كنش يا رويداد و نيز كوشش جهت ساختن معناهاي تازه براي آنها به كار ميبريم. تفسير در قياس با تأويل، كاري به نسبت سادهتر و قاعدهمندتر است. كشف قاعدههاي زباني، دستوري، نحوي و بياني عبارتها، راهنمايي براي فهم متن است. تفسير كشف رمزگان يا كدها يعني امور قرار دادي است در حاليكه تأويل خوانش متن است كه با فهم معناها يا ساختن معناها، سرانجام مييابد، راهنمايي تأويل تفسير است. (بابك احمدي، 1380، 65).
ريچارد پالمر در بحث از علم هرمنوتيك معتقد است كه ما ميتوانيم از 6 ميدان (حوزه) علم هرمنوتيك به ترتيب زماني صحبت كنيم:
1- نظريه تفسيري كتاب مقدس
2- روششناسي عام لغوي
3- علم هر گونه فهم زباني
4- مبناي روششناختي علوم انساني و روحاني
5- پديدارشناسي وجود و پديدارشناسي فهم وجودي
6- نظامهاي تأويل. (ريچارد پالمر، 1377، 41)
حوزههاي چهارگانه اول به هرمنوتيك متدلوژيك مربوط ميشود و دو حوزه آخر در قلمرو هرمنوتيك فلسفي يا هستيشناسانه است، به عبارت ديگر دانش هرمنوتيك را ميتوان از دو ديدگاه طبقهبندي كرد:
الف- از ديدگاه كاربرد آن، از اين زاويه هرمنوتيك را به «هرمنوتيك متن» و «هرمنوتيك فلسفي» تقسيم ميكنند.
«هرمنوتيك متن» هرمنوتيك شلاير ماخر است كه به «تفسير متن» ميپردازد و كاركرد «هرمنوتيك» را در حوزه، متن ميبيند.
«هرمنوتيك فلسفي» هرمنوتيك- هايدگر است كه «هرمنوتيك» را در ساخت وجودشناسي به كار ميگيرد و از آن براي تفسير هستي بهره ميبرد. لكن در اين طبقهبندي بايد از اقسام ديگري از هرمنوتيك نيز نام برد از قبيل «هرمنوتيك روششناسانه دلتاي» و «هرمنوتيك گادامر» كه آميزهاي از روششناسي و وجودشناسي است و در واقع تلاش براي به ثمر رساندن هرمنوتيك روششناسانه ديلتاي و هرمنوتيك فلسفي هايدگر محسوب ميشود. از يك سو، رو به حقيقت دارد و هرمنوتيك هايدگر را دنبال ميكند و از سوي ديگر به «روش» ميپردازد و كار ديلتاي را تكميل ميكند.
ب- از ديدگاه دوره تاريخي، هرمنوتيك به لحاظ تاريخي به سه دورة «كلاسيك»، «مدرن» و (پسامدرن) تقسيم ميشود. شلاير ماخر و ديلتاي چهرههاي شاخص هرمنوتيك «كلاسيك» و هايدگر و گادامر از برجستگان هرمنوتيك «مدرن» و افرادي چون «هيرش» از شخيتهاي مهم هرمنوتيك «پسامدرن» محسوب ميشوند. ويژگي «هرمنوتيك كلاسيك» مطلقگرايي و شاخصه «هرمنوتيك مدرن» نسبيگرايي است و هرمنوتيك پسامدرن از نقد هرمنوتيك مدرن نشأت ميگيرد، كه گاه مانند «هيرش» به سوي هرمنوتيك كلاسيك تمايل دارد و «هرمنوتيك نئوكلاسيك» را سامان ميدهد و زماني مانند دريدا، هابرماس ره به سوي نوعي نسبيگرايي دارد. (احمدي، 1375، ج 2. 684- 682)
در قرن نوزدهم شلايرماخر (F.D. E. Schleiermacher)، هرمنوتيك را كه در قرون گذشته براي تفسير متون مذهبي به كار ميرفت. متحول كرد. اين مفهوم از نظر وي نوعي نظريه فلسفي و شناختشناسي است كه روش عام تفسير همه متون را بيان ميكند و هدف آن، باز انديشي و تأمل و تلاش براي تغيير ساختار شناخت و كشف زواياي پنهان حاكم بر جهان و طبيعت انساني است. شلاير ماخر دو نوع روش دستوري و فني يا روانشناختي را عرضه نمود كه تفسير دستوري متوجه مشخصات گفتار و انواع عبارتها و صورتهاي زباني و فرهنگي است كه مؤلف در آن زيسته و تفكر او را مشروط ساخته است و تفسير فني يا روانشناختي به فرديت نهفته در پيام مؤلف و ذهنيت خاص وي توجه دارد. به عبارتي هر بياني اعم از گفتاري يا نوشتاري جزئي از نظام زباني است. (ديويد كوزنزهوي، 1371، 12- 14)
دو عنصر مهم در تفسير دستوري از اين قرارند: 1- هر آن چه تأويل دقيق يك سخن دانسته ميشود، جز در گسترهاي از زبانشناسي كه ميان مؤلف و مخاطبش مشترك است، دانستني نيست: 2- معناي هر واژه يك قطعه براساس نسبت آن واژه با ساير واژگان آن قطعه، درك ميگردد. عنصر اول، ارتباط مؤلف با مخاطب و عنصر دوم ارتباط دروني نظام زبان را روشن ميكند. تفسير فني نيز مشتمل بر دو روش شهودي و قياسي است كه روش اول، مفسر را هدايت ميكند تا به جاي مؤلف قرار گيرد و روش دوم، مؤلف را جزئي از نوع كلي به شمار ميآورد و سپس تلاش ميكند تا پس از قياس مؤلف با مولفان ديگر كه جزء همان نوع كلي هستند به مشخصات متمايز او پي برد. شلاير ماخر به عنصر نيت مؤلف توجهي ندارد و معتقد است كه شناخت تأويل كننده، از مؤلف بارها بيشتر از خود اوست. البته وي معتقد بود كه با هر روشي نهايتاً بايد به معناي نهايي و قطعي برسيم و براي شناخت سخن انسان بايد او و تمامي زندگي او را شناخت. (همان، 14-16).
از اينرو «شلاير ماخر» هرمنوتيك را علم يا فن نائل شدن به«تفهّم» دانست. (ريختهگران، 1378، 17) اين تحول بسيار حائز اهميت است؛ ريرا نخستين بار است كه علم هرمنوتيك به عنوان مطالعه خود فهم تعريف ميشود. (همان) در واقع شلاير ماخر اولين كسي بود كه اين روش را به مقامي ارتقاء داد كه ميتواند علوم انساني را وحدت بخشد.(ژولين فروند، 1372، 45) شلاير ماخر به عنصر نيت مؤلف كه توسط كلادينوس طرح شده، باور نداشت و ميگفت مؤلف از آنچه آفريده، بيخبر است و همواره از جوانب گوناگون آن اطلاعي ندارد. شناخت تأويل كننده از مؤلف بارها بيش از شناختي است كه مؤلف از خويشتن دارد. وي عتصر تمامي زندگي مؤلف را با مفهوم نيت مؤلف، جايگزين كرد زيرا اثر هنري، نشان از تمامي زندگي مؤلف دارد، نه از نيت او تنها در لحظه خاص آفرينش. وي با وجود بياعتقادي به نيت مؤلف به معناي نهايي، اصل و قطعي متن اعتقاد داشت و با قاطعيت بر آن بود كه هر واژه در هر عبارت، داراي يك معناست كه آن را معناي بنيادي ميخواند و انكار ميكرد متني را كه ميتوان تأويل از چند ديدگاه را داشته باشد. او صريحاً ميگفت كه با هر روشي سرانجام بايد به معناي نهايي قطعي برسيم و معناي نهايي از نظر وي، معنايي است كه براساس روشها و ابزار متفاوت، دگرگونپذير نباشد. شلاير ماخر بر اين نظر است كه براي شناخت سخن انسان بايد او و تمامي زندگي او را شناخت و از طرفي براي شناخت او، شناخت سخنش ضرورت دارد در اينجا به تعبير شلاير ماخر، دايره شناخت و به تعبير ديگران داير هرمنوتيك پديدار ميشود كه بخش مهمي از اين دانش به حل همين «دور» ميپردازد. (ديويد كوزنزهوي 1371، 16- 12 و نيز هابرماس، 1375، 81-80)
بعدها ويلهلم ديلتاي (Vilhelm Dilthyey)، رويكرد شلاير ماخر را بسط و گسترش داد و به رويكردي جديد درباره هرمنوتيك با روش تاريخي پرداخت. وي قبل از بررسي چگونگي فهم متني از تاريخ گذشته به چگونگي استمرار تاريخ همت گمارد كه آن را اساسيترين تجلي زندگي آدمي ميدانست. ديلتاي از گرايشهاي رمانتيك و هرمنوتيك شلاير ماخر- مخصوصاً در گستره دانش تاريخ- و پوزيتيويسم، تأثير اثباتي و ابطالي گرفت. تأثير اثباتي وي از دو گرايش رمانتيك و هرمنوتيك در باب پذيرش نيت مؤلف و توجه به روانشناسي خصوصيات فردي او بود. تأثير ابطالي ديلتاي از پوزيتيويسم از آن رو بودكه آن مكتب تنها الگوي معرفتشناسي را توصيف تجربي ميدانست. ديلتاي براي مقابله با شبهات آنها نوعي معرفتشناسي را براي علوم انساني و تاريخي تهيه كرد به اعتقاد وي براي مطالعه انسان بايد وي را واقعيتي اجتماعي تاريخي در شمار آورد با هر يك از رشههاي علوم انساني به جنبههايي خاص از زندگي او پرداخت. وي از اينجا به دور هرمنوتيكي رسيد كه در آن شناخت انسان به شناخت جامعه و شناخت جامعه به شناخت افراد منجر ميشود. او وظيفه انساني ميدانست. به نظر وي، زندگي جريان پيوستهاي است كه در آن گذشته با حال پيوند دارد و افقي در آينده انسان را به سمت خودش ميكشد و ديلتاي هدف تأويلگر را از ميان بردن فاصله زماني و تاريخي ميان او و مؤلف معرفي نمود و شرط تحقق آن را پشت سر نهادن تمام پيش داوريهاي برآمده از زمان حاضر، رسيدن به افق انديشههاي مولف و رهايي از قيد و بندهاي تاريخي معاصر و تعصبها و پيش داوريها بيان كرد. او درصدد بيان روشي براي علوم انساني بود تا از آن طريق به تفهيم طبيعت آنها بپردازد. (ديويد كوزنزهوي، 51- 22)
هرمنوتيك ديلتاي به نحو آشكاري مبتني بر تمايز آشكار و قاطع بين روشهاي علوم انساني و علوم طبيعي است. روش علوم طبيعي «تبيين» (Explanation) است، دانشمند طبيعي، حوادث را به كمك استخدام قوانين كلي تبيين مينمايد. موضوع علوم فيزيكي يا طبيعي، ابژهاي است كه ساخته انسان نيست و با فاصلهاي ناپيمودني از سوژه شناسنده قرار دارد، در حاليكه روش علوم انساني يا تاريخي گامي است بسوي شناخت و ادراك معناي پديدارهاي تاريخي مورد شناخت، و موضوع اين علوم، خود سوژه شناسنده را نيز در بر ميگيرد.
بدين ترتيب «ديلتاي» بين «تأويل» كه به نظر وي روش بررسي علوم انساني و اجتماعي است و «توصيف» كه آن را مخصوص علوم طبيعي ميدانست فرق گذاشت. بر طبق اين تفاوت، علوم طبيعي برخلاف علوم انساني و اجتماعي، با دادههاي عيني و نه آگاهي و تأويل سر و كار دارند به نظر ديلتاي، ضابطه درستي يا نادرستي تأويل هر متن و اثر، نزديكي آن به نيت مؤلف يا دورياش از آن است. (بابك احمدي، 1375، 403) ديلتاي مانند شلاير ماخر به دنبال دستيابي به اعتباري عيني براي تفسير و تأويل بود و مانند وي عقيده داشت كه مفسّر براي رسيدن به فهم و تفسير درست، بايد ذهن خود را از پيش داوريها پاك كند. (وحيد بزرگي، 1376، 117).
از شخصيتهاي برجسته و كليدي در عرصه هرمنوتيك در قرن بيستم ميتوان از مارتين هايدگر نام برد. در حاليكه در كارهاي ديلتاي مسئله هرمنوتيكي در پيوند با مسئله شناخت قرار دارد، در ديدگاه هايدگر در پيوند با وجود يا هستي (Being) قرار داردت. مسائل مربوط به درك و تفسير زماني رخ مينمايند كه درصدد آشكار ساختن ويژگيهاي بنيادين «جهان هستي» خود برآييم. از نظر هايدگر، «درك» قبل از هرچيز، بيان تواناييهاست. اين ويژگي«درك» به زبان هستيشناسي(On To Logy) همان چيزي است كه ديلتاي آن را «دور هرمنوتيكي» ناميده بود. همانگونه كه بخشي يا جزئي از يك متن را با پيشبيني ساختار كل آن درك ميكنيم، هرگونه درك، متضمن نوعي درك قبلي است كه بر وحدت ازلي ذهن و عين يا موضوع و محمول گواهي ميدهد. (نوذري، كتاب نقد، ش 6، 5، 190)
هايدگر در كتاب «وجود و زمان» به دنبال آن است كه بگويد هستي هستيها چيست؟ او به متفكرين و فلاسفه پيش از خود خرده ميگرفت كه چرا به جاي جستو جوي هستي بنيادين به خواص آن و هستيها پرداختهاند. به اعتقاد او در پس همه هستيها (از جمله انسان) يك هستي بنيادين وجود دارد كه از طريق پديدارشناسي بايد آن را كشف كرد. براي اين كار او يكي از هستيها، يعني انسان(Dasein) را كه ميفهمد و تأويل ميكند، انتخاب كرد تا از طريق پديدارشناسي و تأويل آن به آن هستي بنيادين برسد.
در تحليل هايدگر، اين نكته حائز اهميت است كه انسانها از پيش خود را در جهاني مييابند كه به موجب آنچه وي آن را «پيش ساخته فهم» مينامد، قابل فهم و معلوم شده است. به نظر هايدگر امكان رهايي از اين پيش ساختارها براي انسان ممكن نيست. با اين پيش ساختها «دازاين» به سراغ فهم موضوع ميرود و داشتههايش را بر روي آن فرافكني ميكند و به اين صورت انسان خود را بر پديده آشكار ميكند و متقابلاً پديده هم به سخن در ميآيد و خود را نمايان ميسازد و انسان آن را تفسير ميكند. پس از اين مرحله انسان پيش ذهنيتهاي خود را اصلاح ميكند و مجدداً براي فهم موضوع به سراغ آن ميرود. به دليل تغيير پيش ذهنيتها اين بار موضوع يا متن به گونه متفاوتي آشكار ميشود و تفسير مجدد حاصل ميگردد. دور هرمنوتيكي ادامه پيدا ميكند تا مطابقت يا تناسبي بين فهم و موضوع بدست آيد. چون انسان تاريخمند است و مجموعه پيش ذهنيتها يا موقعيت هرمنوتيكي وي دائم در حال تغيير است، لذا هر فهمي موقتي است، به علاوه، چون موقعيت هرمنوتيكي انسانها با هم متفاوت است، هيچ فهمي همانند فهم ديگري نبوده و به تناسب مفسران گونههاي بيشمار فهم وجود دارد.
بطور خلاصه، هايدگر در جستجوي شناخت هستي بنيادين يا معناي بنيادين هستي، تأويل «در جهان بودگي انسان» را مطمح نظر قرار ميدهد، تا از طريق شناخت آن به معناي بنيادين هستي دست يابد. چون انسان جزئي از هستي است و فهم او هم مقارن با هستي او است، لذا به هستيشناسي فهم روي ميآورد و بدين صورت انديشه او با هرمنوتيك پيوند ميخورد. او هدف از تأويل را آشكار ساختن پيش فهميهاي انسان ميدانست و معتقد بود هرگونه فهمي پيش افكني «دازاين» و در نهايت «خويشتن فهمي» اوست، مفسر در سايه تفسير متن فرديت يا نيت مؤلف را بازسازي نميكند، بلكه امكانهاي وجودي خويش را توسعه ميدهد و بر غناي «هستي در جهان» خويش ميافزايد. از اين رو هايدگر برخلاف نظريات پيشين رايج مبني بر لزوم پاكسازي پيش فرضها براي دستيابي به شناخت بيطرفانه و عيني در جهان، استدلال ميكرد كه همين «بودن ما در جهان» همراه با پيش داوريها، و پيش فرضهاي آن است كه فهم را ميسّر ميكند. (هابرماس، 1378، 89)
يكي ديگر از فيلسوفان علم كه در گسترش هرمنوتيك نقش مهمي را ايفا كرد، گئورگ گادامر (1901) شاگرد مارتين هايدگر است. مهمترين كتابش حقيقت و روش(Truth ans Method) نام دارد كه در زمينه هرمنوتيك نگاشته شده است. گادامر (H. G Gadamer) با استفاده از فلسفه حقيقت هايدگر و روش هرمنوتيك ديلتاي، نظريه هرمنوتيك را كمال بخشيد. هايدگر درباره حلقه هرمنوتيك بيشتر به روشها و علوم تاريخي نظر داشت و بر آن بود كه معرفت بدون پيش فرض نميتواند وجود داشته باشد. گادامر همانند ويتگنشتاين (L. Witgenstien) كه يكي از اهداف هرمنوتيك را رابطه فهم و كاربرد (Praxis) ميدانست، معتقد بود كه فهم و كاربرد را كاملاً از يكديگر نميتوانيم جدا كنيم.
هرمنوتيك گادامر زاييده مباني شناخت شناسانه وي بود. وي با اتكاء بر اين مباني اعتقاد داشت كه حقيقت لايه لايه است و از راه گفتوگو تنها به پارهاي از آن ميتوان دست يافت. به نظر او چون هر فهمي در وضعيتي خاص ريشه دارد، پس هر فهمي نوعي تفسير است و لذا هيچ تأويلي قطعي نيست.
فهم در اثر پيوند افقها حاصل ميشود، يعني اتحادي كه ميان ديدگاه تاريخي متن بوجود ميآيد. كار هرمنوتيك اتصال افقها و برقرار كردن نوعي شنود و گفت (Dialog) و همسخني ميان انسان با جهان ديگر است و اين چنين است كه فهم درست و نادرست در مكتب گادامر وجود ندارد. (ديويد كوزنزهوي، 1371، 12-14) وي در مقاله «حقيقت چيست» به صراحت مينويسد: به اعتقاد من ميتوان به طور اصولي گفت كه هيچ اظهار نظر يا حكمي وجود ندارد كه مطلقاً درست باشد. (همان، 67)
رويكرد گادامر اين است كه فهم در اثر پيوند افقها حاصل ميشود يعني اتحادي ميان ديدگاه خواننده و ديدگاه تاريخي متن بوجود ميآيد و كار هرمنوتيك، اتصال افقها و برقرار كردن نوعي ديالوگ و همسخني ما با جهان ديگر است و در اين صورت فهم درست و نادرست در مكتب گادامر وجود ندارد و منشأ اختلاف تفاسير، همين استناد تفسيرها به پيش فرضها، پيش داوريها و انتظارات مفسر است. به عبارت ديگر ما هيچ موضوع يا متني را فارغ از پيش داوريها و پيش فرضها نميفهميم. (هابرماس، 1378، 88)
در هرمنوتيك محورهاي مختصات انسان، زبان، سنّت و مفاهيم هستند و در وراي زبان و مفاهيم، انديشه معنا ندارد، انسان با گذشته رابطه تاريخي دارد و خود حلقهاي از اين زنجير است و از موضع حال، گذشته را بازسازي ميكند. گادامر ميگويد، هستي وجود انسان نوعي هستي تاريخي است كه رفته رفته از طريق سنّت شكل گرفته است و هر چه جلو ميآيد، لايههايي تازهتر دور آن را فرا ميگيرد. بين انسان و آن متن قديمي، پل زماني وجود دارد و هستي انسان در زبان و سنت قالبگيري شده است. انسان خارج از سنّت و تاريخ چيزي را نميتواند درك كند. افق انديشه انسان به سنت و تاريخ محدود است، گادامر نتيجه ميگيرد كه تاريخي بودن انسان، شرط اصلي و هستيشناسانه اوست. يعني انسان موجودي است كه دائماً در حال تفسير است. وي حيواني مفسّر يا تأويلگر است. در اين صورت نوعي مكالمه بين انسان و گذشته و بين انسان و اثر شروع ميشود. به نظر گادامر هر چند در طول تايخ تفسيرهايي متفاوت از يك متن عرضه ميشود، اما وحدت معنا وجود دارد. چون همه انسانها يك وجه مشترك دارند، يك قدر متيقن دارند كه نتيجه در جهان بودگي آنهاست، نكته قابل توجه در تفكر هرمنوتيكي گادامر، مفهوم يگانگي عقل نظري يا «تئوري» و عقل عملي يا «پراكسيس» است. از نظر او هر متني متضمن كاربردي خاص است كه در جريان پراكسيس و عمل، اين فرآيند يعني فهم و نظر شكل ميگيرد (H. G. Gadamer, 1981, 3- 25). خلاصه آنكه مرگ مؤلف، توليد به جاي باز توليد، تكثير معناي متن، پايان ناپذيري عمل فهم و عدم وجود فهم برتر، از ويژگيهاي مهم هرمنوتيك گادامر است.
ديدگاه گادامر مورد انتقاد دانشمنداني چون هرش (E. D. Hirsch) در كتاب «درستي و اعتبار در تفسير» و يورگن هابرماس قرار گرفت. هابرماس از رويكردي انتقادي به هرمنوتيك فلسفي وارد ميشود و از «هرمنوتيك عميق» (Deeps Hermeutics) سخن ميگويد. نقد اصلي هابرماس متوجه گادامر است. گادامر زبان و سنت را كه فهم ما در چارچوب آنها صورت ميگيرد، راستگو و آئينه تمام نماي حقيقت ميداند. هابرماس در مقابل معتقد است كه زبان و سنت هميشه درستنما نيستند و اغلب تصوير منحرف و كج و معوج (Distort) ارائه ميكنند. از نظر وي زبان و سنت تحت تأثير سلطه و اجبار و كار ايدئولوژيزه شده و در نتيجه آگاهي ما هم تحت تأثير آن الينه است. پس بايد به دنبال رهايي از اين وضعيت بود و لذا بايد رويكردي انتقادي در پيش گرفت و لبه تيز انتقادي به هرمنوتيك داد. در اين صورت هرمنوتيك، هم ميتواند خودش را تصحيح كند و هم ايدئولوژي زدايي نمايد. هابرماس معتقد است اگر هرمنوتيك بخواهد عميق باشد. بايد به زير سطح فريبنده زبان و سنت نفوذ كند و عمق را ببيند كه عبارت است از سلطه، سركوب و زور. هابرماس دو نوع ارتباط را از هم تفكيك كرد: 1- ارتباط كج و معوج و ايدئولوژيزه شده 2- ارتباط صادقانه و غير معوج. او ميگفت بايد از درون ارتباط صادقانه و راستين و تقويت آن بر وضعيت ايدئولوژي زدگي غلبه كرد. و آگاهي راستين را از رهگذر گسترش ارتباطات بين الأذهاني به انسان بازگرداند. هابرماس درصدد بود تا از اين طريق ماركسيسم را به فرويديسم پيوند دهد. فرويد به دنبال درمان بيماران عصبي از طريق مراجعه به ناخودآگاه آنها بود. كار فرويد در سطح خرد (فردي) بود، هابرماس ميخواست آن را به سطح كلان (Macro) يا به سطح اجتماعي انتقال دهد. براي اين كار از ماركس كمك گرفت، چون ماركس ميگفت، جامعه دچار ايدئولوژي زدگي است. ايدئولوژي واقعيات ارتباطات را كج و معوج نشان ميدهد. (قنبري، فصلنامه علوم سياسي، ش 17، 10)
خلاصه آنكه هرمنوتيك شلاير ماخر و ديلتاي داراي خصلت معرفتشناسانه (Epistemologic) است و هرمنوتيك هايدگر و گادامر خصلتي هستيشناسانه (On To Logic) و هرمنوتيك هابرماس و طرفدارانش نوعي خصلت عميق(Deep) داردو به طور كلي، هرمنوتيك مدرن از يك نقطه تعيين كننده مسير خود را از هرمنوتيك سنتي جدا كرد. در هرمنوتيك مدرن بر تأويل متن و نه ادراك مقصود مؤلف تأكيد ميشود. از اين روي، در اين قسم تأويل، كار فكري تأويل كننده داراي ارزش فراوان ميگردد. اگر هر متني داراي معناي جاودانه نباشد و در زمانهاي مختلف و بنا به تأويلهاي گوناگون، معناي تازهاي پيدا كند كه چه بسا از نيت آفريننده آن دور هستند، ميتوان گفت كه نقش بزرگ بر عهده مخاطب است و چون متني تأويل ميشود، معناي خاصي پيدا ميكند كه دستاورد دريافت مخاطب است. (احمدي، 1375، 406) نتيجه آنكه طرفداران هرمنوتيك درباره مسائل گوناگون مورد بحث خود اتفاق نظر ندارند و همانطور كه پل ريكور مينويسد: «هيچ گونه هرمنوتيك كلي يا قاعده و قانون كلي براي شرح و تفسير وجود ندارد مگر نظريههاي پراكنده و مخالف با هم درباره قواعد و قوانين تفسير. (پل ريكور، مجله ارغنون، ش 3، 1).
منابع:
1- كاظمي، علي اصغر (1374) روش و بينش در سياست (نگرش فلسفي، علمي و روش شناختي) دفتر مطالعات و تحقيقات سياسي و بينالمللي وزارت امورخارجه، تهران.
2- ريختهگران، محمد رضا (1378) منطق و مبحث علم هرمنوتيك، اصول و مباني تفسير، نشر كنگره با همكاري مركز مطالعات و تحقيقات فرهنگي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي تهران.
3- احمدي، بابك (1380) ساختار و تأويل متن، نشر مركز، تهران.
4- پالمر، ريچارد (1377) علم هرمنوتيك، ترجمه محمد سعيد جنايي كاشاني، هرمس، تهران.
5- احمدي، بابك (1375) حقيقت و زيبايي، درسهاي فلسفه هنر، نشر مركز، تهران.
6- ديويد كوزنزهوي، (1371) حلقه انتقادي، ترجمه مراد فرهاد پور، انتشارات گيل، تهران.
7- ژولين فروند (1372) آراء و نظريهها در علوم انساني، ترجمه محمدعلي كاردان، مركز نشر دانشگاهي، تهران.
8- هابرماس، (1375) نقد حوزه عمومي، ترجمه حسين بشيريه، نشر ني، تهران.
9- بزرگي، وحيد، (1376) ديدگاههاي جديد در روابط بينالملل؟ تأويلشناسي، پسانوگرايي نظريه انتقادي. نشر ني، تهران.
10- نوذري، حسينعلي «هابرماس و هرمنوتيك» كتاب نقد، ش 6، 5.
11- قنبري، آيت (1381) «هرمنوتيك»، فصلنامه علوم سياسي، ش 17.
12- پل ريكور (1373) «هرمنوتيك: احياي معنا يا كاهش توهم» ترجمه هاله لاجوردي مجله ارغنون، سال اول، ش 3.
13- Gadamer, H.G. (1981), truth and meth and method, Routledye, London.
|