باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 2 فروردين 1389 كاربران برخط 118 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
درآمدي بر هرمنوتيك و انواع آن
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


تحولات مهم در تايخ فلسفه علم در قرن بيستم عبارتند از : گفتمان اول: پوزيتويسم و استقراء­گرايي، گفتمان دوم: ابطال­گرايي كارل پوپر و برنامه پژوهشي لاكاتوش، گفتمان سوم: ساختار­گرايي و نسبيت­­­گرايي تامس كوهن و گفتمان چهارم: هرمنوتيك.


با چيره شدن هرمنوتيك بر عرصه علم، تحول اساسي در زمينه متدلوژي صورت گرفت. انواع هرمنوتيك را مي­توان از دو ديدگاه طبقه بندي كرد:


الف: از ديدگاه كاربرد آن:


1- «هرمنوتيك متن شلاير ماخر» كه به تفسير متن مي­پردازد.


2- «هرمنوتيك فلسفي هايدگر» كه هستي شناسانه است.


3- «هرمنوتيك روش شناسانه ديلتاي»


4- «هرمنوتيك گادامر» كه آميزه­اي از روش­شناسي و هستي­شناسي است.


ب: از ديدگاه دوره تاريخي:


1- هرمنوتيك كلاسيك كه شلاير ماخر و ديلتاي از چهره‌هاي شاخص آن هستند و ويژگي عمده آن مطلق­گرايي است.


2- هرمنوتيك مدرن با ويژگي نسبي­گرايي كه هايدگر و گادامر از نمايندگان برجسته آن هستند.


3- هرمنوتيك پسامدرن كه از نقد هرمنوتيك مدرن نشأت مي­گيرد كه گاه مانند (هرش) به هرمنوتيك كلاسيك و گاه مانند (هابرماس) به سوي نوعي نسبي­گرايي تمايل دارد.


اين نوشتار ضمن پرداختن به پيش زمينه­هاي اثرگذار بر هرمنوتك، گزارشي كوتاه از انواع هرمنوتيك را ارائه مي­كند.

 
   ● نويسنده: سيد محمد - موسوى

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 21/03/1385

 
 

با چيره شدن هرمنوتيك بر عرصه فلسفه علم تحول اساسي در زمينه متدلوژيك صورت پذيرفت. در يك مبحث جمع­بندي شده مي­توان در تاريخ فلسفه علم در قرن بيستم از چهار تحول مهم كه هر يك در برگيرنده گفتمان خاصي در عرصه فلسفه علم هستند، نام برد. گفتمان اول، پوزيتيويسم و استقراء­گرايي، گفتمان دوم، ابطال­گرايي كارل پوپر و قواعد رياضي گونه لاكاتوش، گفتمان سوم، ساختار­گرايي و نسبيت­گرايي تامس كوهن و گفتمان چهارم، هرمنوتيك. از آنجا كه در اين پژوهش، هرمنوتيك مورد توجه قرار گرفته است، درباره اين مفهوم به اختصار توضيحي ارائه مي­گردد.


هرمنوتيك (Hermeneutics) از فعل يوناني (Hermeneuin) به معني (تفسير كردن) مشتق شده است. (محمد رضا ريخته­گران، 1378، 17) ريشه آن با كلمه هرمس (Hermes)- خداي يوناني كه هم خالق زبان و هم پيام­آور خدايان بود- پيوند دارد. اين پيوند انعكاسي از ساختار سه­گانه و سه مرحله­اي عمل تفسير است كه عبارت­اند از: پيام (متن)، تفسير مفسر (هرمس) و مخاطبان. البته با توجه به تعبير دوگانه كه سقراط در رساله كراتيلوس (Cratylus) از هرمس عرضه كرده و وي را پيام­آور و حيله­گر ناميده است، مي­توان اين تصور را داشت كه كلمات هم قادرند حقيقت امور را آشكار سازند و هم قدرت پنهان و مخدوش كردن پديده­ها را دارند. (علي اصغر كاظمي، 1374، 56).


از واژه هرمنوتيك در طول زمان معاني متفاوتي ارائه شده است. قديم­ترين مفهوم اين اصطلاح، به اصول و مباني تفسير كتاب مقدس اشاره دارد. (ريخته‌گران، همان، 46) بعداً علم هرمنوتيك به مثابه امري صرفاً مربوط به كتاب مقدس در برابر علم هرمنوتيك به منزله قواعد كلي تفسير لغوي، رنگ باخت و انجيل در زمره متوني در آمد كه ممكن است اين قواعد در مورد آنها به كار برده شود. (همان، ص 48) اما تعريف هرمنوتيك همچون هنر، علم و فن تأويل و تفسير كاملاً آشكار نيست، چرا كه خود تأويل و تفسير احتياج به بررسي بيشتري دارد. در عربي لفظ (تأويل) يعني باز گرداندن چيزي به اصل آن و به اول آن. از نظر لغوي وقتي متني يا گفته­اي را تأويل مي­كنيم يعني آنرا به معناي اصيل خودش باز مي­گردانيم، در نتيجه واژه تأويل را به معناي كوشش در كشف معناهاي پنهان متن (نوشتاري و گفتاري) يا كنش يا رويداد و نيز كوشش جهت ساختن معناهاي تازه براي آنها به كار مي­بريم. تفسير در قياس با تأويل، كاري به نسبت ساده­تر و قاعده­مندتر است. كشف قاعده­هاي زباني، دستوري، نحوي و بياني عبارت­ها، راهنمايي براي فهم متن است. تفسير كشف رمزگان يا كدها يعني امور قرار دادي است در حاليكه تأويل خوانش متن است كه با فهم معناها يا ساختن معناها، سرانجام مي­يابد، راهنمايي تأويل تفسير است. (بابك احمدي، 1380، 65).


ريچارد پالمر در بحث از علم هرمنوتيك معتقد است كه ما مي­توانيم از 6 ميدان (حوزه) علم هرمنوتيك به ترتيب زماني صحبت كنيم:


1- نظريه تفسيري كتاب مقدس


2- روش­شناسي عام لغوي


3- علم هر گونه فهم زباني


4- مبناي روش­شناختي علوم انساني و روحاني


5- پديدارشناسي وجود و پديدارشناسي فهم وجودي


6- نظام­هاي تأويل. (ريچارد پالمر، 1377، 41)


حوزه­هاي چهارگانه اول به هرمنوتيك متدلوژيك مربوط مي­شود و دو حوزه آخر در قلمرو هرمنوتيك فلسفي يا هستي­شناسانه است، به عبارت ديگر دانش هرمنوتيك را مي­توان از دو ديدگاه طبقه­بندي كرد:


الف- از ديدگاه كاربرد آن، از اين زاويه هرمنوتيك را به «هرمنوتيك متن» و «هرمنوتيك فلسفي» تقسيم مي­كنند.


«هرمنوتيك متن» هرمنوتيك شلاير ماخر است كه به «تفسير متن» مي­پردازد و كاركرد «هرمنوتيك» را در حوزه، متن مي­بيند.


«هرمنوتيك فلسفي» هرمنوتيك- هايدگر است كه «هرمنوتيك» را در ساخت وجود­شناسي به كار مي­گيرد و از آن براي تفسير هستي بهره مي­برد. لكن در اين طبقه­بندي بايد از اقسام ديگري از هرمنوتيك نيز نام برد از قبيل «هرمنوتيك روش­شناسانه دلتاي» و «هرمنوتيك گادامر» كه آميزه­اي از روش­شناسي و وجود­شناسي است و در واقع تلاش براي به ثمر رساندن هرمنوتيك روش­شناسانه ديلتاي و هرمنوتيك فلسفي هايدگر محسوب مي­شود. از يك­ سو، رو به حقيقت دارد و هرمنوتيك هايدگر را دنبال مي­كند و از سوي ديگر به «روش» مي­پردازد و كار ديلتاي را تكميل مي­كند.


ب- از ديدگاه دوره تاريخي، هرمنوتيك به لحاظ تاريخي به سه دورة «كلاسيك»، «مدرن» و (پسامدرن) تقسيم مي­شود. شلاير ماخر و ديلتاي چهره­هاي شاخص هرمنوتيك «كلاسيك» و هايدگر و گادامر از برجستگان هرمنوتيك «مدرن» و افرادي چون «هيرش» از شخيت­هاي مهم هرمنوتيك «پسامدرن» محسوب مي­شوند. ويژگي «هرمنوتيك كلاسيك» مطلق­گرايي و شاخصه «هرمنوتيك مدرن» نسبي­گرايي است و هرمنوتيك پسامدرن از نقد هرمنوتيك مدرن نشأت مي­گيرد، كه گاه مانند «هيرش» به سوي هرمنوتيك كلاسيك تمايل دارد و «هرمنوتيك نئوكلاسيك» را سامان مي­دهد و زماني مانند دريدا، هابرماس ره به سوي نوعي نسبي­گرايي دارد. (احمدي، 1375، ج 2. 684- 682)


در قرن نوزدهم شلاير­ماخر (F.D. E. Schleiermacher)، هرمنوتيك را كه در قرون گذشته براي تفسير متون مذهبي به كار مي­رفت. متحول كرد. اين مفهوم از نظر وي نوعي نظريه فلسفي و شناخت­شناسي است كه روش عام تفسير همه متون را بيان مي­كند و هدف آن، باز انديشي و تأمل و تلاش براي تغيير ساختار شناخت و كشف زواياي پنهان حاكم بر جهان و طبيعت انساني است. شلاير ماخر دو نوع روش دستوري و فني يا روان­شناختي را عرضه نمود كه تفسير دستوري متوجه مشخصات گفتار و انواع عبارت­ها و صورت­هاي زباني و فرهنگي است كه مؤلف در آن زيسته و تفكر او را مشروط ساخته است و تفسير فني يا روان­شناختي به فرديت نهفته در پيام مؤلف و ذهنيت خاص وي توجه دارد. به عبارتي هر بياني اعم از گفتاري يا نوشتاري جزئي از نظام زباني است. (ديويد كوزنزهوي، 1371، 12- 14)


دو عنصر مهم در تفسير دستوري از اين قرارند: 1- هر آن چه تأويل دقيق يك سخن دانسته مي­شود، جز در گستره­اي از زبان­شناسي كه ميان مؤلف و مخاطبش مشترك است، دانستني نيست: 2- معناي هر واژه يك قطعه براساس نسبت آن واژه با ساير واژگان آن قطعه، درك مي­گردد. عنصر اول، ارتباط مؤلف با مخاطب و عنصر دوم ارتباط دروني نظام زبان را روشن مي­كند. تفسير فني نيز مشتمل بر دو روش شهودي و قياسي است كه روش اول، مفسر را هدايت مي­كند تا به جاي مؤلف قرار گيرد و روش دوم، مؤلف را جزئي از نوع كلي به شمار مي­آورد و سپس تلاش مي­كند تا پس از قياس مؤلف با مولفان ديگر كه جزء همان نوع كلي هستند به مشخصات متمايز او پي برد. شلاير ماخر به عنصر نيت مؤلف توجهي ندارد و معتقد است كه شناخت تأويل كننده، از مؤلف بارها بيش­تر از خود اوست. البته وي معتقد بود كه با هر روشي نهايتاً بايد به معناي نهايي و قطعي برسيم و براي شناخت سخن انسان بايد او و تمامي زندگي او را شناخت. (همان، 14-16).


از اين­رو «شلاير ماخر» هرمنوتيك را علم يا فن نائل شدن به«تفهّم» دانست. (ريخته­گران، 1378، 17) اين تحول بسيار حائز اهميت است؛ ريرا نخستين بار است كه علم هرمنوتيك به عنوان مطالعه خود فهم تعريف مي­شود. (همان) در واقع شلاير ماخر اولين كسي بود كه اين روش را به مقامي ارتقاء داد كه مي‌تواند علوم انساني را وحدت بخشد.(ژولين فروند، 1372، 45) شلاير ماخر به عنصر نيت مؤلف كه توسط كلادينوس طرح شده، باور نداشت و مي­گفت مؤلف از آنچه آفريده، بي­خبر است و همواره از جوانب گوناگون آن اطلاعي ندارد. شناخت تأويل كننده از مؤلف بارها بيش از شناختي است كه مؤلف از خويشتن دارد. وي عتصر تمامي زندگي مؤلف را با مفهوم نيت مؤلف، جايگزين كرد زيرا اثر هنري، نشان از تمامي زندگي مؤلف دارد، نه از نيت او تنها در لحظه خاص آفرينش. وي با وجود بي­اعتقادي به نيت مؤلف به معناي نهايي، اصل و قطعي متن اعتقاد داشت و با قاطعيت بر آن بود كه هر واژه در هر عبارت، داراي يك معناست كه آن را معناي بنيادي مي­خواند و انكار مي­كرد متني را كه مي­توان تأويل از چند ديدگاه را داشته باشد. او صريحاً مي­گفت كه با هر روشي سرانجام بايد به معناي نهايي قطعي برسيم و معناي نهايي از نظر وي، معنايي است كه براساس روش­ها و ابزار متفاوت، دگرگون­پذير نباشد. شلاير ماخر بر اين نظر است كه براي شناخت سخن انسان بايد او و تمامي زندگي او را شناخت و از طرفي براي شناخت او، شناخت سخنش ضرورت دارد در اينجا به تعبير شلاير ماخر، دايره شناخت و به تعبير ديگران داير هرمنوتيك پديدار مي­شود كه بخش مهمي از اين دانش به حل همين «دور» مي­پردازد. (ديويد كوزنزهوي 1371، 16- 12 و نيز هابرماس، 1375، 81-80)


بعدها ويلهلم ديلتاي (Vilhelm Dilthyey)، رويكرد شلاير ماخر را بسط و گسترش داد و به رويكردي جديد درباره هرمنوتيك با روش تاريخي پرداخت. وي قبل از بررسي چگونگي فهم متني از تاريخ گذشته به چگونگي استمرار تاريخ همت گمارد كه آن را اساسي­ترين تجلي زندگي آدمي مي­دانست. ديلتاي از گرايش­هاي رمانتيك و هرمنوتيك شلاير ماخر- مخصوصاً در گستره دانش تاريخ- و پوزيتيويسم، تأثير اثباتي و ابطالي گرفت. تأثير اثباتي وي از دو گرايش رمانتيك و هرمنوتيك در باب پذيرش نيت مؤلف و توجه به روان­شناسي خصوصيات فردي او بود. تأثير ابطالي ديلتاي از پوزيتيويسم از آن رو بودكه آن مكتب تنها الگوي معرفت­شناسي را توصيف تجربي مي­دانست. ديلتاي براي مقابله با شبهات آنها نوعي معرفت­شناسي را براي علوم انساني و تاريخي تهيه كرد به اعتقاد وي براي مطالعه انسان بايد وي را واقعيتي اجتماعي تاريخي در شمار آورد با هر يك از رشه­هاي علوم انساني به جنبه­هايي خاص از زندگي او پرداخت. وي از اينجا به دور هرمنوتيكي رسيد كه در آن شناخت انسان به شناخت جامعه و شناخت جامعه به شناخت افراد منجر مي­شود. او وظيفه انساني مي­دانست. به نظر وي، زندگي جريان پيوسته­اي است كه در آن گذشته با حال پيوند دارد و افقي در آينده انسان را به سمت خودش مي­كشد و ديلتاي هدف تأويلگر را از ميان بردن فاصله زماني و تاريخي ميان او و مؤلف معرفي نمود و شرط تحقق آن را پشت سر نهادن تمام پيش داوري­هاي برآمده از زمان حاضر، رسيدن به افق انديشه­هاي مولف و رهايي از قيد و بندهاي تاريخي معاصر و تعصب­ها و پيش داوري­ها بيان كرد. او درصدد بيان روشي براي علوم انساني بود تا از آن طريق به تفهيم طبيعت آنها بپردازد. (ديويد كوزنزهوي، 51- 22)


هرمنوتيك ديلتاي به نحو آشكاري مبتني بر تمايز آشكار و قاطع بين روشهاي علوم انساني و علوم طبيعي است. روش علوم طبيعي «تبيين» (Explanation) است، دانشمند طبيعي، حوادث را به كمك استخدام قوانين كلي تبيين مي­نمايد. موضوع علوم فيزيكي يا طبيعي، ابژه­اي است كه ساخته انسان نيست و با فاصله­اي ناپيمودني از سوژه شناسنده قرار دارد، در حاليكه روش علوم انساني يا تاريخي گامي است بسوي شناخت و ادراك معناي پديدار­هاي تاريخي مورد شناخت، و موضوع اين علوم، خود سوژه شناسنده را نيز در بر مي­گيرد.


بدين ترتيب «ديلتاي» بين «تأويل» كه به نظر وي روش بررسي علوم انساني و اجتماعي است و «توصيف» كه آن را مخصوص علوم طبيعي مي­دانست فرق گذاشت. بر طبق اين تفاوت، علوم طبيعي برخلاف علوم انساني و اجتماعي، با داده­هاي عيني و نه آگاهي و تأويل سر و كار دارند به نظر ديلتاي، ضابطه درستي يا نادرستي تأويل هر متن و اثر، نزديكي آن به نيت مؤلف يا دوري­اش از آن است. (بابك احمدي، 1375، 403) ديلتاي مانند شلاير ماخر به دنبال دستيابي به اعتباري عيني براي تفسير و تأويل بود و مانند وي عقيده داشت كه مفسّر براي رسيدن به فهم و تفسير درست، بايد ذهن خود را از پيش داوري­ها پاك كند. (وحيد بزرگي، 1376، 117).


از شخصيت­هاي برجسته و كليدي در عرصه هرمنوتيك در قرن بيستم مي­توان از مارتين هايدگر نام برد. در حاليكه در كارهاي ديلتاي مسئله هرمنوتيكي در پيوند با مسئله شناخت قرار دارد، در ديدگاه هايدگر در پيوند با وجود يا هستي (Being) قرار داردت. مسائل مربوط به درك و تفسير زماني رخ مي­نمايند كه درصدد آشكار ساختن ويژگي­هاي بنيادين «جهان هستي» خود برآييم. از نظر هايدگر، «درك» قبل از هرچيز، بيان توانايي­هاست. اين ويژگي«درك» به زبان هستي­شناسي(On To Logy) همان چيزي است كه ديلتاي آن را «دور هرمنوتيكي» ناميده بود. همانگونه كه بخشي يا جزئي از يك متن را با پيش­بيني ساختار كل آن درك مي­كنيم، هرگونه درك، متضمن نوعي درك قبلي است كه بر وحدت ازلي ذهن و عين يا موضوع و محمول گواهي مي­دهد. (نوذري، كتاب نقد، ش 6، 5، 190)


هايدگر در كتاب «وجود و زمان» به دنبال آن است كه بگويد هستي هستي­ها چيست؟ او به متفكرين و فلاسفه پيش از خود خرده مي­گرفت كه چرا به جاي جست­و جوي هستي بنيادين به خواص آن و هستي­ها پرداخته­اند. به اعتقاد او در پس همه هستي­ها (از جمله انسان) يك هستي بنيادين وجود دارد كه از طريق پديدارشناسي بايد آن را كشف كرد. براي اين كار او يكي از هستي‌ها، يعني انسان(Dasein)  را كه مي­فهمد و تأويل مي­كند، انتخاب كرد تا از طريق پديدار­شناسي و تأويل آن به آن هستي بنيادين برسد.


در تحليل هايدگر، اين نكته حائز اهميت است كه انسان­ها از پيش خود را در جهاني مي­يابند كه به موجب آنچه وي آن را «پيش ساخته فهم» مي­نامد، قابل فهم و معلوم شده است. به نظر هايدگر امكان رهايي از اين پيش ساختارها براي انسان ممكن نيست. با اين پيش ساخت­ها «دازاين» به سراغ فهم موضوع مي­رود و داشته­هايش را بر روي آن فرافكني مي­كند و به اين صورت انسان خود را بر پديده آشكار مي­كند و متقابلاً پديده هم به سخن در مي­آيد و خود را نمايان مي­سازد و انسان آن را تفسير مي­كند. پس از اين مرحله انسان پيش ذهنيت­هاي خود را اصلاح مي­كند و مجدداً براي فهم موضوع به سراغ آن مي­رود. به دليل تغيير پيش ذهنيت­ها اين بار موضوع يا متن به گونه متفاوتي آشكار مي­شود و تفسير مجدد حاصل مي­گردد. دور هرمنوتيكي ادامه پيدا مي­كند تا مطابقت يا تناسبي بين فهم و موضوع بدست آيد. چون انسان تاريخ­مند است و مجموعه پيش ذهنيت­ها يا موقعيت هرمنوتيكي وي دائم در حال تغيير است، لذا هر فهمي موقتي است، به علاوه، چون موقعيت هرمنوتيكي انسان­ها با هم متفاوت است، هيچ فهمي همانند فهم ديگري نبوده و به تناسب مفسران گونه­هاي بي­شمار فهم وجود دارد.


بطور خلاصه، هايدگر در جستجوي شناخت هستي بنيادين يا معناي بنيادين هستي، تأويل «در جهان بودگي انسان» را مطمح نظر قرار مي­دهد، تا از طريق شناخت آن به معناي بنيادين هستي دست يابد. چون انسان جزئي از هستي است و فهم او هم مقارن با هستي او است، لذا به هستي­شناسي فهم روي مي­آورد و بدين صورت انديشه او با هرمنوتيك پيوند مي­خورد. او هدف از تأويل را آشكار ساختن پيش فهمي­هاي انسان مي­دانست و معتقد بود هرگونه فهمي پيش افكني «دازاين» و در نهايت «خويشتن فهمي» اوست، مفسر در سايه تفسير متن فرديت يا نيت مؤلف را بازسازي نمي­كند، بلكه امكانهاي وجودي خويش را توسعه مي­دهد و بر غناي «هستي در جهان» خويش مي­افزايد. از اين رو هايدگر برخلاف نظريات پيشين رايج مبني بر لزوم پاك­سازي پيش فرض­ها براي دستيابي به شناخت بي­طرفانه و عيني در جهان، استدلال مي­كرد كه همين «بودن ما در جهان» همراه با پيش ­داوري­ها، و پيش فرض­هاي آن است كه فهم را ميسّر مي­كند. (هابرماس، 1378، 89)


يكي ديگر از فيلسوفان علم كه در گسترش هرمنوتيك نقش مهمي را ايفا كرد، گئورگ گادامر (1901) شاگرد مارتين هايدگر است. مهم­ترين كتابش حقيقت و روش(Truth ans Method)  نام دارد كه در زمينه هرمنوتيك نگاشته شده است. گادامر (H. G    Gadamer) با استفاده از فلسفه حقيقت هايدگر و روش هرمنوتيك ديلتاي، نظريه هرمنوتيك را كمال بخشيد. هايدگر درباره حلقه هرمنوتيك بيش­تر به روش­ها و علوم تاريخي نظر داشت و  بر آن بود كه معرفت بدون پيش فرض نمي­تواند وجود داشته باشد. گادامر همانند ويتگنشتاين (L. Witgenstien) كه يكي از اهداف هرمنوتيك را رابطه فهم و كاربرد (Praxis) مي­دانست، معتقد بود كه فهم و كاربرد را كاملاً از يكديگر نمي­توانيم جدا كنيم.


هرمنوتيك گادامر زاييده مباني شناخت شناسانه وي بود. وي با اتكاء بر اين مباني اعتقاد داشت كه حقيقت لايه لايه است و از راه گفت‌وگو تنها به پاره­اي از آن مي­توان دست يافت. به نظر او چون هر فهمي در وضعيتي خاص ريشه دارد، پس هر فهمي نوعي تفسير است و لذا هيچ تأويلي قطعي نيست.


فهم در اثر پيوند افق­ها حاصل مي­شود، يعني اتحادي كه ميان ديدگاه تاريخي متن بوجود مي­آيد. كار هرمنوتيك اتصال افق­ها و برقرار كردن نوعي شنود و گفت (Dialog) و همسخني ميان انسان با جهان ديگر است و اين چنين است كه فهم درست و نادرست در مكتب گادامر وجود ندارد. (ديويد كوزنزهوي، 1371، 12-14) وي در مقاله «حقيقت چيست» به صراحت مي­نويسد: به اعتقاد من مي­توان به طور اصولي گفت كه هيچ اظهار نظر يا حكمي وجود ندارد كه مطلقاً درست باشد. (همان، 67)


رويكرد گادامر اين است كه فهم در اثر پيوند افق­ها حاصل مي­شود يعني اتحادي ميان ديدگاه خواننده و ديدگاه تاريخي متن بوجود مي­آيد و كار هرمنوتيك، اتصال افق­ها و برقرار كردن نوعي ديالوگ و همسخني ما با جهان ديگر است و در اين صورت فهم درست و نادرست در مكتب گادامر وجود ندارد و منشأ اختلاف تفاسير، همين استناد تفسيرها به پيش­ فرض­ها، پيش داوري­ها و انتظارات مفسر است. به عبارت ديگر ما هيچ موضوع يا متني را فارغ از پيش داوري­ها و پيش فر­ض­ها نمي­فهميم. (هابرماس، 1378، 88)


در هرمنوتيك محورهاي مختصات انسان، زبان، سنّت و مفاهيم هستند و در وراي زبان و مفاهيم، انديشه معنا ندارد، انسان با گذشته رابطه تاريخي دارد و خود حلقه­اي از اين زنجير است و از موضع حال، گذشته را بازسازي مي­كند. گادامر مي­گويد، هستي وجود انسان نوعي هستي تاريخي است كه رفته رفته از طريق سنّت شكل گرفته است و هر چه جلو مي­آيد، لايه­هايي تازه­تر دور آن را فرا مي­گيرد. بين انسان و آن متن قديمي، پل زماني وجود دارد و هستي انسان در زبان و سنت قالبگيري شده است. انسان خارج از سنّت و تاريخ چيزي را نمي­تواند درك كند. افق انديشه انسان به سنت و تاريخ محدود است، گادامر نتيجه مي­گيرد كه تاريخي بودن انسان، شرط اصلي و هستي­شناسانه اوست. يعني انسان موجودي است كه دائماً در حال تفسير است. وي حيواني مفسّر يا تأويل­گر است. در اين صورت نوعي مكالمه بين انسان و گذشته و بين انسان و اثر شروع مي­شود. به نظر گادامر هر چند در طول تايخ تفسير­هايي متفاوت از يك متن عرضه مي­شود، اما وحدت معنا وجود دارد. چون همه انسان­ها يك وجه مشترك دارند، يك قدر متيقن دارند كه نتيجه در جهان بودگي آنهاست، نكته قابل توجه در تفكر هرمنوتيكي گادامر، مفهوم يگانگي عقل نظري يا «تئوري» و عقل عملي يا «پراكسيس» است. از نظر او هر متني متضمن كاربردي خاص است كه در جريان پراكسيس و عمل، اين فرآيند يعني فهم و نظر شكل مي­گيرد (H. G. Gadamer, 1981, 3- 25). خلاصه آنكه مرگ مؤلف، توليد به جاي باز توليد، تكثير معناي متن، پايان ناپذيري عمل فهم و عدم وجود فهم برتر، از ويژگي­هاي مهم هرمنوتيك گادامر است.


ديدگاه گادامر مورد انتقاد دانشمنداني چون هرش (E. D. Hirsch) در كتاب «درستي و اعتبار در تفسير» و يورگن هابرماس قرار گرفت. هابرماس از رويكردي انتقادي به هرمنوتيك فلسفي وارد مي­شود و از «هرمنوتيك عميق» (Deeps Hermeutics) سخن مي­گويد. نقد اصلي هابرماس متوجه گادامر است. گادامر زبان و سنت را كه فهم ما در چارچوب آنها صورت مي­گيرد، راستگو و آئينه تمام نماي حقيقت مي­داند. هابرماس در مقابل معتقد است كه زبان و سنت هميشه درست­نما نيستند و اغلب تصوير منحرف و كج و معوج (Distort) ارائه مي­كنند. از نظر وي زبان و سنت تحت تأثير سلطه و اجبار و كار ايدئولوژيزه شده و در نتيجه آگاهي ما هم تحت تأثير  آن الينه است. پس بايد به دنبال رهايي از اين وضعيت بود و لذا بايد رويكردي انتقادي در پيش گرفت و لبه تيز انتقادي به هرمنوتيك داد. در اين صورت هرمنوتيك، هم مي­تواند خودش را تصحيح كند و هم ايدئولوژي زدايي نمايد. هابرماس معتقد است اگر هرمنوتيك بخواهد عميق باشد. بايد به زير سطح فريبنده زبان و سنت نفوذ كند و عمق را ببيند كه عبارت است از سلطه، سركوب و زور. هابرماس دو نوع ارتباط را از هم تفكيك كرد: 1- ارتباط كج و معوج و ايدئولوژيزه شده 2- ارتباط صادقانه و غير معوج. او مي­گفت بايد از درون ارتباط صادقانه و راستين و تقويت آن بر وضعيت ايدئولوژي زدگي غلبه كرد. و آگاهي راستين را از رهگذر گسترش ارتباطات بين الأذهاني به انسان بازگرداند. هابرماس درصدد بود تا از اين طريق ماركسيسم را به فرويديسم پيوند دهد. فرويد به دنبال درمان بيماران عصبي از طريق مراجعه به ناخودآگاه آنها بود. كار فرويد در سطح خرد (فردي) بود، هابرماس مي­خواست آن را به سطح كلان (Macro) يا به سطح اجتماعي انتقال دهد. براي اين كار از ماركس كمك گرفت، چون ماركس مي­گفت، جامعه دچار ايدئولوژي زدگي است. ايدئولوژي واقعيات  ارتباطات را كج و معوج نشان مي­دهد. (قنبري، فصلنامه علوم سياسي، ش 17، 10)


خلاصه آنكه هرمنوتيك شلاير ماخر و ديلتاي داراي خصلت معرفت­شناسانه (Epistemologic) است و هرمنوتيك هايدگر و گادامر خصلتي هستي‌شناسانه (On To Logic) و هرمنوتيك هابرماس و طرفدارانش نوعي خصلت عميق(Deep) داردو به طور كلي، هرمنوتيك مدرن از يك نقطه تعيين كننده مسير خود را از هرمنوتيك سنتي جدا كرد. در هرمنوتيك مدرن بر تأويل متن و نه ادراك مقصود مؤلف تأكيد مي­شود. از اين­ روي، در اين قسم تأويل، كار فكري تأويل كننده داراي ارزش فراوان مي­گردد. اگر هر متني داراي معناي جاودانه نباشد و در زمان­هاي مختلف و بنا به تأويل­هاي گوناگون، معناي تازه­اي پيدا كند كه چه بسا از نيت آفريننده آن دور هستند، مي­توان گفت كه نقش بزرگ بر عهده مخاطب است و چون متني تأويل مي­شود، معناي خاصي پيدا مي­كند كه دستاورد دريافت مخاطب است. (احمدي، 1375، 406) نتيجه آنكه طرفداران هرمنوتيك درباره مسائل گوناگون مورد بحث خود اتفاق نظر ندارند و همانطور كه پل ريكور مي­نويسد: «هيچ گونه هرمنوتيك كلي يا قاعده و قانون كلي براي شرح و تفسير وجود ندارد مگر نظريه­هاي پراكنده و مخالف با هم درباره قواعد و قوانين تفسير. (پل ريكور، مجله ارغنون، ش 3، 1).


 


منابع:


1- كاظمي، علي اصغر (1374) روش و بينش در سياست (نگرش فلسفي، علمي و روش شناختي) دفتر مطالعات و تحقيقات سياسي و بين­المللي وزارت امورخارجه، تهران.


2- ريخته­گران، محمد رضا (1378) منطق و مبحث علم هرمنوتيك، اصول و مباني تفسير، نشر كنگره با همكاري مركز مطالعات و تحقيقات فرهنگي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي تهران.


3- احمدي، بابك (1380) ساختار و تأويل متن، نشر مركز، تهران.


4- پالمر، ريچارد (1377) علم هرمنوتيك، ترجمه محمد سعيد جنايي كاشاني، هرمس، تهران.


5- احمدي، بابك (1375) حقيقت و زيبايي، درس­هاي فلسفه هنر، نشر مركز، تهران.


6- ديويد كوزنزهوي، (1371) حلقه انتقادي، ترجمه مراد فرهاد پور، انتشارات گيل، تهران.


7- ژولين فروند (1372) آراء و نظريه­ها در علوم انساني، ترجمه محمدعلي كاردان، مركز نشر دانشگاهي، تهران.


8- هابرماس، (1375) نقد حوزه عمومي، ترجمه حسين بشيريه، نشر ني، تهران.


9- بزرگي، وحيد، (1376) ديدگاه­هاي جديد در روابط بين­الملل؟ تأويل­شناسي، پسانوگرايي نظريه انتقادي. نشر ني، تهران.


10- نوذري، حسينعلي «هابرماس و هرمنوتيك» كتاب نقد، ش 6، 5.


11- قنبري، آيت (1381) «هرمنوتيك»، فصلنامه علوم سياسي، ش 17.


12- پل ريكور (1373) «هرمنوتيك: احياي معنا يا كاهش توهم» ترجمه ­هاله لاجوردي مجله ارغنون، سال اول، ش 3.


13- Gadamer, H.G. (1981), truth and meth and method, Routledye, London.



 

    92 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   هرمنوتیک 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:21/03/1385
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب