باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 15 آذر 1387 كاربران برخط 183 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
مبانی ماوراءالطبیعی فرهنگ و اهمیت آن برای سیاست خارجی
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: فصل نامه - نامه فرهنگ - 1384 - شمارة 56

   ● نويسنده: رونالد - پیچ

مترجم: احمد - رجبی

 
 

برای آنکه بتوان مبانی ماوراءالطبیعی (1) فرهنگ و اهمیت آن برای سیاست خارجی را مشخص ساخت، می­بایست نخست معلوم گردد که به طور کلی چه مفهومی از عنوان «فرهنگ» و «فلسفه­ی فرهنگ» استنباط می­شود. با بیانی کلی، فرهنگ در انتظامات گوناگون مربوط به حیات فرد و جوامع انسانی تعین می­یابد. صور (2) مختلفی که از طریق این جریان­های انتظام­بخش پدید می­ایند، هم صور انتظام­بخش زندگی اجتماعی و هم صورت­های تفسیر واقعیت (3) را شامل می­شوند. صور انتظام­بخش زندگی اجتماعی عبارتند از صورت­های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، حقوقی، تربیتی و آموزشی و غیرذلک. مهم­ترین صورت­های تفسیر و تأویل واقعیت نیز دین، زبان، هنر و علوم هستند. مجموع این صورت­ها، صور فرهنگ شمرده می­شوند که از وحدت ماوراءالطبیعی بنیادینی به ظهور می­آیند و همواره تکثر می­پذیرند. در مورد تفسیر واقعیت، ادیان اهمیت اساسی و خاصی پیدا می­کنند. تمام ادیان حقیقی بر وحی الهی بنا شده­اند که در زمان­ها و مکان­های مختلف بر افراد و امم نازل گشته است. وحی الهی همواره به افراد و جوامع انسانی معنا و تعریف وجودشان را القاء کرده است. از این رو ادیان آسمانی مبانی اصیل ماوراءالطبیعی فرهنگ­های حقیقی را می­سازند. چنین فرهنگ­هایی اساساً دو وجه دارند: نخست وجه طولی (4) که آشکار می­سازد همه چیز و خصوصاً وجود انسان از جانب خدا می­آید و بر این اساس، جهتی طولی از امر مطلق (5) در ماهیت فرهنگ لزوم ذاتی می­یابد. مقتضای وجود این جهت طولی، قابلیت انسان سنتی برای نیل به معرفت ماوراءالطبیعی حقیقت متعالی بوده است. وجه دوم، وجه عرضی (6) است که به نسبیت (7) فرهنگ زمینی و صور گوناگون آن اشاره دارد. ملاحظه و بررسی وجه طولی فرهنگ، در پژوهش­های مربوط به نحوه­ی قوام و کم و کیف هیأت صور جزئی نظم­دهنده­ی زندگی اجتماعی به انجام می­رسد که بعضاً با وجه طولی نیز مرتبط می­شود. در سطح عرضی، تمامی فرهنگ­ها تابع ادوار ظهور، اوج و انحطاط­اند. مع­الوصف این حکم بر جامعه­ی سنتی صدق می­کند که در تمام ادوار وجود خویش، نسبت به درونمایه­ی ادبی وحی الهی وقوف دارد. اساساً صور فرهنگی جامعه­ی سنتی، ارزش­های فرهنگی را می­نمایانند. وجه طولی در این جوامع، محوری را میان آسمان و زمین می­سازد. این محور که مظهر والاترین ارزش یا خیراعلی (8)، و به عبارتی نشان حضور الهی است، تمام حوزه­های زندگی انسان را فرا می­گیرد. تأثیر متقابل وجوه طولی و عرضی، مشخصه­ی اساسی جوامع سنتی مسیحی و اسلامی است.

در قرون وسطای مسیحی، عرفان وجهی از محور و مرکز طولی فرهنگ در جامعه بود. عرفان والاترین ارزش را می­نمایانید که طبعاً فراتر از بسیاری شاکله­ها بود. از این کنه و باطن عرفانی – ماوراءالطبیعی (9)، کل جامعه و فرهنگ متأثر می­گردید و ارزش­های فرهنگی بیشتری پدید می­آمد. نمونه­ی قابل ذکر، زبان آلمانی است که عمق و زیبایی آن، مرهون واژه­آفرینی­های متعدد و بدیع عرفا است. می­توان مشابه این مطلب را در مورد جوامع سنتی اسلامی معاصر قرون وسطای مسیحی نیز ذکر کرد، که البته در ایران مجاز هستم آن را امری معلوم و بی­نیاز از توضیح بدانم. البته در این جوامع رابطه­ی وجوه طولی و عرضی به هیچ وجه خالی از تضاد و تعارض نبوده است. علل این تعارضات به نقصان طبیعت انسان باز می­گردد، و دقیقاً به همین جهت است که او همواره به رحمت خداوند محتاج بوده و هست.

در تقابل با جوامع مسیحی و اسلامی قرون وسطی، از زمان رنسانس به بعد در اروپا تغییر بنیادینی در عالم و زندگی اصیل و نخستین انسان ایجاد شد. این تغییر با همه­ی پیامدهایش، طی قرون اخیر فراتر از اروپا در سراسر جهان بسط یافته است. چنین تحولی علی­الخصوص مشروط به زوال و حذف تعالی (10) است. این امر برای فرهنگ اروپایی نهایتاً به معنای حذف وجه طولی است. فرهنگ، از عصر روشنگری (11) – صرف­نظر از استثناهای اندکی – تنها توانسته است در سطح عرضی شکوفا شود. این روند تا حدود زیادی با تحویل (12) فلسفی تعالی به حلول (13) (درونی بودن) صرف تطابق دارد، که با دکارت (1650-1596) بیان مشخص خود را پیدا می­کند. تنها فیلسوفان اندکی – مانند فرانتس فون­بادر (14) (1841-1765) در آلمان – این انکار تعالی را نپذیرفتند. با آنکه فرهنگ در اروپا از رنسانس به بعد و خصوصاً از دوره­ی روشنگری وجهه­ی متعالی خود را تا حدود زیادی از دست داده است، پیوسته کوشش­هایی وجود داشته و دارد تا فرهنگ را به نحو ماوراءالطبیعی تعلیل کند. علت این کوشش­ها را بایستی در ماهیت انسان که فی نفسه برای امر مطلق متعین گردیده است، جست. این تعین، حتی در درون مدرنیته- که خاستگاهش عصر روشنگری است – نیز به صور مختلف به بیان در می­آید؛ البته بی­آنکه کاملاً مستقل از مبانی مدرنیته باشد. در آلمان ظهور آن با تحدید روشنگری توسط یوهان گوتفرید هردر (15) (1803-1744) آغاز شد. همان کسی که یوهان ولفگانگ گوته (16) (1832-1749) را بر آن داشت تا مفهوم ادبیات جهانی را بیافریند. در نظر هردر که عالم الهیات و فیلسوف فرهنگ بود، شعر زبان نخستین تمام بشریت است. او در «نامه­های بشریت» (17) خویش می­نویسد: «ما از طریق شعر، زمان­ها و ملت­ها را یقیناً عمیق­تر می­شناسیم تا اینکه بخواهیم از کژراهه­ی مصیبت­بار تاریخ سیاست و جنگ­ها وارد شویم.»

هردر با این طرز تلقی، راه­های جدیدی را برای شناخت فرهنگ­های دیگر، به ویژه فرهنگ­های مشرق زمین و فرهنگ اسلامی گشود. اسلام و مسیحیت طی قرون متمادی به عنوان دشمن به یکدیگر می­نگریستند. اسلام در اروپا به دلیل گسترش قدرتمندانه­اش مورد هراس و نفرت بود. با آنکه در زمان جنگ­های صلیبی و بعدها با نبردهای ترکان عثمانی مواجهات فرهنگی صورت گرفته بود، اما موضع اروپاییان در برابر جهان اسلام تغییر اساسی نیافته بود. هردر با درک جدید خویش از فرهنگ، این تضاد دیرینه­ی میان اروپا و اسلام را در هم شکست و اهمیت بسیار وی نیز مربوط به همین امر است. هردر تحت تأثیر یوهان گئورگ هامان (18) (1788-1730) فیلسوفی که استاد شمال نامیده می­شود و هانری کربن (19) (1987-1903) نیز کتبای بسیار آموزنده درباره­ی وی نگاشته است، هنر همدلی و تفاهم (20) را می­آموزد. او در «صدای ملت­ها» (21) این هنر را بروز می­دهد:

«اگر بخواهیم درباره­ی قومی حکم کنیم، باید در زمان، سرزمین، حوزه­ی تفکر و احساس افراد آن قوم وارد شویم و ببینیم چگونه می­زیند؟ چگونه پرورش می­یابند؟ چه آوازی می­خوانند؟ به چه چیزهایی با تمام وجود خویش عشق می­ورزند؟ هوا، آسمان، ساختار جسمانی، رقص و موسیقی­شان چگونه است؟ تمام اینها را نباید به عنوان فرد بیگانه یا دشمن، بلکه به منزله­ی برادر و همزاد آنها شناخت.»

با این دعوت به همدلی و شناخت دیگر فرهنگ­ها، هردر بر مهم­ترین نمایندگان رومانتیک آلمان نیز تأثیر نهاد. آنها از وی عدم تعصب، علاقه­مندی و پذیرش عمومی در قبال فرهنگ­های دیگر را آموختند؛ فرهنگ­هایی که نوالیس (22) شاعر و فیلسوف (1801-1779) در اثر خود «هاینریش فون اوفتر دینگن» (23) به بیان در می­آورد آنگاه که می­گوید: «شایسته است که با روح شعر، تمام دوران­ها، سطوح، پیشه­ها، علوم، مناسبات و به آرامی سراسر جهان را تصرف کنیم...».

البته هردر تنها تصرف شاعرانه­ی دیگر فرهنگ­های جهان را مدنظر نداشت؛ او همچنین نخستین کسی است که پژوهش علمی مشرق زمین را از دانشمندان آلمانی می­طلبد. او به خصوص از رساله­ی یوزف فرایهر هامر فون پورگشتال (24) (1856-1774) و ترجمه­هایش استقبال می­کند؛ به خصوص از ترجمه­ی دیوان حافظ در سال­های 1812و 1813. ترجمه­ای که گوته را به آفرینش دیوان غربی –شرقی برانگیخت. فریدریش روکرت (25) (1866-1788) زبان شناس و مترجم، توسط هامر فون پورگشتال با زبان­های شرقی آشنا شد. فراگیری زبان­ها و ترجمه برای روکرت بخشی از زندگی او را تشکیل می­داد. وی به زبان­های یونانی، لاتین، عربی، فارسی، سانسکریت، ترکی، عبری، کردی، ارمنی، سریانی، قبطی، اتیوپیایی و تعدادی دیگر مسلط بود. وی به عنوان مترجم، مهم­ترین آثار ادبی و دینی مشرق زمین را به آلمانی برگردانیده است: از حماسه­های عربی، مجموعه­ی سرودهای پهلوانی باستانی عربی و با فاصله­ای بخش‌های زیادی را از قرآن. آنه­ماری شیمل- یکی از بهترین روکرت شناسان – در این رابطه می­نویسد:

«این تنها ترجمه­ی آلمانی است که تا حدودی خواننده را به شور و حال موزون زبان کتاب مقدس مسلمانان نزدیک می­گرداند... او نشاط­انگیزترین اثر هنری لغوی عربی، یعنی مقامات حریری را به نحو بی­نظری «آلمانی» کرده است؛ چنان که گاهی از اوج لفاظی­های اصل عربی آن نیز فراتر می­رود. به همین نحو وی موفق به ترجمه­ی اشعار برجسته­ی دوران قبل از اسلام به نظم شده است. در میان آنها به ویژه باید بر ترجمه­ی باشکوه و بی­نظیر او از بزرگ­ترین شاعر کلاسیک عرب- امر والقیس – تأکید شود.

به قطعات و ابیات کوچک متعددی که این عالم خستگی­ناپذیر در آثار تاریخی و منتخبات متون درسی یافته و شاعرانه به آلمانی ترجمه کرده است اشاره نمی­کنیم. سلسله ترجمه­های وی در زبان فارسی از ترجمه­های آزاد و شاعرانه­ی اشعار عرفانی مولانا و غزلیات حافظ (که آنها را در مجموعه­ی گل­های شرقی آزادانه و سپس به شیوه­ی سخت­گیرانه­ی علمی و در عین حال شاعرانه ترجمه کرده است) و شاهنامه­ی عظیم فردوسی (که او را در سرودن آزاد «رستم و سهراب» الهام بخشیده) تا سعدی جامع الاطراف، نظامی شاعر حماسه­سرا، و واپسین شاعر بزرگ کلاسیک، جامی پر ملاحت، و حتی اشعار محلی شمال ایران به لهجه­ی گیلکی را در برمی­گیرد. یکی از مهم­ترین کارهای زبان­شناسانه­ی وی، پرداختن به اثر بلاغی هند و ایرانی «هفت قلزم» است که با گرایش او به هنر واژه آفرینی تطابق دارد. علاوه بر این، ماثورات تاریخی و ادبی­ای که روکرت در آثار وسیع خود با آنها روبرو شده است، او را به خلق مجموعه­ی بسیار آموزنده­ی داستان­های شرقی واداشت. البته ذکر این موارد کافي نیست. روکرت از فرهنگ هندی، یکی از کهن­ترین منابع دین هندو، یعنی آتاروا ودا (26) را در ترجمه­ی منظوم مسحور کننده­ای به آلمانی برگردانده که در عین حال صورت کهن و افسونگر امثال و حکم متن اصلی را امانت­دارانه نگاه داشته است. او ترجمه­هایی از بزرگ­ترین حماسه­ها نظیر مهابهاراتا، همین­طور از ادبیات نمایشی، همچون شاکونتالا (27) ارائه کرد که گوته را بسیار شیفته­ی خود ساخته بود. ترجمه­ی منظومه­ی عاشقانه­ی آمورا از لطیف­ترین بازی­های زبانی اوست؛ و شاید اعجاب­انگیزترین ترجمه­ی روکرت از سانسکریت، ترجمه­ی منظوم گیتاگویندا (28) باشد که ماجرای عشق کریشنا و راداس (29) را به لطیف­ترین و دلکش­ترین نحو ممکن با بیانی شاعرانه باز می­گوید.» (30)

در پرداختن به زبان آنچه برای روکرت اهمیت داشت، روح زبان بود. او خود می­نویسد: «با هر زبانی که می­آموزی، روحی را که تا پیش از آن در تو اسیر بوده است، از بند می­رهانی.» (31) 1 و درباره­ی فن ترجمه می­نویسد: «با ظرافت تمام، صدای ارواح را بجوی تا بشنوی که چگونه گردش­کنان و پوشیده از دیده­ها، جامه­های الفاظ را با یکدیگر معاوضه می­کنند.» (32) برای روکرت فراگیری زبان­ها مبنای کلیه­ی علوم و تمام روابط فیمابین انسان­هاست. روکرت یقین داشت که اندیشه­های شاعرانه در سراسر جهان از ریشه­ی یکسانی نشأت می­گیرد و به مقصدی یکسان نیز می­انجامد. او شعر را به مثابه­ی ستایش خداوند بر اساس این آیه­ی قرآن می­دانست: «هرچه در آسمان­ها و هرچه در زمین است، خدا تسبیح می­گوید.» (33) همان­طور که گفته شد، ترجمه­ای از قرآن در زبان آلمانی بهتر از ترجمه­ی وی وجود ندارد. نیروی معنوی اسلام، یعنی عرفان آن نیز زیباترین بیان خود را در زبان آلمانی، در ترجمه­های شاعرانه­ی او یافته است. در کنار روکرت می­توان تعداد کثیری از شرق­شناسان و به خصوص آنه ماری شیمل (2003-1922) را نام برد که با ترجمه­های خویش ارزشمندترین خدمات را به روابط میان فرهنگ­ها نموده‌اند.

این فعالیت میانجی­گرانه، تنها منظر کوچکی از امکان ایجاد روابط میان فرهنگ­ها را به نمایش می­گذارد که البته نباید در آن مبالغه کرد. مواجهه­ی فرهنگ­ها همواره در حملات اقوام کوچ نشین، مهاجرت­های قومی، استعمارهای آرام و مسالمت­آمیز یا جنگجویانه، تجارت­های جهانی در بندرها و جاده­های کاروان­رو صورت گرفته است. این مواجهات –چنان که اشاره شد- در قلمرو ادبیات و در حوزه­ی ترجمه نیز رخ می­دهند. هنگام مواجهه­ی فرهنگ­های مختلف، سطوح و مراتب گوناگون فرهنگی نیز با هم رو به رو می­شوند. از این دیدگاه می­توان انواع مواجهات فرهنگی زیر را از هم بازشناخت؛ انواعی که با یکدیگر تلاقی پیدا می­کنند و می­توانند تأثیرات متقابل داشته باشند:

1- مواجهات فرهنگی­ای که میان فرهنگ­های زنده­ی گذشته، در مکان صورت گرفته و به پذیرش یک جانبه یا دو جانبه انجامیده است.

2- مواجهات فرهنگی­ای که در ورای زمان صورت پذیرفته.

3- مواجهات فرهنگی­ای که به منزله­ی مبارزه برای استیلا یافتن بر دیگران بوده است.

این تقسیم می­بایست با تحقیقات جامعی در باب تاریخ فرهنگ نمایانده شود که البته در اینجا امکان ورود به آن حوزه نیست. با این وصف، نمونه برای نوع اول و سوم مواجهات فرهنگی، همانا تصرف کشورها و سرزمین­ها است. هر تصرفی و حتی هر اشغال موقتی، با این خواست همراه است که قوم مغلوب تحت تأثیر فرهنگ قوم فاتح قرار گیرد. قوم مغلوب در اعتقاد خویش به خدایان متزلزل می­شود. نظام اخلاقی­اش نیز به انحطاط می­گراید؛ زیرا مقاومت در حوزه­ی معنویت حقیقی ضعیف است. بدین ترتیب زبان قوم تابع نیز تحت فشار واقع می­شود؛ با این احساس درست که جهان­بینی آن قوم در زبانش به حیاتی آرام و بطئ ادامه می­دهد؛ زیرا زبان مادی مطمئن‌ترین امری است که انسان در زندگی اصیل خویش – که در حقیقت معطوف به خداوند است – واجد آن است. با این همه، در تاریخ کم نیستند مواردی که در آن، فاتحان زورمند در معنویت برتر دشمنان مغلوب خود زوال یافته­اند. نمونه­ای فراموش نشدنی از آن در اروپا، پیروزی هلاس در برابر قدرت سیاسی برتر روم است. نمونه­ای برای رویارویی فرهنگ­ها به منزله­ی مبارزه برای کسب استیلا، نظرات هانتنیگتون امریکایی در کتاب «برخورد تمدن­ها» است که در آن «نظم نوین سیاست جهانی در قرن بیست و یکم» همچنین به عنوان خط مشی سیاست خارجی امریکا نوشته شده است.

در خصوص مبارزه­ی فرهنگی با هدف استیلا، باید به نحو اصولی و نقادانه توجه داشت که فعالیت­های فرهنگی فقط آن گاه باطناً پذیرفته می­شوند که انسان‌های مخاطب آن، اخلاقاً ارج نهاده شوند. بر این اساس، ملاک قضاوت در باب مواجهه­ی فرهنگی و به عبارتی رویارویی و درگیری فرهنگی، ارزش باطنی و توجیه اخلاقی آن است. پرسش از ارزش باطنی و توجیه اخلاقی فرهنگ­ها، ما را از تتبع تاریخی صرف، عمیقاً به قلمرو امر ماوراءالطبیعی می­کشاند. تا زمانی که تنها همانند نظاره­گران آرام تاریخ رفتار کنیم که خود را فقط برای پژوهش در منابع تحقیقاتی ناقص آماده ساخته­اند، با اهمیت کامل این مسأله مواجه نخواهیم بود. تنها آنگاه که در مقام افراد حی و حاضر، با عزمی وجودی در برابر این پرسش قرار بگیریم که فرهنگ چه باید باشد و چه نباید، تنها در آن زمان است که اهمیت فوق­العاده­ی این مسأله را به جان درمی­یابیم. چنین مسأله­ای فقط هنگامی متعهدانه حل خواهد شد که قابلیت شناخت ارزش باطنی یک فرهنگ و به تبع، توانایی متناسب با این شناخت برای انتخاب ان ارزش – یعنی توانایی تحقق ارزش باطنی – موجود باشد.

با توجه به ارزش­های باطنی فرهنگ، این پرسش مطرح می­شود که حاملان فرهنگ که با یکدیگر رو به رو می­شوند، چه کسانی هستند و کدام محتوای فرهنگی توسط آنان منتقل می­شود. حاملان فرهنگ می­توانند واجد فرهنگ­های اقوام و جوامع و یا به عبارتی «فرهنگ­های ملی» باشند؛ آن چنان که می‌توانند حامل فرهنگ یک گروه قومی یا حتی یک فرد انسان باشند. فرهنگ هم­چنین می­تواند دامنه­ی خود را فراتر از چند قوم و ملیت بگستراند و آنها را فراگیرد، چنان که گاه چندین ملت حامل یک فرهنگ می­شوند. محتوای فرهنگ با فعل فرهنگی حاملان فرهنگ پدید می­آید که در حقیقت از طریق اراده به تحقق ارزش­ها و وحدت فرهنگ هدایت می­شود. وحدت معنوی فرهنگ، در موضع کلی آن در قبال ارزش­ها و نحوه­ی انتخاب ارزش­ها نهفته است. بر این اساس می­توان «وحدت معنوی فرهنگ» را به نظام ارزش­ها، جهان­بینی و دین بازگرداند. نظام ارزش­های فرهنگ، تنها در ذهن افرادی که به فرهنگ صورت می­دهند و از آن صورت می­پذیرند، وجود ندارد؛ بلکه در سلسله­ای از «صور فرهنگی عینیت یافته» (34) قرار می­گیرد که به نوبه­ی خود به نحو تعیین‌کننده‌ای بر افراد جامعه تأثیر متقابل می­گذارد.

اختلاف آشکار میان صور فرهنگی عینی و فرد انسانی – که در اینجا به اعتباری می­تواند موقتاً به اختلاف ذهن و عین (35) تعبیر شود – شرط ایجاد فرهنگی زنده است. تنها هنگامی که فرد به کنه صور فرهنگی وقوف یابد و با رسوخ در آنها مالکشان گرددد، به ارزش حقیقی این صورت­های فرهنگی دست یافته است؛ چرا که آنها دیگر نه فقط صور متعین در نفس الامر، (36) بلکه صورت­های شخصی (ذهنی) زندگی (37) وی نیز گردیده­اند. تعادل میان ارزش‌های عینی فرهنگی و تحقق شخصی (ذهنی) فرهنگ، در اغلب فرهنگ­های دوره­ی جدید از میان رفته است؛ و بدین سان در هر فرهنگ اراده­ای جمعی برای انتظام بخشیدن هر چه بیشتر به ارزش­ها، و احساس تکلیف در برابر ارزش­های والاتر وجود دارد. این خواست و اراده را می­توان «تعهد فرهنگی» یا «وجدان فرهنگی» نیز نامید. در عمل، فرهنگ بر هر دو نوع این ارزش­ها بنا شده است: ارزش­های تحقق یافته، (38) و ارزش­های مطلوب و واجب­الجراء. در مورد وظیفه­ی افراد حامل فرهنگ در این میان، باید اشاره کرد که خودآگاهی افراد به هیچ وجه تصویری مطابق (39) با تمام پیوستگی­های فرهنگی که در آن زندگی می­کنند و بر آن تأثیر می­گذارند، نیست. اگر چنین فردی بخواهد در حوزه­ی فرهنگ عینی و واجب­الاجراء وارد عمل شود و حتی بخواهد آن را هدایت کند، آنگاه صورت­های فرهنگی عینیت یافته­ای که او دیگر نمی­تواند به دلخواه خویش آنها را تغییر دهد، خود را در برابر وی می­نمایانند. اما این پایان راه فرهنگ نیست؛ بلکه بالعکس جایی است که در آن می­توانیم در باب توجیه و تعلیل ماوراءالطبیعی فرهنگ از آن حیث که فی نفسه فرهنگ است، بیاندیشیم.

پس از این نگاه اجمالی به وجوه گوناگون فرهنگ و تعلیل ماوراءالطبیعی آن، پرسش از اهمیت فرهنگ برای سیاست خارجی نیز مطرح می­گردد.

 

سیاست فرهنگی خارجی، به منزله­ی جزء لاینفک سیاست خارجی

سیاست خارجی از اساسی­ترین وظایف هر کشور به شمار می­رود و عمل سیاسی آن کشور را در مورد شیوه­ی حکومت در صورت دادن به روابط خارجی با دیگر کشورها و همچنین مؤسسات بین­المللی توصیف می­کند. در حوزه­ی علوم سیاسی، شاخه­ی «روابط بین­الملل» به سیاست خارجی کشورهای دیگر می‌پردازد. سیاست خارجی هر کشوری توسط عوامل سیاسی داخلی و خارجی، اقتصادی، اجتماعی، دینی – فرهنگی، جغرافیایی و عواملی دیگر مشخص می‌شود. این عوامل بر یکدیگر تأثیر متقابل می­نهند و بر حسب سلسله مراتب خود، نظام ارزش­های سیاست خارجی، عامل فرهنگی – که در عین حال می­تواند عامل دینی نیز باشد – نقشی تعیین کننده ایفا می­کند. بدین معنی، سیاست فرهنگی خارجی اساساً یک جزء لاینفک در سیاست خارجی را پدید می­آورد. در این امر شکی نیست که روابط بین­الملل کارآمد به مبنایی فرهنگی نیازمند است. از این رو سیاست فرهنگی و آموزشی خارجی موظف است تا این مبنا را به نحوی توانمند تثبیت و تحکیم سازد. در کنار تقویت روابط سیاسی و حمایت از اقتصاد خارجی، این وظیفه سزاوار سیاست فرهنگی خارجی است که امکاناتی را ایجاد کند تا مردم کشورهای مختلف به منظور تحکیم صلح جهانی به یکدیگر نزدیک­تر گردند. سیاست فرهنگی خارجی آنگاه می­تواند بزرگ­ترین تأثیر ممکن خود را شکوفا سازد که ارزش فرهنگی خویش را با دیگر عوامل یاد شده در سیاست خارجی پیوند دهد. سیاست فرهنگی خارجی باید دراز مدت تنظیم شود و شبکه­ای جهانی با مؤسسات فرهنگی و مخاطبان خاص خود را برای گفت­و­گو با جوامع و فرهنگ­های دیگر ایجاد کند. اهداف عمده­ی سیاست فرهنگی و آموزشی در 1- تأمین منافع سیاست فرهنگی و آموزشی کشور، 2- ارائه­ی تصویری شایسته و متناسب با زمان از کشور و 3- طرح­ریزی و تنظیم گفت­و­گویی در سطح جهان در باب ارزش­های مشترک، قرار دارد.

 

1. تأمین منافع سیاست فرهنگی و آموزشی کشور

سیاست فرهنگی خارجی، نخست منافع کشور، جامعه و شهروندان خویش را پی می­گیرد. بدین معنی که باید پیش از هر چیز سطح آموزشی مردم را ارتقا دهد. وظیفه­ای که سنگ­بنای اصلی در حفظ کشور و ساختار آینده­ی آن است. در این رابطه باید تبادل فرهنگی با دیگر کشورها، فرهنگ خودی را تحکیم کند و توسعه دهد. مشخص است که تبادل فرهنگی، بر روابط اقتصادی و سیاسی نیز تأثیر مثبتی خواهد نهاد.

 

2. ارائه­ی تصویری شایسته و متناسب با زمان از کشور

سیاست فرهنگی خارجی هر کشور می­کوشد تا آن کشور را – به عنوان حامل فرهنگ خویش – در تعامل و تبادلی برابر با دیگر کشورها قرار دهد. کمی دورتر نیز می­کوشد تا فرهنگ خویش را به دیگر کشورها ارئه دهد.

 

3. گفت­و­گویی جهانی در باب ارزش­های مشترک

سیاست فرهنگی خارجی باید از گفت­و­گوی جهانی در باب ارزش­های مشترک حمایت کند؛ زیرا در گفت­و­گو با جوامع و فرهنگ­های دیگر درباره­ی ارزش­ها است که می­تواند سهمی مهم در تحکیم صلح جهانی داشته باشد. با توجه به جهانی­سازی، در بسیاری از کشورها هم­اکنون نیازی به اعتماد به نفس وجود دارد، خواه در باب دین باشد، یا زبان و ملیت و یا میراث فرهنگی. در این رابطه نبایست تفاوت­های میان ادیان، جوامع و فرهنگ­ها انکار گردد، بلکه بالعکس باید کوشید تا هر فرهنگ با ارزش­های خاص خویش شناخته شود. از این طریق می­توان سوء تفاهم­ها را برطرف ساخت. تأسیس مراکز فرهنگی مناسب می­تواند ایفاگر چنین وظیفه­ای باشد.

 

سخن پایانی

کاملاً مشخص است که وزارت خارجه­ی هر کشور، سیاست فرهنگی و آموزشی خارجی خود – به معنای کلی لفظ – را تنها در مواردی معدود می­تواند به تنهایی محقق سازد. از این رو، چنین وظیفه­ای را به سازمان­های واسطه یا مؤسسات دیگری محول می­کند. هر کشوری که به جد می­خواهد فرهنگ خویش را با تمامی ارزش­هایش به دیگر کشورها منتقل سازد، از چنین مؤسسات کارآمدی برخوردار است و روابط خود را با نهادهایی مطابق با آنها در کشورهای دیگر تقویت می­کند. این مهم در کنار مؤسسات و نهادها، منوط به حضور افرادی است که شایستگی مواجهه­ی معنوی و گفت­و­گو با دیگر فرهنگ­ها و افراد را داشته باشند. مواجهه با فرهنگ­ها و افراد دیگر به معنای آن است که کلیت وجود آنها را در نظر بگيريم و آن را با كليت وجود خویش به نحو معنوی درک کنیم. این جریان در جهت نیل به مقاصد سطحی نیست؛ بلکه معطوف به معنا و تقدیر وجود خویش و دیگری است که در مواجهه با یکدیگر متقابلاً متجلی می­گردند. به علاوه، این جریان مشروط به حرمت نهادن به ذات ديگري است. با حرمت نهاد، این امکان پدید می­آید تا وجه خاصی را دریابیم که در آن، دیگری وجود خویش را ادراک می­کند؛ و همچنین ضرورت­هایی را که بر درک دیگری از خویش تآثیر می­نهند. آنگاه ممکن است تا به آن مکان معنوی که مهر او به آن جا بسته است پی ببریم و آن را بشناسیم و نفرت او را که در چهره­اش نمایان می­شود دریابیم. آنگاه ممکن می­گردد تا ما نیز بتوانیم کوشش­های نادرست یا موفقیت­آمیزی را که دیگری با آنها به دنبال سرچشمه­ی عزت نفس یا توجیه خویش است، احساس کنیم.

از امر مطلقاً انسانی – که در امر الهی بنا شده و تجربه­ی وجودی انسان نیز از آن ناشی می­شود – نیروی خلاق مواجهه­ی تفاهم­آمیز پدید می­آید. صورت بسیط و بنیادین مواجهه­ی فرهنگی، آنچه را که به کلیت فراشخصی (40) فرهنگ، فرهنگ عینی یک ملت، زنجیره­های فرهنگی و بشریت تعلق می­گیرد، به ظهور می­رساند. آنچه سخن­ورزی فرد را روزآمد می­سازد و آنچه در گنج خانه­ی زبان ملی وی نهفته است، و اساساً صورت روحانی – نفسانی (روانی – جانی) (41) فرد، متأثر از نیروی فاعلی و فراشخصی فرهنگ است؛ فرهنگی که به خود فرد تعلق دارد.

بنابراین هنگامی که افراد متعلق به فرهنگ­های مختلف با یکدیگر رو به رو می­شوند، در همان حال فرهنگ­ها نیز در اختلاف و تکثر فهمشان از خود و از جهان، با یکدیگر مواجه می­گردند. اما چون همه­ی مخلوقات خداوندند، می­توانند اختلافات و اشتراکات وجود و فهم یکدیگر را تشخیص دهند. آنها می­توانند با یکدیگر صحبت کنند و با تکمیل و تعلیم متقابل، یکدیگر را یاری رسانند. برای شناخت دیگر فرهنگ­ها، واجب است که تمثیل­سازی در ادبیات و بیان پیامبران و هنر آنها را مطالعه کنیم، تا بدین وسیله نمایندگان زنده­ی فرهنگ بیگانه را از طریق نیروهای مؤثر در آن بشناسیم. نیروهایی که به آن نمایندگان صورت خاصشان را بخشیده است. معنای این صورت­های خاص نه در افراد، بلکه نهایتاً در امر فراصوری (42) نهفته است؛ زیرا ارزش اعلی و اصیل هر فرهنگ حقیقی، خود را در این قابلیت می­نمایاند که بتواند به امر مطلق قرب پیدا کند و آن را متجلی سازد.

هر سیاست خارجی که فرهنگ را به این معنا در سیاست فرهنگی و آموزشی خارجی خود وارد کند، ارزش­گرایی خویش را آشکار می­سازد و از این طریق نه تنها به کشور خود، بلکه به تمام جهان خدمت خواهد کرد.

 

 

پی­نوشت:

 1.metaphysisch

(مترجم پس از مشورت با مؤلف محترم، واژه­ی «متافیزیکی» را که معمولاً به معنای اخص آن – مابعدالطبیعی – به کار می­رود، به «متعالی» و «ماوراءالطبیعی» ترجمه نموده است تا معنای مورد نظر ایشان در این متن را افاده کند)

2. Formen

3.Wirklichkeitsdeutung

4.vertikaler Aspekt

5.das Absolute

6.horizontaler Aspekt

7. Relativitat

8.das hochste Gut

9. mystisch – metaphysisch

10. Transzendenz

11. Aufklarung

12. Reduktion

13. lmmanenz

14. Franz von Baader

15. Johann Gottfried Herder

16. Johann Wolfgang von Goethe

17. Humanitatsbriefe

18. Johann Georg Hamann

20. Einfuhlung

(به معنی وجدان عالم دیگران؛ دگریابی – م)

21. Stimmen der Volker

22. Novalis

23. Heinrich von Purgstall

24. Joseph Freiherr Hammer von Purgstall

25. Friedrich Ruckert

26. Atharvaveda

27. Shakuntala

28. Gitagovinda

29. Krishna & Radhas

30. Annemaris Schimmel Weltpoesis ist Weltversohnung

Schweinfurt 1967 S. 14

31. Annemarie Schimmel a. a. o. S. 18.

32. Annemarie Schimmel a. a. o. S. 18.

33. سوره­ی جمعه، آیه­ی 1.

34. objektivierte Kulturformen

35. Subjet – Objekt – Gegensatz

36. Objektive Fromen an sich

37. Objektive lebensformen

38. realisiert

39. adequate Reprasentation

40. uberpersonal

41. geistig – seelische Form

42. das uberformliche

 

    37 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   سیاست خارجی (27)
●   فرهنگ (396)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:21/03/1385

تاريخ شمسی نشر:00/00/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب