«اينهايي كه قلمهاي مسمومشان يا قدم هاي بسيار كثيفشان بر ضد اسلام وجمهوري اسلامي و اينها برداشته مي شود. اينها بعضي هايشان يا خيلي هايشان اصلا نمي دانند چي هست اسلام. غافلند يا اصلا نمي فهمند. يك چيزي از يك مقاله اي كه در اروپا منتشر شده است خوانده اند، همان را ميزان فهم خودشان [قرارداده اند]... هرچه آنها در مقاله هايشان بنويسند دليلشان اين است كه او نوشته. شما دركتاب هايي كه دراين قرن ها از نويسندگان ما، از به اصطلاح محققين ما نوشته اند- الابعضي: ملاحظه كنيد كه اينها هر مطلبي را كه مي گويند آخرش دليلشان اين است كه فلان پرفسور در كجا ين را گفته، فلان مثلا كي در كجا اين را گفته. تمام استشهادشان به قول آنها نظير استشهاد ما به قول خداست. ما هم استشهاد مي كنيم به قول پيغمبر و خدا در حرفهايمان...» (امام خميني (ره)، صحيفه نور، جلد 5، صص 355-353)
آنچه كه مرجع مسلم شيعه و فيلسوف صدرايي آيت الله العظمي امام خميني (ره) را از برخي ديگر از مراجع عظام و فقيهان و متكلمان جهان تشيع، متمايز مي كند، «انديشه تاسيس حكومت اسلامي» در كنه و بنه عقايد و استلزامات انديشه اي وعلمي ايشان است. حضرت امام (ره) نه مانند برخي مراجع صرفا به «امور حسبيه» مي پرداختند و نه بسان برخي ديگر هرازگاهي «تعريضات سياسي» را ظهور و بروز مي دادند، بلكه لاينقطع و مستمر براساس يك نگرش مستحكم فلسفه سياسي- فقهي، مبارزه اي مداوم با «حكومت غاصب» را سرلوحه قراردادند و از «جمهوري اسلامي» سخن به ميان آوردند.
درباره انديشه سياسي امام (ره)، سخن بسيار رفته است. در اين باب اما آنچه كه عيان و مصداق انديشه سياسي امام (ره) به شمار مي آيد، بي گمان گزاره «جمهوري اسلامي» است. در انديشه سياسي حضرت امام، جمهوريت و اسلاميت به مثابه دو جزء تجزيه ناپذير نمود مي يابند. يعني اسلاميت نظام تنها به وسيله ابزار «جمهوري گرايي» قابليت تحقق عملي دارد و جمهوريت تنها در سيطره نظم معنايي اسلاميت «شرعيت حضور» دارد. بدين سان است كه امام يك تصرف عقيدتي و ايدئولوژيك را در مبادي تئوريك تفكرات مدرن صورت مي دهند؛ «جمهوريت» كه تنها يك شكل خاص از حكومت و ايضا يك تئوري عام مدرن جلوه مي كرد، در اينجا به «ابزار» تحقق اسلاميت بدل مي شود و در محتوا قلب ماهيت مي يابد، اما در فرم «صورت» خود را حفظ مي كند. همين قلب ماهيت تئوريك است كه شاهكار جاودان امام (ره) محسوب مي شود.
اين امر و انعطاف دلپذير در آراي حضرت امام (ره) جداي از آنكه عنايت به دانش وسيع امام از «اصول الفقه» و اقتضائات زمان و مكان دارد، ملهم از احاطه نظر حضرت امام، برفلسفه اسلامي و به طور اخص حكمت متعاليه صدرالمتألهين «ملاصدرا» دارد. فيلسوف شهير اسلامي ملاصدرا، در تعريف خود از مشروعيت، به گونه اي پاي مقبوليت مردمي را به ميان مي كشد و در تعريف سياست آن را مبتني بر تدبير و هدايت مي داند و بعد از آن در مقام ثبوت و اثبات به بيان ويژگي هاي كسي كه بايد بيايد وعهده دار رهبري شود، مي پردازد. در مقام «ثبوت» اين امر آشكار وعيان است كه فردي كه حائز خصوصيات خاص باشد، رهبر است، اما در مقام اثبات يعني تحقق و فعليت اين فرد بايد حتما از مقبوليت مردمي برخوردار باشد.
حضرت امام نيز در اين باب توجه خاص به «جامعه» دارند. در فلسفه اجتماعي حضرت امام، بين انسان و جامعه، دين و سياست و... هيچ ثنويتي برقرار نيست. ايشان در هياتي مبنايي و ساختاري به مسئله ولايت فقيه مي پردازند كه گذشته از مستندات عميق ديني، به عنوان يك امر عقلي: كلامي جلوه مي كند. در اين نگرش صدرايي و كل گرايي توحيدي، عالم منظومه به هم پيوسته اي است كه ثنويت را در هيچ عرصه اي برنمي تابد، اصلي ترين پيامد اين نگرش فلسفي اين امر است كه «ولايت فقيه» استمرارحركت نبوت وامامت و رويكردهاي توحيدگرا است و با رخ عيان كردن امور جاري و عارضي و دلالتهاي عملي هيچ خللي به آن وارد نمي شود، چرا كه اساسا يك امر فلسفي است و چه از لحاظ فلسفه نظري و چه از حيث فلسفه عملي آموزه هاي شيعي و روايات و آيات نيز مويد آن است و حتي آن نگرش صدرايي نيز ملهم از آموزه هاي وحياني است و جمع ميان قرآن و برهان و عرفان است.
نقد غرب درانديشه سياسي امام (ره)
ذات تاسيس «جمهوري اسلامي» دلالت معرفتي تامي دارد كه به نحوي آشكار بر نقد فلسفه هاي سياسي غرب استوار است. بدين معنا كه حتي صرف سخن به ميان آوردن از گزاره «جمهوري اسلامي»، اشتمال تام برنقد راديكال تئوري هاي حكومتي غرب دارد. در بادي امر، واضح است كه جمع ميان «دين و دولت» ناقض تئوري سياسي برآمده از فضاي مدرن اس. حضرت امام (ره) هوشمندانه و مدبرانه در برابر افزودن هر پيشوند و پسوند براين گزاره دوران ساز ايستادند و در بيان تاريخي اي فرمودند: «جمهوري اسلامي، نه يك كلمه كم، نه يك كلمه زياد» اين عبارت، در واقع فراتر از يك موضع سياسي در برابر گروه هاي مختلف قابليت تحليل دارد، از يك منظر، امام (ره) قاطعانه در برابر «التقاط» موضع گرفتند و با برخي كه مي خواستند با لعابهايي به زعم خود «جمهوري اسلامي» را مدرن تر كنند ايستادند، در عين حال برخي قشريون و متحجرين نيز كه در سوداي بازتوليد نظم سنتي «خلافت» با لعاب تشيع بودند و از «حكومت اسلامي» و عدم حق شهروندي ملت سخن به ميان مي آوردند نيز با اين حكم ديني و تئوريك و سياسي حضرت امام (ره) منكوب شدند. همين امور در واقع نشانگر غناي نظم معنايي است كه انقلاب اسلامي را سامان داد و از دل آن جمهوري اسلامي بيرون تراويد. در واقع انقلابي كه امام (ره) آن را راهبري كردند، نه به حوزه «سنت» تعلق داشت و نه به حوزه «مدرنيته» كه در جدال معرفتي بين اين دو سرگردان شود. انقلاب امام، اولا و بالذات در حوزه «دين و انديشه اسلامي» بود. پس بديهي است كه حكم هاي سنتي و مدرني كه صبغه «ثانيا و بالعرض» دارند، در اين باب قابليت خودنمايي كسب نمي كنند.
در انديشه سياسي حضرت امام (ره)، آنچه كه باعث شد «نقد غرب» مستحكم و عاري از خلل تئوريك رخ عيان كند، احاطه عميق معظم له بر «فلسفه اسلامي» بود. در واقع عدول انقلاب و امام و بالطبع انقلابيون از فضاي معنايي تئوري هاي غرب براين اساس بود كه نقد حضرت امام (ره) بر غرب بر پايه اصول فلسفي ومعرفت شناختي اي جلوه مي كرد كه بديل و جانشين را نيز معرفي مي نمود. في الواقع نقد امام (ره) بر غرب، صرفا از روي عناد و متكي برنفي ظواهر غرب نبود، بلكه امام (ره) ابتدا به نقد محتواگرايانه از «تمدن غربي» پرداختند و سپس به نفي «ظواهر مادي آن پرداخته اند. در اين پروسه فلسفي- اجتماعي، حضرت امام، بديل و جانشين مترقي تر و پوياتري براي «تمدن غرب» معرفي كردند كه بيش از پيش به كنار رفتن گروه هاي سياسي اي كه به آن دلبسته بودند، منجر شد. بنابراين، نقد امام(ره) بر غرب و تئوري هاي سياسي آن در واقع نقد يك مرجع مسلم شيعه و حكيم، متأله و فيلسوف بود. يعني حضرت امام جمعي را ميان فقيه بودن و فيلسوف بودن سامان دادند، كه ايشان را در جايگاهي بس رفيع و عاري از خدشه قرار داد.
البته به همه اينها «عرفان» را هم بايد اضافه كرد. حضرت امام عارفي به تمام معنا بودند و عرفان را نيز در محدوده ديانت سامان دادند. «عرفان اسلامي» برعكس سنخ هاي ديگر عرفان، عقل را تعطيل نمي كند و كنج عزلت را نيز پيشنهاد نمي دهد، بلكه «عرفاني ستيزنده» است كه قوت مقاومت در برابر ظالم و غاصب را صدچندان مي گرداند. ازاين حيث، پرداختن به نقش «عرفان» در انديشه سياسي امام (ره) نيز مي تواند موضوعي بس فراخ براي تتبع و پژوهش باشد و شايسته است كه نخبگان فكري ما به آن توجه لازم را مبذول دارند. (صحيفه نور، ج 5، ص 223، 9/1/1358)
امت اسلامي و جمهوري اسلامي
«امت واحده اسلامي» از ذاتيات انديشه سياسي حضرت امام (ره) محسوب مي شود، معظم له چه در دوران فعاليت فقهي در حوزه علميه، چه در سالهاي مبارزه مستقيم ومستمر با رژيم طاغوت و چه در سالهاي بعد از پيروزي، همواره بر ضرورت بسط و نضج اتحادي فراگير و اعتقادي ميان ملت مسلمان در مواجهه با امپرياليسم آمريكا و دسيسه هاي صهيونيستي تاكيد مي كردند. تاكيد بر اين امر البته، براي حضرت امام (ره) تنها در موضعي استراتژيك و تاكتيكي در مقابل دشمنان اسلام موضوعيت نمي يافت، بلكه امري بود برآمده از فلسفه سياسي- اجتماعي اي كه امام به آن معتقد بودند و نهضت اسلامي ايران را مقدمه اي براي تشكيل حكومت جهاني حضرت ولي عصر ( ارواحنا لتراب مقدمه فداه) مي دانستند. برهمين اساس بر «حق مبارزه فراگير» امت هاي اسلامي عليه هر گونه صور ظلم و بي عدالتي تاكيد داشتند. اين امر بديهي ترين نتيجه اي كه داشت رخ عيان كردن جنبش هاي مقاومت اسلامي در سراسر عالم اسلامي بود.
از ديگر سو در ابعاد داخلي، حضرت امام بر «جامعه اسلامي» و امت اسلامي تاكيدي تام داشتند وهمواره بر حقوق متقابل و دوسويه جامعه اسلامي و نظام اشارات واضحي را ابراز مي داشتند. درحقيقت اين امر جداي از خصايص ناب اسلامي اي كه يدك مي كشد، در هياتي كاملا پراتيك، بديلي بود براي ايده هاي شبه مدرني كه درظاهر از حقوق و آزادي جامعه دم مي زدند. حضرت امام در وجهي مبنايي و ساختاري برحق ذاتي جامعه در طلب عدالت از حاكميت و نظارت برعملكرد آن تاكيد مي كردند كه اين تاكيد باعث شكل گرفتن مفهوم حق الناس و حق شهروندي در وجهي بسيار فربه تر از تئوري هاي فردگرا يا جمع گراي مدرن بود. در واقع حضرت امام (ره) هنگامي كه از حقوق مردم سخن مي گفتند، ايده هايشان كاملا در مقابل دفاع صوري و سطحي و فرماليستي غرب گرايان از حقوق جامعه بود و در اين راستا به ذاتيات و امهات اين امر توجه داشتند. در سخنان ايشان اين امر كاملا واضح و آشكار است؛ آنجا كه مي فرمايند: «ملت ما از ملت حجاز برتر است» يا هنگامي كه در بهشت زهرا پشتوانه مردمي براي به زير كشيدن دولت غاصب طاغوت را مطرح كردند. همين تاكيد بود كه «امت اسلامي» را در وجه داخلي سامان داد و مويد تشكيل «امت واحده اسلامي» گرديد. در تلقي ايشان از گزاره «جمهوري اسلامي» نيز ايشان اشارات واضح و آشكاري بر لزوم حراست از «جمهوريت» نظام داشتند كه بر پايه همين اعطاي حق به ملت بود كه اداي «تكليف اسلامي» نيز ميداني بس فراخ براي ابراز وجود مي ديد؛
«اين ملت و هر ملتي حق دارد خودش تعيين كند سرنوشت خودش را. اين از حقوق بشر است كه در اعلاميه حقوق بشر هم هست. هر كسي هر ملتي خودش بايد تعيين سرنوشت خودش را بكند.» (صحيفه نور، جلد 2، ص2)
ايشان در عين حال در سخني كه دلالت به نقد تئوري هاي غربي مفهوم حق شهروندي و آزادي دارد، غناي «آزادي اسلامي» را مطرح مي كنند؛
«ما مي گوييم كه دموكراسي نيست ممالك شما، استبداد با صورت هاي مختلف، رئيس جمهوري تان هم مستبدند به صورت هاي مختلف، منتها اسم، اسما خيلي زياد است. الفاظ خيلي زياد است، [اما] محتوا ندارد.» (صحيفه نور، ج 2، ص 216)
شرح مشبع و كافي و وافي از آراي حضرت آيت الله العظمي امام خميني (ره) خود مكتوبي مفصل مي طلبد كه به عون الهي در فرصتي مقتضي به تتميم وتكميل آن خواهيم پرداخت. اين مجمل مختصر تنها اداي ديني بود به مرجع، حكيم و فيلسوفي كه انوار تابان خورشيد انديشه اسلامي را با محو حجاب طاغوت آشكار ساخت، تا مومنان مجاهد طريقت احياگرانه خود را آغاز كنند. حكيمي كه ما را از نعمت «جمهوري اسلامي» برخوردار ساخت و به ماحق «انتخاب» داد و تواما تكليف اسلامي ما را نيز مشخص ساخت؛
«همه شما موظف هستيد كه برويد رأي دهيد، آزاد هستيد در رأي دادن، لكن من رأيم جمهوري اسلامي است. هر مسلمي رأيش جمهوري اسلامي است و شما جوانان مسلم رأيتان جمهوري اسلامي است.»