باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 1 شهريور 1387 كاربران برخط 39 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
تئوري فرانسوي در آمريکا
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
بحثي پيرامون مهاجرت فلسفه فرانسه و آمريکا


 

منبع: روزنامه - اعتماد

   ● نويسنده: استنلي - فيش

مترجم: زيبا - مغربي

 
 

يکي از سال هاي دهه 80 بود که من از راديو چيزي در مورد فيلم دهه هشتادي کلينت ايستوود به نام «برونکو بيلي»1 شنيدم. چيزي که او مي گفت اين بود؛ «فيلم زيبايي که در آن کلينت ايستوود، تصوير «هري کثيف» را ساختارشکني مي کند.

مسلماً اين اولين باري نبود که فعل «ساختارشکني» براي توضيح يک بخش از فرهنگ عامه به کار مي رفت، ولي اولين باري بود که من با آن مواجه شدم و به اقتباس يکي از کليدي ترين اصطلاحات عصري فکر مي کردم که دوره اش گذشته است اما بومي شده و تعديل شده همچنان از آن استفاده مي شود. آنچه نقد راديويي منظور داشت اين بود که رئاليسم سخت و مردانه فيلم هاي «هري کثيف»- که دنياي سرسختي است و مردان سرسختي را براي مقابله با پليدي ها به کار مي گيرد- به طرز موثري داستان يک فروشنده سابق کفش از اهالي نيوجرسي را هجو مي کند؛ مردي که مثل يک کابوي لباس مي پوشد و صحبت مي کند ولي مالک خوش قلب يکي از نمايش هاي سفري غرب وحشي است که مورد توجه کودکان خردسال است. همه فيلم يک کنش است، افسانه ترکيبي «هري کثيف» که همه چيز است. اگر ساختارشکني چيزي بود که نشانه مرد امريکايي را به نمايش درمي آورد، دليلي براي ترس از آن وجود نداشت و حقيقت، خرد، و شيوه امريکايي همگي مصون بودند.

البته مشخص شد نتيجه گيري من عجولانه و ناپخته بود، چون در اوايل دهه 90 که جنگ هاي فرهنگي شدت گرفت هدف اصلي نومحافظه کاران، نظريه يي بود که من فکر مي کردم دوره اش را پشت سر گذاشته است. اما به زودي مشخص شد آن زندگاني دومي هم دارد، يا دوره دومي، همچنان که نقش بدذات در يک ملودرام توليد مي شود. کساني مثل آلن بلوم، راجر کيمبل و ساير تبعه هاي راست در آن نقش اصلي را بازي کردند و درست همان موقعي که تاثير آن در حال تحليل رفتن در محيط هاي آکادميک بود، اين دسته ديگر سرسختانه حمله ور شدند.

داستان پرماجرايي سرشار از پيچ وخم، و اکنون اين داستان با جزئيات فوق العاده يي در کتابي که به زودي منتشر مي شود، بيان مي شود؛ «تئوري فرانسوي؛ چگونه فوکو، دريدا، دلوز و سايرين زندگي روشنفکران امريکايي را دگرگون کردند.» (انتشارات دانشگاه مينه سوتا)

نويسنده کتاب فرانکو کوست است؛ کسي که در اولين قدم براي خودش وظايف توصيف همه آن چيزي را به عهده گرفته است، که جار و جنجال ها براي آن بود و در قدم دوم توصيف آن که چرا کابوس تئوري فرانسوي مردان قوي را هم مرتعش مي ساخت و در قدم سوم اينکه چرا هرگز دليلي واقعي براي اين هراس وجود نداشته است.

مطمئناً جريان اصلي و مرکزي روشنفکري فکر مي کرد دلايل بسياري براي ترس وجود دارد. آنها با آلن سوکال و ژان بريکمونت موافق بودند که مدعي بودند، انديشه هايي که از فرانسه بيرون مي آيد به «رد سنت خردگرايي دوران روشنگري» اشارت دارد، با نظر به اينکه «علم، چيزي بيش از يک «روايت» يا يک «اسطوره» يا يک ساختار اجتماعي در ميان سايرين نيست.» اما اين مساله کاملاً درست نيست؛ چرا که بغرنجي مساله بيشتر از بازپرسي مولفه هاي خردگرايي بود تا رد آن، مولفه هايي شامل مستقل و بدون اتکا بودن، دانش سوژه و اينکه «من» با جهاني مستقل و متکي به خود مواجه مي شد.

مشکل اين بود که چگونه «من» و جهان را به هم برسانيم، چگونه اين فاصله را پر کنيم در حالي که تصوير قديمي تر جهان در همه جا با مفهوم خدا پر شده بود اما ناگزير ريشه ها و تضمين هايش به بسيار تقسيم شد.

راه چاره سنت خردگرايي، گسترش عقلانيت در مسير ارائه توصيفات بهتري از جهان طبيعي بود. توصيفاتي که دقت شان با اختراعات فني (تلسکوپ، ميکروسکوپ، کامپيوتر، بمب اتمي) بايد فراهم مي شد و در واقع خود را ادامه قابليت هاي عقلاني انسان مي دانستند. اين نوع نگرش پيشرفتي استوار بود و نتيجه نهايي اش کمال و درستي شماري از فرآيند هاي طبيعي بود؛ رفتن تا عمق آخرين جزئيات. فرانسيس بيکن که به عنوان پايه گذار اين پروژه به حساب مي آيد، در اوايل قرن 17 عقيده داشت که اين باور مي تواند در شش نسل محقق شود.

اين بيکن بود که به زودي خطري را براي پروژه که در دوران اصلي اش بود، تشخيص داد- توصيفات و تجربياتي که گويي پنجره يي بودند رو به واقعيت و سعي در تسخير آن داشتند. بيکن مشکل را توضيح داد، حتي به قاعده درآوردن تجربيات با زبان آغاز مي شود، با کلمات؛ و کلمات گرايشي مهلک دارند تا خودشان را جانشين حقايقي کنند که قرار است گزارش يا بازتاب دهند. در زماني که انسان ها مي پنداشتند «عقلانيت شان بر کلمات حکمفرمايي مي کند» در حقيقت «کلمات بر فهميدن تاثيرگذار بودند». آنها بيش از آن که بخواهند به عقلانيت خدمت کنند، به آن شکل مي دادند. بيکن متاسف بود زيرا حتي تعاريف دقيق موثر نبودند زيرا «خود تعاريف از کلمات شکل گرفته اند و کلمات ساير چيز ها را به وجود مي آورند». آنها به عنوان پيامد نظريات و محاسبات خود را گسترش مي دهند، مامور جست وجويي که به قصد فهميدن عازم شده بود نه تنها به ابژه مستقل نرسيد بلکه فاصله اش از آن دورتر هم شده بود.

در ذهن بيکن خطر گسترش بي قيد و بند کلمات در شکل دلخواه خود، پيامدي بود که ما از گناه آدم وحوا به ارث برده بوديم. او در عشق انسان ها به کلمات، تاثير زهر کينه شيطان را مي ديد که به ذهن انسان، بزرگي دروغين مي بخشيد و به عنوان پادزهر روش استقرايي خود را مطرح کرد، که قدم هايي کوچک، آرام و تجربي را در نظر داشت و هيچ چيزي پذيرفته نبود مگر اينکه از اين آزمايش ها سربلند بيرون مي آمد.

بدين طريق، بيکن اميدوار بود «عمل محض ادراک» با چشم انداز هاي بهتري از نو شروع به کار کند چرا که ذهن براي يافتن مقام خويش تنها نبود و در هر قدم راهنمايي مي شد، گويي که جرياني ماشين وار انجام مي شد. ذهن از انحرافاتش در زمينه خطا کردن و مغرور شدن مصون مي شد و ناگزير ابزار هاي بازنمايي مثل کلمات، قياس هاي منطقي، سنجش ها، نمادها (شامل نمادهاي رياضي) کنترل و در قلمرو برتر از واقعيت بي واسطه به کار گرفته مي شدند.

تئوري فرانسوي (و انديشه هايي که پيش از آن بود) با اين اميد مي گفت؛ «آن را فراموش کن»، نه بدين خاطر که هوشياري هاي روش شناسانه نمي تواند در انجام اين وظيفه موثر واقع شود، بلکه به اين دليل که تمايزاتي که اين وظيفه را تعريف مي کرد، يعني تمايز ميان «من»، جهان و شکل هاي توصيف و دلالت، امکان پذير و عملي نبودند.

در عوض «من» يا شناسا و جهاني که بايد شناخته شود، خودشان نيستند بلکه توليدات پايداري از واسطه گري، از همان استدلال ها، شکل هاي زبانشناختي هستند که در سنت خردگرايي صرفاً ابزاري و در درجه دوم اهميت قرار دارند. «من» يا سوژه، بيش از اينکه توليدگر و حاکم آزاد انديشه ها و ادراکات خود باشد، مقامي منصوب شده و گذراست؛ شکلي ناپايدار که دائم در حال تغيير است، شکلي که به وسيله ايده ها، کلمات، نقشه ها، مدل ها و تمايزاتي هايي که از آن پيش است، پر مي شود و به او وجودي متن وار مي بخشد.

حقه دکارتي ها براي انديشيدن از نقطه آغاز نمي تواند کاري از پيش ببرد زيرا ابزار انديشه با شکل هاي استدلالي توصيف مي شود که ابداعي نيستند و نمي توان نسبت به اين موضوع بي اهميت بود. خلاصه اينکه آنچه ما مي انديشيم ما را مي انديشند. (اين نوع از صورت بندي همان چيزي است که دشمنان تئوري فرانسوي را ديوانه مي کند.)

انسان همچنين به جهان مي انديشد ولي اين بدان معني نيست که جهان فارغ از شيوه هاي ادراک و تصور انسان وجود نداشته باشد، بلکه به جاي مواجهه بدون واسطه با آن تنها چيزي که از جهان مي دانيم اين است که جهان ادامه آن چيزي است که ما مي توانيم درباره اش بگوييم. اين چيزي است که توماس کوهن در «ساختار انقلاب علمي» بيان کرد. وقتي مي گفت که بعد از تغيير يک الگو دانشمندان در جهاني ديگر زندگي مي کنند، نه بدين معنا که جهان ديگري به وسيله توصيفات ما شکل گرفته است بلکه بدين معني که ما تنها از طريق توصيفات استدلالي به چيزي که جهان مي ناميم دسترسي داريم. اين مطلب ممکن است به طور آزاردهنده يي دور از انتظار و نوظهور به نظر برسد اما اين دقيقاً همان چيزي است که توماس هابز 300 سال پيش، قبل از اينکه «ساختارشکني» در ذهن دريدا يا هايدگر باشد، عنوان کرد. «درست و غلط، صفات سخن اند نه صفات موجودات.» قضاوت در مورد درستي و نادرستي، با شکل هايي از اًسناد در ارتباطند که در گفتمان هاي عمومي/ سازماني تثبيت شده اند. وقتي ما درباره درستي يا نادرستي چيزي صحبت مي کنيم، اين قضاوت از چنين شکل هايي ناشي مي شود (هابز آنها را دلالت هاي تثبيت شده مي نامد). هابز ادامه مي دهد دانش ما به صورت «مشروط» است و نه به صورت «محض». دانش ما از پيامدهاي يک شيء به شيء ديگر ناشي نمي شود بلکه از اسمي به اسم ديگر شکل مي گيرد.

سه قرن بعد، ريچارد رورتي دقيقاً به همين نکته اشاره کرد، وقتي که گفت «جايي که جمله يي وجود ندارد، حقيقتي وجود ندارد... جهان بيرون از ما وجود دارد ولي توصيفات ما بيرون از جهان وجود ندارد.» توصيف از جهان توسط ما شکل مي گيرد و ما به نوبه خود از صورت بندي هاي توصيفي شکل مي گيريم که مضمون ادراک ما هستند.

اين صورت بندي ها را ما انتخاب نمي کنيم، منطقي تر است بگوييم که اين صورت بندي ها هستند که ما را انتخاب مي کنند. هم «من» و هم «جهان» هر دو به نوعي کارکرد هايي از زبان هستيم. يا به تعبير مشهور و تند دريدا؛ خارج از جهان متن چيزي وجود ندارد. مسلماً خردگرايي روشنگري نسبت به اين تحليل ساختارشکنانه بي تفاوت نبود، اين به معناي نفي آن نيست و نفي آن نيز نتيجه يي به همراه نخواهد داشت. (و در حقيقت تکرار همان کاري خواهد بود که ساختارشکني انجام مي دهد.) تنها برنامه موثر، برنامه يي است که به تعهد و اجرا مي انديشد و از طريق روند هاي استدلالي سعي دارد هر چه بيشتر و بيشتر به حقيقت مستقل نزديک شود؛ حقيقتي که اگر ما به شيوه بيکني آرام و صبور دنبالش کنيم، آشکار خواهد شد و از پس پرده بازنمايي ها بيرون خواهد آمد.

در واقع تئوري فرانسوي نوعي فقدان است و اين فقدان چيزي را از ما نمي گيرد. ما هنوز مي توانيم چيز هايي را که تا پيش از اين انجام مي داديم، انجام دهيم. ما هنوز مي توانيم بگوييم بعضي چيز ها درست و بعضي چيز ها نادرستند. ما هنوز مي توانيم از کلماتي مثل بدتر و بهتر استفاده کنيم و براي انجام دادن عملي دلايل موجه ارائه دهيم. همه آنچه ما از دست داده ايم، ايماني خردگرا و محکم است که زماني کلام آخر به شمار مي رفت و آخرين توصيفي بود که معيار درستي همه چيز را در اختيار ما مي گذاشت. تمام آنچه اتفاق افتاده است ارزيابي دوباره چيز هايي است که مي دانيم، و چگونگي دانستن آنها است. تنها يک اپيستمولوژي (شناخت شناسي) جايگزين نوعي ديگر شده است و تنها تغييري که ممکن است رخ دهد، اين است که اگر زماني از شما سوال شود که «اپيستمولوژي شما چيست؟» مسلماً جواب شما تغيير يافته است. با اين حال همه چيز در همان مسير هميشگي ادامه پيدا مي کند.

اين نتيجه گيري چيزي نيست که مخالفان تئوري فرانسوي يا آکادمي هاي امريکايي به آن رسيده باشند. براي آنها آنچه اهميت داشت دلالت هاي سياسي اين نظريه بود و يکي از مهم ترين مضاميني که کسوت مطرح کرده است (و من کاملاً با آن موافقم) اين است که اين دلالت ها اصلاً اهميتي ندارند.

زماني که يک تحليل ساختارشکنانه از يک واحد مشخص بازپرسي مي کند و دست به اکتشاف مي زند (مثل شعر، مانيفست، خطابه، جريان يا صورت جلسه)، همچنان که هميشه انجام مي دهد؛ نتيجه حاصله و انسجام سطحي آن به وسيله ممانعت از پرسش کردن حاصل شده است، زيرا ساختار شکني مي خواهد هويتش پابرجا بماند، در نتيجه، روند کشف، کشف يک ناهنجاري يا يک انحراف نيست که بتوان آن را تبعيد يا تصحيح کرد، بلکه کشف ساختار هايي است که توسط انسان شکل مي گيرد.

اگر «وجود» ها -هستي هاي واضح و مجزا- توسط شکل هايي از استدلال ساخته مي شوند که جهت دار و مطرود هستند، نمي توان اعلام کرد که آنها وجود ندارند يا نادرست نيستند. چنين نتيجه گيري دستوري نمي تواند از اين حقيقت که هر چيزي ساختاري اجتماعي دارد، ناشي شود و اين يعني همان منطق ساختارشکني و بدان معنا نيست که ساختار اجتماعي نمي تواند نقد شود بلکه در صورتي نمي تواند نقد شود که بخواهد يکه باقي بماند.

ساختارشکني به ما مي گويد (ما مجبور نيستيم آن را باورکنيم) که چنين موقعيتي وجود ندارد. روش ساختارشکنانه همواره به عمق مي رود و مکاني براي توقف در اين مسير وجود ندارد، ما را به سوي درست و غلط راهنمايي نمي کند و نمي تواند پايه يي براي اصلاحات سياسي باشد. تنها با متوقف کردن و رسيدن به يک فريم ثابت در اين مسير است که مي توان به آنچه زنجيره بي پايان دال ها خوانده مي شود، پايان داد و آن را به موتوري سياسي تبديل کرد، که در اين نقطه ما ديگر با ساختارشکني مواجه نيستيم.

کسوت مطلب را اين گونه قابل فهم مي کند؛ «ساختارشکني در درون خودش... سيري واپسگرايانه و بي پايان است که به وسيله هيچ تصميم عملي يا تعهد موثر سياسي نمي تواند متوقف شود. براي استفاده از آن به عنوان پايه يي براي مخالفت هاي سياسي... پيشنهاد امريکايي... برگرداندن مسير آن براي جدا کردن آن از خود است.» آکادمي هاي امريکايي «ساختارشکني را براي تهيه يک مکمل سياسي به مقابله با خود وادار کردند و در برابر زبان شناسي تاريخي و صبورانه دريدا، درامي ستيزه جويانه را به نمايش گذاشتند.»

اين درام ساختار شکني را، هم به عنوان سلاحي موثر و هم به عنوان هدف جنگي، به نمايش مي گذارد، ولي سرچشمه هاي اين درام در جاي ديگري است (در دنياي معمولي، در دنياي اقتصادي/ سياسي و نه در دنياي تئوري) زيرا ساختارشکني هيچ عملي را تحت قيموميت خود قرار نمي دهد. شرکت کنندگان در اين نمايش، آن را نه به عنوان دليلي براي اصلاح و نه به عنوان علت فساد فرا خوانده اند ولي روابط مابين آنها يا تکريم يا مورد ترحم واقع مي شود، که اين مساله بيشتر به صنايع ادبي ارتباط دارد تا منطق.

به اين ترتيب ساختارشکني نه به عنوان موتور سياست هايي که شما دوست داريد و نه به عنوان علت سياست هايي است که از آن تنفر داريد. ساختارشکني نمي تواند بدون خيانت به ذات خود به عمل تبديل شود و نظر کسوت اين است که «امريکايي ها، امور غيرعملي را به راحتي نمي پذيرند «ولو اينکه» اين امر همان منطق متن هاي تئوري فرانسوي باشد که مانع استفاده از آن مي شود.»

نتيجه داستاني است که کسوت درباره چهل سال گذشته مي گويد، يک گروه از مردم همه نوع مخالفت با حکومت را تحريم مي کنند و آن را امکان پذير نمي دانند در مقابل گروه ديگري آنها را با زبان خودشان به کار مي گيرند و جنگ فرهنگي به راه مي اندازند. اين نمايش نه کمدي و نه تراژدي است بلکه نمايشي مضحک است اما با پيامد هاي خاص خود آن. حرفه ها ساخته مي شوند و ويران مي شوند، وزارتخانه ها از هم مي پاشند، برنامه هاي مکتوب به سمينار هاي قابل توجه تبديل مي شوند، رسوايي هاي عمومي، ناديده انگاشتن حملات رسانه يي، همه نمايش هايي بي دوام است که شما مي توانيد آن را بخوانيد و بخنديد يا آن را بخوانيد و اشک بريزيد. به هر حال من براي آن سرسختانه انتظار مي کشم.

 

    58 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   فلسفه (324)

مطالعات منطقه مرتبط:
●   فرانسه (109)
●   آمریکا (722)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:21/03/1387

تاريخ شمسی نشر:12/03/1387
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب