دكترين مهدويت مجموعه آموزههايى است كه در اسلام مطرح شده و به ظهور منجى در روزگاران ستم بار و سياه تاريخ مربوط است. آموزههاى اساسى نظير فراگيرى جهانى ظلم و جور، عطش و شدت انتظار و اضطرار انسانها به عدالت گسترى آسمانى، و قيام و خروش مستضعفان بر مستكبران، دكترين مهدويت را تشكيل مىدهند.
اين دكترين با رويكردهاى گوناگون از قبيل قرآنى، روايى، كلامى، سياسى و غيره قابل تحليل و تبيين است.
يكى از رويكردهايى كه مىتوان بر اساس آن دكترين مهدويت را تحليل و تبيين نمود، رويكرد عرفانى به اين مجموعه آموزههاست.
از منظر عرفان، عالم سراسر تجلى اسماي الهى است؛ اگر گلى زيبا چشم نوازى مىكند، اثر ظهور نام جميل پروردگار سبحان است و اگر عظمت و جلال كوه، دل را متأثر مىسازد، تجلى اسم عظيم و جليل حق تعالى است. هيچ چيز در جهان نيست مگر اين كه به گونهاى نامى از نامهاى او و پرتوى از انوار عالم تابش را منعكس و متجلى نموده و تمام پديدهها ربطى با او داشته و رويى از او آشكار ساختهاند.
در چهارچوب عرفان نظرى هر پديدهاى در ربط با اسماي الهى تحليل، مشاهده و تبيين شده و معلوم مىگردد كه با كدام يك از نامهاى الهى پيوند داشته و آن را نشان مىدهد.
البته ممكن است بعضى پديدههاى عالم مظهر چند نام از اسماي حق تعالى باشند، اما انسان مظهر همه نامها و فراگيرنده تمام تجليات اسمايي است. يعنى همه مظاهر نامهاى الهى در استعداد انسان بوده و اين موجود برتر استعداد و توان تجلى همه اسما را دارد. اما چون در جهت فعليّت و ظهور با محدوديتهايى از طرف نفس خود و عوامل گمراهى رو به روست، آشكارى همه اين تجليات ميسر نبوده و همواره از جلوه يك نام به جلوه نامهاى ديگر دگرگون شده و ميان قبض و بسط در گردش است. تاريخ كه سرگذشت انسان را به تصوير مىكشد، در حقيقت اثر توالى تجليات الهى در زندگى انسان بوده واز چينش قبضها و بسطها و جلوههاى گوناگون اسماي حق پديد مىآيد.
تحليل موقف تاريخى بشر اين روزگار و نسبت او با نامهايى كه غيبت ولىالله اعظم و ظهور منجى عالم را اقتضا مىكند، مساله اساسى اين تحقيق بوده، كه مبانى ويژهاى دارد. در اين پژوهش پس از طرح اين مبانى در بخش اول به تحليل شرايط تاريخى معاصر بر اساس مبانى در بخش دوم مىپردازيم.
بخش اول: مبانى عرفانى ظهور منجى
1. انسان تجلّي گاه مطلق
عارفان انديشمند جهان اسلام، عالم را سراسر جلوههاى آثار و اسماي حق تبارك و تعالى دانسته و باور دارند كه در دارهستى غير از ذات الهى و تجليات انوار و اسماي او هيچ نيست و هرچه هست آينه و آيت خداوندگار يكتاست:
إِنّ الذات فى كسوة التعينات الاسمائيّة تتجلّى على الاعيان الثابتة، وفى كسوتها تتجلّى على الاعيان الخارجية؛
ذات حق تعالى در لباس تعينات اسماي [در مقام علم الهى] بر اعيان ثابته (يعنى حقايق اشياء) تجلى كرد و آنها را به پيدايى آورد و در لباس اعيان ثابته بر اعيان خارجى تجلى نمود [و آنها را در عالم شهادت آشكار كرد.
بنابراين همه مراتب عالم هستى ظهور تجليات حق تعالى است. حضرت امام دراينباره فرمودهاند:
... فإن الرحمن مقام جمع بسط الوجود وظهوره من مكامن غيب الهوية الى الشهادة المطلقة فكلما يظهر فى العلم و العين فهو من تجليات الرحمة الرحمانية والرحيم مقام احديّة جمع قبض الوجود وارجاعه الى الغيب فكلما يدخل فى البطون ويصل الى باب اللَّه فهو من الرحمة الرحيمية... .
خداوند تعالى با رحمت عامهاش همه چيز را آفريد و بارقههاى تجلى را بر خاك تابيد و باريد و در خاك تيره از روح خود وزيد و انسان را از تجلى مخصوصى بهرهمند كرد كه علم كلية اسماي را به او ارمغان نمود. خداى رحمان تمام نامها را در اين نفخه روحانى بر انسان سرود و هر كه متذكر آنها گرديد با گشايش باب اللَّه به مشاهده وجه رب رحيم توفيق يافته است. بنابراين، ايجاد و معاد، حيرت و ضلالت، رحمت و هدايت، فراق و وصال، قبض و بسط، تفكر و تذكر، همه و همه تجلى نامهاى پروردگار رحمان و رحيم است.
بنابراين هر پديدهاى به فراخور گنجايش محدود خود، جلوهاى از وجه سبحانى را به پيدايى آورده است، اما انسان تجلى گاه مطلق نامهاى نيكوى حق تعالى است.
أن الانسان لما كانت نشأته عامة لجميع شئون الاسمائى و الاعيانى حاصرة للحقائق الهيّة و الكونية مرآةً لشهود الحقائق كلها؛
از آنجا كه انسان جهانى فراگير همه جلوههاى اسما و اعيان است كه تمام حقايق الهى و خلقى را در بر دارد، آينهاى براى شهود همة حقايق است.
انسان در حقيقت ذاتش دانا به همه اسماي خداوند وتجليات خلقى آنها و شاهد و مشتاق كمال مطلق است. و به مقام خليفة الهى شرافت يافته و همه عالم فيض تجلى اسما و انوار حق تعالى را از مقام كمال انسانى مىگيرند؛ زيرا خداوند تبارك و تعالى هر آنچه آشكار شدنى و ناميدنى بود، بر انسان فاش نمود و اسرار خود را بر گوش جان او خواند، آن گاه كه فرمود:
نفختُ فيه من روحى
و عَلَّمَ الآدم اسماء كلها
علّم القرآن خلق الانسان
علّم الانسان ما لم يعلم
همة افراد بشر از جهت استعداد مظهر كلى اسماي الهىاند، اما شكوفايى و فعليت اين استعداد در گرو درك و عمل است. يعنى اينكه انساي اين اسما را درك كند و بر اساس آن عمل كند؛ به نحوى كه اگر كسى او را ديد تجلى اسماء الهى را در او مشاهده كند. در اين مراحل موانعى پيشا روى رشد و آراستگى به انوار و اسما الهى سر بر مىكشد.
شيطان مانع بزرگ اين راه است كه اگر نفسانيت انسان از درون مددرسان او شود، در شكوفايى استعداد انسان دخالت كرده و مىتواند نهايت تباهى را براى او رقم زند. وانسان را دچار حيرت كرده، مانع هدايت و شكوفايى او گردد:
كالذى استهوَته الشياطين فى الارض حيران
مثل كسى كه شيطانها او را فريفتهاند و در زمين حيران و سرگردان است.
اگر ظرفيت آگاهى با معرفت اسماي حق پر شود و التزام عملى به آنها تحقق يابد مسير آراستگى به اسماي الهى گشوده شده و انسان در حيات طيبه به سر مىبرد. اما اگر آگاهى با اوهام اشغال شود و رفتار انسان به انحراف و كژى گرايد، حيرت و ضلالت زندگى را تيره و تار كرده و حيات بشر را به تباهى مىكشد.
2. تفكر شكوفايى انسان به سوى حيات طيبه
تفكر در فلسفه و روانشناسى تعريفهاى گوناگونى دارد، اما به طور كلى شكوفايى ظرفيت آگاهى انسان با كشف و درك امور نامحدود است كه گاهى به صورت مفاهيم كلى و مطلق و قابل صدق بر مصاديق نامحدود، به كار مىآيد و گاهى تا كشف حقايق نامتناهى اسماي الهى عروج مىكند.
تفكر همواره در اختيار ما نيست؛ گاهى مىتوانيم بينديشيم و گاه نمىتوانيم. بنابراين تفكر از ما آغاز نمىشود، بلكه ما مىتوانيم آن را بپذيريم و دريافت كنيم. تجلى خداوند بر انسان در ظرفيت عقل و انديشه، تفكر را پديد مىآورد؛ همچنان كه در ظرفيت عمل و اراده انگيزه را درقصد الهى شكوفا مىسازد.
تفكر نداى حق است آن گاه كه حق تعالى خود را مىنامد، طنين آن در روح انسان مىتابد و جان با پرتو نام حق روشن شده و به تكاپو مىآيد. پس تفكر يك حركت معرفتى است و محرك آن خداست. شايد اين سخن حضرت على(ع) به اين معنا نزديك باشد، كه فرمودند:
... ما بَرِحَ للَّهِ ـ عزّ آلائه ـ فى البرهة بعد البرهة وفى ازمان الفترات عبادٌ ناجاهم فى فكرهم وكَلَّمَهُم فى ذات عقولهم...؛
... همانا خداوند ـ كه عطايايش گرانمايه است ـ در دورانهاى پىدرپى تاريخ، حتى در روزگاران فترت همواره بندگانى دارد كه در ژرفاى انديشهها و در عمق خردهايشان با آنان زمزمه مىكند...
صورت هندسى قابل فرض براى تفكر، دايرهاى است كه از دو كمان عمودى تشكيل شده رأس بالاى دو كمان خداوند و رأس پايين آن دو انسان است. كمان نزولى نداى حق به سوى انسان و كمان صعودى تفكر و تكاپوى انسان به سوى خداوند است.
در اين سير وقتى انسان به حق تعالى رسيد، درمىيابد كه تفكر او عين نداى حق بوده و وجود او غير از نور و جلوهى الهى نبوده است، و تقسيم اين دايره به دو كمان وهمى است.
اين مربوط به كسانى است كه نداى حق را بدون حجاب اوهام و هوسها مىشنوند، اما كسانى كه در بند اوهام و اهوا گرفتارند، در طنين نداى حق، شنواى آواى شيطان اند؛ زيرا خداوند به شيطان فرمود:
وَ استَفزِز مَنِ استَطَعتَ مِنهُم بِصَوتِكَ...
هر كس را كه مىتوانى با بانگ خود از جاى بركن و از راه راست دور كن.
از همان راهى كه صالحان و پاكان هدايت مىيابند يعني وحي، ناپاكان گمراه مىشوند و آنچه براى مومنان شفا و رحمت است، براى ظالمان و ظلمت زدگان جز زيان و خسران نمىافزايد. در اين وضعيت آگاهى انسان از توهم سرشار مىشود و حيرت روزنهاى براى هدايت پذيرى باقى نمىگذارد، مگر اينكه توبه و تضرع حجابها را كنار زند و خداوند با غفران و رحمت بر بندگان تجلى كند.
تفكر دو اثر و كاركرد مهم دارد: نخست اينكه مورد انديشه را چنان روشن و واضح مىنمايد كه ايمان به آن تا عمق جان انسان نفوذ مىكند. هم از اينرو امام على(ع) در وصف اهل ايمان فرمودند: «المؤمن... مغمورٌ بفكرته» و «المومن... كثير الفكر».
دومين فايده تفكر، عمل و اقدام است كه از اميرالمؤمنين نقل شده:
التفكُّر يدعوا الى البرّ والعمل به.
اين دو كاركرد تفكر اركان حيات طيبهاى است كه اسلام به سوى آن فرا مىخواند:
يا ايها الذين آمنوا استجيبوالله وللرسول اذا دعاكم لما يحييكم...
3. حيات طيبه بر پايه ايمان و عمل صالح
حيات طيبه زندگى پاكى است كه از لوث اوهام و اهواء پيراسته و به تجلى اسماء و انوار الهى آراسته است. اين زندگى بهره كسانى است كه نداى حق را در شفافيت نفس خود دريافته و انسانيت خود را كشف كرده و نسبتى شايسته با خداوند متعال و عزيز برقرار كردهاند. نسبتى كه هم با اوصاف و عظمت حق متعارض نيست و هم درخور مقام مطلق انسان است.
آگاهى انسانى كه در حيات طيبه به سر مىبرد سرشار از نور و علم الهى است؛ چنانكه قدرت و ارادهاش جز قدرت و اراده او نيست. هم از اين رو حياتش تجلى نام حىّ سبحان است.
اين زندگى در قرآن مجيد چنين معرفى شده است:
من عَمِل عَمَل صالحاً مِن ذَكَرٍ اَو اُنثى وَ هُو مُؤمن فَلَنُحيِيَنَّهُ حَياةً طيبةً
هر مرد و زني كه عمل صالح انجام دهد، در حالي كه ايمان دارد پس قطعاً او را به حيات طيبه زنده ميداريم.
در اين آيه ايمان و عمل صالح اركان حيات طيبه معرفى شدهاند؛ حياتى كه از جانب خداوند افاضه مىشود و علل و اسباب مادى در آن دخالتى ندارند. هم از اينرو اين زندگى در ولايت الهى تحقق مىيابد. آن گاه كه ولايت الهى در ظاهر و باطن انسان تجلى يافته و ايمان و آگاهى و عمل و زندگى او از نام و نور حضرت سبحان سرشار مىگردد.
اين توفيق خاص انسانى هر چند كه در فرد تحقق مىيابد. اما چنين فردى كه «وَ جَعَلنا لَهُ نوراً يَمشِى بِه فِى النّاس» است در جامعه تأثير مىگذارد و جامعه نيز در درك چنين حياتى روى فرد فرد افراد تأثير دارد؛ زيرا افراد با حضور در جامعه جزئى از يك كل مىشوند كه هم بر آن كل تأثير مىگذارند و هم از آن اثر مىپذيرند.
جامعه مركّب حقيقى است از نوع مركبات طبيعى ولى تركيب روحها و انديشهها و عاطفهها و خواستها و ارادهها و بالاخره تركيب فرهنگى... . افراد انسان كه هر كدام با سرمايهاى فطرى و سرمايهاى اكتسابى از طبيعت وارد زندگى اجتماعى مىشود روحاً در يكديگر ادغام مىشوند و هويت روحى جديدى كه از آن به «روح جمعى» تعبير مىشود، مىيابند، هر چند كه بعضى اين نظريه را نمىپذيرند. ولى اصل جامعهپذيرى انسان كه زندگى و فرهنگ و صور ذهنى و خواستهها و نيازهاى او را رقم مىزند مورد اعتراف همة انديشمندان اجتماعى است، ولى اين به معناى محكوميت و محو مطلق انسان در جامعه و شرايط اجتماعى نيست بلكه تنها به اين معناست كه حيات معنوى فرد در جامعه اثر مىگذارد و جامعة معنوى نيز در حيات فرد فرد مردم آثارى بر جاى مىنهد و البته تهى بودن از معنويت نيز از اين قاعده پيروى مىكند، و حيات متحيرانه فرد در جامعه تاثير مىگذارد و حيرت جامعه در فرد. هم از اينرو خداوند متعال همراه با تفكر، انبيا و اوليا را نيز مىفرستد تا جامعه را هدايت كنند و نظام حيات را در تجليات رحمت الهى سامان دهند.
4. حيات طبيعى در تجلّى قهر و سخط
اگر نداى حق به شايستگى دريافت نشده و مورد تفكر قرار نگيرد و بشر از تذكر انبيا و اوليا اعراض كند، خداوند رحمان با تجلى صفات قهر و غضب انسان را از شنيدن نام و سخن خويش محروم مىسازد:
لايُكَلِّمُهُم وَلايَهدِيهِم سَبيلاً
نه با ايشان سخن ميگويد و نه به راهي هدايت ميكند.
و اين آغاز فرو بستگى باب الله است. وقتى خداوند خود را بر جامعه انسان ننامد، فرقى ميان صالحان و فاسدان نيست. همه از اين جهت دچار مشكل ميشويد و از ارتباط جمعى با او محروم مىگردند و تنها رابطة فردى و شخصى ميان خداوند و اوليايش باقى مىماند.
در اين فروبستگى اولياى خدا دامن عزلت بر مىكشند ونداى حق تعالى به گوش جانها نمىرسد و اوهام و اهوا بر جان و جامعه بشرى هجوم ميآورد و حيات طبيعى پديدار مىگردد.
در حيات طبيعى ظرفيت نامحدود آگاهى انسان كه مجلاى علم نامحدود خداوند و مخصوص معرفت اوست، با پندارپردازى بر تصور نامحدود امور محدود اشغال ميشود و خواست انسان به تصاحب و تملك آنها تعلق مىگيرد. بعضى از بزرگان گمان كردهاند كه حيات طبيعى انسان همانند حيات حيوان است. به اين سبب نوشتهاند: «اين نوع حيات در همه جانداران خشكى و دريا وجود دارد».
اما توجه به حقيقت انسان از منظر عرفان روشن مىكند كه حيات طبيعى در حوزة انسانى بسيار مهيب و خطرناكتر از حيات طبيعى در حوزة حيوانى است.
انسان پندارزده در حيات طبيعى اراده نامحدودش را در امور محدود هزينه كرده، هم از اينرو بهطور سيرىناپذير و به هر طريق مىكوشد تا براى ارضاى خواست نامحدودش با اوهام و هواهاى بى پايان همه چيز را به سلطه و تصاحب خود درآورد. در اين روند نه تنها طبيعت و اشياء مادى حتى تن و روان انسانها را نيز به سلطه پذيرى فرا مىخواند.
در حيات طبيعى با تدبيرات شيطانى و يا برخوردارى از امكانات قدرت عدهاى اندك بر ديگران مسلّط مىشوند. بنابراين حيات طبيعى اساساً به دو صورت مكملى سلطه گرانه و سلطه پذيرانه تحقق مىيابد. سلطهگرانى را كه در طلب برترى هستند، طبقه مستكبر و سايرين را كه به ضعف و ذلت كشيده مىشوند طبقه مستضعف مىتوان ناميد.
براى حيات طبيعى پنج شاخص اصلى قابل بررسى است:
1. سقوط انسانيت؛
2. تباهى آگاهى؛
3. غلبه نيروى استكبارى؛
4. ستم پذيرى تودهاى؛
5. شدت رنج و حيرت.
در بخش دوم اين پنج شاخص در حيات طبيعى معاصر بررسى خواهد شد.
5. فرج و گشايش با تجلى رحمت
در دوران فروبستگى باب اللَّه كه اثرى از حيات طيبه نيست، ظلم و ضلالت رو به افزايش مىرود و همواره رنج و بلا شدت مىيابد. مردم از سويى بار رنج زندگى را مىكشند و از ديگر سو درد تسويلات نفس و فريب سلطه گران و مستكبران را ميچشند و در حيرت به سرمىبرند.
در اين گرداب بلا كه به علت قطع اميد از همة اسباب، مردم آمادگى تضرع و توجه و تفكر به حق تبارك و تعالى را پيدا مىكنند، خداوند با تجلى رحمت خود نامهاى مغيث و مستعان و ساير نامهاى نيكو را مىخواند. اين خوانش هم مقدمه حيرت زدايى از انسانها و هم پيام قيام براى اولياى خداست. هنگامى كه اولياى خدا مردم را به راه هدايت و نجات فرا مىخوانند تا در طنين نداى او به تفكر بنشينند، ايمانشان قوت يابد و بر ظلمها و ظلمتها بخروشند، ستمگران به غضب آمده، بى پروا ستم مىورزند.
بدينسانظلم و جور همه جا را فرا مىگيرد و اين اصلىترين عامل قيام و استقامت ستمديدگان (مستضعفان) و زوال ستمگران (مستكبران) است. حيات طبيعى بر اساس وضعيت دو گروه اقليت مستكبر و اكثريت مستضعف تحقق دارد و اگر هر يك از اين دو از وضعيت خود خارج شود حيات طبيعى فرو مىريزد. بنابراين با شدت ستم مستكبران، مستضعفان به مجاهدان تبديل شده و خالصانه به حق رو آورده و آماده شنيدن نداى حق و ديدن جلو نامها و نور او در عالم مىشوند.
اين دگرديسى اجتماعيـ معنوي تنها كليد فرج و گشايش بابالله و ظهور ولىّالله اعظم(عج) است كه حركت و تحول از حيات طبيعى به حيات طيبه را به سر منزل مقصود مىرساند حركتى كه معمولاً پيش از ظهور انبيا و اوليا به وسيله صالحان و مصلحان آغاز مىگردد.
بخش دوم: تحليل عرفانى حيات طبيعى معاصر
1. ماهيت حيات طبيعى معاصر
در طول تاريخ هر گاه اصحاب اراده قدرت خواست سيرىناپذير و ظرفيت نامحدود انسانى خود را به موهومات منحرف كردند، اين بى نهايت طلبى به صورت جهانگيرى و هوس گسترى نامحدود جلوهگر شده است. فرعون در تيرگى اوهامش همه جهان را در مصر بزرگ آن زمان مىديد:
وَ نادى فِرعَونُ فِى قَومِه قالَ يا قَومَ اَلَيسَ لِى مُلكُ مِصرَ وَ هذهِ الأَنهارُ تَجرى مِن تَحتِى
و فرياد برآورد فرعون در ميان قومش كه اي مردم آيا ملك مصر و اين نهرهاي روان از زير پايم براي من نيست.
و براى مردم آن ديار دم از خدايى مىزد: ما عَلِمتُ مِن اِلهٍ غَيرِى
پس از آن و پيش از آن نيز همواره مستكبران در فكر تصاحب هر آنچه در پندارشان مىآمد، بدون هيچ حد و حصرى، بودهاند. سيسيل رودس (cicil roodes) صاحب يك تراست انگليسى گفته است:
من اگر مىتوانستم سيارات را به دارايي خود ضميمه مىكردم. من اغلب در اينباره تفكر مىكنم.
در دوران جديد از همان زمانى كه كشتىهاى اسپانيايى و پرتغالى به سواحل مللى شرقى و آفريقايى رسيدند، هدفشان جهانى كردن قدرت و غلبه و ستم بود.
امروز هم آن ادعاى تكرارى فرعونها به گوش مىرسد و نيروى استكبارى كه عنصر پردازنده حيات طبيعى معاصر است، شعار «globalization» سر داده است. پس از پايان جنگ سرد و فروپاشى اتحاد جماهير شوروى، سياست مداران آمريكا قدرت خود را برتر و بى رقيب ارزيابىكردند و مدعى سرپرستى امنيت بينالمللى سياست و قدرت جهانى، منابع اقتصادى و ارزشهاى فرهنگى شدند. جرج بوش رييس جمهور امريكا( 193 ـ 1989م) با گزينش نظريه نظم نوين جهانى بر اساس نظام ليبرالـ دموكراسى الگوى جهانى سازى حيات طبيعى معاصر را اعلام كرد. او در جمع نمايندگان كنگره اظهار داشت:
در هر كجا كه اعضاى نظام بين المللى اصول، مقررات و رويهها را نقض نمايند، امريكا حق دارد در صورت لزوم به زور متوسل شود...، زيرا ايالات متحده تنها كشورى است كه داراى چنين مسئوليتى بوده و توانايى ايفاى آن را نيز دارد.
خصوصيت حيات طبيعى معاصر اين است كه امكانات مادى، نظامهاى اجتماعى و نظريات عملى ويژهاى آن را پوشش مىدهند؛ امكانات مادى يا تكنولوژيك كه معمولاً در صنايع نظامى و توليد كالاهاى مصرفى به كار مىرود. نظامهاى اجتماعى مبتنى بر ارزشهاى سرمايهدارى و سازمانها و نهادهاى بينالمللى كه در خدمت نيروى استكبارى است و نظريات علمى كه انديشه مردم جهان را در جهت توجيه مشروعيت سرمايهدارى و سلطه نيروى استكبار سامان مىدهد و جهانىسازى اصلىترين شاخص حيات طبيعى معاصر، به اين معناست كه نيروى استكبارى آمريكا براى تداوم حيات طبيعى سلطهگرانه خود با استفاده از امكانات سياسى، فرهنگى، اقتصادى و نظامى در توسعه حيات طبيعى سلطه پذيرانه در جهان مىكوشد. چامسكى مينويسد:
نظام جهانى طراحى شده است كه نياز سرمايه گذاران امريكايى را تضمين نمايد.
ماهيت حيات طبيعى معاصر عبارت است از: جهانىسازى سلطة سرمايهدارى با استفاده از دانش و تكنولوژى اطلاعات و شبكههاى ارتباطى.
2. سقوط انسانيت
با توجه به انسانشناسى عرفانى به خوبى معلوم مىشود كه چگونه كنار گذاشتن خدا از انديشه و حيات بشر به سقوط انسان از منزلت انسانى مىانجامد. خبر نيچه از مرگ خدا در حقيقت خبر سقوط انسان از مقام انسانى خويش است كه از آغاز عصر غيبت شروع شد و در مراحل مختلف تاريخ حيات طبيعى به تماميت رسيد.
سكوت و قهر خداوند كه انسان ظلمت نشين حيات طبيعى آن را مرگ خدا مىپندارد، ثمرة اعراض از تذكر حق و تفكر در طنين تجلى اسماي اوست كه خود فراموشى و به تعبير پست مدرن مرگ انسان و ارزشها و دستآوردهاى انسانى است.
امروزه سخن از مرگ تاريخ، مرگ هنر، مرگ آزادى، مرگ متافيزيك و... مىرود، و اين همه نمودارهاى مرگ انسانيت و از خودبيگانگى بشر است كه در اثر خدا فراموشى او را گرفتار كرده است.
نسوا الله فانسيهم انفسهم
خدا را فراموش كردند، خدا هم آنها را از يادشان برد.
ظلمت حيات طبيعى معاصر چنان شدت يافته كه نه تنها متفكران پست مدرن به گمراهى تاريخى انسان امروز اعتراف مىكنند، و از پايان تاريخ سخن مىگويند، بلكه مدافعان دستآوردهاى تاريخى انسان مدرن همانند فوكوياما نيز به پايان تاريخ در اين شرايط ناهنجار اعتراف كردهاند. او ابراز مىدارد:
با فروپاشى نظام كمونيستى در شوروى ما به پايان تاريخ رسيدهايم. به اين معنا كه سرمايه سالارى ليبرال سرانجام بر ساير صورتهاى سياسى رقيب پيروز شده است. و با فرو پاشى سوسياليسم ثابت شده كه نظام سرمايه دارى تنها سامان پايدار در جهان به شمار مىآيد» و مىكوشند تا پاسخى براى بحرانهاى ليبرال دموكراسى كه شالودة حيات طبيعى معاصر است، بيابند.
چارلز.بى.هَندى حاصل انديشه فوكوياما را چنين خلاصه مىكند:
دموكراسى ليبرال (اغماض، و تحمل عقايد ديگران ـ كه همراه با ليبراليسم آمدـ و وفور نعمتى كه ليبراليسم را ممكن ساخت) خواست انسانها را براى درافتادن با امور مهم و مبارزه با علل و عوامل خطير، تضعيف و آن را به مسائل فرعى معطوف كرده است. ما در رفاه و آسودگى است كه تنزل مىكنيم. و وقتى هم كه به رقابت برمىخيزيم براى كسب مدال طلا و بهدست آوردن جام جهانى است. چنين چيزهايى قطعاً ظهور و بروز هنرهاى با اهميت و فعاليتهاى بالنده بزرگ منتهى نمىشود، و هيجاناتى را كه به وجود مىآورند لحظهاى و موقتى است، و هرگز موجبات انقلاب و نهضتى را فراهم نمىكنند. و يا آنها را رواج نمىدهند. اگر مثل سگها ما را خوب تغذيه كنند خوشحال و راضى خواهيم بود، زمانى كه پيشرفتهاى علمى و اقتصادى اكثر جوامع را به مرحله رضامندى و رفاه برسانند، شاهد پايان تاريخ خواهيم بود.
فوكوياما تصور نمىكند كه شايد همة افراد بشر به اين وضع غير انسانى رضا ندهند، و دست به انقلاب بزنند. و يا اين كه اساساً نظام ليبرال با مبناى سرمايهدارى از تأمين رفاه عمومى ناتوان است، و تنها حافظ منافع اقليت سرمايه دار است و استفاده از حيلههاى گوناگون براى دورداشتن مردم از خودآگاهى معنوى وانقلاب سرانجام كارآمدى خود را ازدست خواهد داد.
3. تباهى آگاهى
ظرفيت آگاهى و ارادهى نامحدود انسان كه براى كشف و شناخت تجلى مطلق حق تعالى به آدمى عطا شده است، بايد در دام نامحدود اوهام اطلاعات درست و دروغ اسير شود تا توان به خود آمدن و كشف انسان حقيقى از درون دشوار يا ممتنع گردد. در اين صورت مىتوان انسانها را با پندارپردازى و سرگرمى با اوهام در وضعيت حيات طبيعى سلطهپذيرانه و استضعاف نگهداشت.
امروز نظريات مختلفى در علوم گوناگون توليد مىشود و روزبهروز افزايش مىيابد. نشريات علمى بسيار در رشتههاى گوناگون منتشر مىگردد، و بسيارى يكديگر را نقض مىكنند، با اپيدمى شدن علم تبليغاتى و نظرياتى كه با برهان قدرت رسانهاى و سرمايه اهميت پيدا مىكنند. در اين بازى زرگرى هم دانشمندان به نان و نوايى مىرسند و هم سلطهگران به تثبيت شالودههاى استيلا مىپردازند و هم مردم به هزار رنگ پندار سرگرم مىشوند. آيا اينها علم است؟ علمى كه ساخته مىشود، منسوخ مىگردد، به تاريخ مىپيوندد، ولى هنوز خوانده مىشود و اين انبوه انديشههاى بافته شده بهراستى مانع تفكر نيست؟
اينها علم نيست بلكه اطلاعات است. علم بايد انسان را به حقيقت برساند و شناخت خداوند و تجليات و آيات او را ميسر ميسازد. در صورتى كه علوم امروزى هيچ فرقى با اخبار ساختگى رسانهها ندارد و كاركرد هر دو يكى است: توجيه مشروعيت استكبار و تأمين منافع سرمايهدارى.
امروز كانونهاى توليد دانش بسيارى در جهان با اعتبارات سرمايهداران مشغول كارند تا با توليد نظريههاى علمى اين نظام امپرياليستى سرمايه دارى را در جهان توجيه كنند.
اين عرفان است كه انسان را در نسبتى بى تكيّف و بى قياس با حق نمايانمىسازد و در ترانه نداى حق، مىبالد و آدمى را به معدن عزت و قداست مىپيوندد. عرفان غير علم است، زيرا علم، يافتن مسير است و عرفان، يافتن مقصود، و اطلاعات غير از علم است، زيرا اطلاعات براى حركت و انديشيدن و توليد و فراگيرى علم به كار مىآيد و اگر از تفكر و تحليل درست جدا شود ـ چيزى كه با انباشت و انفجار اطلاعات پيش آمده ـ موجب پندارزدگى و عجز از حركت و تكاپو مىشود. تازه اين همه زمانى است كه اطلاعات درست باشد. در غير اين صورت اگر هم مورد انديشه و تأمل قرار گيرد، فايدهاى غير از فربهى پندارها در پى ندارد.
سلطه تكنولوژى رسانهاى تا بدانجا انجاميده است كه حتى خواص و نخبگان و انديشمندان در ميان تورم اطلاعات و كثرت نظريهها بلاتكليف و در ترديد سرسام آور به سر مىبرند. در اين ميان عوام و انسانهاى ميانمايه صرفاً مخاطبين سر به زيرى هستند.
عدم تمايز ميان علم و اطلاعات و غفلت از عرفان، روايتى پارادوكسيكال از جهان را با نام پست مدرن ارائه كرده است كه زمينه كافى براى ديكتاتورى جهانى را پديد آورده است.
در دوران پست مدرن كه اطلاعات به جاى علم گرفته شده و عرفان به كسوف مىرود، در حقيقت اطلاعات (پندارهاى نامنظم) و دانش به مفهوم «Cience» (اوهام نظام يافته) ظرفيت آگاهى انسان را در عدم قطعيت، حجيت شكاكيت، نفى فرا روايتها، ترديد در عقل و معرفت بشرى و غلبه ى سابژكتيويسم پندار زده بر خودشناسى و خداشناسى فرو كشيده است.
4. غلبة نيروى استكبارى در حيات طبيعى معاصر
نيروى استكبارى براى غلبه بر مستضعفان نه تنها بايد آنها را از منزلت انسانى ساقط كند و براى اين منظور نه فقط تباهى آگاهى بلكه نيرو و اراده آنها را نيز بايد تهى سازد.
هم از اينرو، مىكوشد با از بين بردن معنا و ارزشها و غلبه ى هيجانات و تمايلات پست بر عقل و اراده مردم را در وضعيت ستم پذير و استضعافى نگهدارد.
مستكبران ظرفيت نامحدود انسانى خويش را از هوسها پر كردهاند و قصد تصاحب و تملك همه چيز حتى ذهن و روان و رفتار و تن مردم را دارند. و به اين منظور بايد ظرفيت نامحدود آنها را در چرخه نامحدودى از اوهام و هوسهاى نوبه نو بازى دهند، تا مبادا به خود آمده و به حيات طبيعى «نه» بگويند.
براى تامين اين اهداف وضعيت پست مدرن فرصتهاى كارآمدى در اختيار نيروى استكبارى قرار مىدهد. پست مدرن دوران پوچى انسان از هر آنچه انسانى است، مىباشد. به همين علت ژان بودريارد از پايه گذاران اين رويكرد مىگويد:
اين واژهاى است تو خالى و حتى نمىتوان آن را يك مفهوم ناميد.
ليوتار معتقد است:
ما در خلئى خاص زندگى مىكنيم و زبانى نيست تا اين خلاء را تشريح كند.
در اين اوضاع استفنكاتس دستور زبان پست مدرن را چنين مىنويسد:
زبان پست مدرن بايد مبهم، ايدئآليستى، گنگ پيچيده و تخيلى باشد، زبانى غير صريح، پيچ در پيچ كه پيامهاى آن به راحتى قابل كشف و دريافت نباشد، و مستلزم ساختار شكنى و رمز گشايى باشد. زبانى كه مخاطب به راحتى قادر به درك و دريافت محتوا و مضامين آن نباشد. زبان پست مدرن مستلزم استفاده از كنايه، طنز، استعاره، تجاهل، ابهام، ايجاز، ايهام، اشارات، تلميحات، تناقضات، تقليد، كپيه بردارى، كليشه سازى، ابتذال (pastche)، تكرار، تمسخر، استهزاء، هجو، ترديد، عدم قطعيت و خلاصه تمامى صنايع و بدايع ادبى اعم از نوشتارى و گفتارى است ولو آن كه متضاد و نقيض هم باشند. البته به كارگيرى تمامى اين صنايع غالباً كار بسيار دشوارى است، ولى در اكثر موارد صنعت ابهام و پيچيدهگويى شيوه بسيار معمول و كارسازى است.
اگر در سخنان سياستمداران امريكايى نظر كنيد نمونه روشنى براى اين تاريكى و ابهام خواهيد يافت؛ تاريكى و ابهامى كه معلول تجلى قهر حق تعالى و فروبستگى ساحت قدس و ظلمت و ضلالت زمانه ماست؛ صلح، امنيت، مبارزه با تروريسم، دفاع از منافع، آزادى، حقوق بشر، جنگ، ضدجنگ، دموكراسى و... به راستى اينها به چه معناست؟ ما وارد دورهاى شدهايم كه به قول تادگيتلين «غروب رؤياهاى مشترك» و به بيان دوركهايم «بىهنجارى فراگير» است.
كاركرد اصلى اين ادبيات انتقال مفاهيم و معانى نيست، بلكه تهديد، ايجاد ترس وترديد و تهييج تمايلات حيوانى و حيرت افكنى در مردم است كه غير انسانىترين نوع مديريت بر افكار عمومى و رفتار و عواطف مردم است.
نفى انديشههاى مرجع و فراروايتها معيارى براى نقد نهادهاى اجتماعى و قدرت سلطهجو باقى نمىگذارد، وهم ازاين رو، اريكهريسون و ديگران مرگ آزادى و دموكراسى را اعلام مىكنند.
اين هرج و مرج كه با اپراتورى رسانهاى پوشش مىيابد، بستر كافى براى ظهور يك ديكتاتورى جهانى را فراهم مىسازد.
ديكتاتورى سرمايهدارى نه تنها بر جسم انسانها سلطه مىراند بلكه در روان، ذهن، احساس، نيازها و انتخابهاى مردم نيز قدرت خود را نفوذ مىدهد.
جستجوى بى پايان براى بازارهاى جديد، تغيير سريع كالاها و دستكارى مداوم سليقه مردم از طريق تبليغات باعث ايجاد فرهنگ پسامدرنى گرديده كه ويژگى آن وجود ناپايدارى و انديشههاى سطحى به جاى معانى عميق، مونتاژ و اختلاف شيوهها به جاى اصالت و بالاخره ناهمگونى، كثرت گرايى، ناپيوستگى و هرج و مرج به جاى فرا روايتهاى عقل و پيشرفت مىباشد.
در اين آشفته بازار جهانى معناى امنيت روى كار آمدن ديكتاتورى است كه در درجة اول با فشار تبليغات و جنگ روانى همه را در مسيرى كه مىخواهد به حركت و چرخش در مىآورد و در مرحله دوم مخالفان و كسانى را كه از اين جريان و نظام خارج مىشوند به عنوان ياغى، تروريسم و مخلّ نظم و امنيت جهانى مورد تهديد و تجاوز نظامى قرار مىدهد.
5. ستم پذيرى تودهاى
جامعة تودهاى (mass society) جامعهاى است كه همة مردمان آن يك رنگ و همانند قالب زده شدهاند. ستم پذيرى تودهاى به معناى همآهنگى همة مردم در پذيرش ستم نيروى استكبارى در حيات طبيعى است.
نيروى استكبارى حيات طبيعى معاصر براى تودهاى كردن ستم پذيرى تمام وسايل جامعه پذيريى را به كار گرفته است. ابزارهاى جامعه پذيرى عبارتاند از خانواده، محيطهاى آموزشى، گروه همسالان و رسانهها.
جوامع امروز كمتر از چيزى به نام محيط خانوادگى به عنوان محل فراگيرى رشد و تربيت برخوردار است. سستى نهاد خانواده يك فاجعه غير منتظره نيست، دست كم براى نيروى سلطه گر حيات طبيعى معاصر چنين نيست، بلكه يك برنامه حساب شده و از پيش تعيين شده است تا جايى كه در سالهاى اخير براى محو نقش سنتى مادر در خانواده و جايگزيني نقش اجتماعى مادر ـ يعنى مراكز دولتى يا خصوصى (سرمايه دارى) كه وظايف مادرى را انجام دهند ـ به عنوان رفع تبعيض از حقوق زنان كنوانسيون مىنويسند.
محيطهاى آموزشى مدرسه و دانشگاه كه اساساً در خدمت سرمايه دارى است و با آموزش آشكار علوم رايج و آموزشهاى پنهانى نظير «درس اطاعت و كار تكرارى طوطىوار» سلطهپذيرى را درونى ميكنند و افراد را براى زندگى برده وار در حيات طبيعى معاصر آماده مىسازد.
در اين شرايط چيزى از گروه همسالان باقى نمىماند، زيرا آن چه ارتباط در گروه همسالان را جالب و جذاب مىكند، تفاوتهاى فردى است كه موجب آموختن چيزهاى تازه مىشود. اما در جامعه تودهاى كه همه همشكل هماند، تعاملى پويا و جذاب صورت نمىگيرد و انسانها در عين همانندى به تنهايى زندگى مىكنند و هيچ كس چيزى براى عرضه به ديگرى پيدا نمىكنند، در اين فضا وقتى ارزشهاى سرمايه دارى حاكم شود، ريشههاى خودخواهى تقويت ميشود و همه براى نفع مادى شخصى با ديگران رابطه و تعامل برقرار مىكنند. و معنويت نه تنها در رابطه انسان با مبدا متعال بلكه در رابطه ى انسانها با يكديگر نيز از ميان مىرود.
عامل ديگر جامعهپذيرى يعنى رسانه، به شدت تأثيرگذار و جدى در ستم پذيرى تودهاى به كار مىآيد و حتى نقش خانواده و گروه همسالان به نفع اين عامل كاهش پيدا مىكند.
بنابراين آرمان دموكراسى و آزادى كه انسان غربى قرنها به دنبال آن بوده، امروزه با نفوذ سرمايه دارى بر اشخاص و افراد جامعه به آرمانى دست نيافتنى تبديل شده است. و همه مردمان در قفسى از امواج گوناگون اطلاعات اسيرند و اين زندانى است كه بندهاى خود را نه بر دست و پا كه بر عميقترين لايههاى ذهن و روان تودههاى ستمپذير آويخته است و عجيب اينجاست كه مردم جهان از اين اسارت غافل نيستند بلكه مىدانند و مىپذيرند و حركتى نمىكنند. ساموئل هانتينگتون از كنفرانسى در نوامبر 1997 خبر مىدهد كه در آن متخصصان و دانشمندان تمام كشورها و مناطقعمده جهان گرد آمدند.
او مىنويسد:
رهبران اين كشورها كه دستكم دو ـ سوم يا بيشتر جمعيت جهان را تشكيل مىدادند به ايالات متحده به مثابه يك تهديد نظامى مىنگريستند. آنها اين كشور را تهديدى براى همگرايى، استقلال، رفاه و آزادى عمل شان در پيگيرى منافع به حق شان مىديدند. ولي هيچ حركتي حتي در حد قطع رابطه از سوي اين كشورها صورت نمي گيرد.
6. شدت رنج و حيرت
قطع رابطة انسان از خداوند، تهى شدن روابط انسانى از معنويت و محبت، لذتطلبى در دنيايى پر از رنج و زحمت و محروميت و ستم و حيوانى شدن زندگى با ترويج شهوات و مصرفگرايى روح الهى انسان را كه تشنه تجلى اسماء و شهود انوار حق تعالى است، ارضا نمىكند. بلكه موجب تنفر انسان از خود و خستگى و افسردگى و اضطراب و روان پريشى مىشود.
حيات طبيعى معاصر انسان را مثل يك كرم لجنزار در كثافت اوهام و هوسهاى پوچ فرو برده و دردمندى و سرگردانى او را به نهايت رسانده است.
اهالى اين تمدن پوچ خود را زير بمباران تبليغات اقتصادى و سياسى و تحريكات و تهيجات پياپى تمايلات و از دست دادن انديشه و ارادة گم كردهاند.
مفهوم «خود» در دوره پست مدرن برساختة مجموعة متكثر و غير متمركزى از عوامل شخصيت ساز در رسانهها، تبليغات كالاهاى مصرفى، شعارهاى سياسى، لذتهاى زودگذر، ارزشهاى در حال تحول، عدم تقيد به اصول زيبايىشناسى و بسيارى از عناصر غير متمركز، متنوع، بى ثبات و اضطراب زاست.
هويت انسانى از پندارپردازى نيروى استكبارى شكل مىگيرد و هيچ تعين و ثباتى ندارد. در اين شرايط انسان نه تنها نمىفهمد كه چيست بلكه از درك اينكه چه چيز نيست هم ناتوان است و حتى توان و شعور تحقير خود را از دست مىدهد. زيرا كالاهاى مصرفى فريبنده و رنگارنگ و اطلاعات غرورآور و تلاش اقتصادى رمق سوز و بى وقفه براى تأمين نيازهاى مصنوعى و موهوم او را چنان از خود بيگانه و گرفتار كرده است كه مجال انديشيدن به رنجهاى خود را نيز ندارد، تا جايى كه براى التيام دردهاى روحى و معنوى خود به عرفان موهوم روى مىآورد.
7. آغاز تجلى رحمت و هدايت با انقلاب اسلامى
اين همه رنج و جور و ستم بى ترديد چندان ادامه نخواهد يافت و شايد آغاز يك پايان است؛ پايان تاريخ حيات طبيعى و دگرديسى معنوى انسان و دگرگونى به حيات طيبه، زيرا در گرداب بلاست كه انسان متذكر مىشود و در شدت رنج و اضطراب است كه قادر مهربان را به ياد مىآورد و نامهاى رحمت و جمال او را به تفكر مىنشيند و تضرع مىورزد.
ژان بودرياد مىگويد:
اگر ما در تاريخ دچار از خودبيگانگى شدهايم بنابراين پايان تاريخ چيزى نيست جز پايان از خود بيگانگى.
اگر انسان متذكر حق شود خود را باز مىيابد و ديگر حيات پست طبيعى را بر نمىتابد.
براى تغيير حيات طبيعى يا بايد مستكبران را متحول كرد، يا مستضعفان را. اگر مستكبران تحول پذيرند كه به تدبير جامعه تحت ولايت الهى و تربيت مردم خواهند پرداخت و جامعه پذيراى تجليات الهى خواهد شد، و اگر مستضعفان تحول پذيرند، در حقيقت طبقة جديدي به نام مجاهدان شكل مىگيرد كه براى مبارزه با مستكبران قيام مىكنند.
معمولاً تحول مستكبران امكانپذير نيست، ولى براى اينكه محبت و مسالمت اولين اصل اخلاقى در جامعه انسانى و حيات طيبه است. بايد با امر به معروف و نهى از منكر مستكبران، سير تحول حيات طبيعى به حيات طيبه را آغاز كرد. همچنان كه انبيا چنين بودهاند و ابتدا مستكبران را فرا خوانده، به سراغ فرعونها و نمرودها مىرفتند، و پس از اتمام حجت و برانگيختن خشم طاغوتها و كمرنگ كردن نيرنگ تزوير آنان، مستضعفان را به جهاد فرا مىخواندند.
در طول تاريخ معمولا پيامبران توفيق تحقق حيات طيبه را نيافتند. انقلاب اسلامى ايران كه بر اساس الگوى قيام پيامبران شكل گرفت با ماهيت تحول حيات طبيعى به حيات طيبه اميد به ظهور منجي را زنده كرد تا انسانهاى حيران و دردمند گرفتار حيات طبيعى معاصر را با طرح ديگرى براى زندگى آشنا كند و آنها را براى ظهورى كامياب در تحقق حيات طيبه آماده سازد.
بشر معاصر پس از قرنها پيچ خوردن در گرداب حيات طبيعى به نهايت رنج نزديك مىشود. به همين علت امام خمينى هيچ گاه قصد گفتوگو با انديشههاى موجود يا قرار گرفتن بر مبانى آنها يا در چهارچوب مفهومى آنها را نداشت و نظريه سياسى ولايت فقيه را طرح كرد و همه انگيزه و نيات و اعمال را در عبوديت و معرفت و تقرب الهى معنا بخشيد.
امام خمينى سعى نداشت كه ادعا كند اسلام دموكراسى واقعى است، يا اين كه بر سوسياليسم اولويت دارد، يا اسلام با علم سازگار است و غيره. در كار وى هيچ تلاش آشكارى براى پيوند دادن و يا حتى پرداختن به مفاهيم سياسى مرتبط با گفتمانهاى ناسيوناليسم، ماركسيسم و ليبراليسم ديده نمىشود. تنها با امام خمينى است كه نقش گفتمان غربى به عنوان گفتمانى عام دستخوش تزلزل مىگردد.
او طرحى ديگر درانديشه داشت و تجلى الهى دركل هستى مويد او بود و با كلام او كه پژواك تفكرى ديگر بود، همه چيز تغيير مىكرد، و تحولى را براى نجات بشر از دام حيات طبيعى جهانى كه در آستانه تحقق بود، نويد مىداد. او در آغاز قيام خود به سال 1323 هجرى شمسى اعلام كرد:
امروز روزى است كه نسيم روحانى الهى وزيدن گرفته و براى قيام اصلاحى بهترين روز است.
بعضى از محققان پنداشتهاند كه طرح تفكرى ديگر و بنيادگرفتن تمدنى ديگر عين هم اند، اما دقيقتر اين است كه اين دو اثر تجلى اسماء الهى در انسان و كل هستىاند. تفكر و تمدن هم آهنگ با آن هر دو آثار يك موثر و مظاهر اسما الهى اند، پس عين هم نبوده بلكه ملازم هستند. البته در ادوارى از تاريخ كه در تجلى قهر و جلال است، به جاى تفكر توهم نقش بند آگاهى شده و به جاي تمدني متعالي، تباهي و سياهي پديد مي گردد. انقلاب اسلامى آغاز تجلى رحمت و جمال حق بود كه در دوران تجلى قهر و جلال جلوه كرد و در طبيعت غربى مدرن خورشيد تفكر را در سپهر انديشه بشرى به طلوع آورد.
امام خمينى و تفكرى كه او منادي اش بود در زمانهاى به انقلاب اسلامى انجاميد كه جهان با جلوهاى ديگر از تجليات الهي مواجه مي گشت و غفلت و دنياگرايي مدرنيته جاي خود را به ترديد و ابهام پست مدرن و بازگشت به فطرت و دين و معنويت مىداد و اين انديشه شكل مىگرفت كه نظام جهان بايد بر شالودة دينى جهانىبينان نهاده شود.
8 . تجلى رحمت و هدايت و تحول معنوى
تو گويى در آستانة دهة 1980 ميلادي كه شاهد پيروزى انقلاب اسلامى ايران بوديم، نداى حق برخاست و بار ديگر انسانها به ساحت قدس الهى دعوت شدند. يعنى بنابر سنت الهى كه در شدت رنج و آمادگى تضرّع و تفكر انسانها را مخاطب قرار مىدهد، در دهههاى پايانى قرن بيستم خداوندگار رحيم بر بندگان غفلت زده رحمت آورده است و علي رغم غفلت و فسادهايى كه حيات بشر را آلوده كرده است، واكنشى مثبت در جذبة الهى آغاز شده است. مورخان در تاريخ معاصر غرب، احياي دين را واكنشي «نوميدي حاصل از فروپاشي آشكار ارزشهاي مدني در سدة بيستم» دانسته اند.
پس از دهه هفتاد به بعد روىآورى به دين و معنويتگرايى رونقى تازه يافته، تا آنجا كه برخى از محققين با عبارت «تجديد حيات انديشه مذهبى» از آن ياد كردهاند.
در امريكا، نسلى كه در طى دهه 1970 هر گونه مذهب سازمان يافته را مردود مىشمرد، امروز همراه با فرزندان خود به نيايشگاهها باز مىگردد يا به نهضت روزگار نو مىپيوندد.
يهوديان تجديد نظر طلب كه پنجاه سال پيش هر گونه اشاره به رويدادهاى ماوراى طبيعى را از كتابهاى دعا حذف كرده بودند، اينك ارجاع مجدد به معجزات، اسطورهها، و ظهور مسيح را در دستور كار خود قرار دادهاند.
مورمونها (فرقهاى از مسيحيان) سال 1987 را به دليل جذب 274000 گرونده جديد بهترين سال تاريخ 851 ساله خود اعلام كردند.
جشنوارههاى محلى و ناحيهاى مذهب شينتو در ژاپن، همزمان با مراسم آيينى چرخههاى زندگى و بازگشت به معابد، رونقى تازه يافته است.
جنبش «جوانان براى عيسى مسيح» كه ده مركز را در سرتاسر اروپا اداره مىكند، در سال 1988 بيش از 12000 نفر را از سى و هفت كشور دنيا براى شركت در يك مجمع بين المللى به كشور افريقايى بوركينافاسو (وُلتاى علياى سابق) كشاند.
جوانان چينى و اتحاد شوروى سابق به رغم فضاى ضد مذهبى مدارس خود با كنجكاوى به مجامع مذهبى نظر دوخته بودند.
نوعى نيروى سياسى توانمند بر اساس اصول گرايى اسلامى، ايران، افغانستان و كشورهاى عرب را فراگرفته و طبقات متوسط غربى شده تركيه و مصر را هم تحت تأثير قرار داده است.
هاروى كوكس استاد الهيات دانشگاه هاروارد مىگويد:
پيشگويان سه دهه پيشتر كه خبر از عقب نشستن مذهب در برابر تجدد مىدادند، به هيچ وجه نمىتوانستند روند احياى مجدد مذاهب را پيش بينى كنند.
نظر سنجىهاى موسسة گالوپ نشان مىدهد كه عليرغم كاهش راهبان و راهبهها رشد فزاينده گرايش به روحانيت و معنويت دينى، و دعاخوانى در بين مردم مشاهده مىشود:
در ميان مردمى كه گالوپ آنها را غير مذهبى ناميده است، سي درصدشان گفتهاند كه مذهب نقش مهمى در زندگىشان دارد و 77 درصدشان به طور نامنظم به دعا و نيايش مىپردازند. تكاملى كه در آستانه قرن بيست و يكم به تدريج در غرب شناخته شده و رواج پيدا مىكند، عبادت خدا و ايمان... در واقع زندگى معنوى نشانه جامعه سالم است.
در اين صعود معنوى ا