گفتگوي دكتر سروش با سايت روز:
● اين روزها، جدا از خبرها و يارگيري هاي سياسي، سخن از انديشه حاكم بر ايران نيز زياد مي رود. از تحجر گفته مي شود و از واپسگرايي. و اينكه بايد ريشه را شناخت. با دكتر عبدالكريم سروش درباب اين ريشه ها و اين انديشه ها سخن گفته ايم.آنچه در جمهوري اسلامي زير اسم آقاي مصباح شكل گرفته، چه مختصاتي دارد و علل پا گرفتن آن چيست؟
من هرگاه كه مي خوانم و مي شنوم كه آقاي مصباح گل كرده و سر برآورده و در امور سياسي، سلسله جنباني مي كند، حقيقتاً هم نگران و هم شرمنده مي شوم. چون مصباح را خوب مي شناسم و مي دانم به لحاظ عملي و نظري چنين ظرفيت هايي ندارد. او نه فقيه است، نه از تاريخ اسلام چيزي مي داند، نه از تاريخ ايران. نه حافظه خوبي در اين زمينه ها دارد، نه معلومات درستي. نه از ادبيات با خبر است، نه هنر، نه علم جديد، نه سياست مدن و مدرن. اكنون هم مدت هاست كه مطالعه نمي كند چون وضع عصبي اش به او اجازه نمي دهد. تنها اندوخته او فلسفه كلاسيك اسلامي است، يعني بحث از قوه و فعل و جوهر و عرض و معقول اول و معقول ثاني و امثال اينها. و حالا كسي با اين مايه از دانش بخواهد بر كشتي سياست سوار شود و ناخدايي كند، مايه شرمندگي است و بايد به خدا پناه برد. و نگرانم چون چنين كسي با چنان نارسايي هايي اگر كار به دستش بيفتد بلايي بر سر اين قوم خواهد آورد كه علاجش و جبرانش قرن ها طول مي كشد. ولي برخي او را با مطهري مقايسه مي كنند.
به خدا قسم نابجاست. "چراغ مرده كجا، شمع آفتاب كجا". البته مطهري هم تعصبات آخوندي داشت، اما در فقه و فلسفه و تاريخ و ادبيات و... صد سر و گردن از مصباح بالاتر بود. همين آقاي مصباح يزدي، در اوايل انقلاب روزي به من گفت مطهري ماركسيسم زده است. آقاي مصباح يزدي علاوه بر كم دانشي فرديست از نظر رواني بسيار بي تحمل و كم طاقت و به شدت عصبي و پرخاشگر. اطرافيانش او را به اين صفات مي شناسند. وقتي در سال 1360 ستاد انقلاب فرهنگي از جانب آقاي خميني مامور شد با قم تماس بگيرد، قرعه فال به نام آقاي مصباح خورد. دكتر احمد احمدي كه خودش عضو ستاد بود، به عنوان رابط ستاد با دستگاه آقاي مصباح تعيين شد. او پس از چند هفته به ستاد گزارش داد كه نمي تواند با مصباح يزدي كار كند. چون به تعبير او پس از دو سه جمله حرف زدن با مصباح دعوا مي شود و بايد دست به يقه شد. اين حرف كسي بود كه آن موقع دوست 20 ساله مصباح يزدي بود. داستان هاي برخوردهاي تندش با شريعتي را همه مي دانند كه چگونه او راتكفير كرد تا آنجا كه آقاي بهشتي در مقابل او ايستاد و نظر او را باطل شمرد. رابطه اش با انصار حزب الله را حجت السلام پروازي كه سال ها پيش از حزب الله جدا شد، خبر داد. قاضي قتل هاي فجيع كرمان در دو سال اخير فاش كرد كه قاتلان، مجوز ديني از آقاي مصباح يزدي داشتند. اين خصلت عصبي و خوي تند و دست و دهان گشاده به تكفير و فتواهاي تندروانه بود كه او را شايسته كرد تا جناح هايي او را جلو بيندازند و از او كار بكشند. من هيچگاه گمان نمي كنم كه او خود سردمدار و پرچمدار باشد. به عكس، او كارگزاريست كه در وقتش او را باز نشسته خواهند كرد.
● او كارگزار چه كساني است؟
فعلا كه دست در دست بسيج و ... كارگرداني مي كند و آنگاه دستاوردهايش را به امام زمان و خدا نسبت مي دهد. درست مثل آقاي خزعلي كه در دوران مبارزه خاتمي و ناطق نوري براي رياست جمهوري در مسجدي از مساجد يزد، بر منبر گفت كه از يك جوان حافظ قرآن پرسيده اند نظر خدا را راجع به جامعه مدرسين قم بگو. و او آيه اي را خوانده بود كه معنايش اين بود: "خدا اينها را هدايت كرده، تو هم پيرو هدايت آنان باش." يعني ناطق نوري را انتخاب كن، نه خاتمي را. و آنگاه گفت: [ اين را به گوش خود شنيدم] ببينيد، اين را من نمي گويم، خدا مي گويد كه به حرف جامعه مدرسين گوش كنيد.
حالا همين آقاي خزعلي كه آن حرفش را يا سفاهت بايد لقب داد يا تقلب، حامي همه جانبه آقاي مصباح يزدي شده است. آقاي خاتمي هم در دوران رياست جمهوريش چند بار به تئوريزه كنندگان خشونت اشاره داشت و البته منظورش آقاي مصباح يزدي بود. مصباح هم در نماز جمعه در جواب گفت: "در جامعه چند صدايي شما آيا براي صداي من جايي نيست؟" گويي خشونت پروري او جايي هم براي صداهاي ديگر باقي مي گذارد. يك بار هم در خطبه هاي پيش از نماز جمعه آيه اي از قرآن را خواند و از كلمه ارهاب كه در آن آيه بود، سوءاستفاده كرد تا تروريسم را تاييد كند. [در زبان عربي امروز، ارهاب به معني ترور به كار مي رود، ولي معناي پيشين اين كلمه البته اين نبوده است]. ولي چنين شخصي با سابقه چنين افكاري البته به درد گروه هاي تند رو مي خورد تا او را به كار گيرند و به مقاصد خود برسند. به هر حال فتنه ايست براي درون و ننگي براي بيرون. من اگر چه از روحانيت دل خوشي ندارم [به دليل سكوت شان در برابر مظالم] اما دستكم براي آبروي خودشان نبايد بگذارند چنين افرادي پيش افتند و نماد حوزه شوند. به قول آن شاعر:
بر كشتزار تشنه ما اشگ غم مبار
اي آسمان ببار پي آبروي خويش
● گفته مي شود آبشخور اين "ماجرا" حجتيه است...
نسبت دادن جريان احمدي نژاد و يا مصباح به حجتيه به نظر من نسبت چندان صحيحي نيست. بلي حجتيه اي ها به امام زمان ارادت مي ورزند، اما اين ارادت ورزي خاص آنان نيست، و در هر فرد شيعه اي يافت مي شود. حجتيه اي ها ضمنا غير سياسي هم بودند و هستند. من مي خواهم در اينجا به كساني اشاره كنم كه كمتر ديده مي شوند و آن فرديدي ها هستند. به نظر من سهم بيشتر از آن كسي است به نام احمد فرديد كه سال ها در دانشگاه تهران استاد فلسفه بود. پس از آن هم كه بازنشسته شد، همچنان در نشر افكارش فعال بود. فرديد، شخصي بود به شدت مريد باز. قبل از انقلاب، بعضي از افرادي كه اكنون نامدار هستند، مانند آقاي آشوري و آقاي شايگان، از اطرافيان و حتي مروجان انديشه او بودند. اما بعد از انقلاب، پاره اي از اينان برگشتند و آقاي آشوري نقد ويرانگري بر فرديد نوشت و حق روشنفكري را ادا كرد. فرديد يك شبه پس از انقلاب صورت و سيرت عوض كرد. يعني تاقبل از انقلاب، ذره اي از ديانت و از رسالت در سخنان او ذكري نمي رفت. نه فقط ذكري نمي رفت، كه شاگردان نزديك او مي گفتند اعتقادي به هيچ چيز ندارد، و حتي در عمل هم مبالات هيچ يك از محرمات و منهيات شرعي را نداشت. من خودم از آقاي حداد عادل، رئيس كنوني مجلس شوراي اسلامي، شنيدم كه فرديد را به ... تشبيه مي كرد. از آقاي دكتر احمد احمدي، نماينده فعلي مجلس شوراي اسلامي، شنيدم كه او را ديو مي شمرد. از آقاي دكتر كريم مجتهدي، استاد فلسفه دانشگاه تهران شنيدم كه او را خبيث مي خواند. اما پس از انقلاب، ناگهان از آقاي بازرگان و شريعتي هم در دينداري پيشي گرفت. به طوري كه آنها را محكوم مي كرد كه بنده واقعي خداوند نيستند. يعني فرديدي كه به پيروي از هايدگر، دوران متافيزيك را پايان يافته مي دانست، به يكي از عاميانه ترين اشكال متافيزيك رجعت نمود و در اين كار انگيزه اي جز حسادت و طلب قدرت نداشت. اگر هم چيزهاي ديگر بود، خدا مي داند. و چنين آدمي، به ظاهر انقلابي دو آتشه و بلكه صد آتشه شده بود. مرام او، اگر بخواهم برايتان خلاصه كنم، درست همان چيزي است كه امروز از دهان آقاي احمدي نژاد و جريان وابسته به مصباح بيرون مي آيد.
● ويژگي هاي تفكر فرديد چه بود؟
فرديد به شدت طرفدار خشونت بود. من، خودم به ياد دارم كه يكي از شاگردان فرديد، كه در كلاس هاي فلسفه علم من هم شركت مي كرد، يك بار برخاست و به صراحت خطاب به من گفت كه هميشه نمي توان با مخالفان استدلال كرد، در مواردي بايد شمشير به كار برد، كاري كه بعدا انصار حزب الله به نحو احسن انجام دادند.
فرديد، طرفدار مطلق آقاي خلخالي هم بود . تمام اعدام هاي او را تاييد مي كرد و خلخالي را ذوالفقار علي و پرچم اسلام مي دانست. فرزند خلخالي هم از سرسپردگان فرديد بود و تاييدات فرديد را به پدر منتقل مي كرد. مدتي هم در رايزني هاي خارج از كشور كار مي كرد. اصولا ، يكي از كارهايي كه نمي دانم از كجا سازماندهي شد، اين بود كه اطرافيان فرديد درپاره اي از نهادهاي فرهنگي رخنه كردند. رخنه اي كه تا امروز هم برقرار و باقي است. پاره اي از اينها خصوصا در بولتن هاي محرمانه اي كه براي بزرگان كشور، تهيه مي شد، نفوذ كردند. و از اين طريق، افكار خشونت گرايانه را به خورد بزرگان كشور دادند. من اطمينان دارم كه پاره اي از تحليل هايي كه عليه بازرگان و به اصطلاح ليبرال ها، و بعدها اصلاح طلب ها تهيه شد و به گوش اولياي امور رسيد، دستپخت شيطنت ها و خباثت هاي همين افراد بود.
فرديد، همچنين ضد يهودي بود. ضد يهودي به معناي واقعي كلمه. يعني يهودي ستيزي، كه ما نمونه اش را هيچ جا در تاريخ فرهنگ ايران نديده ايم و نشنيده ايم. من در همان اوقات مصاحبه اي كردم و اين نكته را به صراحت گفتم كه در كشوري ـ يعني ايران ـ كه هيچگاه با يهوديان مسئله نداشته، سخن ضد يهود گفتن، هيچ نيست جز آب به آسياب دشمن ريختن و تفرقه بيهوده و ناروايي پديد آوردن.
از نظر آقاي فرديد، فيلسوفان به دو دسته تقسيم مي شدند. فيلسوفان يهودي و فيلسوفان غير يهودي. فيلسوفان يهودي، هر چه بودند و هر چه گفته بودند، مردود بود و حاجت به تامل و تفكر در سخنانشان نبود. [مثل برگسن، سپينوزا، پوپر و ...]. او اين ضد يهودي بودن را از استادش، هايدگر، آموخته بود كه البته طرفدار نازيسم و فاشيسم بود و امروزه هيچكس در اين موضوع شكي ندارد و كتاب ها در اين زمينه نوشته شده است؛ گرچه طرفداران ايرانيش سعي در پوشاندن آن دارند.اينان اگر حمله به ليبراليسم مي كنند، از موضع فاشيسم است نه اسلام يا سوسياليسم يا چيز ديگر. حمله شان به فراماسونري هم از همين موضع است. به ياد داشته باشيم كه موسوليني هم مي گفت دشمن ترين دشمنان نازيسم، فراماسون ها هستند. يعني متاسفانه قسمت منفي و منفور فلسفه هايدگر سهم ما ايرانيان شده است.اينكه مي گويم قسمت منفي و منفور آن به اين دليل است كه تقريبا تمام كساني كه در ايران دم از هايدگر مي زنند زبان آلماني هيچ نمي دانند، حتي خود فرديد هم با اينكه مدتي در آلمان مانده بود زبان آلماني درستي نمي دانست. نه او و نه شاگردش رضا داوري، هيچگاه حتي يك پاراگراف از كتاب هاي خود هايدگر را در سر كلاس درس مطرح نمي كردند و هميشه در اطراف فلسفه هايدگر بدون استناد سخن مي گفتند و نهايتا هم براي استبداد نظريه پردازي مي كردند.
فرديد، ضد حقوق بشر هم بود . يكي از شاگردانش، يعني آقاي رضا داوري، سال ها پس از مرگ فرديد در روزنامه بيان ـ كه صاحب امتيازش آقاي محتشمي پور بود ـ صريحا مقاله اي بر ضد حقوق بشر نوشت كه حقوق بشر، حيله كثيف بورژواها عليه كارگران و محرومان است. آقاي داوري به اين طريق، در همان بحبوحه كه انصار حزب الله تازه سر برآورده بودند و عرصه را بر اهل فكر و فرهنگ، تنگ كرده بودند، چنين امتيازي را به آنها داد، و چنين باجي را پرداخت، تا بعد بتواند سر از مقامات بالا درآورد.او امروز بر مسند رياست فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي نشسته و پاداش خود را گرفته است. رضا داوري قبلا هم چنين دروغي را، يعني مخالفت با محرومان و كارگران، در روز روشن به پوپر نسبت داده بود و وقتي كه ناقدان از او خواستند كه جاي نقل قول رادر كتاب جامعه بازنشان دهد، كه البته هرگز در كتاب يافت نمي شود، از آن طفره رفت و در عوض نوشت: من پوپري نيستم كه دروغگو باشم.
يك تعليم ديگر آقاي فرديد به شاگردانش، اين بود كه به آنها مي گفت هر چه در جهان درباب عدالت، حقوق بشر، دموكراسي، مدارا و آزادي گفته مي شود، همه دروغ است. و همه سازمان هاي فرهنگي و سياسي جهاني توطئه گرند و مدار عالم بر عدم صداقت و بر ريا و بر قدرت شيطاني، مي گردد؛ و لذا شما هم در ايران اصلا گرفتار اين الفاظ و مفاهيم قشنگ نباشيد و كار خود را با خشونت پيش ببريد. به گمان وي جهان يك استاد اعظم دارد كه همان فراماسون ها و صهيونيست ها هستند و تمام سازمان هاي بين المللي آلت دست آنها و همه چيز بازي و تئاتر است. شما ديديد كه كيهاني ها در مصاحبه با احسان نراقي نزديك به 20 سال پيش درست همين مطالب را ساده لوحانه و طوطي وار تكرار مي كردند. نراقي هم در جواب شان گفت برويد چهار بمب در چهار گوشه زمين بگذاريد و آن را منفجر كنيد و همه را راحت كنيد. ما به وضوح خشونت پروري و خشونت ستايي را در فرديد مي ديديم، و همين طور در شاگردانش؛ تا جايي كه من حتي شنيدم سعيد امامي هم دورا دور شاگرد فرديد بوده است. خشونت پروري و خشونت ستايي، گوهر مكتب فرديد بود.
خوشمزه اينكه آقاي فرديد، پس از انقلاب، يك امام زماني تمام عيار هم شد. او چنان شوق مزورانه اي به امام زمان نشان مي دادكه هيچ عضو حجتيه به گرد او نمي رسيد. به همين دليل، من امروز حرف هايي را كه در اين باب مي شنوم، به حجتيه نسبت نمي دهم، و احساس مي كنم آنچه فرديد و شاگردانش مي خواستند، عملا اتفاق افتاده است؛ و حرف هاي او از دهن مصباح واحمدي نژاد و ديگران بيرون مي آيد.
● اين تفكر به چه مسيري مي رود؟
اين مجموعه باعث مي شود كه نشانه هاي يك انحطاط فاجعه آميز را در مسير انقلاب ببينم. به ويژه آنكه شاگردان و اطرافيان فرديد، به مقامات بالا هم رسيده و جاهايي را در نهان و آشكار، اشغال كرده اند. در رايزني هاي فرهنگي، در نهادهاي فرهنگي، در بولتن ها، در روزنامه ها، در وزارت ارشاد، خصوصا روزنامه كيهان و غيره. يهودي ستيزي او، الان به شكلي افراطي [و ناآگاهانه] از دهان احمدي نژاد بيرون مي آيد. همين طور است قصه امام زمان. نفوذ اينها در همه جا هست. من خود حدود يك سال پيش از زبان رهبري چيزي شنيدم كه برايم بسيار تكان دهنده بود. آقاي خامنه اي در همدان براي جمعي از جوانان سخنراني كرد. در آنجا ـ چنانكه در روزنامه ها آمد ـ به جوانان گفته بود "به سراغ افكار بلند و تازه برويد، نه به سراغ افكار منسوخ. مثلا فيلسوفي به نام پوپركه افكارش منسوخ شده، اما هنوز كساني دنبال او مي روند." اين حرف براي من مهم بود، نه از آن جهت كه حرف ناصحيحي بود [حرف ناصحيح در دنيا بسيار است] بلكه از اين جهت كه اين سخن از دهان آقاي خامنه اي بيرون مي آمد. همه مي دانند كه آقاي خامنه اي نه فلسفه مي خواند، نه فلسفه مي داند [برخلاف آقاي خميني]، و شايد بنا بر تربيتي كه در مكتب مشهد پيدا كرده، به فلسفه ورزي اعتقادي هم نداشته باشد. بالاتر از آن، او با فلسفه جديد اروپايي هيچ آشنايي ندارد، و مطمئنم كه از محتواي فلسفه پوپر هم اطلاعي ندارد. اما چرا اين پوپر ستيزي از دهن آقاي خامنه اي شنيده مي شود؟ من هيچ پاسخي ندارم جز نفوذ مكتب فرديد در آن بالا. يكي از كارهايي كه فرديد كرد، و شاگرد او داوري هم ادامه داد، يك نوع پوپر ستيزي هيستريك در ايران بود. آنها پوپر را مورد حمله قرار دادند تا از وراي او به دموكراسي و آزاديخواهي حمله كنند. موضع شان چنانكه گفتم فاشيسم بود. دليل فرديد عليه پوپر دليل فلسفي نبود، بلكه اين بود كه هلموت اشميت، صدر اعظم آلمان، بر كتاب پوپر مقدمه نوشته است! دليل داوري هم اين بود كه پوپر ولايت ندارد. اينها مطالبي بود كه به نام فلسفه به خورد دانشجويان دپارتمان فلسفه داده مي شد.
● شايد هم از اين طريق براي شما پيام مي فرستادند.
بله، اينكه درست است، اما همه سخن اين است كه چرا پيام را در قالب هاي فرديدي مي دادند. نكته اينجاست. اگر قرار بر مخالفت با فلسفه و فلاسفه غرب است، ده ها فيلسوف ملحد و غير ملحد هستند كه مي توان از آنها نام برد و محكوم شان كرد. مگر برتراند راسل، سارتر، كارناپ و امثال اينها انديشه هايشان صائب يا اسلامي است؟ يا خواننده ندارد؟ و حتي هايدگر و متافيزيك ستيزيش، مگر با اسلام سازگار است؟ آقاي داوري در اين ميان سخني گفت كه در تاريخ فلسفه برق مي زند. او براي دفاع از ولايت فقيه چنين مطرح كرد كه افلاطون مدافع ولايت بوده است و آقاي پوپر، مخالف ولايت. و با گفتن اين حرف جايزه خود را هم گرفت.
● آقاي دكتر، عجب ملغمه اي شد. فرديد و مصباح و ...
بله. اين ايده كه مردم هيچ و پوچند و راي شان كمترين بهايي ندارد، كه حرف دل و زبان مصباح و ياران اوست، عين حرف هاي فرديد است. او به تبع نازي ها و هيتلر، دموكراسي و راي دادن را در جميع سطوح مسخره مي كرد و فقط به پيشوا معتقد بود.
دولت پنهان. منافع اقتصادي باندهاي مختلف. گروه هاي طالباني...با چه مجموعه پيچيده اي رو به رو هستيم به اين ترتيب.
بله، بگوييد فاشيسم پنهان. مجموعه بسيار پيچيده، زشت، كريه المنظر و كريه الباطني پديد آمده است. من واقعا فرديد را براي دولت كنوني، مثل اشتراوس مي دانم براي دولت بوش.
● لوي اشتراوس؟
بله، مشهور است كه نئوكان ها به او متكي هستند و وامدار و الهام گيرنده از او. فرديد هم كم و بيش دارد چنين نقشي را بازي مي كند. با اين تفاوت كه اشتراوس يك فيلسوف منظم بود با تاليفات متين و سنگين [اگر فرديد نگويد او هم يهوديست] اما فرديد چه داشت، جز يك ذهن پريشان و يك زبان هذيان گو و دشنام گو؟ كمترين دشنامش به مخالفانش اين بود كه آنها فراماسون هستند.
● و مصباح هم ادامه دهنده راه او؟
بلي، البته مصباح تئوريسين جريان خشونت پروري نيست، كارگزار آن است. آن كساني كه افكار اصلي را پروراندند و خشونت گرايي را تئوريزه كردند، يهودي ستيزي را در جامعه و حداقل در ميان عده اي ترويج كردند، استفاده افراطي و نادرست از ظهور امام زمان را آموزش دادند و به طور كلي از دين استفاده ابزاري كردند، مردم و راي شان را هيچ و پوچ دانستند، تمام سازمان هاي جهاني را مشغول توطئه عليه جمهوري اسلامي نشان دادند، دموكراسي غربي را مسخره كردند، حقوق بشر را مورد تحقير و تمسخر قرار دادند، همه دستاوردهاي نيكوي بشري را زير لواي مفهوم بي معناي غربزدگي تقبيح و تكذيب كردند، و مدارا و تسامح را مخنث بودن نام گذاري كردند و ... همين طايفه فرديدي ها بودند. همه كساني كه فرديد را مي شناسند، و پاره اي از اطرافيان او را، مي دانند كه اينها مطلقا اعتقادي به دين و به خدا ندارند. آنچه برايشان مهم است، مطرح بودن است و به قدرت رسيدن؛ و پاره اي از آنها هم به مقاصد خود رسيده اند. حالا كه چنين اتفاق شومي در پيش چشم ما در جامعه افتاده، بايد ريشه هايش را شناخت.
● و اين بحث اسلاميت و جمهوريت...
اينها همه جنگ زرگريست. به قول مولانا "همچو جنگ خر فروشان صنعت است". آقاي خميني هم مردم دار بود، مردم مدار نبود، و از سخناني كه گفته، هم مي شود به نفع جناح مصباح استفاده كرد، و هم عليه او. لذا استنادات نقلي، هيچ كس را به جايي نمي رساند. وقت آن است كه عقلاي قوم با بازشناسي و با بررسي آسيب شناسانه اين پديده، دوباره آب رفته را به جوي برگردانند. البته اگر شدني باشد. بايد با در نظر گرفتن مصالح قوم، بنا را بر عقلانيت و بر مديريت علمي بگذارند، و از اين همه تكيه بر عاطفه و جهالت و گاه حتي تقلب ديني، بپرهيزند و از دستاوردهاي نيكوي بشري با اعتماد به نفس و شجاعت استفاده كنند.
● حتما صحبت هاي آقاي خاتمي را شنيده ايد. در باب تحجر و پيوستن به صفي كه بن لادن در رأس آن است. اما براي من نكته جالب اين است كه اينها كجا بودند؟
اينها كه من گفتم، بودند، اما تك افتاده و ناتوان بودند. به تعبير رايج، آبي براي شنا پيدا نمي كردند. بعد از انقلاب، رفته رفته اين آب براي شنا، پيدا شد. انقلاب معمولا افراد پاتولوژيك و آنورمال را بالا مي آورد. ضمن اينكه هميشه وقتي يك جريان دموكراتيك و اصلاح طلب، ناموفق مي شود، راه بر خشونت گرايي و خشونت ستايي، باز مي شود. يعني دور به دست افراد راديكال مي افتد و اين آرايي كه قبلا در حاشيه بود، مي تواند به متن راه بيابد. يك عده هم به دليل مرعوب بودن، در مقابل اين جريانات دم نمي زنند. در عين حال بي انصافي است اگر بگوييم عموم مردم جامعه ما به اين افكار دل بسته اند، يا از اينان طرفداري مي كنند. قطعا چنين نيست. مخصوصا جامعه درس خوانده و كتاب خوان ما، تمايلي به اينگونه مشي هاي افراطي ندارد، اما متاسفانه قدرت هم ندارد و سخنانش فعلا ناشنيده مي ماند، تا وقتي كه فرصت مناسبي پيدا شود. آقاي خاتمي لطف مي كنند و نام متحجر بر آنها مي گذارند. اين جريان افراطي شايسته هيچ نامي جز فاشيسم نيست. همه آثار و علامت هاي آن را دارد. اين حررفي نيست كه من الان بگويم. در سال 1365 در دانشگاه تهران دو سخنراني كردم تحت عنوان مباني تئوريك فاشيسم و هشدار لازم را دادم، اما كو گوش شنوا؟ آقاي خاتمي آن وقت از سخنراني خوشش نيامد و پيام تندي براي من فرستاد، اما بعدها خودش گرفتار آنها شد و امروز همه مملكت گرفتار آن جريان واپسگراست. حالا جالب اين است كه شهرداري آقاي احمدي نژاد به بنياد فرديد قول فضا و بودجه داده است تا خيمه و خرگاهي به پا كنند و آش فاشيسم فرديدي را بيشتر هم بزنند. روابط را مي بينيد؟
● اين جريان، ايران ما را به چه سمتي مي برد؟
باور كنيد اين جريان ما را از طالبان هم عقب تر خواهد برد. طالباني ها، آن طور كه مي ديديم و مي شناختيم، افرادي بودند كه در اسلاميت شان صادق بودند، و به خيال خودشان به وظيفه ديني شان عمل مي كردند؛ ولي من در كثيري از كساني كه در اين جريان فرديدي حضور دارند، مطلقا صداقت ديني نمي بينم. صرف منفعت پرستي و قدرت پرستي است و اين بسيار فاجعه آميزتر است. در موقع حساس، نه دفاع از وطن خواهند كرد، نه دفاع از دين. طالبان به هر حال، به معناي واقعي راديكال بودند، و حتي وقتي آمريكا گفت بن لادن را تحويل بدهيد، ندادند و پاي جنگ و ويراني رفتند؛ اما در اين افراد شما چنين ايستادگي را نمي بينيد. يك كمي اوضاع سخت بشود، اينها اولين كساني خواهند بود كه همه چيز را رها و به ملت پشت خواهند كرد. كاش اينها سابقه درخشان انقلابي داشتند، كاش صداقت ديني شان را به اثبات رسانده بودند، كاش اهل وطن دوستي بودند. هيچ كدام اين چيزها نيست و همين ما را به آينده بسيار بدبين مي كند.
● پس عجيب نيست كه متحدين اينها هم مافياهاي اقتصادي باشند، و بي وطنان و ...
دقيقا. اينجا انواع منافع خوابيده، چه منافع مربوط به قدرت، چه منافع مربوط به ثروت. به همين سبب قصه مبارزه با مفاسد اقتصادي هم هيچ وقت به جايي نمي رسد. فقط بعضي از افرادي كه متعلق به جناح مقابل اند، رسوا و بدنام مي شوند و همين و بس. مي دانم كه اين منافع چنان دل ها را سخت كرده كه حرف هاي امثال ما به جايي نمي رسد، اما به دينداران مي گويم، دستكم به خاطر دين تان مراقب اين دين فروشان ولايت فروش بي اعتقاد باشيد.
نيكخواهان دهند پند وليك
نيك بختان بوند پند پذير
پند من گرچه نيك خواه توام
كي كند در تو سنگدل تاثير؟
حالا اگر سئوالات شما تمام شده من هم نكته اي را در پايان بيفزايم.
● بفرماييد
قصه و غصه اصلي من اين است كه آنچه به نام استبداد بر كشور ما مي رود، همه اش را به پاي دينداران و فقيهان نبايد نوشت و "دين خويي" را نبايد عامل اصلي آن پنداشت. در اين ميان پاره اي از فيلسوف نماهاي بي اعتقاد هم بودند و هستند كه براي منافع عاجل و مادي خود و براي نزديكي به مراكز قدرت، نظريه پردازي براي استبداد كردند، و از افلاطون و هايد گر و ... مايه گذاشتند و آن را به خورد بعضي روحانيون دادند و آنها هم شاد از اينكه پشتوانه فلسفي و روشنفكري را با خود دارند، راحت بر اريكه استبداد تكيه زدند و دمار از روزگار آزادي برآوردند و اطمينان يافتند كه آزادي، مدارا و حقوق بشر، همه مظاهر نفسانيت غرب اند و لذا مطرودند. اين داستان تراژيك فلسفه در كشور ماست. فلسفه در طول تاريخ ايران زمين، هيچگاه اينقدر سياسي نبوده است. آن هم به معناي منفي و مذمومش. به نام ها نگاه كنيد: مصباح يزدي، حداد عادل، احمد احمدي، احمد فرديد، رضا داوري، علي لاريجاني و...همه پايي سست در فلسفه و پايي محكم در استبداد سياسي دارند.
در ايام حج، به آيين اسلام مي انديشيدم و به موسس آن محمد ابن عبدالله، كه رحمت للعالمين بود و اينكه به نام او چه بي رحمي ها و جفاها با خلق مي كنند. قصيده اي بر قلم رفت:
خرد آن پايه ندارد كه بر او پاي گذاري
بختياري تو و بر مركب اقبال سواري
چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟
نورپايي كه چنين با دگران فاصله داري
دولتي، اختر اقبال بلندي كه بخندي
رحمتي، سينه آبستن ابري كه بباري .....
تا آنجا كه:
به خدايي كه تو را شاهد سوگند قلم كرد
كه حريفان قلم را به فقيهان مسپاري
ديدم انصاف نيست ما در كشور با فلسفه دراياني رو به روييم كه از شر آنان بايد به فقيهان پناه برد. نعوذ بالله من الشيطان الرجيم.
نقدي بر گفتگوي دكتر سروش با سايت روز : " در جستجوي فاشيسم "
جناب آقاي دكتر سروش
باسلام، مصاحبه جنابعالي را با سركار خانم مريم كاشاني كه با تيتر «جريان مصباح يعني فاشيسم» در سايت «روز آنلاين» منعكس شده بود، خواندم و بسيار لذت بردم زيرا ديدم آنچه در اين گفتگو بر زبان جنابعالي جاري گشته، روشنگر بسياري از مسائل است. نخستين نكتهاي كه بيش از هر زمان ديگري در اين گفتگو برخوانندگان روشن ميشود، نوع برخورد جنابعالي با مخالفان فكري خود است. البته آنها كه پيش از اين نيز شنونده يا خواننده موضعگيريهاي شما در قبال ديگران بودهاند با اين رويه شما آشنايي كامل دارند و بخوبي ميدانند كه حضرتعالي همواره در ذيالمقدمه بحث خود پيرامون چارچوب فكري «دگرانديشان» و يا در مقام پاسخگويي و مباحثه با هريك آنها، ابتدا به تخريب و لجنمال كردن شخصيت آنها ميپردازيد. مهارتي هم كه در اين زمينه كسب كردهايد، انصافاً مثال زدني است. البته دليل آن هم مشخص است كه گفتهاند: كار نيكو كردن از پركردن است. بنده اگر خواسته باشم شرحي از اين رويه جنابعالي را بيان كنم و آنچه از زبان و قلم شما بر شخصيت و آبروي ديگران رفته است را متذكر شوم، مطلب به درازا خواهد كشيد. همين قدر اشاره ميكنم كه پركاري و ممارست شما در پيگيري اين رويه، آن را به ملكه اخلاقي جنابعالي مبدل ساخته و لذا كافي است كسي كمترين حرفي در مخالفت با شما بيان دارد تا سر و كارش به دستگاه برچسبزني ادبي و غيرادبي جنابعالي بيافتد. كمترين و مهربانانهترين عنواني هم كه بر پيشاني فرد دگرانديش ميچسبانيد، «ناداني» و «نفهميدن» است و البته كسي كه صرفاً به همين مقدار مفتخر شود، بايد خداوند را شاكر باشد كه از دست و زبان شما بيش از اين مستفيض نگرديده است. به يقين از جمله شاكران در اين زمينه، يكي هم آقاي محمدسعيد بهمنپور بوده است. هنگامي كه ايشان در پاسخ به مطالبي كه در سوربن پيرامون تشيع و دمكراسي بيان كرده بوديد، مطالبي را عنوان داشت، در نخستين پاراگراف از جوابيه خود به ايشان، با همان لحن مليح، ابتدا ايشان را به «نفهميدن» اصل حرف و موضوع سخنراني مفتخر كرديد و منتقدانه و طلبكارانه ايشان را مخاطب قرار داديد كه چرا به «متن نارساي» تنظيم شده از سوي دانشجويان حاضر در جلسه مراجعه كرده است و نه به اصل سخنراني تا حق مطلب را به درستي «بفهمد». به دنبال اين تذكر جنابعالي بنده در پي اين برآمدم كه به اصل سخنراني شما مراجعه كنم تا تفاوت متن نارساي مورد اعتراض جنابعالي را با حاق مطالب عرضه شده در آن سخنراني بسنجم. طبعاً بهترين جا براي يافت اصل آن سخنراني نيز سايت خود شما بود كه آخرين مطالب ارائه شده از سوي جنابعالي را به مخاطبان عرضه ميدارد. اما با كمال تعجب ديدم كه در آنجا نيز فقط همان «متن نارساي» تنظيم شده توسط دانشجويان موجود است و لاغير. با خود انديشيدم كه براستي غرض از آن تذكر جنابعالي به آقاي بهمنپور چه بوده است. ابتدا اين ظن و گمان به ذهنم خطور كرد كه گويا قصد اعزام ايشان به دنبال نخود سياه را داشتهايد تا كمي تفريح كنيد، اما با اندكي تامل و يادآوري سابقه برخورد جنابعالي با ديگران، متوجه شدم هرگز خداي ناكرده چنين فكري را در سر نميپروراندهايد بلكه به اقتضاي طبيعت و ملكه اخلاقي خود چون به دنبال زمينهاي براي برچسبزدن به ايشان بودهايد و نميتوانستهايد كسي را مستثني از اين قاعده بدانيد، لذا به چنين مسألهاي تمسك جستهايد. البته وقتي كه ايشان به خود اجازه داد تا همچنان از همرأيي با شما سر باز زند و در مقابل نظر شما نظري را عنوان دارد، آن وقت مستحق آن شد تا به حقوق بگيري و جيره خواري نيز مفتخر شود. بديهي است ايشان براي آن كه بيش از اين از مراحم جنابعالي بهرهمند نشود و دستكم آبروي خود را در معرض نيش قلم و زبان شما قرار ندهد، ديگر هرگز فكر مباحثه با جنابعالي حتي به مخيلهاش هم خطور نكند.
اين دقيقاً همان تصميمي بود كه سالها پيش آقاي صادق لاريجاني و عدهاي ديگر به آن رسيدند. حتماً به ياد داريد زماني كه بحثهاي پيرامون قبض و بسط تئوريك شريعت توسط جنابعالي مطرح شده بود، آقاي صادق لاريجاني نقدي بر اين ديدگاه شما به رشته تحرير درآورد. به دنبال آن، طبعاً اين اميدواري در بين علاقهمندان به اين مباحث شكل گرفت كه شاهد يك سلسه بحثهاي علمي، منطقي و آكادميك خواهند بود و از اين بحثها، حظ معرفتي فراواني خواهند برد. اما با انتشار پاسخ شما به آقاي لاريجاني كه حاوي جملهاي توهينآميز و بلكه فحاشي آشكار به ايشان بود همه اين اميدها، بر باد رفت. نوشته بوديد: «مه فشاند نور و سگ عوعو كند». نميدانم آقاي لاريجاني چقدر خود را به خاطر خيال خامي كه در سر براي آغاز و ادامه يك بحث عالمانه با شما پرورده بود، سرزنش كرد اما به يقين ايشان از اين كه ديگر وارد بحث با شما شود، توبهاي نصوح به جاي آورد. ديگراني هم كه گام در اين راه گذاردند نيز غالباً به اين نتيجه رسيدند كه بهترين كار، همانا اعراض از مباحثه با جنابعالي است.
اين چنين است كه ميدان شما از حريف خالي ميشود كما اين كه ميبينم شده است و سالهاست كسي رغبت به حضور در چنين ميداني را ندارد و البته در چنين عرصهاي، جنابعالي ميتوانيد هر چه دلتان خواست بگوييد و بنويسيد.
راستش وقتي داشتم راجع به اين روش مؤثر شما فكر ميكردم، ناخودآگاه ذهنم متوجه جاهاي ديگري شد. نميدانم چرا زندان ابوغريب و گوانتانامو و عكسهايي از شكنجههاي خلاف اخلاق زندانيان پيش چشمم ظاهر گشت. بلافاصله از خود پرسيدم چطور با اين همه دم و دستگاههاي حفاظتي و امنيتي كه آمريكاييها برخوردارند، چنين عكسهايي توانسته است به بيرون درز پيدا كند؟ احتمالات متعددي در اين باره به ذهنم رسيد از جمله اين كه عكسهاي مزبور توسط خود آنها و با قصد و غرض خاصي به بيرون فرستاده شدهاند. ميپرسيد چه قصد و غرضي؟ ببينيد، يك فرد ممكن است در برابر ضرب و جرح و زدن و بستن، از خود مقاومت به خرج دهد اما هنگامي كه پاي هتك حيثيت او پيش آيد، بشدت به لحاظ روحي آسيب ميبيند و در هم ميشكند. بنابراين يكي از احتمالاتي كه دادم اين بود كه آمريكاييها با بيرون فرستادن اينگونه تصاوير ميخواستند به همه مخالفان خود اين پيغام را دهند كه در درون زندان قصه از چه قرار است. مسلماً وقتي پاي اينگونه مسائل در ميان باشد، پاي خيليها ميلرزد و سست ميشود چرا كه اگر هم طاقت تحمل شديدترين شكنجههاي بدني را داشته باشند، اما طاقت هتك حرمت و حيثيت را ندارند.
اگر يادتان باشد، زماني در ساواك هم بعضاً به اينگونه اعمال و رفتار دست يازيده شد و خبر آن هم به بيرون درز كرد. چرا ساواك به اين روشها روي آورد؟ براي اين كه ميديد با اين گونه كارها، بسرعت و براحتي ميتواند شخصيت افراد را خرد كند و روحيهشان را در هم بشكند و در دل ديگران نيز اين ترس و وحشت را بياندازد كه ممكن است در صورت پاي گذاردن در اين ميدان، با چنين مسائلي مواجه شوند. به اين ترتيب هزينه مبارزه را به حدي بالا ميبرد كه براستي خوف برانگيز بود.
بگذاريد يك مورد ديگر را نيز در اين زمينه خاطرنشان سازم. مشهور است كه دكتر مصدق پس از وقوع كودتا، از خانه مسكوني خود به همراه تعدادي از همراهانش فرار كرد و بشدت مترصد آن بود تا هر چه زودتر خود را به فرمانداري نظامي تسليم كند. بعضيها اين نحوه اقدام مصدق را به نوعي تحليل و تفسير كردهاند كه از آن مثلاً بوي خيانت و سست ارادگي و امثالهم ميآيد. البته بحث درباره آن برهه تاريخي بسيار است و بنده هم قصد ورود به آن را ندارم. تنها در اين مورد خاص ميخواهم عرض كنم كه اگر مصدق پا به فرار گذاشت و صحنه را ترك كرد و پس از آن هم در به در دنبال آن بود تا هر چه زودتر در اختيار فرمانداري نظامي قرار گيرد براي اين بود كه جمعي اراذل و اوباش از دارودسته شعبان بيمخ در پي او بودند. لذا مصدق كه از سوابق اين جماعت بيحيا آگاه بود- و شعبان بيمخ نيز در خاطراتش به مواردي از بياخلاقيهاي خود اشاره ميكند- بشدت نگران عواقب گرفتار آمدن در دست اين طايفه بود.
اينك در گفتگويي كه از جنابعالي انتشار يافته بخوبي ميتوان مشاهده كرد كه هركس به هر دليل نامي از او به ميان آمده است را مورد ضرب و جرح كلامي خود قرار دادهايد. حتي از استاد مطهري هم كه ذكر خيري ميكنيد، بلافاصله او را بيبهره نميگذاريد: «البته مطهري هم تعصبات آخوندي داشت» و خلاصه به همه، بيربط و باربط، ميتازيد. خوشمزه اينجاست كه در همين حال كه كلمات و عبارات آتشين از جنابعالي صادر ميشود، ميفرماييد: «آقاي مصباح يزدي علاوه بر كمدانشي فرديست از نظر رواني بسيار بيتحمل و كمطاقت و به شدت عصبي و پرخاشگر.» حتماً به ياد داريد كه در اوايل انقلاب فردي به استاد اخلاق معروف بود و كتابي هم در اين زمينه داشت اما تنها چيزي كه در وجود او يافت نميشد، همين اخلاق بود. بياخلاقيهاي او در راديو بغداد هم شهره عام و خاص بود و سرانجام هم براي او كه هرزهدرآييهايش هر روز شداد و غلاظ بيشتري مييافت، چيزي جز روسياهي باقي نماند. بله، ما در اين دنيا چيزهاي زيادي ميتوانيم بياندوزيم: ثروت، شهرت، جاه و جلال، مقام و موقعيت و امثالهم. چه خوب است يكي از چيزهايي هم كه در پي اندوختن آن ميرويم، عبرت باشد.
خوب؛ اجازه دهيد از اين جزئيات بگذريم و به اصل مطلب بپردازيم. راستش اگر آن گونه كه در تيتر اين مصاحبه آمده است، مطالب شما فقط راجع به آقاي مصباح بود، يا مثلاً انتقاد و اعتراض و حتي بد و بيراهگويي به يك گروه و افكار و اعمال خشونت آميز آن بود، يا به عنوان نمونه به برخي رفتارها و احكام قضايي تاخته بوديد، يا مواردي از اين قبيل، فارغ از اين كه حق گفته بوديد يا ناحق، بنده اصلاً هيچ داعيه و انگيزه و علاقهاي براي ورود به اين بحث نداشتم. اما مسأله شما اين چيزها نيست. مسأله شما اصلاً اين نيست كه فلان گروه چه تفكري دارد و چگونه عمل ميكند، فلان عنصر قضايي چه حكمي صادر كرده است، فلان آقا به چه دليل ديگري را تكفير كرده است و الخ. همه ميدانند كه اگر دل و ديده امثال ما از اين گونه تفكرات و رفتارها پرخون باشد، امثال شما از رهگذر اينها به چنان نام و ناني رسيدهايد كه در خواب هم نميديديد.
پس بايد كمي از متن مصاحبه شما فاصله بگيريم و آن را از ارتفاع بالاتري مورد توجه قرار دهيم. در اين صورت ديگر مسائل پيش گفته و موضوعاتي از قبيل چنگ انداختن جنابعالي به چهره اين و آن يا غرور و تبختر غير قابل توصيف شما كه خود را نقطه مركزي پرگار علم و دانش و فلسفه ميانگاريد و از اين قبيل، كمتر جلب توجه ميكند بلكه يك خط كلي در اين مصاحبه مشاهده ميشود كه جا دارد به آن بپردازيم. درست مثل ديوار چين كه ميگويند از روي كره ماه وقتي به زمين نگريسته شود، اين ديوار فارغ از عوارض و پستي و بلنديهاي اطراف آن، همچون خطي بر روي اين كره خاكي به چشم ميخورد.
هدف كلي شما در اين گفتگو اثبات حاكميت فاشيسم بر ايران امروز است. براي اين منظور ابتدا به سراغ آقاي مصباح يزدي ميرويد و از مجموع سئوال و جوابي كه در اين زمينه صورت ميگيرد، مقدمتاً چنان مينمايانيد كه «آنچه زير اسم آقاي مصباح شكل گرفته»، مولد و مبلغ جريان فاشيسم در كشور است. بعد ميگوييد خير، مصباح «به لحاظ علمي و نظري چنين ظرفيتهايي ندارد» و البته كيسهاي حسابي هم به تن ايشان ميكشيد: «او نه فقيه است، نه از تاريخ اسلام چيزي ميداند، نه از تاريخ ايران. نه حافظه خوبي در اين زمينهها دارد، نه معلومات درستي. نه از ادبيات باخبر است، نه هنر، نه علم جديد، نه سياست مدن و مدرن.» در ادامه هم ايشان را به مبتلا به اختلالات عصبي و رواني ميسازيد و قس عليهذا.
در گام بعدي به سراغ فرديديها به عنوان كساني كه كمتر ديده ميشوند و بيشتر سهم در اشاعه فاشيسم در ايران داشتهاند، ميرويد: «به نظر من سهم بيشتر از آن كسي است به نام احمد فرديد كه سالها در دانشگاه تهران استاد فلسفه بود.» سپس طبق روش و روية مألوف خويش به ايشان ميتازيد و از انسانيت و ديانت و اخلاق و علم و غيره و غيره، هيچ برايش باقي نميگذاريد و سكه يك پولش ميكنيد. بعد در پاسخ به سؤال محتوم مخاطبان و خوانندگان اين مصاحبه در اين باره كه مگر فرديد چه ميگفت كه مستحق چنين توصيفاتي است، در يك اظهارنظر كاملاً علمي و دقيق! ميفرماييد: «مرام او، اگر بخواهم برايتان خلاصه كنم، درست همان چيزي است كه امروز از دهان آقاي احمدينژاد و جريان وابسته به مصباح بيرون ميآيد.»
اما هنوز مخاطبان عمق اين پاسخ علمي و فلسفي را درنيافتهاند كه ميگوييد فرديد هم كارهاي نبود. اصل قضايا برميگردد به يك فيلسوف آلماني به نام هايدگر و هرچه آتش فاشيسم و نازيسم و امثالهم است از گور او برميخيزد.
تا اينجا عليالظاهر نوعي تبارشناسي يك انديشه و جريان فكري توسط جنابعالي صورت گرفته و مسأله مهمي هم نيست. اما قسمت مهيج داستان از اينجا شروع ميشود. گفتيم كه شما هايدگر را به عنوان منبع الهامبخش فرديديها معرفي كرديد. بعد به معرفي انديشه هايدگر ميپردازيد: «از نظر آقاي فرديد، فيلسوفان به دو دسته تقسيم ميشدند. فيلسوفان يهودي و فيلسوفان غيريهودي. فيلسوفان يهودي، هر چه بودند و هر چه گفته بودند، مردود بود و حاجت به تأمل و تفكر در سخنانشان نبود [مثل برگسن، سپينوزا، پوپر و ...] او اين ضديهودي بودن را از استادش، هايدگر، آموخته بود كه البته طرفدار نازيسم و فاشيسم بود و امروزه هيچكس در اين موضوع شكي ندارد و كتابها در اين زمينه نوشته شده است؛ گرچه طرفداران ايرانيش سعي در پوشاندن آن دارند.»
پس از اين زمينهسازي و برقرار كردن پيوند ميان فرديديها و فاشيسم از كانال هايدگر، بلافاصله بحث خود را به داخل كشور ميكشانيد. در اين مرحله دو كار را به صورت توأمان انجام ميدهيد. نخست آن كه حوزه تفكر فرديديها- يا به عبارت ديگر فاشيسم- را توسعه داده و به تمامي سطوح ميكشانيد: «شاگردان و اطرافيان فرديد، به مقامات بالا هم رسيده و جاهايي را در نهان و آشكار، اشغال كردهاند. در رايزنيهاي فرهنگي، در نهادهاي فرهنگي، در بولتنها، در روزنامهها، در وزارت ارشاد، خصوصاً روزنامه كيهان و غيره. يهودي ستيزي او الان به شكلي افراطي [و ناآگاهانه] از دهان احمدينژاد بيرون ميآيد… چرا اين پوپرستيزي از دهن آقاي خامنهاي شنيده ميشود؟ من هيچ پاسخي ندارم جز نفوذ مكتب فرديد در آن بالا»
و دوم اين كه تمامي مواضع سياسي و فرهنگي و تاريخي اتخاذ شده در چارچوب نظريات و تفكرات انقلاب اسلامي در قبال مسائل جهاني را ملهم از فاشيسم تلقي ميكنيد: «اينان اگر حمله به ليبراليسم ميكنند، از موضع فاشيسم است نه اسلام يا سوسياليسم يا چيز ديگر، حملهشان به فراماسونري هم از همين موضع است. به ياد داشته باشيم كه موسوليني هم ميگفت دشمنترين دشمنان نازيسم، فراماسونها هستند.» يا در جاي ديگر ميگوييد: «يك تعليم ديگر آقاي فرديد به شاگردانش اين بود كه به آنها ميگفت هر چه در جهان در باب عدالت، حقوق بشر، دموكراسي، مدارا و آزادي گفته ميشود، همه دروغ است و همه سازمانهاي فرهنگي و سياسي جهاني توطئهگرند و مدار عالم بر عدم صداقت و بر ريا و بر قدرت شيطاني ميگردد؛ و لذا شما هم در ايران اصلاً گرفتار اين الفاظ و مفاهيم قشنگ نباشيد و كار خود را با خشونت پيش ببريد. به گمان وي جهان يك استاد اعظم دارد كه همان فراماسونها و صهيونيستها هستند و تمام سازمانهاي بينالمللي آلت دست آنها و همه چيز بازي و تئاتر است.»
اگرچه عبارات ديگري نيز با اين مضامين يافت ميشود اما به نظر ميرسد همين مقدار نيز براي نتيجهگيري درباره آنچه شما درصدد القاء آن به افكار عمومي و كسب نتايج مطلوب، برآمدهايد كافي باشد.
1- تلاش شما براي اثبات حاكميت «فاشيسم» _ آن هم رونوشت برابر اصل _ بر ايران در اين برهه از زمان، بسيار معنادار است. منظور بنده اين است كه شما درصدد اثبات صرفاً نوعي حاكميت استبدادي بر ايران نيستيد چرا كه در اين صورت ميتوانستيد از واژههاي ديگري مثل استبدادي، ديكتاتوري، مطلقه، بنيادگرايي، فردي و امثالهم بهره بگيريد. جنابعالي فقط و فقط اصرار داريد تا بگوييد «فاشيسم» بر ايران حاكم است و اتفاقاً اين فاشيسم كه بارها آن را تكرار ميكنيد، مستقيماً در ارتباط با همان فاشيسمي است كه در زمان حاكميت هيتلر بر آلمان، در اين كشور نيز وجود داشت و آمريكاييها به همراه همپيمانان اروپاييشان در يك جنگ مقدس، توانستند آن را سركوب كرده و ريشهكن كنند. به همين خاطر نيز «افسانه فرديد» را ميسازيد تا نشان دهيد آنچه بر ايران حاكم است، همان انديشههاي هايدگر است كه زماني تغذيه كننده نازيها و فاشيستها بود.
اينك نگاهي به حساسيت برهه كنوني بياندازيم. امروز شاخ و شانه كشيدنهاي آمريكا و همراهان اروپايياش در برابر ايران، شدت گرفته است. آنها ميگويند ايران حق برخوردار بودن از چرخه غني سازي اورانيوم و دستيابي به سوخت اتمي و حتي تحقيقات علمي در اين زمينه را ندارد. اين در حالي است كه ايران با نظارت گسترده آژانس بر فعاليتهاي اتمي خود موافقت كرده و به اين ترتيب تمامي بهانهها را از دست بدخواهان گرفته است. در اين حال آمريكا و اروپا همچنان بر «بياعتمادي» به ايران اصرار ميورزند بدون اين كه هيچ دليل قانعكنندهاي بر اين مسأله داشته باشند. بنابراين متوسل به يك مشت شعار شدهاند كه البته نه خودشان را قانع ميكند و نه ديگران را. در چنين شرايطي، ساخت و پرداخت «افسانه فرديد» و «حاكميت فاشيسم بر ايران» توسط جنابعالي، براستي خدمتي بزرگ و قابل تقدير به آمريكا محسوب ميشود. اين طور نيست؟ آنها با تمسك به چنين افسانهاي نه تنها ميتوانند ايران را از حق قانوني و ملي خويش محروم سازند بلكه زمينه براي به راه انداختن يك «جنگ مقدس عليه فاشيسم»، نيز برايشان فراهم ميگردد.
اتفاقاً يكي از مريدان جنابعالي نيز سال گذشته يعني دقيقاً در 28 خرداد 83 طي سرمقالهاي تحت عنوان «جنگ، صلح است» و درست در يكي از مقاطع حساسي كه شوراي احكام در آستانه تصميمگيري پيرامون پرونده هستهاي ايران بود، دست به چنين ابتكاري زد و به استقبال از حضور نيروهاي نظامي آمريكا در خاورميانه شتافت: «آمريكاييها همانگونه كه در ساحل نورماندي پياده شدند تا با دخالت در اروپا برادر بزرگتر خويش را از چنگال فاشيسم نجات دهند، از ساحل خليجفارس وارد خاك خاورميانه شدند تا فاشيسم خاورميانه را نيز نابود كنند.»
ملاحظه ميفرماييد كه سخن از ورود نيروهاي آمريكايي به «عراق» نيست و نيز سخني از فاشيسم حاكم بر عراق به ميان نيامده است بلكه «خاك خاورميانه» و «فاشيسم خاورميانه» مورد تاكيد قرار دارد. ايشان در ادامه سرمقاله اينگونه از اهداف بشردوستانه و متمدنانه آمريكا در جريان جنگ جهاني دوم تجليل به عمل ميآورد: «آمريكاييها فقط وقتي با تمام قوا وارد جنگ با فاشيسم شدند كه آن را در چند قدمي دسترسي به انرژي هستهاي ديدند». سپس با كمي مقدمهچيني درباره «فاشيسم خاورميانهاي» و «بنيادگرايي»، هشدار ميدهد كه «بمب اتم در عصر ما همان آب حيات خضر است كه حكومتها سر ميكشند. دستيابي بنيادگرايان به بمب اتم آغاز دورهاي جديد از صلح مسلح در جهان است» و در نهايت اين چنين به دعوت از آمريكا ميپردازد كه در زمان حاضر نيز به رسالت تاريخي و مقدس خود عمل كند: «دستيابي بنيادگرايي به قدرت هستهاي به آن فرصتي طلايي خواهد داد تا در درون كشورهاي تحت سلطه خويش نيز ديكتاتوري تأسيس كند. در واقع اين تنها توان هستهاي اتحاد شوروي بود كه هفتاد سال ديكتاتوري پرولتاريا را در بلوك شرق سرپا نگهداشت. اينك از خاك آن ققنوس پرنده تازهاي سر برآورده است. پرندهاي كه ترانهاي تلخ ميخواند: جنگ صلح است.»
مفاد و محتواي كلام و پيام اين سرمقاله به ويژه در آستانه تصميمگيري شوراي حكام درباره پرونده هستهاي ايران و تندخوييهاي زورگويانه آمريكا، روشنتر از آن است كه نيازي به شرح و بسط بيشتر داشته باشد. قصدم از يادآوري اين جملات تلخ براي ملت ما و شيرين براي دشمنان ايران، صرفاً آن بود كه اشارهاي به هماهنگي مراد و مريد در بهرهگيري از يك فرهنگ واژگاني، يك برنامه، يك گفتمان و يك هدف در مقاطع حساس تاريخي كشورمان كرده باشم. مسلماً آن سرمقاله در آن مقطع و اين مصاحبه در اين مقطع، هيچگاه از حافظه تاريخي مردم ايران پاك نخواهد شد.
2- گذشته از زمينهسازي تئوريك، تبليغاتي و رواني كه براي اعمال فشارهاي فزاينده و بلكه تهاجم آمريكا به ايران صورت ميدهيد، دفاع جانانه و البته زيركانه جنابعالي از فراماسونري نيز بسيار در خور توجه است. در واقع خواستهايد وسط دعوا، نرخ فراماسونري را هم تعيين كنيد و به يكباره قلم عفو بر تمامي اعمال و كردار اين فرقه بكشيد. اما آيا واقعاً فكر ميكنيد قضيه به اين راحتي قابل رفع و رجوع است؟ آيا براستي تصور ميكنيد يك سازمان مخفي و با تشكيلاتي كاملاً بسته و غيردموكراتيك كه در طول دو سه قرن گذشته به عنوان يكي از مهمترين بازوهاي اجرايي نظامهاي استعماري براي به ذلت كشاندن ملتها و چپاول منابع و ثروتهاي آنها فعال بوده است، به سادگي و سهولت قابل تبرئه و تطهير باشد؟
بر اساس گفته شما، حمله به فراماسونري در ايران- كه فرديديها در همه اركان آن نفوذ كرده و مستقر شدهاند- از موضع فاشيسم است. نتيجه اين سخن شما به نفع فراماسونري كاملاً معلوم و واضح است و نيازي به تشريح آن نيست. اما در اينجا ميخواستم از جنابعالي خواهش كنم براي تصحيح ديدگاهها و نگرشها، نظر خودتان را مشروحاً راجع به فراماسونري بيان فرماييد تا ما ديگر اسير ديدگاههاي فرديدي و فاشيستي در مورد اين فرقه نباشيم. طفره رفتن از بيان اين مسأله نيز به هيچ وجه پذيرفتني نيست. نميتوانيد بگوييد اين مسأله داراي اهميت نيست چرا كه اگر اهميتي نداشت، لزومي به اشاره به آن در اين مصاحبه نبود. پس حتماً آن را داراي آنچنان اهميتي دانستهايد كه به افشاي يك ديدگاه نادرست درباره آن پرداختهايد. نميتوانيد بگوييد اطلاعات تاريخي و سياسي لازم را درباره اين موضوع نداريد زيرا شما كه به خود حق ميدهيد درباره ميزان اطلاعات ديگران در زميه فقه، تاريخ اسلام، تاريخ ايران، ادبيات، هنر، علم جديد، سياست مدن و مدرن و فلسفه اظهارنظر كنيد، لابد از چنان اطلاعات وسيعي در تمامي اين حوزهها برخورداريد كه چنين اجازهاي را به خود دادهايد والا اينگونه اظهارنظرها در صورت عدم احاطه علمي بر عرصههاي مزبور، جسارتاً چيزي جز زيادهگويي نخواهد بود. حال كه از چنين گستره عريض و طويلي در همه مسائل فوق برخورداريد، پس هيچ عذري نيز براي عدم ارائه يك تحليل جامع درباره فراماسونري از شما پذيرفته نيست و چه خوب است كه با گام نهادن در اين مسير، به اصلاح ديدگاهها در اين زمينه بپردازيد.
در اين چارچوب، از جمله موضوعات مهمي كه شايسته است به صورتي روشن به آن پرداخته شود، نوع نگاه فراماسونري به دين است. خوشبختانه موضوع «فراماسونري و دين» مركب از دو مؤلفهاي است كه جنابعالي در آنها استاد اعظم به شمار ميآييد و ديدگاههاي خاص خود را نيز داريد.
به عنوان نمونه بحثهاي مفصل جنابعالي راجع به «دين» معرف حضور همگان است. مثلاً در مقاله «خدمات و حسنات دين» به ارائه تعريف خود از «دين» و كاركردهاي آن ميپردازيد كه بنده به چند فراز از آن اشاره ميكنم: «مگر دين آمده تا تجربههاي ايماني آدميان را يكدست كند؟ مگر چنين چيزي ممكن است؟ به شماره آدميان و به تنوع شخصيتهاي آنان تجربههاي ديني داريم. هركس دركي از خداوند دارد و به تعبير عارفانهتر، خداوند بر هركس به نحوي تجلي ميكند. همه اين تجليات محترمند و دين بر آنها صحه ميگذارد.»، «به گمان بنده تعليمات ديني عليالاصول براي حيات اخروي جهتگيري شدهاند، يعني براي تنظيم معيشت و سعادت اخروي هستند. انتظار اصلي ما هم از دين همين است.»، «سخن ما اين است كه خداوند اولاً و بالذات دين را براي كارهاي اين جهاني و سامان دادن به معيشت درمانده ما در اين جهان فرو نفرستاده است، چون لازمه دنيايي بودن دين است كه حتي اگر آخرتي هم در كار نبود، باز هم دين فرستاده ميشد، ولي تأكيد عظيم دين بر امر آخرت، اين فرض را نامقبول ميسازد. سخن حق اين است كه اين جهان را بايد عقلا با تدبيرهاي عقلاني اداره كنند و در واقع تاكنون نيز چنين كردهاند.»، «اعتقادات در يك شكل بسيار كلي و از يك ارتفاع رفيع، اين حيات و معيشت را در آغوش ميگيرد و به زندگي آدميان در طول تاريخ جهتي بسيار بسيار كلان ميبخشد... نوعي جهانبيني كلاناند كه در بالا پرواز ميكنند و سايهشان بر سر مردم است، اما روي زمين نميآيند.»
چه نيكوست جنابعالي با يك ديدگاه غيرفاشيستي براي همگان روشن فرماييد كه «دين» از منظر فراماسونري چه تعريفي دارد و كدام كاركردها را براي آن در نظر ميگيرند؟ همچنين مشخص فرماييد كه نقش فراماسونري در تاريخ ايران چه بوده است. آيا خدمت كردهاند يا خيانت؟ يا آن كه خنثي و بيتاثير بودهاند؟ نقش فراماسونري در جهان معاصر چه بوده و كدام اهداف را دنبال كرده است؟ به هر حال شخصاً بيصبرانه در انتظار شنيدن و خواندن نظرات شما در باره اين موضوع هستم كه به نظرم ميتواند روشنگر بسياري از مسائل باشد.
3- جنابعالي برمبناي «افسانه فرديد»، بر تمامي سؤظنها و ترديدها درباره محتواي نظام بينالمللي معاصر نيز خط بطلان ميكشيد. البته بايد اعتراف كنم اين كار با هوشياري و زيركي بسياري صورت ميگيرد كه در نوع خود قابل تحسين است.
شيوه شما در اين زمينه آن است كه مخاطب را از طريق برهان خلف به مقصد و مقصود خود رهنمون ميشويد بدين معنا كه ميفرماييد تمامي سوءظنها نسبت به وجود عدالت، حقوق بشر، دموكراسي، مدارا و آزادي در جهان امروز، ساخته و پرداخته فرديد بود كه به شاگردانش تعليم ميداد و آنها اين نوع تفكرات را در جامعه و در ميان مسئولان ميگستراندند. از طرف ديگر، فرديد هم به عنوان يك فرد فاشيست و خشونتپرور معرفي ميگردد. طبعاً برهان خلف اين مسأله آن ميشود كه جهان كنوني برخلاف نظر فاشيستها، جهاني عادلانه، حقوق بشري، دموكراتيك و اهل مدارا و آزادي است. اين در حالي است كه ساختار نظام بينالمللي حاضر و بازيگران مهم آن نيز ناشناخته نيستند. پس نتيجه معلوم است.
زيركي شما در طرح اين موضوع آن است كه مستقيماً نامي از سردمداران نظام بينالمللي معاصر به ميان نياورده و به طور كلي از مسائلي تحت عنوان عدالت و حقوق بشر و دموكراسي، سخن گفتهايد و لذا در مقام پاسخ ميتوانيد توجيهاتي را ارائه دهيد. اما به هر حال محتواي كلي سخن شما در اين زمينه و آنچه در نهايت به ذهن مخاطب القاء ميگردد، و آنها كه در چارچوب چنين تحليلي تطهير ميشوند، بر اهل فكر و انديشه پوشيده نيست.
در همين جا، مقايسهاي بين اظهارنظرهاي شما درباره وضعيت داخلي ايران و اظهارنظر درباره اوضاع جهان يا ديگران، خالي از لطف نيست. يكي از بامزهترين روشهاي شما اين است كه وقتي نگاه خود را به درون كشور مياندازيد و قصد اندازهگيري ميزان و مقدار دموكراسي و حقوق بشر و عدالت و آزادي را در اين محدوده جغرافيايي ميكنيد، از چاه عريضه در مسجد جمكران گرفته تا سخنراني در يكي از مساجد يزد و اظهارات حجتالاسلام پروازي و حلقه فرديد و ديدگاههاي هايدگر و مقاله چاپ شده در روزنامه بيان و خلاصه بگير تا وضعيت روحي و رواني آقاي مصباح، همه و همه در زير ذرهبين شما قرار گرفته و از يكايك آنها به عنوان سند و مدرك و شاهد و ملاك و معيار دموكراسي سنجي بهره ميگيريد و در نهايت نيز با استناد به همين دلايل و براهين واضح و آشكار! حاكميت فاشيسم (كپي برابر اصل) را بر ايران به اثبات ميرسانيد اما به محض آن كه نگاهتان به بيرون از اين محدوده ميافتد ديگر نه آدمي، نه صدايي، نه بمبي، نه موشكي، نه تجاوزي، نه اشغالي، نه سركوبي، نه شكنجهاي، نه استثماري، نه استمعاري و نه هيچ چيز ديگري به چشمتان نميخورد و آن ذرهبين ريزبينتان بكلي بلااستفاده ميماند. در اين حال تنها چيزي كه ميبينيد يكسري كليات ابوالبقاء تحت عنوان آزادي، دموكراسي، حقوق بشر، عدالت و امثالهم است كه به مدح و ثناي آنها مشغول ميشويد و البته اين مدح و ثنا، مجراي خاص خود را در ذهن مخاطبان شما براي اطلاق بر كشورها و نظامهاي سياسي خاص، پيدا ميكند.
من براستي در تعجبم كه چرا شيوه تحليل جنابعالي از اينجا به آنجا، از اين رو به آن رو ميشود و براستي براي درك اين دگرگوني بايد به دنبال دليل گشت يا علت؟ البته فكر ميكنم اگر به دنبال «علت» باشيم، زودتر و دقيقتر به نتيجه برسيم.
بنده پيشنهاد ميكنم با توجه به اين كه ما بارها ديدگاههاي جنابعالي را راجع به اوضاع و احوال حكومت و سياست و جامعه و دين در ايران شنيدهايم، يكبار هم توفيق درك نظرات شما را درباره اين موضوعات در ديگر مناطق جهان داشته باشيم. جنابعالي ديدگاههاي خود را همانگونه كه درباره ايران مطرح كردهايد، درباره مثلاً انگليس هم بيان فرماييد. مسلماً سالها سكونت جنابعالي در آن سرزمين براي تحصيل و نيز رفت و آمدهاي كنوني شما به آنجا، زمينه آشنايي با بسياري از مسائل را در آن ديار برايتان فراهم آورده و مشكلي براي تجزيه و تحليل ميزان آزادي، دموكراسي، حقوق بشر، عدالت و امثا