باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 30 آبان 1387 كاربران برخط 107 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
انقلاب اسلامي و هندسه شناخت
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: مرتضی - رضوي

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

باز تكرار مي‌كنم هدفم پي‌گيري «هندسه شناخت» در سير تحول تاريخي انديشه است. صحت و سقم هيچ منطق و مكتبي و ردّ و قبول هيچكدام از آنها برايم هدف نيست. درباره انقلاب اسلامي و رهبر آن بقول جامعه شناسان فقط «پديده شناسي» مي‌كنم آنهم نه از هر بعد و همه ابعاد بل منطق اين انقلاب و هندسه اين منطق را در نظر دارم، يك پديده شناسي صرفاً ماكس‌وبري كه با آينده آن نيز كاري ندارم.

در اواخر اين مقاله خواهم گفت از اين همه منطق‌ها و مكتب‌ها پيرو منطق و مكتب جعفر صادق‌عليه السلام و شيعه ولايتي هستم و نيز در آن‌جا خواهم گفت كه شيعه ولايتي در طول تاريخش فقط دوبار قيام كرده است: كربلا و اين انقلاب. ليكن:

اولاً: اين لازم نگرفته حتماً اين انقلاب را تاييد كنم؛ زيرا بودند و هستند افرادي شيعه و ولايتي كه اساس اين انقلاب را نمي‌پذيرند، پس اگر من انقلاب را دوست داشته باشم نه بدليل تعصب منفي، است بل بدليل انديشه استدلالي مي‌باشد.

ثانياً: خواننده خود به روشني خواهد ديد كه در اين بخش درصدد موضع‌گيري نسبت به اين انقلاب نيستم. حتي سعي خواهم كرد در شناسائي هندسه منطق آن، همان رفتار را داشته باشم كه با ماركسيسم داشتم و يا خواهم داشت.

بينش‌هاي متفاوت دانشمندان درباره انقلاب را ديديم، انقلابي كه رهبر دارد و نقش رهبري و مردم در آن پنجاه، پنجاه باشد ـ با هر معني و مفهوم و با هر بينشي ـ با هر انقلاب فاقد رهبر يا داراي رهبر كم‌نقش، فرق دارد. درباره چنين انقلابي با اطمينان بيشتر مي‌توان گفت كه منطق آن منطق رهبرش است.

رهبري كه 26 سال سخن گفته و چراهاي متعدد انقلاب را توضيح داده است داراي چندين تخصص بود: فقيه، عارف و فيلسوف بود. اكنون پرسش اين است: كدام يك از اين منطق‌هاي تخصصي و جراحي شده او منطق انقلاب بود؟ منطق فقه او؟ منطق فلسفي ـ كه منطق ارسطوئي باشد ـ بود؟ يا منطق و روش عرفاني او؟

به نظر من هيچ‌كدام و نه يك منطق مركب و (باصطلاح) معجوني از آنها. هيچ‌كدام از اين منطق‌ها و تخصص‌ها «شخصيت» او نبودند. او يك «تربيت» و «شخصيت» قرآني و اهل‌بيتي داشت.

در اين مقاله از منطق انبيا، منطق قرآن (منطق خدا)، منطق اهل‌بيت‌عليهم السلام بحث خواهم كرد.

منطق خميني در حد بالائي يك منطق قرآني و اهل‌بيتي بود. تخصص‌هاي او هيچ‌كدام رابط ميان او و مردم نبود رابطه او با مردم همان آب و هواي فضاي قرآني و اهل‌بيتي بود. و همين نكته يا اصل بس مهم بود كه او را موفق مي‌كرد.

كسي كه در فقه مقلد او نبود و فقيه ديگري را براي تقليدش بر او ترجيح داده بود، باز مجذوب او گشته در راهش از همه چيزش مي‌گذشت. همينطور مهندس، پزشك، جامعه شناس، رياضي‌دان و... و... همگان يك فضاي مشترك در حضور او مي‌يافتند كه جنبه مشترك‌شان را فراز و جنبه‌هاي جدائي‌شان را از توجه‌شان دور مي‌كرد. هر كس كه به حضور او مي‌رسيد همانطور كه در جلو درب، كفش‌هايش را مي‌كند تخصصش را نيز از وجودش مي‌كند خواه پزشك بود و خواه فقيه و خواه مهندس و خواه فيلسوف و...

او گاهي جمله‌اي از تخصص‌هايش به ميان مي‌آورد يا اصطلاحي را به كار مي‌برد؛ ليكن هيچ كدام از آنها و نيز مجموع آنها هرگز عنصري در رهبري او نبود بل گاهي نيز يك «سردرگمي لحظه‌اي» در برخي مخاطبان ايجاد مي‌كرد.

خميني شاعر، خميني فيلسوف، خميني عارف، خميني فقيه، هيچ كدام رهبر انقلاب نبودند بل آن كه رهبر بود خميني قرآني و اهل‌بيتي، بود. و مردم نيز شيفته همين خميني بودند.

آشنايان مي‌دانند وقتي او به تدريس «علم اصول فقه» يعني پيچيده‌ترين علم حوزوي مي‌پرداخت عالي‌ترين بيان را داشت و بيش از هر متخصص، شاگرد و مخاطب داشت. و همينطور بود در فلسفه.

اما همين شخص در بيان ابعاد انقلاب خويش دچار فشار و تنگناي ادبيات مي‌گشت تنظيم الفاظ براي اداي معاني و مفهومات مكتب اسلام در قالب منطق اهل‌بيت‌عليهم السلام، پرهيز از جراحي و فونكوسيوناليسم را لازم گرفته است و اين «پرهيز» خود آگاهانه يا ناخود آگاهانه آن تنگنا را به وجود مي‌آورد.

شاگردان او كه روزگاري با بيان سليس و بدون تنگناي او آشنا بودند به اين منطق توام با تنگنايش بيش از آن منطق سليس تخصصي و فونكوسيوناليته‌اش، مجذوب مي‌شدند.

راز موفقيت خميني و سرّ پيروزي‌اش همين بود و بس. وگرنه، شايد ديگراني بودند كه تخصص‌هاي او را داشتند و شايد (محال نيست) متخصص‌تر از او هم بودند؛ اما حتي بخشي از «توان» او را براي رهبري نداشتند.

خميني در رشته‌هايش متخصص شد و در هر كدام مدت مديدي تدريس كرد؛ اما هرگز نه اسلام و نه انقلاب را بر اساس آن تخصص‌ها ـ حتي بر اساس فقه كه تنها فروع اسلام است ـ تبيين نكرد. اگر چنين مي‌كرد هرگز موفق نمي‌گشت خواه انقلاب او يك انقلاب صحيح تلقي شود و خواه نه.

سه چيز مسلّم و باصطلاح جامعه شناسان «واقعيت» است: پديده انقلاب، پديده رهبري، و منطقي كه رابط ميان رهبر و مردم بود. خواه كسي اين سه پديده را دوست داشته باشد و خواه از آن خوشش نيايد در هر صورت، هر سه براي يك جامعه شناس «موضوع تحقيق» مي‌شوند بويژه جامعه شناسي كه از افق بالاتر و با عينك فلسفي بدان‌ها بنگرد.

من نمي‌گويم اين «منطق رابط» عين منطق قرآن و اهل‌بيت‌عليهم السلام است ـ حتي ميان منطق قرآن (منطق خدا) و منطق پيامبر فرق خواهم گذاشت ـ بل مي‌گويم آبشخور اين منطق رابط، تنها قرآن و اهل‌بيت است گرچه اخگرك‌هائي از منطق تخصصي در ميان آن مشاهده مي‌شدند؛ ليكن به محض ورود به درون آن، خاموش مي‌شدند و جائي در جان آن نمي‌گرفتند.

بطور ويژه بايد گفت: منطق او بهيچ‌وجه يك منطق صرفا سياسي تخصصي، نبود نه منطق تخصصي دانش سياست و نه شيوه يك سياسي عملي. او نامه‌اي به گورباچف نوشت دقيقاً بر اساس «منطق ارسطوئي صدرائي»، مطابق شناختي كه از شخص گورباچف و جامعه آن روز شوروي، داشت. يكي از هدف‌ها در اين نامه تشويق گورباچف به براندازي كمونيسم بود. اما هرگز با مردم خود و با ساير جامعه‌ها با چنين منطقي تخاطب نكرده است.

بنابراين در اين جا تنها به اين ويژگي منطق انقلاب اسلامي بسنده مي‌شود كه: يك منطق برخاسته از منطق قرآن و اهل‌بيت‌عليهم السلام بود و از جهت هندسه انديشه و فونكوسيوناليسم همين قدر بس كه تخصص‌ها در محل كفش كني، كنده مي‌شدند.

ساير ويژگي‌هاي آن در مبحث منطق قرآني و اهل بيت‌عليهم السلام شناخته خواهد شد.

 

انديشه در قرن 19:

منطق ماترياليسم بيكن با خصيصه «اصالة العيني» طول 250 سال (از تولد تا بلوغ) را طي كرد آنگاه در دو بستر قرار گرفت. يا بگوئيم اين منطق در 250 سالگي مرد و دو فرزند از خود به جاي گذاشت: منطق «پوزيتويسمِ» اگوست كنت و منطق «ماترياليسم ديالكتيك» ماركس. هر دو ماترياليسم هستند و جان پدر جان هر دو است فرقي كه دارند در ميزان رياضي شدن است پوزيتويسم نسبت به ماركسيسم انعطاف‌پذير و از شدت نظم رياضي كمتري برخوردار است.

هر دو بنوعي دچار اطلاق‌گرائي هستند و بقول ماكس‌وبر مدعي پيامبري هستند، با ترسيم مدينه فاضله خود، خصلت افلاطوني پيدا كردند.

«ديانت انسانِ» اگوست كنت كه مثلاً قرار بود جاي ديانت‌هاي الهي را بگيرد كالاي بي‌مشتري گشت و در مدينه او كسي ساكن نشد.

جامعه‌عالي (كمونيسم عالي) ماركس، نيز در واقعيت جريانش، شكست خورد، جريان حقيقي آن نيز در جامعه جهاني مفقود گشته است.

منصفانه خواهد بود اگر بگوئيم در عرصه انديشه امروزين جهان، پوزيتويسم كاملاً زنده است اما ماركسيسم مرده است كه همين فرق نيز بدليل شدت و عدم شدت نظم رياضي است. تار عنكبوت دقيق‌ترين و شديدترين نظم رياضي را دارد به همين خاطر آسيب‌پذيرترين و ميراترين شي است.

سخن از صحت و عدم صحت، سخن از حق و باطل نيست كسي مي‌تواند بگويد هر دو باطل‌اند. سخن در اين است كه نظم طبيعي جهان چه‌قدر صبر و حوصله دارد. تا چه حد بر نظم رياضي (نظم مصنوعي) اجازه بقا مي‌دهد ساخته‌هاي انساني خواه ساخته‌هاي فيزيكي او و خواه ساخته‌هاي انديشه‌اي او چه‌مقدار مي‌توانند در اندرون جهان دوام بياورند؟؟؟ در پاسخ اين سوال مي‌بينيم يك كلبه گلي پايائي ندارد، يك ساختمان دقيق مهندسي بيش از آن مي‌پايد، اگر ساختمان مهندسي دقيق بيش از حدّ ظريف شود قوانين مقاومت مصالحي ساختماني ـ قوانين طبيعي ـ در آن فداي رياضي خواهي افراطي گردد، زودتر از كلبه گلي فرو مي‌ريزد.

انديشه بي‌سامان يا انديشه با سازمان ضعيف ديري نمي‌پايد، انديشه با سازمان دقيق مي‌پايد، انديشه با سازمان رياضي‌تر نيز فرو مي‌ريزد.

اگر ارسطوئيسم با آن‌همه دقت رياضي كه داشت مدت زمان طولاني دوام آورد در سايه سه آوانس بود كه به طبيعت رشوه مي‌داد:

1 ـ كلي‌گرائي پردامنه و فلّه‌گرائي در انديشه.

2 ـ كلي‌گرائي در موضوع و عدم تقسيم جهان هستي.

3 ـ درآمدن به لباس‌هاي مختلف ديني.

از ديدگاه ماكس‌وبر بايد گفت ارسطوئيسم هم پيامبري بود و هم نبود بت عياري بود كه به هر لباسي درمي‌آمد، نه مانند افلاطونيسم مدينه فاضله معيني با رياضي همه بعدي مي‌داد كه زماني مدينه‌اش ويران شود و نه دست از مدينه فاضله برمي‌داشت. از اين جهت ابريشمي منعطف بود (گرچه از جهات ديگر سخت و سفت و در شبكه مستحكم لوله‌كشي شده بود) ابريشمي كه شمشير آشيل آن را نمي‌بريد.

چه كسي مي‌تواند ثابت كند كه فناي كمونيسم و بقاي پوزيتويسم بدليل درصد صحت و سقم آنها بوده است؟ در صورتي كه هر دو در پايان راه به يك منزل مي‌رسند. جامعه سوئد يك جامعه پوزيتويست است كه در سوسياليزم اقتصادي (نسبت به حدود نود درصد مردمش) و كمونيسم جنسي، بيش از جامعه‌هائي كه 75 سال بر اساس ماركسيسم اداره مي‌شدند، به كمونيسم رسيده است.

اگر گفته شود فرق اين دو منطق در پيمايش عملي مسير است، مي‌گويم همين يعني فرق ميان رياضي شدن و بيش از حد رياضي شدن، كه تو مو مي‌بيني و من پيچش مو.

قيچي رياضي ماركس احساسات و معنويات را بريد و به دور انداخت، قيچي كنت با همه رياضي‌گرانه (و ماترياليستي) بودنش از اين جراحي بازماند.

نردبان نظم رياضي نردبان سقوط است هر كس بالاتر رود مطابق «قانون سقوط طبيعي» هم سريع‌تر مسير سقوط را خواهد پيمود و هم بيشتر متلاشي خواهد شد.

منطق ماترياليسم ـ بيكنيسم، پوزيتويسم، ماركسيسم ـ پيش‌رفت، موفق گشت. اين تازيانه دراز بر پيكر اسب انديشه بشر طوري فرود آمد و كالسكه زندگي را پرشتاب بر روي ريل منظم و جراحي شده پيش برد كه انسان ناگهان خود را و شخصيت خود را نيز جراحي شده يافت. انسان كمّي، بريده از كيفيت.

ماترياليسم تلنگر عظيمي بود كه از روي پل دوپايه‌اي ـ هندسي كردن انديشه و هندسي كردن جهان ـ عبور كرد و به هندسي كردن خود انسان پرداخت.

باز سخن در صحت و سقم، سعادت‌آفرين يا بدبختي آگين بودن اين منطق نيست سخن در واقعيات است بدون سنجش آنها با حقايق. زيرا هر واقعيت حقيقت نيست و هر حقيقت به واقعيت نمي‌پيوندد ميان اين دو «عموم و خصوص من وجه» است. و هم‌چنين اين مقاله در صدد ردّ يك مكتب و قبول مكتب ديگر نيست و نيز در مقام حتي ترجيح يكي بر ديگري هم نيست.

كانت بموقع به اين حقيقت پي برد كه چون ماترياليسم هستي را جراحي كرده و تنها بخش مادي آن را در پيش روي انديشه قرار داده و دانش خواهي انسان را فقط در اين بستر به جريان انداخته است به نتايج عيني، مشهود، تحول‌ساز در بخش مذكور، خواهد رسيد و رسيد. جامعه بشري را مشعوف و شگفت‌زده كرد. امّا پس از اوج اين حركت، انسان ناگهان مشاهده كرد كه به حس دانش خواهي خود پاسخ نداده است و دانش را كه ماهيت كيفي آن به ماهيت كمّي‌اش مي‌چربد، به كميت محض تبديل كرده است.

كانت به اين حقيقت توجه داد ليكن شتاب تجربه گرائي گوش شنوائي براي اين پيام باقي نگذاشته بود.

كمونيسم عملي شوروي، را بايد نقطه اوج نمودار كمّي‌انديشي جامعه جهاني دانست و سقوط آن را نشان افراطگري ماركسيسم در هندسه ذهن، و هندسه عين، دانست.

از نگاهگاه «جامعه شناسي كلان» ظهور و سقوط شوروي در هر صورت (يعني خواه پديد آمدن آن يك انقلاب حقيقي و مردمي و فرايند عوامل طبيعي «درون جامعه‌اي» باشد و خواه يك انقلاب مصنوعي و دست‌سازِ مراكز برون مرزي باشد و هم‌چنين سقوط آن) در اين مسئله فرق نمي‌كند زيرا از اين ديدگاه يك انقلاب مصنوعي نيز محصول جبري چگونگي‌هاي جامعه واحد جهاني است.

با بيان ديگر: پديده ظهور و پديده سقوط خواه طبيعي و فارغ از هر اراده فردي، باشند و خواه هر دو پديده مصنوعي و يك امر مورد اراده آگاهانه فرد يا هيئت‌هائي باشند، و خواه يكي از آن دو طبيعي و ديگري مصنوعي باشد، در هر سه صورت، هر دوي آنها پديده جبري جريان چگونگي «هندسه انديشه‌اي» جامعه جهان هستند.

پايائي پوزيتويسم كنت بيش از ماركسيسم است مي‌بينيم كه پوزيتويسم جان وبريسم است و دستكم عنصري تعيين كننده در پوپريسم (نيز) هست.

 

وبر:

اينك نوبت وبريسم است كه فرو بريزد واگرنه بطور صددرصد دستكم با درصدي معين، آوار شود. پوپريسم جان پوزيتوسيتي وبريسم را از آن گرفته است اثبات‌گرائي آن را برانداخته و به جاي آن «ابطال‌گرائي» را گذاشته است.

پوپريسم درست مانند لنينيسم خوره جان وبريسم است اگر لنينيسم مدت 75 سال دوام كرد از پوپريسم نيز نمي‌توان توقع چندان زيادي داشت. همان‌طور كه لنينيسم در نمود ظاهرش قلّه بلند ماركسيسم و نقطه تماس ماركسيسم نظري با ماركسيسم عملي بود امّا در درونش چاشني و آنتي‌تز متلاشي كننده ماركسيسم را به همراه آورده بود پوپريسم نيز نسبت به وبريسم دقيقاً همين نقش را دارد.

گرچه از ديدگاه يك فرد پوپريست اين سخن من يك نوع پيش‌بيني و نسخه نويسي براي آينده است اما اين اصل اعلام شده كه «علم آن است كه ابطال‌پذير باشد» مال پوپريسم است. آيا خود پوپريسم مشمول اين اصل نيست؟ يا پوپريسم علم نيست؟.

امروز علاقه و گرايش به نظم طبيعي افزايش مي‌يابد و در قبال آن نفرت از نظم رياضي در انگيزش و هيجان است. زيرا نظم رياضي در اعصار گذشته شگفت و شگفتي‌آفرين بود، اكنون انسان را احاطه كرده و او را در اين جهان وسيع به تنگناي چهارميخ كشيده است بشر هماره (آگاهانه و ناخودآگاه) سعي مي‌كند دستكم دمي از اين غل و زنجير برهد. اگر شخصيت اجتماعي افراد در بستر جبرهاي اجتماعي همراه با شتاب نظم رياضي مي‌دود، شخصيت فردي آنان سخت بي‌زار است لذا جنگل را به باغ منظم ترجيح مي‌دهد، جوجه تيغي را (نه اسباب بازي زيباي مصنوعي را) برمي‌گزيند، لاك پشت (حيواني كه قرن‌ها مورد اشمئزاز بشر بود) را روي ميز خانه يا در آغوش كوچك و بزرگ جاي مي‌دهد، تجارت مجبور مي‌شود رشته‌اي بنام «اكواريم» ايجاد كند، معماري ساختمان ناچار است پاسيوئي در نظر بگيرد. روزگاري انسان از نظم طبيعي به آغوش نظم رياضي فرار مي‌كرد امروز از سيطره نظم رياضي به نظم طبيعي فرار مي‌كند.

تباهي محيط زيست كه محصول «هندسه انديشه» و «انديشه هندسه‌اي» است كودن‌ترين افراد را به نوعي وحشت انداخته است. انسان حق داشت اين غول را بپروراند اما اين نيز حقيقت است كه امروز خودش در پنجه‌هاي اين غول اسير گشته است.

وارث واقعي اگوست كنت منطق پوزيتويسم را كه در سيستم كنتي به مدينه فاضله مي‌انجاميد، سترون كرد. او چكش كوبنده‌اش را (كه افراد پيامبرنما را با آن مي‌كوفت) همانطور كه بر سر ماركس فرود آورد بر سر مورّث خودش يعني كنت نيز كوبيد. نه تنها علم و دانش را از نسخه دهي و دهش مدينه فاضله معاف داشت بل شعار «شناخت ايدئولوژي نمي‌دهد» را طوري سرداد كه با «علم براي علم» مساوي گشت. او مي‌گفت: ما دانشجو هستيم نه كاري با سياست جامعه داريم كه براي آن نسخه بنويسيم و نه در مسؤليت ماست كه جهان يا جامعه جهاني يا فلان جامعه در آينده چگونه خواهد بود. با اين‌همه «اثبات‌گرائي» پوزيتويسم جان منطق او بود.

جراحي علم از ايدئولوژي و نفي «تاريخي پردازي» توسط ماكس‌وبر كه امروز سكوي پوپريسم است، اگر هيچ اثر منفي‌اي نداشته باشد به نظر من دستكم در پروراندن غول مذكور سخت مؤثر بود. تا 50 سال اخير جنبه سود و سازندگي علم بطور روزافزون پيش مي‌رفت. از آغاز نيم قرن اخير جنبه خسران علم بطور شتاب‌آلود، پيش مي‌رود.

درست است فواره علم روزي به اين وضعيت مي‌رسيد ولي وبريسم مسير اين حركت را كوتاه كرد. اين سخن را بايد با گستاخي تمام گفت: شعار «علم ايدئولوژي را نمي‌دهد» دست انسان را در تامين نسخه براي كنترل مضرات انديشه هندسي، بست. اينك اهل دانش سراسيمه در صدد كنترل اين غول هستند اما براستي دير نشده است؟ اميدي هست؟ اميد است چنين باشد همه چيز سامان يابد سلاح‌هاي هسته‌اي معدوم شود، لايه اوزن نيز ترميم گردد.

بدين‌سان همراه با جريان منطق (و منطق‌ها) به 50 سال اخير مي‌رسيم در اين مسير سري به اشخاصي مانند دكارت (ف 1650) ـ كه همزمان با بيكن به منطق ارسطوئي تلنگر مي‌زد و كار براي بيكن و بيكنيسم آسان مي‌گشت ـ نزديم. همين‌طور كانت (1804) كه با انتقاد از «جزم انديشي» پايه‌هاي ماترياليسم بيكن را استحكام مي‌بخشيد گرچه مقوله «معلومات پيش از تجربه» او بنوعي كرسي صدارت را به عقل نظري مي‌داد. يا هگل (1831) كه اگر بيكنيسم پدر ماركسيسم است هگليسم را بايد مادر آن ناميد نطفه بيكنيسم در رحم هگليسم وجود ماركسيسم را منعقد كرده است ماترياليسم او و ديالكتيك اين، دو نطفه نرو ماده هستند جنين ماركسيسم را منعقد كرده‌اند و همين تماس وجودي ماركسيسم با هگليسم است كه آن را با برادرش يعني پوزيتويسم ناتني كرده است. و نيز به سراغ شوپنهاور نرفتيم فلسفه او معاصر و همزمان با برادران مذكور (پوزيتويسم و ماركسيسم) امّا با عنصري تعيين كننده، از ارسطوئيسم كه از روي بيكنيسم پل مي‌زد و از ارسطو به 1860 مي‌رسيد. گفته شد كه جهان ارسطو از منطق او زاده مي‌شود ـ فلسفه ارسطو در شكم منطق او جاي دارد، منطقش ابزار فلسفه‌اش نيست مادرِ آن است ـ شوپنهاور اين حقيقت اعلام نشده بل مخفي داشته شده ارسطوئيان را بطور اعلام شده اصل فلسفي خود قرار داد كه: اگر من نباشم جهان وجود ندارد، اگر انديشمندي وجود نداشته باشد جهاني وجود ندارد.

در اينجا نيز بايد گفت: اگر ارسطوئيسم پدر شوپنهاوريسم است دكارتيسم مادر آن است عنصري از آن و عنصري از «من هستمِ» دكارت، اساس فلسفه شوپنهاور را تشكيل مي‌دهند.

عبور از كنار اينان و قرار ندادن آنان در بستر اين بحث نه بخاطر پرهيز از اطاله كلام بل همانطور كه جريان اين بحث نشان مي‌دهد بدين جهت بوده كه به نظر نويسنده اينان از مراحل فراز «رياضي سازي انديشه» و «رياضي‌سازي جهان»، نيستند.

اين سخن صرفاً به «رياضي‌سازي» ناظر است نه به اهميت يا عدم اهميت يك فلسفه و يك فيلسوف، همانطور كه پيشتر گفته شد اين مقاله حتي كاري با صحت و عدم صحت، ضعف و قوت، راجح و مرجوح، ندارد تنها به دنبال سير تحول «رياضي‌سازي» و سرگذشت «هندسه انديشه» است.

اما يادي از نيچه و هايدگر خواهم كرد تا احوال آنان در مسئله «رياضي سازي» و «جراحي انديشه و جهان» پرسيده شود.

پس از توضيح فوق برگرديم به 50 سال اخير: در اين نيم قرن اخير با پديده‌هاي شگفتي در عرصه انديشه مواجه مي‌شويم:

 

1ـ علم آن است كه ابطال‌پذير باشد:

اين جمله كه ترجيع بند اكثر متفكرين عصر و بينش غالب در عرصه تفكر است با هر معني و مفهومي، نمي‌تواند خالي از اين عنصر باشد كه «علم نمي‌تواند عاري از بطلان باشد». دانش بشري در ناب‌ترين ماهيتش 50% جهل است.

روح و ساختمان جمله طوري است كه اگر علم بيش از 50% همراه با جهل باشد جنبه علم بودن آن مخدوش مي‌شود و اگر بيش از 50% جنبه علمي آن باشد ابطال پذيري آن مخدوش مي‌شود.

 

2ـ كار علمي محدود به اثبات‌خواهي نيست، انديشمند مي‌تواند ابطال خواهي كند.

يك قانون دادگاهي از آغاز تا 50 سال پيش بر محافل علمي حاكم بود كه «مدعي نظريه علمي بايد آن را اثبات كند». ولي امروز فرد دانشمند مي‌گويد: اين يافته من است اگر تو نمي‌پذيري ابطال كن.

ابطال‌گرائي، ابطال خواهي و چسبيدن به «بطلان» در دو مورد اساسي بالا در يك بررسي «جامعه شناسانه شناخت» از كجا ناشي شده است؟ آيا اين سرانجامي است كه سير تكاملي علم به آن رسيده يا يك «ارتجاع» است؟؟ آيا نمي‌توان اين پديده عظيم را «سرخوردگي» ناميد؟ يا بايد به آن باليد و آن را نقطه اوج انديشه و دانش دانست؟.

هركسي هر پاسخي به اين پرسش بزرگ بدهد به جاي خود محترم، اما از نگاهگاه اين مقاله و با پي‌گيري مسئله «رياضي سازي» و «اعطاي نظم رياضي به انديشه و جهان»، بت شدن «بطلان» مصداق سرنگوني فواره است، فواره كه بلند شد سرنگون مي‌گردد. فواره رياضي سازي بيش از حد بلند شده بود، اين ساختمان مهندسي شده بيش از حد ظريف شده بود، اين نظم رياضي خواه در انديشه و خواه در موضوع خيلي دقيق شده بود، حوصله و تحمل نظم طبيعي بيش از اين نمي‌توانست وجود آن را تحمل كند. گويا اينجا نيز آخر خط رياضي سازي پوزيتويسم است بل آخر خط «هندسي كردن شناخت» همه بشرهاست.

كُشتي و گلاويزي دو نظم ـ نظم رياضي و نظم طبيعي ـ ممكن بود به جائي منجر شود كه نظم رياضي (يعني علم) از بين برود بدون اينكه سوگمندي در سوگ او بنشيند. پوپريسم از هر جهت و از هر ديدگاه منفي و نادرست باشد از اين جهت كه از ارتفاع بيش از پيش فواره علم مي‌كاهد و علم را وادار مي‌كند كه سر تسليم در قبال نظم طبيعي فرود آورد و اين كُشتي موقتاً به كشته شدن علم نيانجامد، يك موهبت است.

با اين‌همه روشن است كه نيم قرن اخير يك «برگشت» است برگشت به فلّه، فلّه‌كاري و فلّگي جهان. يك پرهيز است پرهيز از رياضي‌سازي خواه در انديشه و خواه در موضوع انديشه.

 

3ـ فونكوسيوناليسم و جراحي ممنوع:

نيم قرن اخير سعي دارد حتي الامكان رياضي‌گرائي علم را (كه علم غير از همان رياضي‌گري معنائي نداشت) تا حدي كنترل كند از اجنبيت بيش از حد ميان نظم رياضي و نظم طبيعي بكاهد.

مهم اين است كه همه اين پديده‌هاي تحول‌آفرين بر اساس يك جبر ـ جبر با بار معنائي جامعه‌شناختي ـ پديد آمده‌اند گرچه از زبان و حنجره فردي بنام پوپر اعلام مي‌شوند. خود پوپر هرگز به انديشه خودش از ديدگاه نظم رياضي و نظم طبيعي ننگريسته است مسئله گلاويزي و درگيري دو نظم براي او و پيروانش هرگز مطرح نبوده و نيست.

 

4ـ دهكده شدن جهان:

سرعت اطلاع‌گيري و اطلاع رساني، وفور وسائل ارتباط جمعي در راس‌شان «دِيُو» و الهه‌اي بنام رايانه، جهان را به يك دهكده بل به يك مدرسه واحد تبديل كرده است. چيزي بنام «علم» كه روزگاري غير از نظم رياضي، غير از «تخصّص» معنائي نداشت هم اينك دارد ژورناليته بل ملك بلا منازع عوام مي‌گردد، دانش بطور فلّه‌اي رد و بدل مي‌شود ترازوها بتدريج از بين مي‌روند، بسته‌بندي‌ها از اين كالا فاصله مي‌گيرند، حساب و كتاب رخت برمي‌بندد، «محفل» و محافل علمي معنايش را از دست مي‌دهد. مراكز علمي، آكادمي‌ها، مدرسه‌ها، دانشگاه‌ها صرفاً بنگاه‌هاي واسطه‌گر مي‌شوند كه مسائل رياضي شده و تخصصي را به شبكه ارتباط و انتقالات فلّه‌اي تحويل دهند.

 

5ـ نيچه‌گرائي جديد:

يكي از القاب نيچه «ديوانه» است. چرا؟.

اگر يادمان باشد سخني از «هنر» گذشت و در آنجا يادي از «مجنون» كرديم و گفته شد:

اگر آهو طبيعت است و ارسطو دانش، مجنون هنر است.

هنر يك نگاه خاطره‌انگيز از كانون نظم رياضي به نظم طبيعي است كه در دوردست‌ها قرار دارد.

نظمِ هنري رابط ميان دو نظم رياضي و نظم طبيعي است و با هر دو نظم متفاوت است چيز سوم است. اگر در وسط نظم رياضي بايستيد و به هنر بنگريد آن را نامنظم و دستكم نوعي نظم در بي‌نظمي خواهيد ديد. و اگر در ميان نظم طبيعي جهان باشيد و به هنر بنگريد باز آن را دستكم متفاوت و غير از نظم طبيعي خواهيد يافت پس هنر از هر دو ديدگاه، نظم در بي‌نظمي است. يعني ديوانگي است.

در همانجا گفته شد: فرق ميان آهو، ارسطو، مجنونِ ليلي، چيست و در چيست؟؟ تنها يك چيز: اولي در بحبوحه نظم طبيعي است دومي در شدت و دقت نظم رياضي وسومي از نظم رياضي توبه كرده و به نظم طبيعي برگشته است. و هميشه هنر با عنصري از جنون همراه است. و فرق ميان نبوغ و جنون نيز يك پرده نازك است.

نيچه نيز ديوانه است، مجنون است چون قيچي جراحي او كند بود و اگر مي‌توانست آن را كنار مي‌گذاشت، او به انديشه‌اش سازمان نمي‌داد، پرت‌وپلا انديش و پرت‌وپلاگو بود. تا مي‌توانست از رياضي سازي ذهني و انديشه و موضوع انديشه (جهان) پرهيز مي‌كرد.

كسي كه روزگاري فلسفه‌اش در محافل علمي مساوي ديوانگي تلقي مي‌گشت امروز در همه‌جا مطرح است عقل عاقلان را به خود جذب مي‌كند، آنان را وادار مي‌كند كه وقت و عمرشان را در شناختن انديشه او به كار گيرند. چرا؟ چه شده؟ همه در ديوانگي بنوعي با او شريك شده‌اند؟!.

چه نكته مهمي در فلسفه نيچه نهفته است؟ هيچ چيز غير از اينكه: گرايش عصر ما بر عليه رياضي‌سازي و سازمان‌دهي به انديشه، است. اين فواره ديگر سرنگون مي‌شود، فله‌كاري نيچه زمان خودش را باز يافته است.

شگفت است نيچه اين زمان و شرايط اين زمان را پيشگوئي كرده است: هنوز عصر من فرا نرسيده است، هنوز وقت آن نرسيده است كه كتاب‌هاي من درك شود.

گفته شد سقراط ـ باني انديشه و دانش و از بين برنده سفسطه ـ تنها دو جمله آورده بود «منظم بينديشيم» و «منظم سخن بگوئيم». نيچه در زماني مي‌زيست كه اين نطفه اوليه آماسيده و باد كرده بود و به‌صورت يك غول درآمده بود، او ناخودآگاه، ملهمانه، با حس ناشناخته (يا هر چه مي‌خواهيد بناميد) به اين افراط رياضي‌گري پي برده بود.

وگرنه، اظهارات نيچه اگر ديوانگي است براستي اصل پوپري «علم آن است كه ابطال‌پذير باشد» چيست؟! فرق ميان نيچه و پوپر اين است كه نيچه بقول خودش «زودتر از موعد به دنيا آمده بود» سخنان او باعث رمش ديگران مي‌گشت ولي سخنان پوپر موجب رميدن هيچ كسي نمي‌شود حتي كساني كه فلسفه پوپر را از اصل و اساس غلط مي‌دانند. زيرا زمان براي اين سخنان مساعد است اگر هايدگر در هيچ بعدي از ابعاد فلسفه نيچه از او پيروي نمي‌كرد، بيشتر به نفع نيچه بود. شايد حمايت اين تنها مريد از اين مراد، به ضرر مراد تمام شده است. اي كاش ديگ پربخار نيچه با مته هايدگر سوراخ نمي‌گشت و نيچه‌گرائي دو سه دهه به تاخير مي‌افتاد آن وقت سيماي انديشه او با شتاب بيشتري و با جذابيت افزونتري، مطرح مي‌گرديد.

نيچه بخوبي تشخيص داده بود كه يقه چه كسي را بايد بگيرد و گستاخانه به محاكمه‌اش بكشاند سقراط؛ سقراطي كه بنيان‌گذار «هندسه شناخت» بود، بزرگ جراح انديشه و نطفه گذار فونكوسيوناليسم بود.

نيچه سخن از «نشخوار» مي‌گويد. او علمي را كه به خورد بشر داده شده است غير قابل هضم مي‌داند لازم است معده بشريت آن را از نو به بالا فرستد تا مجدداً نشخوار شود، هندسه آن زير فشار فك‌هاي بشريت خرد گردد.

يك گروه هفت نفري از گردش صحرائي بر مي‌گشتند، خسته و كوفته. يكي گفت: عجب كيفي كرديم.

دومي: بگو عجب حماقتي كرديم، عاقل آن است كه اين روز تعطيلي را در خانه‌اش دراز كشيد و خوابيد.

سومي: عاقل آن است كه در اين روز به كارهاي ريخته و مانده در طول هفته‌اش، پرداخت.

چهارمي: پدرم معتقد است اين ديوانه بازي‌ها مولود رفاه و مفتخواري است.

انسان‌ها پنجمي: اما پدربزرگ من مي‌گويد اگر شب‌ها را هم در بيابان مي‌مانديد مجنون را بهتر درك مي‌كرديد.

ششمي: به بابا بزرگت بگو: مجنون از عشق ليلي، بياباني شده بود ما آن عرضه را نداريم كار ما بي‌دليل و بي‌علت است براستي حماقت محض است نه جنون.

هفتمي: ما عاشق طبيعتيم. ـ كمي مكث كرد سپس افزود: درست است الجنون فنون.

انسان در بحبوحه نظم رياضي و ره‌آوردهاي نظم رياضي خفه مي‌شود آهوي دلش از چنگال آن مي‌رمد و به سوي دشت مي‌رود اما تعقل رياضي و هندسه ذهنش او را ملامت مي‌كند. وه چه دردآلود است هم خواستن و هم نخواستن، چه سخت است يك وجود واحد دو شخصيت را در درونش تحمل كند.

پناه بردن به دامن طبيعت از ديدگاه انديشه رياضي شده، جنون است و پرهيز از اين كار از ديدگاه نظم طبيعي جنون است. پس بشر بايد راه نيچه را برود امّا او نيز مجنون است.

پس راه صحيح كجا و كدام است؟ بماند به آخر مقاله.

 

دفاع از سقراط:

حتي اگر از ديدگاه نيچه نيز نگريسته شود سقراط بي‌تقصير است. اگر چيزي بنام «هندسه انديشه» محكوم شود و رياضي كردن آن خطا فرض شود بايد گفت: اين خطا همزاد بشر است. تقطيع آواي انسان و قرار دادن تكّه‌هاي آن در قالب‌هاي 26، 27، 32 حرف، سپس «سخن سازي» با آن حروف، آنگاه نامگذاري اشياء جهان با «كلمه» و اداي مقصود با «جمله» اساس و بنيان رياضي كردن ذهن و «هندسه شناخت» است.

اگر اين خطاست (كه نيست) خطاي «انسان بودن انسان» است كه در اصل، بزرگ امتياز انسان از حيوان است. سقراط در پرورانيدن اين اصل نيز دچار افراط نگشته است افراطكاران كسان ديگرند. منطق سقراط نزديكترين منطق به منطق انبيا است كه يكي از آنها زردشت (محبوب نيچه) است.

 

منطق انبياء، منطق قرآن، منطق اهل‌بيت‌عليهم السلام

در اين مبحث نيز قصد داوري در صحت و سقم ندارم، در صدد ترجيح منطق انبياء بر منطق‌هاي گوناگون نيستم ـ گرچه افتخار مي‌كنم يك مسلمان شيعه هستم و هيچ مكتبي را غير از مكتب جعفر صادق‌عليه السلام صحيح و سعادت‌آور نمي‌دانم ـ هدفم تنها شناساندن منطق انبياء انهم فقط از بُعد «هندسه شناخت» است. تا پاسخي باشد بر پرسشي كه در ذهن همگان است. همگان اعم از پيروان اديان و ديگران، اين سوال را در ذهن دارند: چرا پيامبران در قالب هيچكدام از منطق‌هاي شناخته شده سخن نگفته‌اند؟.

خوشبختانه در اين موضوع با يك همگوني و «وحدت شخصي» روبه‌رو هستيم؛ همه پيامبران يك منطق واحد داشته‌اند. و نيز هيچ پيامبري با يكي از منطق‌هائي كه غير پيامبران داشته‌اند، سخن نگفته‌اند.

پيامبراني كه دست تاريخ به آنان مي‌رسد از نوح، ابراهيم، وشينو، كرشنا ـ مراد اقنوم‌هاي بودائي نيست ـ، بودا، جاماسب، ايوب، زردشت، لوط، اسماعيل، اسحاق، يعقوب، يوسف، موسي و... تا عيسي و پيامبر اسلام همگي در دايره اين «وحدت» بوده‌اند.

و جالب اين‌كه هر مدعي نبوت نتوانسته در اين دايره واحدِ منطق قرار گيرد و بنوعي دچار فونكوسيوناليسم شده است گرچه فردي نابغه هم بوده باشد.

قبل از هر چيز نفس همين منطق نشان نبوت انبياء است وتخلف از آن نشان كذب ادعاي مدعيان است.

ونكته مهم ديگر: اگر منصفانه داوري كنيم و واقعيت را انكار نكنيم بايد گفت: جامعه بشري در طول تاريخ با فرهنگ انبيا زيسته است و از مكتب‌هاي ديگر استفاده ابزاري كرده است. هيچ انساني هيچ دانشمندي را در كانون قلبش به يك پيامبري ترجيح نداده است گرچه در اين بين نوسان‌ها رخ داده و گرايش‌هائي به اين طرف و آن طرف شده است و مي‌شود. انسان‌ها پيامبرگونه زاده مي‌شوند و دستكم در زمان پيري پيامبرگرا، مي‌شوند.

راه و منطق پيامبران مي‌ماند راه و منطق ديگران حتي در قالب ادعاي نبوت، از بين مي‌رود مانند راه‌ماني و مزدك، مسيحيت را بعنوان مثال در نظر بگيريم: زماني فلسفه افلاطون در درون مسيحيت جولان مي‌داد، زمان ديگر ارسطوئيسم و اينك ليبراليسم. در اصل مسئله هيچ فرقي ميان اين سه نيست انسان جراحي خواه و نيازمند به «هندسه شناخت» هميشه گرايش داشته دين را نيز جراحي كند همان‌طور كه انديشه و جهان را جراحي مي‌كرد گاهي با قيچي افلاطون و گاهي با قيچي منطق ارسطوئي و گاهي با قيچي ليبراليسم كه آلياژ بيكني با آب ديدگي ترانسفورميسم تيز شده بدست پوزيتويسم، دين را رياضي مي‌كند.

گرچه در اين بين سرطان ليبراليسم مناطق بيشتري از اندام پيكر دين و مناطق زيادتري از كشور دين را فتح كرده و با استمداد از ماركسيسم در بخش «خانواده» دين، به تخريب گستاخانه‌اي پرداخته است در حدي كه فرد غير متخصصي مانند كلينتون سوگمندانه مي‌گويد: عامل صفير گلوله‌ها توسط دانش آموزان در فضاي كلاس درس، سستي اركان خانواده است.

با همه اين‌ها مسيحيت (اين آئيني كه همگان و خود مسيحيت معتقد است كتاب آن تحريف و اصول متعددي از آن در همان آغاز ورود به اروپا توسط پولس از ميان برده شده) ليبراليسم را نيز در درون شكم خود هضم خواهد كرد همان‌طور كه فلسفه افلاطون و ارسطو را هضم كرد.

انسان درست همان‌طور كه به غذا و اكسيژن نيازمند است به مذهب نياز دارد دين هميشه باقي است بقائي كه در هميشه تاريخ سكولاريست‌ها را عصباني و سخت خشمگين كرده است.

رابطه فونكوسيوناليسم با دين همان است كه با انديشه و جهان است هرچه جهان را مطابق الگوهاي منطقي خودمان جراحي و هندسي كنيم جهان سرجاي خود باقي و بي‌اعتنا به كار ما به كار خود مشغول است همين‌طور است دين. فونكوسيوناليست‌ترين منطق يعني ماركسيسم 75 سال بر همه رگه‌ها و رگ‌هاي جامعه شوروي مسلط گشت و حكومت كرد آنگاه رخت بر بست اينك مسيحيت در اروپاي شرقي (از كوه‌هاي آرال تا رودخانه آلب و ايزار) هرگز ضعيف‌تر از اروپاي غربي نيست، عنصر دين در تكوين عامل براندازي شوروي اولين و تعيين كننده‌ترين عنصر بود. در حالي كه ارسطوئيسم، بيكنيسم، دكارتيسم، كانتيانيسم، پوزيتويسم و... هر ايسم ديگر اگر بنوعي بنفع ماركسيسم نبودند انرژي‌اي هم براي براندازي آن نداشتند.

اگر منطق همين انجيل تحريف شده، يك منطق فونكوسيوناليسم بود مسيحيت نيز مانند آنهمه ايسم‌ها، دوره‌اي مي‌درخشيد سپس از عرصه دنيا برچيده مي‌شد نوبت را به ايسم ديگر مي‌داد.

و اگر مقاومت و سرسختي دين پيشين در مقابل دين بعد از خود ريشه‌هائي در تعصب، عادت و... داشته و دارد، يكي از عوامل مقاومت، همين غير فونكوسيوناليسم بودن منطق آن است.

انبياء هميشه به علم و دانش تشويق كرده‌اند ليكن خودشان مستقيماً به جراحي انديشه و جهان نپرداخته‌اند زيرا در اين صورت آنچه آورده بودند «دين» نمي‌بود بل علم مي‌بود و به سرنوشت منطق‌هاي علمي دچار مي‌گشت وانگهي ناچار بود به جائي برسد كه علم رسيده و شعار مي‌دهد: علم آن است كه ابطال‌پذير باشد.

دين انسان خود انسان است آيا مي‌شود شعار داد: انسان آن است كه ابطال‌پذير باشد ـ ؟

مذهب كپي هستي است آيا مي‌شود شعار داد: هستي آن است كه هستي نباشد ـ ؟

آنان كه «غير جراحي بودنِ» منطق دين را درك نمي‌كنند شعار مي‌دهند «زبان دين رازآلود است»!!

 

دين و دانش:

برخي معتقدند كه دين و دانش با هم متضاد و دستكم متعارض هستند برخي باور دارند كه دين عين دانش و علم است و ماركس مي‌گويد: دين افيون جامعه‌هاست.

اما حقيقت اين است كه دين عين دانش است اما نه با منطق فونكوسيوناليسم، دين نه انديشه را جراحي و رياضيمند هندسي مي‌كند و نه جهان هستي را و نه شخصيت انسان را. درست است اگر جامعه جاري بشري به دين بسنده مي‌كرد و با همين روش دين پيش مي‌رفت در اين مدت زماني كه بر او گذشته به اين‌همه مواهب علمي و صنعتي نمي‌رسيد، از شتاب اين حركت بطور فاحشي كاسته مي‌شد؛ اما نظر به تشويق انبياء بر علم پژوهي و صنعت‌گرائي نه تضادي ميان دين و دانش هست و نه هر نوع تعارض ديگر.

با عبارت خلاصه‌تر: انبيا نمي‌خواستند و نخواستند مسئوليت فونكوسيوناليسم را به عهده بگيرند تا تالي‌هاي فاسد آن نيز به عهده آنان باشد. انديشه را بدان حد به مهميز نظم رياضي نكشيدند تا امروز به نادرستي كارشان اعتراف كنند و در سوگ كار اول‌شان به مويه نشينند.

ماكس‌وبر يك سوي سكّه را نشان مي‌دهد: كار دانشمند نسخه دادن براي آينده جامعه نيست زيرا دانشمند پيامبر نيست.

دقيقاً و عملاً نيز مشخص گرديد كه نسخه‌هاي علمي به درد بشريت نمي‌خورد اين نسخه‌ها به جاي سازندگي عامل تخريب گشتند. زيرا منطق جراحي شده نسخه جراحي شده مي‌دهد كه اگر به بخشي از اندام هستي انسان مفيد باشد براي بخش ديگر مضر خواهد بود. ولي پلورآليست‌ها توجه نكردند كه اين شامل منطق انبيا نمي‌شود و مصرانه درصددند كه منطق دين را پيرو منطق‌هاي جراحي شده، بنمايند.

آن سوي سكه اين است: كار انبيا نسخه دادن است زيرا منطق‌شان طبيعي است و اگر حساب تحريفات و تحميلات را جدا كنيم مي‌بينيم كه اديان نه چيزي به ضرر انسان آورده‌اند و نه ناچارند نسبت به «حق»ي كه آورده‌اند شعار «بطلان‌گرائي» بدهند و نه مانعي در راه پيشرفت بشر ايجاد كرده‌اند بل بدان تشويق كرده‌اند.

كدام عنصر از عناصر مسيحيت زمينه دادگاه‌هاي انگيزاسيون را فراهم كرده بود؟ در كدام جمله‌اي از عهد عتيق و عهد جديد عبارت «نه فلك»، «فلك اطلس»، «مسطح بودن زمين» و... آمده بود؟ ارسطوئيسمِ نفوذي بر مسيحيت، اهل دانش را اعدام مي‌كرد و هر كشف علمي را كار شيطاني مي‌ناميد، و به نام دين تمام مي‌گشت.

انگيزاسيون محصول منطق جراحي شده ارسطوئي بود نه منطق انبياء.

 

قرائت‌هاي مختلف از دين:

قرائت‌هاي مختلف از دين و برداشت‌هاي متفاوت از آن، يك واقعيت است كه بشر توان پرهيز از آن را ندارد. اما اين واقعيت حدي و حسابي دارد يا نه؟ ـ ؟ و اگر دارد حد و حساب آن چيست؟

انسان‌ها پيامبر نيستند وقتي با جهان رو به رو مي‌شوند آن را در يك نظم رياضي تصوير كرده و با ذهن رياضي شده به كاوش در آن مي‌پردازند و اين حق انسان است.

انسان دين را نيز (مانند جهان) در پيش روي خود قرار مي‌دهد، با منطق رياضي شده خود در آن به تحقيق مي‌پردازد و به برداشت‌هاي مختلف مي‌رسد.

قرائت‌هاي مختلف علمي از جهان ـ از باب مثال هيئت بطلميوسي، كپلري، كپرنيكي و نيوتوني هر كدام قرائتي از نظام كيهاني جهان هستند ـ بدين معني نيست كه كپلر دست دراز كرده و نظام واقعي جهان را گرفته آن را ذوب نموده و در سيستم رياضي ذهني خودش به قالب ريخته است. جهان بر سر جاي خودش هست كپلر و نيوتون، من و تو هر نظريه درست و نادرست بدهيم لطمه به واقعيت جهان نمي‌زنيم. در اين كار منطق فونكوسيوناليستي خودمان را به نظام جهان نفوذ نمي‌دهيم و آن را دگرگون نمي‌كنيم.

اما هنگامي كه با همين سياق به سراغ دين مي‌رويم قهراً و لزوماً و الزاماً دين را ذوب كرده و در قالب انديشه فونكوسيوناليته خود قالب‌گيري مي‌كنيم همان‌طور كه منطق و فلسفه ارسطوئي مسيحيت را درست در قالب خويش قالب‌گيري كرد و آن را دگرگون ساخت.

پس بايد توجه كرد برداشت‌هاي مختلف از جهان و از هر شيي‌ء ديگر با برداشت‌هاي مختلف از دين، فرق اساسي دارد.

جنگ مسيحيت ارسطوئي با علم جنگ دين با علم نبود جنگ دو منطق فونكوسيوناليته بود مانند جنگ ليبراليسم با ماركسيسم.

پس: از جهتي بروز قرائت‌هاي مختلف از دين يك واقعه اجتناب ناپذير است و از طرف ديگر بايد از اين واقعيت اجتناب ناپذير اجتناب كرد، راه خروج از اين بن‌بست وجود دارد؟ آن راه چيست؟

مثال: مكتبي بنام «ماركسيسم» به وجود آمد، ايسم‌هاي ديگر به جان آن افتادند و به نقد پرداختند ابتدا منطق سپس فلسفه نظري و آنگاه فلسفه عملي آن را بررسي كردند و شناختند آنگاه بر اساس شناخت‌شان به رد آن پرداختند.

در مورد دين نيز ابتدا بايد منطق آن سپس فلسفه نظري و عملي مبتني بر آن منطق، را شناخت آنگاه يكي از دو نتيجه حاصل مي‌شود:

1 ـ ردّ دين: در اين صورت جائي براي قرائت و برداشت‌هاي مختلف از دين نمي‌ماند، مسئله سالبه بانتفاي موضوع، مي‌شود.

2 ـ پذيرش دين: در اين صورت قرائت‌ها و برداشت‌هاي مختلف مجبورند در درون همان منطق باشند كه پذيرفته شده است. و «حد و حساب» همين است.

مثال: اسلام دين مسيحيت، يهوديت، مجوسيت را به رسميت مي‌شناسد امّا «دين انسانِ» اگوست كنت و دين ماركسيسم را به رسميت نمي‌شناسد. زيرا منطق آن سه، منطق دين است ليكن منطق اين دو منطق فونكوسيوناليسم است.

در اصطلاح اديان چيزي بنام «ارتداد» هست، ارتداد با ادبيات امروزي يعني:

1 ـ رد كردن يك دين.

2 ـ تبديل منطق يك دين به يك منطق فونكوسيوناليته. خواه بصورت ذوب كردن يك اصل و قالب‌گيري كردن آن در قالب منطق ديگر و خواه بصورت ذوب كردن اصل‌هاي متعدد، باشد. مراد از اصل، مسلمات منطق و فلسفه يك دين است.

در اين ميان ممكن است يك چيزي، مقوله‌اي، از خارج به متن دين نفوذ كند و به‌صورت يك اصلي از اصول آن در آيد ردّ چنين اصلي از مصاديق «اصلاح» است نه «قرائت». كه بايد نفوذي بودن آن ثابت شود.

 

حد و حساب دوم:

در برگ‌هاي بعدي خواهد آمد كه: منطق انبيا با همه جراحي‌پرهيزي‌اش، در يك مورد كاملاً جراحي شده است: مورد حقوق به معناي عام و حقوق خانواده بطور ويژه.

پيامبران همه علوم را به دست مردم سپرده و در اختيار مردم قرار داده‌اند، غير از يك علم، علم حقوق. خودشان در اين علم دقيقا متخصصانه وارد شده‌اند مطابق انسان‌شناسي و جامعه‌شناسي ويژه خودشان، يك منطق فونكوسيوناليته در نظر گرفته و بر اساس آن يك حقوق كاملاً منظم با نظم رياضي و سازمان رياضي با شبكه رياضي، داده‌اند.

در سازمان و سيستم حقوقي يك پيامبر مورد پذيرش، جائي براي قرائت‌هاي مختلف نيست. زيرا خود آن پيامبر شبكه حقوق دين خود را متخصصانه با منطق رياضي شده و در يك هندسه شناخت معين، ارائه داده است يعني مسائل را در جزئي‌ترين صورت و «خارجي»ترين قالب (نه ذهني و نه كلي فلسفي)، در علمي‌ترين شكل، ارائه داده است.

قرائت‌هاي مختلف در چنين حقوقي سه صورت زير را دارد:

1 ـ قرائت مختلف در شناختن مقصود پيامبر در مسائل جزئي و فرعي‌تر: مانند اختلاف فتاوي در حقوق اسلام.

2 ـ قرائتي كه اساس منطق اين مكتب را رد كند مثلاً يك قرائت ماركسيستي از ليبراليسم، قرائت نيست از بين بردن آن است و هم‌چنين يك قرائت ليبرالانه از ماركسيسم تباه كردن ماركسيسم است.

منطق اسلام در تشريع، يك منطق جراحي شده است و خود داراي هندسه انديشه‌اي معين است، قرائت آن در قالب هندسه ديگر، رد آن است و دستكم جراحي‌اي اندر جراحي معين، است.

قرائت از اسلام با منطق ليبراليسم آنهم در بخش جراحي شده آن، قرائت نيست رد است.

3 ـ قرائت مختلفي كه لازمه‌اش حذف يك عنصري از منطق پيامبر يا نفوذ دادن عنصري از منطق ديگر بدان منطق و يا نفوذ دادن مطلق عنصر در آن، باشد.

 

الف: حذف عنصر:

اسلام اعلام مي‌كند كه عنصر «سماحت» را بعنوان يك اصل در هندسه و نظام انديشه‌اي تقنيني‌اش جاي داده است. ناديده گرفتن اين عنصر تسامح و افزودن بر كم و كيفِ «تكاليف»، حذف يك عنصر است.

 

ب: نفوذ دادن يك عنصر از عناصر منطق ديگر: مانند نگريستن با عينك ليبراليسم بر يك مسئله‌اي از مسائل حقوقي دين.

مثال: اسلام مدعي است كه در هندسه انديشه‌اي تشريعي خود عنصر «سماحت» را در حد نهايت لزوم مراعات كرده است «بعثت علي الحنفية السّهلة السّمحة» كسي كه اين مدعا را مي‌پذيرد ديگر نمي‌تواند در شريعت تسامح كند. زيرا مصداق «تسامح اندر تسامح» مي‌شود نه تسامح.

تسامح اندر تسامح مساوي مي‌شود با منطق و هندسه انديشه‌اي ليبراليسم.

 

ج: نفوذ دادن مطلق عنصر يا عنصر مطلق: مانند تمسك به شرايط زمان تاريخي (مثلاً: روزگار ما) و محدود دانستن مسئله به عصرهاي گذشته. در حالي كه آن پيامبر مدعي است سازمان حقوقي او براي ابديت است.

قرائت با چنين لازمه‌اي ردّ نبوت آن پيامبر است. مثال زير هر سه صورت بالا و هر سه لازمه بالا را دربر دارد:

فردي، آقائي، حضرتي با اين‌كه خودش را مسلمان مي‌داند بعنوان حقوقدان در محفلي علمي ابراز كرده بود: ديه بر عاقله بقيه‌اي از بقاياي نظام عشيره‌اي عرب است و به درد امروز نمي‌خورد.

اگر فردي از عشيره‌اي، فردي از عشيره ديگر را مي‌كشت مجموع عشيره قاتل مسؤل خون مقتول، بود. ديه بر عاقله بر اين عنصر حقوقي نظام عشيره‌اي مبتني است.

اين نظريه قرائت نيست و اگر در مورد يك نظام حقوقي پارلماني يا نظام حقوقي فلان جزيره بومي، ابراز مي‌شد يك نظريه جامعه شناسانه علمي تلقي مي‌گشت (جامعه شناسانه و خارج از تخصص يك حقوق‌دان).

اما ابراز چنين نظريه‌اي در مورد يك پيامبر ردّ آن پيامبران است زيرا پيامبران مدعي هستند كه آئين‌شان را از وحي مي‌گيرند نه از تأثيرات و تأثرات جامعه‌اي كه محيط بر آنان است.

اگر پيامبري آمده در جامعه و امّتي كه به وجود آورده چيزي بنام «بيع» را در سازمان حقوقي خود جاي داده و چيزي بنام «ربا» را حذف كرده است، مدعي است هر دو كار را با دستور وحي كرده است.

ماركسيسم مي‌گفت: در كمونيسم عالي چيزي بنام بيع و «خريد و فروش» وجود ندارد و نبايد وجود داشته باشد زيرا بيع در كمونيسم عالي به درد نمي‌خورد. و حق داشت زيرا ماركسيسم رسماً دين را ردّ مي‌كند سپس اين سخن را مي‌گويد. اين سخن دستكم ارزش علمي دارد. اما حضرت حقوق‌دان ما همان سخن را مي‌گويد در عين حال خودش را مسلمان مي‌داند. عملاً مصداق «نؤمن ببعض و نكفر ببعض» مي‌شود و سخنش هيچ ارزش علمي ندارد حتي ارزش علمي حقوقي. زيرا نه از يك منطق مشخص علمي پيروي مي‌كند و نه از منطق پيامبر مورد نظرش. و يك فرد بي‌منطق است.