با وقوع انقلاب صنعتى و گسترش روابط ميان كشورهاى جهان، آرام آرام وابستگى فراملى و منطقهاى كشورها به يكديگر رو به فزونى نهاد و به تبع رقابتبين قدرتهاى بزرگ صنعتى در حال ظهور در اروپا، تقسيم بندى جديدى در هيات متشكله آنها ايجاد گرديد. لاجرم نفوذ سياسى آنها در كشورهاى زير سلطه، توسعه يافته و كارساز شد، تا آنجا كه اشغال نظامى و استعمار رسمى و انتصابهاى فرمايشى شاكله اصلى روابط بين الملل را بمفهوم جديد آن زمان شكل داد و از طرفى در طى زمان تحت تاثير تحولات مزبور روابط ميان كشورها هر روز پيچيده تر و عميق تر شد به نحوى كه طبقه حاكم در كشورهاى زير سلطه به ميزان جابتخواستههاى قدرتهاى مسلط از دوام و قوام بيشترى برخوردار گرديد. از سوى ديگر نهضتهاى استقلال طلبانه و تلاشهاى گاه و بيگاه ملتها در رهائى از سلطه نيز گرچه تكانى به نظم رو به تكوين جهان مىداد ولى قادر به ايجاد تغييرات اساسى و زيربنائى در ساختار و عملكرد روابط بين المللى نبود. از اين روى شكاف ميان كشورها هر روز عميق تر مىشد و با تعميق بيشتر آن از قدرت و قابليت تاثيرگذارى كشورهاى واپس مانده در مسائل مهم بين المللى كاسته مىشد.
سالهاى اوليه قرن بيستم، جهان شاهد دو تحول اساسى در روابط بين الملل بود; اول آنكه سهم كشورهاى واپس مانده در تصميمات مهم بين المللى كاهش يافت و دوم آنكه رقابتهاى استراتژيك ميان كشورهاى اروپائى تشديد شد. تشديد اين رقابتها سرانجام منجر به وقوع دو جنگ جهانى خاصه جنگ جهانى دوم گرديد; و از ميان عوارض تندرآساى جنگ دوم جهانى جهان شاهد تكوين نظم نوينى كه حاكى از ترتيبات نظام دو قطبى به رهبرى آمريكا در جبهه غرب و شوروى سابق در جبهه شرق بود، شد. اين حادثه مهم و تاريخى كه طرحى نو از جهات سياسى جهان را درانداخت نتايجى چند در پى داشته:
اول آنكه كشورهاى گمنام در جهان سوم به عنوان تابع به نقش آفرينهائى در روابط قطبهاى متغير مستقل رقيب تبديل شدند.
دوم آنكه ضرورتا چنين روندى موجب شد كه ميل به استقلال در ميان كشورهاى جهان فروكش كند.
و سوم آنكه: مفهوم علمى استقلال به نوعى وابستگى به يكى از دو قطب قدرت و دورى از قطب ديگر تعريف گرديد. اين سخن به معنى نفى تلاشهاى رهبران ملى و مذهبى در كشورهاى مختلف جهان نيست، بلكه مراد آن است كه بدانيم هيچيك از رويدادهاى مزبور منجر به ارائه دكترين مستقلى در نظام بين المللى نگرديد. حتى اقدامات انجام شده در هندوستان الگوئى براى انقلاب در ساير كشورها نبود زيرا رهبرى "گاندى" هيچ تحرك و داعيهاى براى صدور انقلاب در بطن خود نداشت. ثانيا با توجه به سنتها و فرهنگ و تمدن ديرپاى هند بيشترين تاكيد را بر ايجاد ساختارى سياسى، مردمى بر مبناى فردگرائى انفعالى و انزوا منشى سنتى هندوئيسم داشت.
و در نهايت مطلوب موازنهاى مثبت را به نفع يكى از دو قطب اصلى قدرت در شرق و غرب، غايت تلاش سياسى انسان مدارانه جامعه هند مىدانست.
در همين زمينه تلاشهاى دهقانى مائو (روستا در برابر شهر) در چين نيز اولا بدنبال تحقق استقلال كشورهاى جهان نبود ثانيا بيشتر از آنكه به تقويت جبهه ضدسرمايه سالارى غرب در جهان منجر شود به عاملى براى ايجاد شكاف در جبهه چپ (شرق) تبديل شد. و بعلت ناتوانى در انتخابهاى سياسى و بين المللى خود، ابتدا در ميان گروههاى چپ و راديكال منزوى شد و سپس در سطح جهان تضعيف گرديد.
حاصل آنكه در يك بررسى مختصر از تحولات تاريخى در نظامها و واحدهاى سياسى جهان و روابط رو به گسترش ميان دولتها بخصوص پس از نخستين انقلاب صنعتى و انقلاب كبير فرانسه و استقلال آمريكا و سلطه نظام استعمارى در جهان هر چه زمان به مرزهاى قرن بيستم و جنگ جهانى اول نزديكتر مىشد امكان ايجاد كشورهاى مستقل و پايدار در مقابل خواستهها و تمايلات كشورهاى صنعتى اروپائى غيرقابل حصول و كمتر بود. تا سرانجام با پيروزى بلشويكها در سال 1917 در روسيه تزارى و تشكيل اتحاد جماهير شوروى سابق و تحولات بنيادى در بسيارى از مناطق ژئوپلتيك آن زمان و وقوع جنگ بين الملل دوم و ظهور قدرتمندانه آمريكا در صحنه سياسى جهان گرايشهاى استقلال طلبانه در بسيارى از كشورهاى جهان سوم آغاز شد ولى علاوه بر آنچه قبلا گفته شد ديگر امكان وجود يا تاسيس حكومتى مستقل از خواست ابرقدرتها عملا محال بود.
البته همانطور كه پيشتر ذكر شد اين سخن بمعناى عدم وقوع تحول در جهان سياست نبوده و نيست زيرا ما شاهد استقلال ظاهرى كشورهاى زيادى بودهايم. تحركات فراوانى را از سوى نيروهاى اصيل ملى و غير ملى، مذهبى و غيرمذهبى ديدهايم. اما آنچه مهم است و مقصود اين مقاله مىباشد اين است كه نشان دهيم:
اولا هيچيك از اين كوششها منجر به ايجاد واحدهاى سياسى مستقل بخصوص در اوايل قرن بيستم نشده. ثانيا در صورت وجود تمايل به استقلال هم قادر به ايجاد واحد سياسى مستقلى در مقابل ابرقدرتها نگرديدند.
نهايتا كشورهاى در حال توسعه با فقر يك الگوى تجربه شده و موفق براى انقلاب و بدست آوردن استقلال، تنها در مدار وابستگى از قطبى به قطب ديگر سرگردان بودند. و جهان بواقع عرصه شطرنج ميان ابرقدر تها تلقى مىشد. روشنفكران و انقلابيون مايوس و سرخورده سر بر آستان تسليم نهاده بودند.
در اين سير پرپيچ و خم و طولانى جهان از لحاظ اهميت مناطق ژئوپلتيك، دستخوش تحولات عميقى گرديد و لزوما شكل ويژهاى بخود گرفت. بر حسب اهميت منطقهاى براى يكى از دو قدرت و امكان نفوذ در آن به نحو شديدترى از سوى طرف ديگر كنترل منطقهاى اهميتيافت و از لحاظ مديريت در اين مناطق سعى مىشد با توجه به اهميت كشورها كارگزارانى با وابستگى بيشترى انتخاب گردند.
در ابعادى وسيع تر در ميان اين مناطق خليج فارس مهمترين منطقه جهان و در ميان كشورهاى منطقه ايران به عنوان مهمترين كشور واقع در بلوك غرب مشخص شد. در تاييد اين نظريه كافى است مرورى بر گذشتههاى دور و نزديك كشورمان از زمان قدرت گرفتن دولت عثمانى در تركيه تا فروپاشى شوروى سابق داشته باشيم مطالعات تاريخى نشان مىدهد كه در طى اين سالهاى طولانى و در ميان كشورهاى جهان سوم نام هيچ كشورى بهاندازه ايران در منازعات و تحولات بين المللى مطرح نبوده است. معناى دقيق تر اين سخن در جهان سياست آن است كه اگر در هر كجاى جهان امكان وقوع انقلاب و تاسيس حكومتى مستقل از خواست و نظر ابرقدرتها متصور باشد در خصوص كشور ايران با توجه به اهميت ژئوپلتيكش در منطقه، هم مرز بودنش با رقيب اصلى غرب و مسلط بودنش به منطقه خليج فارس و تنگه هرمز در پيچيده ترين عصر روابط بين الملل در طول تاريخ گذشته بشر، و در استراتژيك ترين منطقه جهان و در مهمترين كشور جهان سومى براى بلوك غرب و آمريكا كه به عنوان ژاندارم منطقه انتخاب و جزيره ثبات ناميده مىشد حتى تصور انقلاب هم غير ممكن بود.
با چنين باورى است كه بحق مىتوان گفت امام خمينى (س) در ايران انقلاب نكرد بلكه دستبه انفجارى زد كه به فرموده خودشان "انفجار نور بود". انفجارى عظيم كه در طول تاريخ فقط انبياء عظام الهى موفق به انجام آن شده بودند. او دين را كه ماركس افيون توده هايش مىناميد، پس يك دوره توفانى پانصد ساله كه در غرب طومار حكومتهاى كليسائى را در هم پيچيده بود و در شرق اسلام ناب محمدى را عملا در صحنه سياست منزوى ساخته بود مجددا به عنوان اصلى ترين عامل ترك ملتها در صحنههاى سياسى جهان وارد ساخت.
او باورهاى دينى را عامل جوششى عظيم و رستاخيزى شورانگيز در كشورى و در مقابله با حكومتى كه تحقيقا داراى وابسته ترين ساختار سياسى در تاريخ معاصر ايران به غرب بود گرداند. كار امام خمينى (س) باينجا خاتمه نيافتبلكه او به موفقيتى برزگتر دستيافت. امام مدلى براى استقلال ملتها در جهان عرضه داشتند، نه مدلى براى وابستگى. كارى كه هيچيك ازانديشمندان و سياستمداران آزاده جهان قادر به انجام آن نگرديدند; آنهم با تكيه و استفاده از فراموش شده ترين و ابزار عالم يعنى "ايمان". او نهالى را غرس كرد كه هيچ توفانى توان از پاى درانداختن آنرا ندارد. او با تكيه بر اين سلاح و احياى شعور شهادت طلبى تنها فردى شد كه حداقل در دو قرن اخير همه سردمداران كفر را در صحنه سياست و بصورت رسمى و علنى تحقير كرد و دماغ كبرآلود غرب را بخاك ماليد. سلطه كلامش بر اكثرانديشمندان جهان سايهانداخت. نظريه فروپاشى شوروى را برژينسكى از پيام ايشان به گورباچف وام گرفت. پاپ سياست را به تقليد از او بار ديگر در دنياى مسيحيتبه صحنه آورد و بالاتر از همه اسلام با او بهار ديگر را آغاز كرد. او انقلابى را به پاداشت كه به فرموده رهبر معظم انقلاب اسلامى حضرت آيت ا... خامنهاى در هيچ كجاى جهان بى نام او شناخته شده نيست.و جز بعثت موسى كليم ا... (ع) در بيش از دو هزار و پانصد سال پيش، عيسى مسيح در دو هزار سال پيش و بالاخره انفجار نور محمدى در چهادره قرن پيش هيچ يك از حوادث و انقلابات ديگر جهان با آن از حيث محتوى و ارزش و عمق قابل مقايسه نيستند. تنها تفاوت مهم بين اين چهار انفجار نور اين است كه انبياء عظيم الشان (ع) از بستر وحى به اين مهم نائل آمدند و او از بستر الهام. زيرا دست پرورده مكتب رسول الله (ص) و ائمه معصومين (ع) بود و انقلابش تلاشى موفق براى بازيابى اسلام راستين و دعوت جهانيان بدان حقيقتبود. مبانى نظرىانديشههاى سياسى - الهى آن حكيم بزرگ و فرزانه در لابلاى آيات قرآن و كلام و سنت رسول خدا (ص) و ائمه معصومين (ع) قابل شناخت است.
بزرگترين رسالت روشنفكر عصر حاضر و خصوصا حوزههاى علميه است كه با بررسى دقيق موضعگيرىها و رهنمودهاى آن اسوه و قديس بزرگ نقبى به صدر اسلام بزنند و چراغ هدايتى را كه او برافروخت پاسدارى كنند.
خداوندا نام او را جاويدان، راه او را پر رهرو، بارگاه او را كعبه عاشقان و مشتاقان و زيارتگاه مومنان و دردمندان قرار ده.