شما تا تصور و انگارهاى از، مثلا، سيب سالم نداشته باشيد نمىتوانيد بگوييد كه سيب معيوب و آفتزده چيست و چه عواملى سيب را دستخوش عيب و آفت مىكنند. بنابراين، نخستبايد ديد كه دين درست و راستين چيست تا آنگاه بتوان تعيين كرد كه چه عيوب و آفاتى عارض دين مىتوانند شد و اين عيوب و آفات معلول چه عللىاند.
فهم اينكه دين درست و راستين چيست هم متوقف استبر تعريفى كه از دين داريم. دين را هم به صور و اشكال بسيار متعددى تعريف كردهاند، كه تنها يكى از آنها تعريف كاركردى است، يعنى تعريف دين بر حسب كاركردى كه دارد يا بايد داشته باشد. اما كاركرد يا كاركردهايى كه دين دارد يا بايد داشته باشد نيز مورد اجماع نيست.
بعضى بر كاركردهاى فردى دين تاكيد دارند و بعضى بر كاركردهاى اجتماعى دين. مىبينيد كه جواب گفتن به اين سؤالتان كار جدا مشكلى است.
اما اجمالا مىتوانم بگويم كه، به طور كلى، سه نوع آفت عارض دين مىتوانند شد. گاهى دين تضعيف مىشود، گاهى به بيراهه مىرود، و گاهى هدفى كه از آن در نظر بوده است معكوس مىشود. به عبارت ديگر گاهى قدرت دين كم مىشود، گاهى قدرتش ضايع مىشود و به هدر مىرود، و گاهى از قدرتش سوء استفاده مىشود.
بعيد نيست كه بتوان ادعا كرد كه همه قبول دارند كه اين سه نوع آفت مىتوانند دامنگير دين شوند. فقط اختلاف بر سر مصاديق اين سه نوع است. تضعيف شدن دين فقط به اين نيست كه تعداد پيروان آن كاهش يابد يا پيروانش مثلا روزهاى يكشنبه به كليسا نروند يا روزهاى جمعه به نماز جمعه. بلكه آنچه مهمتر است اين است كه دين منحصر به چند عمل عبادى شود كه كسرى و درصدى ازكل اوقات شبانه روز فرد را به خود اختصاص دهند، چنانكه گويى فرد كسرى از شبانه روز را در خواب است، كسر ديگرى را در حال كسب درآمد، كسر ديگرى را در خال خريد مايحتاج زندگى ، و... و كسر ديگرى را هم در حال ديندارى.
ديندارى بخشى از اشتغالات شبانه روزى آدمى نيست، بلكه روحيهاى است كه آدمى با آن روحيه در همه اشتغالات شبانه روزىاش حضور مىيابد. همانطور كه مثلا نمىتوان گفت كه آدمى در بخشى از اوقات شبانه روزش نفس مىكشد و از اكسيژن هوا استفاده مىكند و در ساير بخشهاى شبانه روز به كارهاى ديگرى مىپردازد، بلكه، در واقع، در تمام اوقات در عين اينكه از اكسيژن هوا بهره مىبرد به كارهاى گونهگون خود مشغول است، درستبه همين نحو، نمىتوان ديندارى را منحصر به بخشى از اوقات شبانهروز كرد.
و اما به بيراهه رفتن دين. دين وقتى به بيراهه مىرود و قدرتش ضايع مىشود كه متدين دين را دستمايه افتخار و مباهات كند و تمام دغدغهاش اين شود كه به ديگران بباوراند كه تنها دين او دين حقيقى است و تنها او و همكيشانش در زمره فرقه ناجيهاند. كوهنورد واقعى كسى نيست كه در دامنه كوه بايستد تا به همه كسانى كه در تيررس صداى اويند اعلام كند كه تنها راهى كه او در پيش گرفته استبه قله مىرسد، بلكه كسى است كه از همه امكاناتى كه در اختيار دارد كمال استفاده را مىكند تا راهى بيابد كه سريعتر، سهلتر، و مطمئنتر به قله رهنمون شود.
انتساب به يك دين و مذهب خاص، كه در اكثريت قريب به اتفاق موارد هم چيزى نيست جز دين و مذهب آباء و اجدادى و، بنابراين، مثل بسيارى از داراييهاى ديگر، ارثى است، نه حسن وهنرى است (در مورد دين و مذهب خودمان) و نه قبح و عيبى است (در مورد دين و مذهب ديگران)؛ آنچه مهم است اين است كه همه نيرويمان را صرف سلوك دينى كنيم.
من، در عين اينكه منكر قدر و اهميت علم كلام نيستم، معتقدم كه خطاى عظيمى است اگر متكلمى گمان كند كه وقتى، فرضا، اثبات حقانيت دين ومذهب خود و بطلان ساير اديان و مذاهب را كرد كارش را به پايان برده است. كارش، در واقع، تازه آغاز شده است، چرا كه مگر نبايد در راهى كه اثبات شده است كه به مقصد مىرسد گام نهاد؟
چه سودى هست در اينكه اثبات كنم كه گلخانه من بهترين گلخانه جهان است وقتى كه خودم از رنگ و بوى هيچيك از گلهاى آن گلخانه بهره و لذتى نبرده باشم؟
معكوس شدن هدف دين هم چندين مصداق دارد؛ از جمله يكى اينكه هدف دين را حفظ يك سلسله قوالب و ظواهر بدانيم و نفهميم كه قالب و ظاهر دين، اگر ارزشى دارد، به سبب اين است كه مقدمه و وسيله وصول به محتوا و باطن دين است.
همين سوء فهم است كه موجب تقديس قوالب و ظواهر دينى و تحجر و جمود ورزيدن بر آنها، به قيمت از كف دادن محتوا و باطن دين، مىشود.
مصداق ديگر معكوس شدن هدف دين اين است كه گمان كنيم كه دين آمده است تا بهشتى زمينى پديد آورد. ما آدميان را يك بار براى هميشه از بهشت زمينى بيرون كردهاند. نبايد، تحت تاثير ناكجاآبادها و مدينههاى فاضلهاى كه مكاتب غير دينى به بشر وعده دادهاند و براى اينكه، به گمان خودمان، از رقباى غير دينى خود عقب نيفتيم، هدف دين را هم ايجاد بهشتى زمينى تلقى كنيم. حتى اگر قبول كنيم كه دين براى كاهش درد و رنجبشر آمده است (كه من قبول دارم) و حتى اگر بپذيريم كه اگر انسانها واقعا متدينانه زندگى كنند حيات دنيويشان هم آبادتر و معمورتر مىشود، باز نتيجه نمىشود كه دين براى ايجاد ناكجاآباد (utopia) زمينى آمده است.
دين آمده است كه درون هر يك از ما را بهشتى كند. دين آمده است كه روان ما را آباد و معمور كند و آبادى و معمورى روان به اين است كه از آرامش، شادى، و اميد بهرهور باشد، حصول اين سه وصف بهشتى پيامد ديندارى واقعىاند. اشتباه نشود. من با پديد آمدن بهشت زمينى هيچگونه مخالفتى ندارم(و كدام انسان سليمى است كه مخالفت داشته باشد؟)؛ سخن من فقط اين است كه وعدهاى را كه دين نداده است ما از سوى دين به مردم ندهيم. در عوض، مفادوعدهاى را كه دين واقعا داده استبه مخاطبانمان تفهيم كنيم.
دين مىتواند با فرد آدمى كارى كند كه آن فرد، حتى اگر در جامعهاى ناسالم و فاسد و جهنمى هم به سر مىبرد، خود سالم و صالح و بهشتى باشد، مانند نيلوفرى خوشرنگ و دلانگيز كه از دل باتلاقى آلوده و عفن سر برمىآورد.