باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 30 آبان 1387 كاربران برخط 109 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
بچه‌هاي بهشت
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: ماه نامه - ادبيات داستاني - 1383 - سال يازدهم، شماره 77 ـ 78، اسفند 82؛ فروردين 83 - به نقل از درباره‌ي رمان «استخوان‌هاي دوست داشتني» اثر اليس سبالد

مترجم: مصطفي - فعله گري / فريدون - قاضي نژاد

 
 

رمان «استخوان‌هاي دوست داشتني» سرآغازي تكان‌دهنده دارد؛ تكان‌دهنده و پرسش‌برانگيز: چرا در جامعه‌ي ثروتمند، متنوع و مدعي ايالات متحده آمريكا چنين رخدادهاي تكان‌دهنده و بلكه هراس‌باري پديد مي‌آيد؛ آن هم نه در آغاز مهاجرت و اشغال سرزمين خدادي بوميان و عليه سرخ‌پوستان بي‌پشت و پناه، بلكه در پايانه‌ي قرن بيستم ميلادي و در ميان خود سفيدپوستان غوطه‌ور در پول و اسلحه و دموكراسي ليبرال؛ به راستي چرا دختري نوباوه را، همچون هزاران دختر نوباه‌وي آمريكايي ديگر، چنان كه در داستان «استخوان‌هاي دوست داشتني» آمده است، به كثافت مي‌كشند و آن گاه با دشنه تكه‌تكه‌اش مي‌كنند.

مايكل مور، سينماگر نام‌دار آمريكايي و برنده‌ي جايزه‌ي سينمايي اسكار «... ما در ميان بيست كشور صنعتي دنيا اول هستيم!!!

ما در تعداد ميليونرها اول هستيم. ما در صرف هزينه‌هاي نظامي اول هستيم. ما در تعداد مرگ ناشي از استفاده از اسلحه‌ي گرم اول هستيم. ما در توليد گوشت گوساله اول هستيم.

ما در استفاده‌ از انرژي اول هستيم. ما در توليد دي اكسيد كربن اول هستيم. (بيش از جمع مقدار توليد شده توسط استراليا، برزيل، كانادا، فرانسه، هندوستان، اندونزي، آلمان، ايتاليا، مكزيك و همه‌ي كشورهاي بريتانيا). ما در توليد ضايعات مخاطره‌ساز اول هستيم. ما در مصرف نفت اول هستيم. ما در مصرف گاز طبيعي اول هستيم. ما در وجود كمترين تعداد احزاب سياسي اول هستيم. ما در انجام بيشترين تعداد تجاوزات جنسي اول هستيم (بيش از دو برابر نزديك‌ترين رقيبمان، كانادا) ما در مقدار كشته‌شدگان و مجروحان حوادث ناشي از تصادفات جاده‌اي اول هستيم (بيش از دو برابر نزديك‌ترين رقيبمان، كانادا) ما در داشتن بيشترين تعداد تولد بچه‌ها توسط مادران زير بيست سال اول هستيم (بار ديگر، دو برابر كانادا). ما در امضا نكردن موافقت نامه‌هاي بين‌المللي مربوط به حقوق بشر اول هستيم. ما در بدل شدن به اولين جامعه‌اي در تاريخ كه فقيرترين قشر آن بچه‌ها هستند، اول هستيم.

كمي مكث كنيد و به اين سياهه بنگريد. آيا احساس غرور نمي‌كنيد كه يك آمريكايي هستيد؟...»(1)

هر چند مايكل مور نخستين هنرمند روشنفكر معترض به جامعه‌ي آمريكايي نيست و آخرين‌شان هم نخواهد بود، اما نقد آگاهانه و دلسوزانه‌ي وي بر بهشت برين سرمايه‌داري جهاني، آن هم در آغاز قرن بيست و يكم ميلادي، نشان از حقيقت‌گرايي نقدها و ديدگاه‌هاي داستان‌نويسان، شاعران، سينماگران و انديشمنداني دارد كه ده‌ها سال پيش مور، گرايش‌هاي بنيادي ريشه دوانده در زندگي آمريكايي را با دلسوزي، آگاهي و دورانديشي بر ترازوي تحليل و نقد خود گذاردند و هشدارها دادند. در كارنامه‌ي اين تحليل، نقد و هشدار ديرپا و پرفراز و فرود، نام اين بزرگان مانده است: تئودور درايزر، شروود آندرسن، آپتون سينكلر، ويليام فالكنر، جان اشتاين بك، ليليان هلمن، نورمن ميلر، ويليام كندي، ريموند كارور، سوزان سونتاگ، داكتروف؛ و اينك در ميان بسياري از نويسندگان منتقد نظام اجتماعي ـ اخلاقي ايالات متحده‌ي آمريكا، زني داستان‌نويس با نام اليس سبالد.

اين داستان‌نويس، در رمان «استخوان‌هاي دوست داشتني» خود، به انهدام دروني ارزش‌هاي اخلاقي و اجتماعي جامعه‌ي مدرن و پيچيده‌ي آمريكا پرداخته است. اگرچه اليس سبالد در پرداخت اين رمان هموار و به دور از پيچيدگي ساختاري، گويش تند سياسي ندارد، اما در هسته‌ي پيوندآفرين ميان شخصيت‌ها، رخدادها، گفت و شنودها، چشم‌اندازهاي تنهايي و همنشيني آدم‌هاي داستان، سخن نقادانه‌ي خود را نهفته مي‌گذارد تا من و توي داستان‌خوان، در فرآيند آسان، دلنشين خواندن رمان اين داستان‌نويس، به شناختي كه او بر آن هست تا از نابساماني نصيب‌مان كند، برسيم.

در اين ميان سبالد هرگز هنر. داستان‌نويسي خود را به پاي آن هسته‌ي پرپيام به كار نمي‌برد و در مهلكه‌ي شعارگويي سطحي و شعورگريز گرفتار نمي‌شود. سبالد نشان داده است كه شعور هنرمندانه‌ي داستان‌نويسي را در خود فراهم دارد. او اگر چه خود، در سالهاي نوجواني، در همين جامعه‌ي آمريكايي (در دهه‌ي هزار و نهصد و هفتاد ميلادي) به شكنجه‌گاه هول‌آور تجاوز جنسي گرفتار آمده، هرگز بر آن نشده است تا در رمان «استخوان‌هاي دوست‌داشتني» با بر آشفتگي احساسي و حادثه‌پردازي‌هاي بي‌مايه، به فرافكني آزمون دردناك دوره‌ي نوجواني خويش بپردازد.

رمان «استخوان‌هاي دوست داشتني» هسته‌اي تلخ و برانگيزنده دارد، اما اليس سبالد، اين هسته را چنان نشكانده است كه تلخي آن، شاخ و برگ شادمان داستان روييده از دل هسته را نيز پژمرده و آشفته از احساسات پيش پا افتاده و شعار پردازي سياسي كند.

 سوزي سمن، دختر نوجوان و راوي شاد و شيرين زبان داستان از سوي مردي به نام هاروي بي‌آبرو، سپس كشته مي شود. سوزي سمن، پس از كشته شدنش، از جهان داستان اليس سبالد رانده نمي‌شود. راون سوزي در ميان بهشت آسماني و بهشت زميني جامعه‌ي ثروتمند و مدرن آمريكا به رفت و آمد مي پردازد و روايت سوزي از خانواده، گذشته‌هاي خود و ژرفاي پيدا و پنهان جامعه‌اش پي گرفته مي‌شود. آقاي هاروي متجاوز و كشنده‌ي سوزي سمن، در خانواده‌اي بار آمده است كه پدر و مادرش هر يك به راه خود رفته‌اند. پس از فرار مادر هاروي از خانه و چهار‌چوب خانواده، هاروي خرد سال، آوار شدن سقف ويران شده‌ي ساختار خانواده‌‌اش را بر هستي خود مي‌بيند. هاروي مردي دايم‌الخمر و اخلاق‌ستيز از كار درمي‌آيد و گر چه نماي رفتار‌هاي بيروني او نشاني از مردي آرام مي‌دهد، اما در پشت ديواره‌ي خاموش رفتار‌هاي بيروني‌اش هيولايي آدمخواره مي‌چرخد، كه آماده‌ي دريدن و كشتن ديگران است. درندگي و حرص جنسي هاروي در جامعه‌اي سنتي ـ مذهبي پديد نيامده است. پرخاش و طغيان شهواني او از آن رو نيست كه دست و پاي او را با حرمت‌هاي اخلاقي ـ مذهبي جامعه‌اي به دور از خودفروشي و آزادي رابطه‌ي بي‌بند و بار جنسي بسته‌اند؛ هاروي جانورخو، در جامعه‌اي بار آمده است كه نه تنها روابط آزاد جنسي كه حتي سكس و خودفروشي به فراواني در دسترس همه شهروندان جامعه هست. اينجاست كه نويسنده‌ي رمان، آگاهانه و يا ناخودآگاه نشان مي‌دهد كه آزاد شدن روابط جنسي در يك جامعه‌ي واداده، نه تنها از پرخاش‌هاي جنسي افراد پيشگيري نمي‌كند، كه حتي به دليل سست شدن بنياد بسياري از حرمت‌هاي خانوادگي، مدني و انساني، كشتارهاي جنسي را نيز مي‌گشايد. هاروي جواني گرفتار آمده در سرزميني پر از باورهاي مذهبي و يا تهيدستي پرخور كه تا خرخره‌اش غذا مي‌خورد و جامعه نيز همه گونه ابزار هوسراني جنسي را پيرامونش چيده است؛ پس، راستي را، براي او چه پيش آمده است كه به دختري نوجوان و نورس يورش مي‌برد و هستي او را از هم مي‌پاشد و تكه‌تكه‌اش مي‌كند؟

اليس سبالد، پاسخ اين پرسش سهمگين را در متلاشي شدن نهاد خانواده، خيانت آشكار و پنهان زن و شوهر به همديگر و گسست حرمت‌هاي اخلاقي در ميان بخش گسترده‌اي از جامعه‌ي پيرامون آقاي هاروي مي‌جويد و به خواننده‌ي متن داستان خود مي‌نماياند. اين تنها هاروي پلشت و تبهكار نيست كه نان تلخ خانواده‌اي از هم گسسته را خورده و چنين بار آمده است، بلكه بسياري ديگر نيز در جامعه‌ي مدرن آمريكا، زاده و پرورده شده بر چنين گستي هستند.

روح سوزي سمن، كه خود قرباني بحران بي‌بند و باري و وادادگي جنسي و جنايت جنسي شده است، در دوره‌اي كه پدرش در تكاپوي يافتن قاتل سوزي زخم برمي‌دارد و به روي تخت بيمارستان مي‌افتد، در همان چند قدمي اتاق پدر زخمي‌اش، تماشاگر هم‌آغوشي مادر خود با مأمور پليس مي‌شود كه وظيفه‌ي پاسداشت امنيت اجتماعي و فردي مردم را بر دوش دارد. مدارس جامعه‌ي هاروي و سوزي، ميداني آشكار و پنهان براي تاخت و تاز جنسي نوجوانان مي‌نمايند. مادربزرگ سوزي، به خواهر سوزي (ليندزي) توصيه دلسوزانه مي‌كند كه، بي‌هيچ درنگي بايد دوست‌پسري براي خود برگزيند. شيرين‌ترين مسابقه‌اي كه در اردوگاه دانش‌آموزي برگزار مي‌شود، مسابقه‌ي بهترين راه قاتل شدن است. معلماني حشري، دانش‌آموزان حشري را درس مي‌دهند. در چنين جامعه‌اي كه سنگ ارزش‌ها و حرمت‌هاي انساني را بسته و سگ وادادگي و شهوت‌پرستي را گشوده‌اند، آقاي هاروي و هيولاهايي همچون او نه تنها پايا مي‌مانند كه حتي به زادن و رستن خود نيز شتاب مي‌دهند، اليس سبالد لحظه‌ي ويران شدن كاشانه‌ي جورج هاروي، لحظه‌ي سرنوشت‌ساز دوران كودكي او را چنين نمايان كرده است:

«... بعد شروع مي‌كرد به ديدن رؤياي مادرش در خواب، در آخرين باري كه او را در حال دويدن در يك مزرعه‌ي كنار جاده ديده بود. مادرش لباس سفيدي پوشيده بود.

شلوار زربفت سفيد و يك بلوز سفيد تنگ با يقه قايقي. پدر و مادرش براي آخرين بار در ماشين داغ، در خارج تروث و كانسوئنرز در نيومكزيكو دعوا كرده بودند. پدرش، مادرش را به زور از ماشين بيرون كرده بود.

جورج هاروي مثل سنگ بي‌حركت در صندلي عقب نشسته بود. چشمانش گرد شده بودند. ترسش بيشتر از ترس سنگ نبود و وقتي پدرش همه كاري مي‌كرد، او همه چيز را نگاه مي‌كرد. مادرش بدون توقف دويده بود. بدن سفيدش لاغر و ظريف بود و رو به ناپديد شدن داشت. در حالي كه پسرش گردن‌بند كهربايي را كه مادرش از گردنش پاره كرده و به او داده بود، در چنگ خود مي‌فشرد، پدرش جاده را نگاه كرده و گفته بود:

ـ پسر، حالا او رفته. ديگر برنخواهد گشت...»(2)

و سراشيبي هول‌آور زندگي جورج هاروي از همين شكست دردناك خانوادگي آغاز مي‌شود و با هتك حرمت و كشتن سوزي سمن به بن‌بستي پر از لاي و لجن مي‌رسد. از درون مدنيتي گسسته، توحشي همسان با توحش پيش از تاريخ سربرمي‌آورد. روح به آسمان كوچيده‌ي سوزي نوجوان، با سر كشيدن به سايه‌ روشن‌هاي گذشته و امروز خانواده‌ي خود و ديگران، درباره‌ي شكستن ارزش‌هاي اخلاقي ـ انساني بهشت مدرن آمريكا گزارشي زلال و به دور از كينه‌ها و پيشداوري‌هاي دنياي بزرگسالان مي‌دهد.

در لابه‌لاي آمد و رفت‌هاي سوزي سمن، از بهشت جاودانه‌ي آسماني به بهشت آمريكاي تهي شده از ارزش‌هاي اخلاقي و معنوي با خواهر كوچك‌تر سوزي (ليندزي)، كارآگاه پليس (لن فنرمن)، روث (دختري كه به هنگام زنده بودن سوزي، دوست نزديك او بوده است) و لايه‌هاي گوناگون جامعه‌ي دور و بر آنها آشنايي بيشتري پيدا مي‌كنيم. نيز درمي‌يابيم كه چنين مردماني، با چنين سايه‌اي كه ارزش‌شكني‌ها بر زندگي‌شان گسترانيده‌، در هر دم و بازدمي نفس آمخواره‌هايي همچون جورج هاروي را در چند قدمي خود و قرباني نورسته‌اي چون سوزي سمن را در فراسوي خانه و خانواده‌ي خويش، در كام آدم‌خواره‌ها مي‌يابند.

بچه‌هاي نوباليده‌ي جوامعي چون آمريكاي مدرن اخلا‌ق‌گريز، تا زنده‌اند، به بهشت راستين و امني نياز دارند كه به گواه اليس سبالد، نشانه‌هاي آن، آن‌سان كه بايد، در ايالات متحده‌ي آمريكاي امروز ديده نمي‌شود. بچه‌ها از بهشت پاكي‌ها مي‌آيند، به بهشت زمين نياز دارند و بايد چنان پاك و بي‌گناه بار بيايند كه آينده و فردايشان بهشت باشد و بهشت و بهشت.

 

پي‌نوشت‌ها:

1ـ مايكل مور، ماه‌نامه‌ي «فيلم»، شماره‌ي 299، صفحه‌ي 120، ارديبهشت 138؛ ترجمه‌ي حميدرضا صدر.

2ـ استخوان‌هاي دوست‌داشتني؛ صفحه‌هاي 149 و 150.

 

    372 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   رمان (43)

دسته
●  متن / گزارش

رسته :3

تاريخ ارسال:18/01/1383

تاريخ شمسی نشر:00/00/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب