به دنبال اصلاحات فراگیر نئولیبرالی به شكلی كاملا غیرمنتظره پوپولیسم در چندین كشور دوباره سر بر آورده است. این وضعیت جدید تفسیری مجدد از پدیده پوپولیستی را ضروری میسازد. آیا ما باید بین پوپولیسم «جدید» و نمونه «قدیمی» آن تمایز قائل شویم؟ كدام پیوندهای اقتصادی بین نئوپوپولیسم و نئولیبرالیسم وجود دارد؟ آیا این پیوندها تصادفی، محتمل و یا ضروریاند؟ آیا نئوپوپولیسم پدیدهای مختص آمریكای لاتین است یا ما میتوانیم خطی موازی با پوپولیسم اروپایی و آمریكای شمالی ترسیم كنیم؟ آیا پوپولیسم خطری آشكار و موجود برای دموكراسی محسوب میشود یا اینكه «مرحلهای» در فرآیند نهادینه شدن سیاسی به حساب میآید؟ پر واضح است كه ما نمیتوانیم همه موارد یاد شده را در اینجا مورد بررسی قرار دهیم؛ هر چند به شكلی گذرا به تمامی آنها اشارهای خواهیم داشت. تمركز مباحثمان روی سوالات ذیل خواهد بود: آیا پیوندی ایدئولوژیك بین نئولیبرالیسم و نئوپوپولیسم وجود دارد؟ نخست این سوال را به شكلی جامعهشناختی و مفهومی مورد بررسی قرار میدهیم تا ارتباط آن را هنگامی كه به دنبال درك جنبههای مشكلآفرین گذار دموكراتیك در آمریكای لاتین هستیم، توجیه و تبیین نماییم. متعاقب آن به مثال آرژانتین به ویژه درعصر «كارلوس منم» پرداخته و گفتمان رئیسجمهوری وی را با گفتمان «رای آلفونسو» مورد مقایسه قرار میدهیم. در مرحله بعد به تشریح ابعاد نئوپوپولیستی- نئولیبرالیستی خواهیم پرداخت. در بخش سوم این نوشته به بررسی پیوندهای ایدئولوژیك بین گفتمان نئوپوپولیست و مفاهیم نئولیبرال جامعه و افراد خواهیم پرداخت. ما در پایان بدین نتیجه خواهیم رسید كه این پیوندها حائز اهمیتاند، نه تنها بدین خاطر كه رهبرانی چون كارلوس منم از ابزارهای پوپولیستی به منظوركسب رضایت مردمی برای انجام اصلاحات اقتصادی بهره بردهاند بلكه بدین خاطر كه خود لیبرالیسم نیز تمایل دارد تا بهگرایشهای پوپولیستی در جامعه دامن بزند. نئوپوپولیسم و نئولیبرالیسم
تركیب نئولیبرالیسم و نئوپوپولیسم در آمریكای لاتین به مثابه نوعی «همگرایی غیرمنتظره» (ویلند، 1999) و «پارادوكسی جدید» (رابرتز، 1995) توصیف شده است و پیوندی بین دو گزینه سیاسی است كه به نظر به گونهای بنیادین با هم در تضادند. در حالیكه فرضیات مختلفی برای تبیین موفقیت «كارلوس منمیسم» در آرژانتین و فوجی موریسم در پرو مطرح شدهاند (نمونههای برجسته «نئوپوپولیسم»)، اما هر دو مطابق با دو فرضیه اساسی بودهاند:
الف) اصلاحات كنونی پوپولیسم متمایز از اصلاحات «كلاسیك»اند (نئوپوپولیسم)؛
ب) عنصر پوپولیستی اختصاصا باید به استراتژی سیاسی بپردازد در حالیكه عنصر نئولیبرال بیشتر به عرصه اقتصادی میپردازد (تمایز بین سیاست نئوپوپولیستی و اقتصاد نئولیبرالیستی، ویلند، 1996).
به كمك این دو فرضیه میتوان تناقضی را كه بین لیبرالیسم و پوپولیسم وجود دارد تبیین كرد: صورتهای «نوین» اما نه مانعه الجمع (همانند صورتهای كلاسیكشان)، و این دو در دوقلمرو مجزا، اما در ارتباط متقابل با یكدیگر، عمل میكنند. بنابراین نئوپوپولیسم دیگر به عنوان ذاتا جمعی، شركتی، ملی و توزیع مجددكننده دیده نمیشود، جنبههایی كه بعید بتوان در یك محیط نئولیبرال آنها را عملی كرد. بعد نئوپوپولیستی به نظر یك ابرساختار است كه بهكارگیری اصلاحات هزینه بر بازار- محور را تسهیل میكند و مقاومت اجتماعی را در برابر این اصلاحات كاهش میدهد. ما نشان خواهیم داد كه پوپولیسم و لیبرالیسم در شكل كلاسیكشان از منظر فلسفی در تضاد با یكدیگرند در حالیكه لیبرالیسم به عنوان تیپ ایدهآل از اصل پیوند جهانشمول، اختیاری و قراردادی حمایت میكند، پوپولیسم معمولا با مفهوم رمانتیك، ارگانیك و ناتورالیستی نظم اجتماعی همراه است. البته این تضاد در سراسر جامعه ساری و جاری است. به عبارت دیگر لیبرالیسم و پوپولیسم را نباید صرفا اقتصادی یا سیاسی بیانگاریم. آنها به شكلی دوسویه در مفهومسازیشان از ملیت (مدنی در برابر قومی)، دولت (خرد در برابر بزرگ)، عدالت (برابری آییننامهای در برابر خیر ذاتی و جوهری)، عاملیت انسانی (اراده آزاد در برابر جبرگرایی اجتماعی)، جایگاه و منزلت اجتماعی (كسب شده در برابر اطلاق شده) و موارد اینچنینی عمل میكنند. اگرچه گونههای تاریخی لیبرالیسم و پوپولیسم هرگز ناب نبودهاند اما تمایز بین آنها تا ظهور مجدد تركیب لیبرال- پوپولیست كماكان پا برجا بود. این سخن بدان معنا نیست كه لیبرالیسم را نمیتوان به مسائل اقتصادی محدود در یك جامعه محدود ساخت. سیاستهای بازار آزاد در جوامع از نظر اجتماعی محافظهكار و حتی دیكتاتوری (مثل شیلی) به اجرا درآمده است. با این همه لیبرالیسم كلاسیك و پوپولیسم به مثابه دو ایدئولوژی- یعنی به عنوان روشهای سیستماتیك درك جامعه به عنوان ابژه تجربه و عمل- به شكلی ذاتی مانعه الجمعاند. به عنوان مثال نمیتوان پیشینه مقدس ملی و اتحاد همیشگی و ماندگار رهبر و مردم را به منظور بسط و توسعه یك بازار كار رقابتی، باز و انعطافپذیر فراخواند و به كار گرفت. از سوی دیگر نئولیبرالیسم و نئوپوپولیسم ضرورتا در تضاد با یكدیگر نیستند. چگونه میتوان این تغییر را تبیین كرد؟ چند تن از صاحبنظران مدتی است كه به بررسی تركیب به نظر بیتناسب پوپولیسم سیاسی و لیبرالیسم اقتصادیای پرداختهاند كه در دهه در 1990 كشورهای آمریكای لاتین رخ داده است. با تحلیل مثال فوجی موری در پرو، كای عنوان میدارد كه احیای سیاست پوپولیستی در بافت و زمی نه نئولیبرالی را نباید به عنوان یك «انحراف تاریخی» بیانگاریم بلكه باید آن را به مثابه استراتژی «سیاسی و اقتصادی» بدانیم كه با دقت از بالا رهبری میشود و هدف آن هم تقویت دولت و در عین حال بازار است. از این منظر تبیین [نئولیبرال و نئو]پوپولیسم نسبتا ساده و آسان است: به منظور حمایت از دستورالعملهای اقتصادی نخبگان (یعنی آزادسازی اقتصادی) اقتدارگرایی ریاستجمهوری بهكار گرفته میشود تا نهادهای دموكراتیك تضعیف شود. در نتیجه احزاب مخالف و سازمانهای جامعه مدنی قادر نیستند به شكلی موثر سیاستهای اقتصادی را به چالش بكشند در حالیكه تودههای فقیر «رئیسجمهوری را كه كشور را از آستانه بحران نجات داده است» مورد حمایت و پشتیبانی قرار میدهند(كای 1996،: 90-91). این ایده كه نئولیبرالیسم و نئوپوپولیسم میتوانند با هم همزیستی داشته باشند و حتی یكدیگر را تقویت كنند توسط نایت در مورد مكزیك مطرح شد. سالیناس نشان داد كه یك پوپولیسم اقتصادی با اقتصاد نئولیبرالیستی سازگار است» (1998: 246). نایت این چنین فرض میكند كه تركیب موفق نئوپوپولیسم و نئولیبرالیسم ناشی از احتیاج به ایجاد «پیوند نزدیك بین رهبران و رهبریشوندگان» (به كمك قدرت شخصیتی، سیاستهای هدفمند اجتماعی و نفوذ) در مواقع ناآرامیها و بحرانهای اقتصادی و بسیج سریع دارد. نایت به پوپولیسم به مثابه سبكی سیاسی مینگرد تا ایدئولوژیای خاص و یا نتیجه گونهای خاص از اتحاد طبقاتی. به عبارت دیگر نئوپوپولیسم پدیدهای است كه میتواند در موقعیتهای بسیارمتفاوت ظاهر شود و میتوان آن را با انواع مختلف سیاستهای اقتصادی و سیاسی تركیب كرد. اما همانطور كه زرمو (1993) هشدار میدهد این دیدگاه میتواند به تبیینی «ذاتگرایانه» منتهی شود: توده مردم به فوجی موری و سالیناس رای میدهند چرا كه این مردم ماهیتا و بهطور خودجوش مستعد و راغب فریفته شدن به سبك پوپولیستی هستند تا حدی كه برای پذیرفتن اصلاحات ضدنئولیبرالی مورد دستكاری قرار میگیرند. در اینجا ما باید چنیدن سوال كلیدی را مطرح كنیم: آیا نئوپوپولیسم صرفا یك بسته(1) است؛ یك بستهبندی پذیرفتنی كه به وسیله نخبگان استفاده میشود تا سیاستهاشان برای «مردم عادی» بیشتر اغواكننده باشد ؟ اگر چنین است آیا نئوپوپولیسم (به عنوان یك «گونه» یا ظاهر یا ابزار سیاسی برای نئولیبرالیسم (به عنوان «محتوا» یا ماده یا هدف سیاسی) در آمریكای لاتین عملی است؟ البته این سوال را باید بر عكس مطرح كرد. آیا نئولیبرالیسم (به عنوان یك توافق پراگماتیستی و فرصتطلبانه) برای رهبران نئوپوپولیست ضروری است تا قدرت را برای خود حفظ كنند؟ این ایده كه نئوپوپولیسم یك سبك است یا حتی یك صورت ظاهری است ضرورتا بدین معنا نیست كه برای دموكراسی زیانبار است. به عنوان مثال فیلیپ(1998) خاطر نشان میسازد كه طی مراحل نخستین اصلاحات مبتنی بر بازار، دورهای كوتاه از ریاستجمهوریگرایی افراطی ضروری است تا از پیامدهای سیاسی كه ممكن است ثبات دموكراتیك را تهدید كند جلوگیری شود. همانطور كه وی اشاره میكند «عامل كلیدی به نظر توانایی بعضی افراد برای تقویت قدرتی است كه در نهاد ریاستجمهوری بهطور بالقوه وجود دارد. » (فیلیپ، 1998: 91). برای اینكه چنین اتفاقی رخ دهد این افراد باید از سوی مردم به عنوان «اصلاحگران صادق» نگریسته شوند كه اقدامات آنها «یك واكنش صادقانه اراده عمومی» است (فیلیپ، 1998: 91). مجددا این امر میتواند به عنوان نوعی مسئله مربوط به «سبك» سیاسی مطرح شود: هم به عنوان ابزار یا متد (ریاستجمهوری قوی و متمركز) و هم به منزله یك صورت یا ظاهر.
مفهوم ارتباط بین نئولیبرالیسم و نئوپوپولیسم شامل مجموعهای از فرضیات است:
الف) در شرایط كلی ارتباط محتمل است (اهداف نئولیبرال میتواند به وسیله ابزارهای پوپولیستی پیگیری شود و استراتژیهای پوپولیستی را میتوان برای پروژههای نئولیبرال بیشتر بهكار برد) اما این وضعیت تنها در شرایطی خاص و معین كه فرهنگ سیاسی الگوهای پوپولیستی را تشویق میكند احتمالا رخ میدهد.
ب) چه نئولیبرالیسم وچه نئوپوپولیسم اساسا به عنوان دیدگاهههایی پراگماتیك و انتخابی در نظر گرفته میشوند؛ این امر بر سرشت فرصتطلبانه و دستكاریكننده هر دو رویكرد تاكید دارد. فرضیات الف (تمایز بین پدیدههای جدید و كلاسیك) و ب (پیوند محتمل و كمو بیش ممكن) تلویحا به این نكته اشاره دارند كه نئولیبرالیسم و نئوپوپولیسم تا حد زیادی آزاد از محدودیتهای هنجاری هستند در حالیكه فرضیات دیگری چون «آزادی حوزه اقتصادی و سیاسی» و «راگماتیسم» دربردارنده مفهوم رفتار اجتماعی و تعاملات بر اساس عقلانیت ابزاری است. خلاصه اینكه بیشتر توضیحاتی كه برای تبیین این پدیده جدید مطرح میشوند مایلاند تا عامل ایدئولوژیك را نادیده انگارند. از این منظر آنهایی كه از رویكردهای نئولیبرال و نئوپوپولیست حمایت میكنند و از آن بهره میبرند به نظر میرسد یا بر اساس حداكثرسازی عقلانی سود یا درك غیرعقلانی و اشتباه و ارزشیابی غلط از واقعیت عمل میكنند. به بیان ساده 1) یا مردم توجهی به ایدئولوژی ندارند و فقط رای میدهند تا از آن منتفع شوند یا2) مردم به وسیله ایدئولوژی كور میشوند و به ایماژها، نمادها و توهمات رای میدهند. نخستین فرض بیان میدارد كه چرا مردم آگاهانه و عقلانی رای میدهند و آن هم رای دادن به خاطر «ثبات جامعه» است كه ممكن است برایشان مفید باشد یا ممكن است این گزینه «انتخاب بد به جای بدتر» باشد. از این منظر رایدهندگان در آرژانتین واقعا توجهی به گفتمان كارلوس منم نداشتند و توجهشان معطوف به این نكته بود كه دولت وی چه كاری میتواند انجام دهد. فرض دوم نشان میدهد كه چرا مردم طبقات پایین برخلاف منافعشان رای میدهند: آنها توسط سخنان رئیسجمهورشان كور و كر میشوند تا باور كنند كه كارلوس منم یك انسان وطنپرست صادق است و هر آنچه كه وی انجام میدهد واقعا برای خیر و صلاح مردم و كشور است. در این دیدگاه نیز مردم در دام همان ابزار ایدئولوژیك گرفتار آمدهاند كه به رئیسجمهور «هویت میهنپرست» صادق میدهد. هر دوی این فرضیات محدودند. ازیك سو بیان این مطلب كه «مردم كاملا غافل از ایدئولوژیاند» حاكی از آن است كه افراد به عنوان عاملین، منافع- محور هستند و كسانیاند كه بیش از هر چیز دراین كار هزینه - فایده را محاسبه میكنند. این فرض اشارهای بدین نكته ندارد كه ممكن است مشكلات زیادی در كاربردش در تحلیلهای جامعهشناسانه قلمرو ایدهای به وجود آید. مردم دلایل خوبی دارند تا به هر یك از این دو روش عمل كنند اما این دلایل برای آنها باید از نظر فرهنگی و ذهنی معنادار باشد. از سوی دیگر بیان این نكته كه مردم توسط عقاید و باورهای جزمی مقامات بهگونهای سیستماتیك مدهوش میشوند به معنای بیش از اندازه اهمیت قائل شدن برای عناصر غیرعقلانی رفتار اجتماعی است. در عین حال ما باید بپذیریم كه هر دو تبیین بخشی از واقعیت را با خود دارند. افراد براساس منافع و دیدگاهشان از قدرت ارزیابی عقلانی برخوردارند؛ اما در عین حال آنها دریافتكننده تصاویر شوقبرانگیز و جاذبههای عاطفی نیز هستند. یعنی ما نمیتوانیم موفقیت تجربه كارلوس منمیستی (آرژانتین) و فوجیموریستی(پرو) را بیان كنیم اگر این احتمال را نپذیریم كه رهبر پوپولیست بهگونهای موفقیتآمیز یك گفتمان منسجم و قانعكنندهای را تولید كرده و انتقال داده كه به مفاهیم و باورهایی كه عمیقا در ذهن جمعی ریشه دارند متعلق است. حتی اگر كارلوس منم بر صورت و شكل بیش از محتوا تاكید ورزیده باشد و حتی اگر او گرایشی نسبتا بیتفاوت و خونسرد در قبال زبان سیاسی و بحث عقلانی نشان داده باشد و حتی ما نیز تصدیق كنیم كه مردم آرژانتین نیز از كارلوس منم بهگونهای واقعبینانه و منافع محور حمایت كرده باشند باید این واقعیت را بپذیریم كه دولت به عنوان مهمترین دستگاه قانونی دائما بازنمایی هنجاری خاصی از نظم اجتماعی را مورد حمایت قرار میداده است. این بازنمای ضرورتا پیش پا افتاده و بیمزه نیست به وسیله ایدهآلسازی كردن، شیطانیسازی، به شكلی گزینشی مسائل و رویدادها را یادآوری كردن و یا فراموش كردن، دولت «هنجاری ایدئولوژیكی» را میسازد. همانطور كه پاكاك (1984: 39) میگوید گفتمان سیاسی «اجرایی» است، بدین معنا كه برای آنها كارهایی را انجام میدهد. این گفتمان مردم را با تغییر ساختاربندی جهان مفهومی كه در آن به درك از خود میپردازند، «خودشان» و «دیگران» را تعریف میكند. از این رو است كه ما معتقدیم كه نئولیبرالیسم و نئوپوپولیسم پیوندی محكم را در سطح ایدئولوژیكی به وجود میآورند.