در فضاي فرهنگي و اجتماعي ايران، با آن كه حدود سي سال از انقلاب ضد غربي آن ميگذرد، اما هنوز تحليل و شناختي عميق از غرب در ابعاد مختلف سياسي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي وجود ندارد. در همين راستا يكي از موضوعاتي كه مغفول واقع شده است، تحولات اجتماعي و تاريخي آمريكاست.
حقيقت آن است كه در دنياي امروز، كشور آمريكا و نيز تمدن آمريكايي عليرغم سياستهاي توسعهطلبانهاي كه در سالهاي گذشته داشته است، به دليلي جذابيتهاي چشمگير آن، طرفداران زيادي دارد و در كشور ما نيز در بين بسياري از جوانان و در سطحي بالاتر و مهمتر، انديشمندان و اهل فرهنگ، اين موضوع قابل مشاهده است.
در اين مقاله سعي شده است به طور اجمالي به ابعادي از تاريخ و فرهنگ آمريكا پرداخته شود؛ مسلماً بررسي ابعاد مختلف فرهنگ غرب از جمله آمريكا ميتواند ما را در برخورد و تعامل صحيح فرهنگي با غرب ياري دهد.
البته اين موضوع بديهي است كه تا وقتي موسسات تحقيقاتي كشور، در اين گونه مباحث به تحقيقات عميق و بنيادين نپردازند و به ارائه آثار داراي بار علمي، در جهات گوناگون، اقدام نكنند نميتوان در سطح مطبوعات و رسانههاي جمعي ديگر، انتظار تحليلهاي جمع و همه جانبهنگر داشت.
پيدايش كشور آمريكا
آمريكا كشوري است كه از عمر آن بيش از چند سده نميگذرد، در آمريكاي سالهاي نخستين، تمدني به شكل و سياق كنوني وجود نداشت. البته اهالي بومي آمريكا به خصوص در آمريكاي جنوبي داراي تمدنهاي اصيلي بودند كه اين تمدنها با ورود سفيدپوستان اروپايي رو به نابودي نهاد. بر خلاف آنچه كه در برخي فيلمهاي هاليوودي نشان داده ميشود، تمدنهاي ساخته شده توسط اهالي بومي آمريكا (ماياها و ازتكها) داراي فرهنگي غني اي بودهاند و وحشي و بيفرهنگ بودن آنها راي صحيحي به نظر نميرسد.
مهاجران اروپايي كه بسياري از آنها كساني بودند كه از دست حكومتهاي اروپايي فرار كرده بودند و وضعيت ظالمانه اروپا برايشان غيرقابل تحمل بود، - و البته در بين آنها زندانيان و خلافكاران نيز ديده ميشد- با مهاجرت خود به آمريكا و قلع و قمع و كشتار اهالي بومي آمريكا، به مرور اين كشور را به وجود آوردند.
در آن زمان، آمريكا به معناي امروزي وجود نداشت و درباره آن مقطع فقط ميتوان از گروههاي متعدد و پراكنده ساكن در آمريكا صحبت كرد نه چيزي به نام تمدن آمريكا.
نكتهاي كه در اينجا قابل ذكر است، دو نقطه تاريك در تاريخ آمريكا ميباشد كه معمولاً در رسانههاي غربي چندان به آنها نميپردازند؛ مورد اول همين كشتار بوميان آمريكاست و ديگري، بردهداري و ستم به سياهپوشان آفريقايي است كه به زور براي كار در مزارع آمريكا به اين قاره كوچ داده شدند.
به هر روي، شرايط جغرافيايي آمريكا كه توسط دو اقيانوس از دو طرف حفاظت ميشود و سرزمينهاي وسيع و حاصلخيز آن، شرايط استثنايي را براي خلق يك تمدن جديد به وجود آورد. آمريكا كه با اين شرايط مستعد، در سال 1800 فقط پنج ميليون نفر و در آغاز قرن بيستم 75 ميليون نفر جمعيت داشت، فرصتي استثنايي براي رشد و ترقي مادي را پيش روي خود ديد.
البته آمريكاي قرون اوليه، بسيار كوچكتر از آمريكاي كنوني بود و آمريكاييها با دستاندازي به كشورهاي آمريكاي جنوبي، به مرور زمان به وسعت كشور خود افزودند؛ به عنوان مثال در حدود صد و شصت سال پيش، آمريكاييها ايالات تگزاس، كاليفرنيا، نيومكزيكو و آريزونا را كه متعلق به كشور مكزيك بودند، با جنگ به تصرف خود درآوردند.
آمريكا و صعود به قله دنياي مدرن
بسترهاي فرهنگي كشور آمريكا در رشد مادي اين كشور تاثير بسزايي داشته است. در طول چند سده اخير، آزادي فردي، مشروعيت توليد و انباشتن ثروت كه پيوريتنها به آن قائل بودند و در اين زمينه راه خود را با سنت مسيحي كه به رهبانيت و دوري از دنيا قائل بود جدا كرده بودند، جدايي دين و حكومت و قدرتطلبي و... اصولي بودهاند كه پيامدهاي خود را در تشكيل تمدن آمريكايي نشان دادهاند. رشد چشمگير تكنولوژي و موسسات تحقيقاتي در آمريكا نيز در همين بستر فرهنگي، قابل بررسي و توجيه است.
حاصل قدرتطلبي و رشد تكنولوژي كه خود حاصل علاقه وافر انسان مدرن به تسلط بر طبيعت است، در توليد انبوه و رشد اقتصادي آمريكا خود را نشان داده است.
به عنوان مثال كشاورزي آمريكا در حال حاضر به عنوان الگوي كشاورزي مدرن به دنيا معرفي ميشود و در هيچ كجاي دنيا كشاورزان نتوانستهاند ميزان توليد خود را به سطح كشاورزان آمريكايي برسانند و البته ناگفته نماند كه توليد انبوه محصولات كشاورزي در آمريكا به فرسايش شديد خاك و ديگر معضلات زيستمحيطي انجاميده است كه اعتراض شديد علاقهمندان محيط زيست را در پي داشته است.
از ديگر مؤلفههاي فرهنگي آمريكا كه آن نيز در بستر فرهنگي ياد شده به وجود آمده است «خود برتربيني» و خود را «استثنايي پنداشتن» مردم آمريكاست.
اگر دولت آمريكا اين اجازه را به خودش ميدهد كه به كشورهاي ديگر حمله كند و براي آنها دموكراسي را به ارمغان ببرد، براي ملت آمريكا چندان غريب به نظر نميرسد چرا كه رشد تكنولوژيك آمريكا كه در چند سده اخير بيوقفه ادامه داشته است، نوعي خود برتربيني را در آنها به وجود آورده است. حتي برخي از اختراعات و اكتشافات، در زمان خود، به مانند سمبلي براي برتري تمدن آمريكايي به كار گرفته ميشوند و به اعتماد به نفس مردم آمريكا ميافزايند. به عنوان مثال كشف واكسن فلج اطفال كه ميليونها انسان را از فلج بودن رهانيد، از مواردي است كه سردمداران آمريكايي با توسل به آنها سعي در اثبات منجي بودن تمدن آمريكايي براي مردم دنيا داشتهاند.
آمريكا و فرهنگهاي ديگر
فرهنگ آمريكا در طول سدههاي اخير با قدرت و توان فوقالعادهاي به جذب و حل كردن فرهنگهاي ديگر در خود پرداخته است. دولتمردان آمريكايي ساليان سال است كه به آزادي موجود در ايالات متحده افتخار ميكنند و يكي از «انگارهسازيهاي» رسانهها در اين سالها اين بوده است كه هر كسي با هر فرهنگي و گرايش فكرياي ميتواند در آمريكا به راحتي زندگي كند و فرهنگ آمريكايي پذيراي همه تفكرات و فرهنگهاست. در پاسخ به اين سوال كه آيا اين ادعا صحيح است يا خير، نبايد راه افراط و يا تفريط پيمود.
حقيقت آن است كه امروزه در آمريكا آزادياي نسبي وجود دارد كه بر طبق آن بسياري از كالاهاي فرهنگي مباحث فلسفي، اقتصادي و حتي سياسي كه با منافع سردمداران آمريكا در تضاد است، ميتواند به چاپ برسند، اما از سوي ديگر بايد پارامترهاي ديگري را نيز مد نظر داشت؛ از جمله آن كه اگر چند رسانهها در آمريكا ميتوانند در مواردي به بيان مطالبي مخالف منافع سردمداران آن بپردازند اما سياستمداران آمريكايي از آن مقدار هوش و ذكاوت برخوردار هستند كه هميشه برآيند اطلاعات و خبرهايي كه به مردم ميرسد را مطابق منافع خود كنترل و جهتدهي كنند؛ به عبارت ديگر با توجه به وسعت آمريكا و تعدد رسانهها در آمريكا، سردمداران آمريكا صداي مخالفان خود را خفه نميكنند بلكه آن صداها را در هياهوي صدها رسانه تحت كنترل خود، گم ميكنند و البته درصورتي كه صداهاي مخالف، از كنترل خارج شده و مشكلساز شوند، ابايي از خفه كردن آن صداها نيز ندارند.