باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 30 آبان 1387 كاربران برخط 153 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
اين مدرنيته شيطان صفت
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
نگاهي به تاملات دكتر سيد حسين نصر در باب سنت و سنت گرايي


در نظر دكتر نصر، نگاه سوژه اي به حريم ذات قدسي و ساحت قدسي كه درسنت نهفته است انسان را در سياهچال مدرنيته فرو مي برد.

شناخت و سنجش جريان هاي معرفتي، يكي از دغدغه هاي انديشمندان معاصر است و گام نهادن در مسير اين سنجش، بدون تأمل نظري و كوشش در فهم آن، تمنايي محال است. يكي از جريان هاي معرفتي در عصر حاضر، بحث سنت (Tradition) و سنت گرايي (Traditionalism) است. نبرد ميان مدرنيته و سنت در عصر جهاني شدن، پروژه اي است كه استيلاي هريك از اين دو، سرنوشت جهاني را رقم مي زند. اما اگر ملاحظه نشود كه سنت چيست و در زندگي ما چه معنايي دارد و در اين زمانه بر سر آن چه مي آيد و هواداران پروژه احياي سنت چه در سر مي پرورانند، فهم تجربه مدرنيته با مشكل مواجه مي شود، چراكه تا پيش از آغاز عصر مدرنيته، پيدايش انقلاب صنعتي، تكنولوژي، مفاهيم پيشرفت، اصالت يافتن زمان، نفي سكون و ثبات و همچنين اصالت انسان و اهميت منِ دكارتي، انسان در وضعيتي زندگي مي كرد كه امروزه آن را سنت و يا به تعبيري موقعيتي كه انسان در گذشته در آن زيست مي نمود مي نامند. بنابراين، براي ورود به بحث سنت بايد، طبق گفته سنت گرايان، به مجموعه حقايقي كه شمول تاريخي، جغرافيايي و فلسفي دارد، توجه كرد. مقاله ذيل در نظر دارد ضمن بررسي موارد مطرح شده، سنت و سنت گرايي را از نظر يكي از داعيه داران سنت، يعني دكتر سيد حسين نصر مورد سنجش و بازخواني قرار دهد.

 
   ● نويسنده: سيد سروش - هاشم زاده

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

سنت گرايان، به اعتباري، سابقه تأملات شان را به گستره تاريخ بشري مرتبط مي سازند، لذا ما با نوعي اهل معرفت مواجه هستيم كه تفكرشان سيطره همه جايي و هميشگي دارد. پرسش از چيستي سنت زماني آغاز مي شود كه به مواجهه با دنياي مدرن، خصوصاً تفكرات دنياي مدرن، برويم. هنگامي كه عقل و آگاهي از دامن متافيزيك و اسطوره ها خارج و به قلمرو عقل فردي - استدلالي كه قابليت نقد جدي را داراست وارد شد، مواجهه و كشمكش سنت و مدرنيته نيز آغاز گرديد. در دنياي امروز انسان ها داراي سنت ها، گروه هاي سنتي و تفكرات سنتي مختلفي هستند و تكثرگرايي سنت ها از ويژگي هاي دنياي امروز است. اما سنت هاي بسياري در جهت هاي مخالف يكديگر حركت مي كنند و گاه با هم نيز برخورد مي كنند. در چنين پروسه اي اين پرسش به ذهن مي آيد كه انسان چگونه مي تواند به سنت خاصي تكيه كند؟ در اين سنت ها، چه رشته اي با رشتة ديگر پيوند مي خورَد به نحوي كه از پيوند اين رشته ها نسجي به وجود آيد كه انسان بتواند آن را از آن خويش كند؟ در دنيايي كه با چنين سرعت سرسام آوري دگرگون مي شود، نقش زمان چگونه توجيه مي شود؟ و يا به عبارتي اگر مقصود از سنت، گذشته است درباره حال و آينده چگونه بايد انديشيد؟

براي تبيين بحث و پاسخ به چنين پرسش هايي بايد تعريف روشن و جامعي از سنت ارائه نمود تا بتوان گونه هاي تأثيرگذاري بنيان گذاران اين نحله فكري و تأثير آن را بر انديشه هاي سيدحسين نصر جست وجو كرد. سابقه تاريخي سنت گرايي، به عنوان رويكردي آگاهانه در مقابل عقايد انسان متجدد، با تلاش هاي گنون، كوماراسوامي، شووان، لينگز، بوركهارت و... موجوديت مستقلي يافت. اين گرايش فكري از دهه هاي 1920 و 1910 با تلاش هاي اين سنت گرايان گسترش يافت و اينك جريان سنت گرايي، بالغ بر پنجاه انديشمند سنت گرا را در سطوح مختلف در بر دارد. سيدحسين نصر نيز از جمله كساني است كه با علاقه به آراي اين افراد، سعي در گسترش جهان بيني سنتي دارد. بدين منظور، سنت در منظومه فكري نصر تنها يك اصطلاح نيست، بلكه اهتمام قلبي و ايمان عقلاني است. نصر، خود را فيلسوف سنتي اي كه زندگي معنوي را در پيش گرفته (پل فيروزه: ش،۵ ص۹۸) مي داند. وي بر اين باور است كه سنت هديه اي از بارگاه الهي است. معنايي كه نصر از سنت ارائه مي كند با آنچه متعارف است، كاملاً تفاوت دارد. برخي از محافل فكري، سنت را به عادت، الگوهاي موروثي و امور منسوخ و متروك تعبير مي كنند. آنچه از نحوه تفكر اين افراد نسبت به سنت به نظر مي رسد، مركب از مجموعه باورهاي مذهبي، فرهنگي، تاريخي، رسوم و آداب و نگرش هاي خاصي است كه شيوه زندگي حاضر را تشكيل مي دهند و حداقل از قواعد روايي واحدي پيروي مي كنند. اين شيوه، به اعتقاد غير سنت گرايان، ناانديشيده و ناآگاهانه است. به اين معني كه ساختار و اجزاي سنت به عنوان وضعيتي از پيش فرض شده پذيرفته مي شوند. اما، نصر كندوكاوي ديگر در اين اصطلاح دارد. سنتي كه در پروژه فكري نصر قرار دارد، سنت جاويدان و پايدار و آگاهانه است و چيزي جز سنت خداوندي و يا به تعبير قرآن سُنَّة الاولين (سوره بقره: 135) نيست، همان سنتي كه تبديل و صيرورت در آن راه ندارد و هرگز دورانش به سر نمي رسد و در همه دوران ها حضوري زنده و پويا دارد. (سوره فتح: 23)

توصيفي كه نصر از سنت ارائه مي دهد: به معناي حقايقي يا اصولي است داراي منشأاي الهي كه از طريق شخصيت هاي مختلفي معروف به رسولان، پيامبران، اوتاد، لوگوس ياديگر عوامل انتقال، براي ابناي بشر و در واقع، براي يك بخش كامل كيهاني آشكار شده و نقاب از چهره آن ها برگرفته شده است. (معرفت و معنويت: 1381، ص۱۵۶ - 155).

به باور نصر، سنت حقايقي را آشكار مي كند كه داراي ماهيتي فراشخصي است كه ريشه در ذات حقيقت دارد. به عبارت ديگر، سنت در آن واحد هم حقيقت است و هم حضور. نصر معتقد است سنت علمي است كه بيش از اندازه واقعي است. (معرفت و معنويت: 1381، ص۱۵۶).

در نظر سنت گرايان، اين دانشِ بيش از اندازه واقعي معطوف به علم قدسي است كه در گوهره سنت قرار دارد. آنچه سنت گرايان سخت بدان مي انديشند، فوايد و ثمرات سنت است، به ويژه كه در دنياي مدرن مورد تهديد قرار گرفته اند، لذا به اين معنا سنت گرايي، آرماني است كه با سنتي زيستن متفاوت است و موضعي بيروني نسبت به خود سنت محسوب مي شود. سنت گرايان معتقدند كه انسان ها، از حيث انسان بودن، ذاتاً از ويژگي هاي منحصر به فردي برخوردارند كه راه وصول به حقيقت مطلق را مي توانند دريافت كنند. سنت ها، خصوصاً سنت هاي مذهبي، از نوعي همگني تجربه متافيزيك برخوردارند كه ساخت هاي عظيم نظام معرفتي سنت را سامان و شكل مي دهند. كار ويژه سنت، در نظر سنت گرايان، خاطره اي مثالي است كه از آن به عنوان امري مقدس و پاك ياد مي كنند. اين مورد نيز قابل توجه است كه سنت گرايان سنت را درگير با شكل هايي از مراسم و آيين هاي رفتاري و اسطوره اي نمي دانند. بلكه اينان، سنت را [امري] پويا تصور مي كنند كه سمت دهنده رفتار جمعي بشر است. (انسان شناسي سياسي: 1382، ص۱۶۳)

نگاه نصر به كاركرد سنت، چندان اجتماعي و فرهنگي نيست، بلكه نگاه او فلسفي و توأم با بُن مايه هاي ديني - اسطوره اي است. انديشه هاي سنت گرايان و نصر، حوزه هاي مختلفي را شامل مي شود كه از آن جمله مي توان از بسترهاي متافيزيكي، معرفت شناسي، انسان شناسي و اخلاق نام برد. ليكن نصر در اغلب آثارش، به خصوص معرفت و معنويت، از بستر معرفت شناسي، البته با تاكيد بسيار بر وجودشناسي، به تشريح و تبيين سنت مي پردازد، لذا مباحثي را در اين پروژه پي مي گيرد كه از شمول و تنوع گسترده اي برخوردار است. نصر پس از ارائه تعريف هاي متعددي از سنت، سعي بر آن دارد تا ارتباط سنت را با مفاهيم ديگري كه تا حدي نزديكي با معني سنت دارند، نشان دهد؛ تا بدين وسيله هم حد و حدود هر يك از اين مفاهيم را آشكار كند و هم تصوير روشني از سنت را در ذهن خواننده متبلور سازد. يكي از اين مفاهيم، حكمت جاويدان (Philosophia Perennia) است. حكمت جاويدان، نوعي نگاه سنتي به متافيزيك است كه در بطن دين قرار دارد و به دليل ساحت ذوقي اي كه دارد برترين انكشاف حيات بشري محسوب مي شود. در منظومه فكري سنت گرايان، حكمت جاويدان نوعي فلسفه متافيزيكي توأم با اسطوره، دين و عرفان است. در سنت اسلامي شرايطي شكل گرفت كه فلسفه، الهيات و عرفان در يك بافت سنتي خود را نشان دادند. اين سه مورد در حيات فكري يك عالِم سنتي نقش خاصي ايفا مي كنند. اما سنت گرايان به جنبه عرفاني آن بيشتر توجه كرده و فلسفه را اغلب مورد تهاجم قرار داده اند. به زعم نصر، سنت گراياني همچون كوماراسوامي، شووان و مخصوصاً گنون سخت به فلسفه تاخته اند تا زمينه را براي ارائه و عرضه مابعدالطبيعه پاك سازند و از هرگونه تحريف يا انحرافي كه ممكن است در اثر خلط ميان معرفت ناسوتي و معرفت قدسي به وجود آيد، جلوگيري كنند. (معرفت و معنويت: 1381، ص۱۷۹ - 178)

با اين تعبير ما نمي توانيم چندان رنگ و بوي عقلانيت را در اين پروژه فكري متصور شويم. آنچه اين افراد از آن به حكمت تعبير مي كنند، نوعي خلسه هاي فردي عرفاني با بن مايه هاي ديني و اندكي فلسفه پيراسته از استدلال هاي شخصي است. بنابراين سنت گرايان درصدد احياي حكمت الهي اي هستند كه با دوام و پايدار باشد؛ لذا عنوان پروژه فكري خود را حكمت جاويدان مي نامند. اين حكمت در دنياي جديد پا به عرصه فكري ننهاده بلكه از گذشته باستان اين تأملات و نحوه فكري در زندگي بشري نمود داشته است. در گستره فكري نصر و ديگرسنت گرايان حكمت جاويدان چيزي نيست مگر همان Perennis Sophia در سنت غربي كه هندوها آن را سنتانه ذرمه، اعراب الحكمه الخالده و به فارسي جاويدان خرد مي نامند. به اعتقاد نصر، جاويدان خرد، داراي جان مايه اي توحيدي است كه بشر بنا به درك و توانايي خود از اين حكمت الهي كسب فيض مي كند. اين حكمت همان الحكمه اللدُنيه به تعبير سهروردي است كه در واقع اشاره به آن دارد كه اين حكمت نزد خداوند است و از طرف او افاضه مي شود. در سنت تعقلي اسلامي، منبع اين حكمت را تعاليم پيامبران مي دانند كه نَسب آن ها به پدر فيلسوفان (أبوالحكما) هرمس مي رسد. به باور نصر، فيلسوفاني مانند افلاطون، فيثاغورث و امپدوكلس موحداني اند كه با حكمت ازلي كه مرتبط با نبوت است، همراه و همگام بودند (معرفت و معنويت: 1381، ص۱۶۲).

قابل تأمل است كه سنت عقلانيت اسلامي گذشته از منابع حكمي و معرفتي اي كه نصر از آن ها ياد مي كند از راه هاي مختلف مي تواند مورد بررسي و نگرش قرار گيرد. اما مهم ترين بخش سنت عقلانيت اسلامي، بخشي است كه اين سنت را با كل مسئله دين ارتباط مي دهد و مي كوشد سرچشمه هاي دين را تبيين نمايد. پس به اين معنا و مفهوم مي توان از سنتي عقلاني نام برد كه رابطه ميان عقل و وحي را هماهنگ و سازگار مي كند. اين سنت عقلاني در اسلام با آنچه خردگرايي يا فلسفه اصالت عقل (راسيوناليسم) ناميده مي شود، تفاوتي آشكار دارد. سنت عقلانيت اسلامي از جان مايه هاي وحياني برخوردار است و چندان به اصالت عقل توجه ندارد. اما راسيوناليست ها، منِ دكارتي را الگوي خود قرار داده و به تعبيري اصل را بر اصالت عقل انسان قرار داده اند. به باور نصر غفلت از دو جنبه عقل جزئي و در نتيجه يكي دانستن اسلام و راسيوناليسم، به جاي بهره برداري از سرمايه عظيم حكمت اسلامي، حماقت محض است. (آموزه هاي صوفيان: 1382، ص۹۵) بنابراين، اصل، احياي فلسفه اي است كه اصول و مباني اش ريشه در قرآن دارد و از نور عقل كلي برگرفته شده است، نوري كه از حيث منشأ و هم محتوايش وابستگي وثيقي با قرآن دارد. در پرتو اين حكمت مي توان هم فلسفه طبيعت و هم فلسفه انسان شناسي را به وجود آورد تا تعادل كامل را نسبت به نيازمندي هاي عقل جزئي برقرار كند، بدون اين كه در دام راسيوناليسم پرومته اي و لاادري گري سقوط كند. (آموزه هاي صوفيان: 1382، ص۹۶)

نصر براي فهم دقيق معناي سنت به ارتباط آن با دين (religion) مي پردازد. به باور نصر، سنت مفهومي است كه دين را در پروژه خود دربردارد. او در تعريف دين كه با چنين درونمايه اي توأم است، مي گويد: دين چيزي نيست كه انسان را با خدا و در عين حال انسان ها را با يكديگر به عنوان اعضاي يك جامعه يا ملت قدسي يا چيزي كه اسلام امت ناميده است، پيوند مي دهد. (معرفت و معنويت: 1381، ص۱۶۴ - 163) توصيف نصر از دين و رابطه آن با سنت از منظر حكمت خالده، كه نصر آن را گوهره دين مي پندارد، ضرورت كندوكاو در مسئله كثرت اديان و وحدت متعالي اديان را نيز ايجاب مي كند، چراكه مهم ترين آموزه معرفتي سنت گرايان، وحدت گرايي باطني اديان يا به تعبير شووان وحدت استعلايي اديان است. (گوهر و صدف عرفان اسلامي: 1381، ص۵۵) از نظر آنان هر ديني دو بعد ظاهري (شريعت) و باطني (عرفان) دارد. گرچه ظاهر اديان به دليل جغرافيا و تاريخ نزول وحي الهي اختلاف دارد، ولي پژواك نداي الهي از قلب همه دين ها قابل شنيدن است. (سوره فاطر: 24 ؛ يونس: 47)

 به اعتقاد نصر، كه برخلاف نظر متكلمان و فيلسوفان است، سنت گرايان از ارجاع و تحويل وجود دين تنها به ساحت اين جهاني و زمانمند سرباز مي زنند. دين در نظر آنان، تنها ايمان و عمل جمعيت انساني خاصي كه دست بر قضا گيرنده پيام ديني خاصي بوده اند، نيست. دين، تنها ايمان مردان و زناني كه ايمان ديني دارند نيست. دين واقعيتي است ناشي از مبدأ الهي. عين ثابت دين در علم (عقل) الهي است و نظير خود جهان داراي مراتب معنا و واقعيت است. (نياز به علم مقدس: 1379، ص۱۰۸)

براساس چنين باوري، دين به غير از ظهور زميني اش، داراي واقعيتي مثالي و آسماني است. البته اين واقعيت مثالي، به غير از آن حقيقت واحده بسيطي است كه نزد حق تعالي وجود دارد، لذا با تأمل در دو مفهوم مطلق و مطلق نسبي به درك چنين نظري خواهيم رسيد. براساس چنين تفكري، تمامي اديان، مظاهر و تجليات ذات مطلق اند. اديان نيز هر كدام واقعيت هاي مطلق نسبي اند. به باور نصر نيز ذات واقعيت مطلق، فراتر از هرگونه نسبيتي است. اديان در طول تاريخ در باب حقانيت و رستگاري با سه گرايش عمده روبه رو بودند و اغلب فيلسوفان دين نيز در پيرامون اين سه گرايش قرار دارند:

1 - انحصارگرايي ديني(Exclusivism) كه معتقد است فقط يك دين بر حق است و پيروانش اهل نجات اند؛

2 - شمول گرايي(Inclusionism) كه معتقد است، در عين حال كه دين بر حق يكي بيش نيست اما پيروان ساير اديان، اگرچه خودشان وقوف ندارند، اما در واقع به همان دين بر حق اعتقاد دارند و اهل نجات اند؛

3 - كثرت گرايي(Pluralism) كه باور دارد همه اديان بر حق و پيروانشان اهل سعادت اند.

سنت گراياني مانند: نصر، شووان، گنون و... روايت متفاوتي از كثرت گرايي دارند. اين افراد بعد از تأليف كتاب شووان با عنوان وحدت متعالي اديان sunity of The Transcendent Religion در 1948 روايت خود را از كثرت گرايي ديني با اين عنوان، يعني وحدت متعالي اديان، اعلام نمودند. با تأثير شگرفي كه شووان بر نصر دارد، وي بر اين عقيده تأكيد دارد كه: اديان را مي توان از نظر تاريخي به عنوان پديده يا از نظرگاه الهيات به عنوان نظام هاي دگماتيك مطالعه كرد و يا حتي مي توان به دلايل انساني با تسامح با آن ها برخورد كرد، اما تا اين حد به هيچ وجه كافي نيست. مدارا با ديگر اديان به اين معنا نيست كه در عين اعتقاد به نادرستي آن ها، حضور آن ها را تحمل كنيم. براي فهم عميق ديگر اديان اصيل كافي نيست كه تجليات تاريخي و يا حتي اصول كلامي آن ها را تحليل و سپس با آنها مدارا كنيم، بلكه دست كم با بصيرت عقلاني بايد آن حقايق باطني اديان را عميقاً دريابيم. اين امر به اين معني است كه بتوانيم از نمود اديان به بود و از صورت ها به گوهر آن ها برسيم. گوهري كه حقيقت همه اديان است و فقط با فهم آن، هر ديني را مي توان فهميد و پذيرفت. (آموزه هاي صوفيان: 1382، ص۶۷ - 66)

به باور نصر دو موضوع حقيقت و رستگاري در اديان از يكديگر جدا نيستند. او همچنين معتقد است كه خداوند يك دين نازل كرده است: دين لااله الاالله از حضرت آدم شروع و به حضرت خاتم ختم مي شود. (جاودان خرد: 1382، ص۹۴) يكي ديگر از مفاهيمي كه نصر سعي در تبيين آن دارد، ذات قدسي است. به اعتقاد نصر، ذات قدسي مبدأ سنت است و چيزي كه سنتي است از ذات قدسي جدايي ناپذير است. كسي كه دركي از ذات قدسي ندارد، نمي تواند منظر سنتي را درك كند و انسان سنتي هرگز از درك ذات قدسي جدا نشده است. (معرفت و معنويت: 1381، ص۱۶۹ - 168)

نصر با ارائه چنين مفهومي قصد دارد، تمدن سنتي را متعالي و خالي از نقص معرفي كند، چراكه تمدن سنتي اي كه تحت سيطره ذات قدسي باشد، هرگز اجازه ظهور شكاكيت و سكولاريسم را نخواهد داد و انسان با معرفت به ذات قدسي مي تواند تمدن سنتي را احيأ كند. در باور سنت گرايان مقصود از تمدن، اغلب تمدن شرقي و يا حداقل تمدني كه جنبه الهي داشته باشد، است. در اين تمدن انسان با رجوع به سنت و پيروي از الگوي گذشته مي زيست و هنگامي كه با مسائل اساسي وجود طرف مي شد، با رجوع به مبدأ به پرسش هاي خود پاسخ مي گفت. در اين جوامع شاهد نفوذ تفكرات متافيزيكي هستيم و پرسش از سنت گرداگرد وحي قرار دارد و ثقل اصلي و مركزي جامعه سنتي است. بنابراين، آن ها كه از توانايي فكري خاص برخوردارند، تلاش و توانايي خود را در اين طريق صرف مي كنند كه به شيوه اي سنتي حقايق متافيزيكي را تبيين كنند. بدين سان، اغلب فيلسوفان اسلامي آنچه را در قالب مباني فلسفي ارائه نمودند اغلب از بُن مايه هاي وحياني و ديني است كه در سنت به وضوح ديده مي شود. اما چه كسي يا چه چيزي پايداري سنت را تضمين مي كند؟ به اعتقاد نصر برخي سنت ها نوعي مرجعيت دارند و برخي ديگر داراي يك اجتماع قدسي اند كه خود ضامن خلوص و استمرار پيام است. چنين رسالت كاهنانه اي مي تواند بافت هاي پيكره سنت را در هم تنيده و از هرگونه گسست در اين مجموعه جلوگيري كند. مرجعيت معنوي و فكري به استمرار واقعيت بدون تباهي و انحطاط در تمدن سنتي كمك مي كند، لذا به اعتقاد نصر، سنت داراي ماهيتي فراگير است كه بايد مورد تأكيد قرار گيرد. در اينجا مقصود نصر، سيطره سنت بر شئون جامعه است. نصر در اين باره مي نويسد: در تمدني كه سنتي توصيف مي شود، هيچ چيز خارج از قلمرو سنت قرار نمي گيرد. هيچ حوزه واقعيتي نيست كه خارج از اصول سنتي و موارد اطلاق و كاربرد آن اصول حق موجوديت داشته باشد. بنابراين، سنت نه فقط به معرفت بلكه به محبت و اعمال نيز اهتمام مي ورزد. حتي در مواردي هم كه قانون جامعه مستقيماً برگرفته از وحي نيست، سنت مبدأ قانون حاكم بر آن جامعه است. سنت بنياد اخلاق است. در واقع، اخلاق خارج از چارچوبه اي كه سنت وضع كرده است، معنا ندارد. به علاوه، سنت اصول و ضوابطي براي جنبه سياسي حيات جامعه مقرر مي دارد و مرجعيت سياسي با مرجعيت معنوي مرتبط مي شود. (معرفت و معنويت: 1381، ص۱۷۶)

آنچه را نصر با عنوان مرجعيت سياسي و ارتباط آن با مرجعيت معنوي مطرح مي كند، در سنت عقلانيت اسلامي مي توان با پرسش از جايگاه حكومت و فرمانروايي پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) هماهنگ دانست: هرگز نبايد فراموش كرد كه سرآغاز انديشه و تفكر ديني اسلامي، يعني علم كلام، همين پرسش است كه چه كسي بعد از پيامبر حق حكمراني بر امت اسلام را دارد؟ اگر حكومت بر اساس نص و تعيين است، در اين صورت انتخابي در ميان نيست، زيرا فرمانروا از قبل تعيين و منصوب شده است، درست همانند وضعيت پيامبر كه گزينش و انتخاب در ميان نيست چون خداوند خود پيامبرش را برگزيده و تعيين كرده است. اما اگر قرار است رهبر و پيشواي جامعه برگزيده شود، چنان كه اكثريت مسلمانان بر خلاف شيعه، مي انديشيدند كه چنين بايد باشد، در اين صورت مشخصات و صفات اين كس چه مي بايست باشد؟ آيا مي شد هر كس را برگزيد و زمام امور حكومت را به دست او داد؟ تمام فرايند خردگرايي در اسلام از اينجا آغاز شد. (سنت هاي عقلاني در اسلام: 1380، ص۵۵)

 

سنت و مواجهه با دنياي مدرن

آنتوني گيدنز در بخشي از كتاب گفتارهايي درباره يكپارچگي جهاني مي نويسد: مدرنيته و سنت از عصر روشنگري از يكديگر متمايز بوده اند و هنوز هم دست به گريبانند. نتيجه اين نگرش اين بوده است كه سنت اغلب خرافات و تعبيض غيرعقلاني به حساب مي آمده است، تا اين كه جايگاهي عقلاني در جامعه داشته باشد. (گفتارهايي درباره يكپارچگي جهاني: 1379، ص۷۶) آنچه گيدنز از آن با عنوان تمايز ميان سنت و مدرنيته ياد مي كند، بحثي بنيادي و مبنايي است، چراكه، اين تمايز بسترهاي شكل گيري نحله هاي فكري و عقيدتي را در جامعه پي ريزي مي كند. در آستانه هزاره سوم ميلادي، كه تأملات مدرنيستي با تمام قدرت وجوه و گستره زيستي انسان را تحت سيطره و حاكميت خود قرار داده است، سخن گفتن از سنت و بازيابي سنت، مقدمات تنش انديشه اي و بنيادگرايي را در جامعه فراهم مي سازد. در اينجا با دو نحوه رويكرد مواجه هستيم:

 

الف) فكر سنتي: در اين نحوه از تفكر، سنت گرايان بيشترين دغدغه شان بازگشت به مباني سنت و آنچه از آن با عنوان حقايق ربوبي ياد مي كنند، است.

كسي كه دركي از ذات قدسي ندارد، نمي تواند منظر سنتي را درك كند و انسان سنتي هرگز از درك ذات قدسي جدا نشده است.

سيدحسين نصر، شووان، گنون، كوماراسوامي و... جزو آن دسته از افرادي هستند كه دغدغه فكر سنتي را دارند. در نگاه اين عده، چيزي كه از عالم متجدد مورد انتقاد سنت است، كل جهان بيني، مقدمات و مباني و اصولي است كه از نظرگاه سنت، كاذب است، (معرفت و معنويت: 1381، ص۱۸۲)، لذا نصر نيز با آگاهي كامل، به مواجهه با دنياي مدرن مي رود. او پرتگاه هاي فراروي انسان متجدد را به وضوح مي بيند و مخالفت قطعي خويش را با تجددگرايي ابراز مي كند. البته وي تبصره اي بر مخالفت خويش با تجددگرايي مي زند و مقصود خود را چنين بيان مي كند: اين تجددگرايي را هرگز نه با جهان معاصر به مفهوم دقيق كلمه، بلكه با آن شورش و طغيان عليه عالم بالا كه در غرب با دوران رنسانس آغاز شد و اينك تقريباً همه كره ارض را مورد تاخت و تاز قرار داده است، معادل مي گيرد. (معرفت و معنويت: 1381، ص۱۸۱)

در پروژه فكري نصر، مخالفت با مدرنيته از احساس تعهد و ترحم و خيرخواهي نسبت به انساني ناشي مي شود كه در عالمي بافته شده از تار و پود خطاها و حقايق نيم بند گرفتار آمده است، لذا نصر بار امانتي (معارف اسلامي در جهان معاصر: 1371، ص۲۵۱) را بر دوش خود احساس مي كند و مخالفت خود را با مدرنيته به گونه هاي مختلف فكري بيان مي كند. او با نقل قول از شاعران، فيلسوفان، مترجمان، اديبان، اسطوره شناسان و... كه به پژوهش در مباني سنت علاقه مند هستند، درصدد احياي سنت و بازيابي امر قدسي برآمده است. وي به مستشرقاني كه در دپارتمان هاي دانشگاه هاي اروپايي و آمريكايي مشغول تحقيق هستند، چندان خوش بين نيست؛ چراكه از نظر نصر اينان به شرق به عنوان تاريخ و سوژه و رشته اي علمي و استدلال گرا توجه دارند. اما شرق رازها و مباني اشراقي دارد كه مبناي مبدأ كلي است، لذا نگاه سوژه اي به حريم ذات قدسي و ساحت ذوقي كه در دل سنت نهفته است با ملغمه هاي منِ دكارتي چندان سنخيتي ندارد و انسان را در سياه چال مدرنيته فرو مي برد. بنابراين، با اين نحوه رويكرد به شرق و سنت براي بسياري از انسان هاي معاصر كه در اثر پاك شدن نشان الوهيت از جبين بشر، با وحشت پوچ انگاري و مرگ چيزي كه بشري است، دست به گريبانند، احياي سنت در اين قرن ممكن نيست. (معرفت و معنويت: 1381، ص۲۰۴)

 اگرچه وي معتقد است كه خداوند مهربان و عادل است و ممكن نيست نور عقل به طور كامل در مُحاق بيفتد و اين يأس و نوميدي نمي تواند فصل الختام انسان معاصر باشد. اما زنگ خطري كه نصر در قرن حاضر در قلب آمريكا و در دپارتمان اديان تطبيقي به صدا در آورده است، براي برخي از افراد دستاويزي گرديده كه با حسرت و مويه، معصوميت از دست رفته سنت را با نوستالژي سوزناك به نظاره بنشينند و از به غارت رفتن متافيزيك توسط مدرنيته شيطان صفت دست به فغان بردارند و به مواجهه فيزيكي با دنياي مدرن و مظاهر آن بروند. بنابراين، تنشي كه از آن ياد كرديم اينك مرحله انديشه اي را به كنار مي گذارد و وارد مرحله فيزيكي - پراگماتيستي مي شود.

 

ب) بنيادگرايي: عنوان بنيادگرايي (fundamentalism) پس از فروريختن برج هاي تجاري نيويورك چنان سربلند كرد كه امروزه اين عنوان، نماد تروريسم، خشونت و فاجعه است. در لايه هاي بنيادين اين واژه، معرفتي سياه در جريان است. از دهه هاي پيش انديشمندان بسياري زنگ خطر اين پديده نوين قرن بيستم را به صدا درآورده بودند. حسن حنفي، محقق و فلسفه پژوه معاصر مصري، يكي از اين انديشمنداني است كه در مقاله اي تحت عنوان دورنماي انسان از ديدگاه اسلام با آگاهي كامل از گسست معرفتي و تغيير پارادايم متافيزيكي كه در جهان معاصر رخ داده است، با ارزش و اهميت دادن به جنبه هاي مثبت فلسفه هاي غربي، به طور غيرمستقيم عليه تفكرات اسكولاستيكي در جهان اسلام مبارزه مي كرد. حنفي بر اين باور است كه مسلمانان وحي و سنت را به مثابه مراتب حقيقت طوري تعبير و تفسير مي كنند كه زبان مذهب، بيگانه و بالاتر از زبان و تجربيات روزانه ما معلق و سرگردان است، بدون آن كه يك ارتباط واقعي با آن داشته باشد. (ميراث فلسفي ما: 1380، ص۱۹۴)

او سنت را در سده هاي متأخر، كه به بُن بستي رانده شده بود كه راه برون رفت از آن متصور نبود، به پرسشگاه فلسفي مي كشاند و آن را مورد نقد جدي فلسفي قرار مي دهد. حنفي به ضرورت كامل مبارزه با متافيزيك گرايي ايمان دارد و از اين كه متافيزيك باوران سرنوشت انساني را دچار دوآليسم كرده اند سخت انتقاد مي كند و مي گويد: نتيجه تجزيه و تحليل مبتني بر ثنويت گرايي، عاجز و ناتوان ماندن در مقابل آن ايده جهاني است كه اقتدار خدايي را با خود حمل مي كند. انسان در مقابل اراده حاكم بر جهان عاجز و ناتوان است. اعتقادي اين گونه به خدا، خدايي كه در آسمان ها و در بالاتر از زمين قرار دارد و سرنوشت انسان ها را رقم مي زند، منجر به كشيده شدن انسان ها به بند و عدم آزادي شان و در عمل، منفعل و بي اراده و بي تفاوت شدنشان در زندگي مي گردد. جهان، معني و ضرورت وجودي اش را مي بازد و به يك وادي موقت و ناپايدار و گذرا تبديل مي شود و جاي ناپايدار آن با حضور خدا پر مي شود. در اين ديدگاه، قدرت و توانايي هاي انسان در تغيير جهان، هر چقدر ضعيف تر باشد، بزرگي و قدرتمندي خدا به همان ميزان افزايش مي يابد و به تعبير ديگر قادر و توانا بودن خدا در ضعف و ناتواني انسان هاست (ميراث فلسفي ما: 1380، ص۱۹۵).

در منظومه فكري حنفي نحوه انتقاد به تقديرگرايي كاملاً مشخص است و او گوشزد مي كند كه مبادا انسان به دام تقديرگرايي بيفتد. جهان بيني حنفي، اسلامي است؛ اما وي تجربه اي نو از پارادايم معرفتي جهان مدرن دارد، لذا مواجهه اسلام با تفكرات اومانيستي غرب اين ضرورت را در نظر وي ايجاد مي كند كه بايد يك تغيير اساسي در عرصه انديشه اسلامي صورت پذيرد. از نظر حنفي اگر جهان بيني باز و گسترده و افقي با فرهنگ خداپرستانه پيوند نيابد، بازسازي اجتماعي با شكست مواجه مي شود. ضرورت تغييرات بنيادي و انقلابي، وجود ايدئولوژي برخاسته از متن است كه از ويژگي ها و مشخصه هاي نمادين، عملي و مادي برخوردار باشد. يعني يك ايدئولوژي ذهني نباشد، بلكه عملي و قابل تحقق باشد و از طرف ديگر ماديت را نيز در نظر داشته باشد (ميراث فلسفي ما: 1380، ص۱۹۹).

در انديشه حنفي بازسازي و نوسازي اسلام به وضوح ديده مي شود، اما وي خطر ايدئولوژيك شدن دين و سنت را نيز اعلام مي دارد. نگاه هرمنوتيك حنفي و گذر از مسائل معرفت شناختي، انسان را در ساختاري قرار مي دهد كه به فهم زمانمند از خود و پيرامونش وادار شود، لذا سير ديالكتيك سنت و گذر به گرداب ايدئولوژيك زنگ خطر ايدئولوژيك شدن سنت را به تعبير شايگان، به صدا در مي آورد (انقلاب ديني چيست؟ 1982).

از آن بدتر نيز سوءاستفاده بنيادگرايان از مباني سنت است. دگرديسي سنت و دين به ايدئولوژي در حكم تغيير جوهري خود دين است. در اين مقام، دين از ساحت قدسي خارج مي شود و در قالب عرفي ايدئولوژي هاي مدرن جاي مي گيرد. در اين جابه جايي، ظاهر شريعت (=فقه) هيچ سنخيتي با وجه معنوي ندارد. به تعبير شايگان، در اين ماجرا دين ذخاير عظيم معنوي خود را كه در حكم سرمايه اسطوره اي، تمثيلي و ازلي خودش هست، بي دريغ خرج مي كند چندان كه خود، فرايند اسطوره زدايي را تسريع و تشديد مي كند و در اين گير و دار به نوعي انتحار معنوي دست مي زند و در مقابل ايدئولوژي هاي منسجم كه مصنوع و محصول تجدد و عرفي شدن دنيا هستند، رنگ مي بازد و سرانجام به مرحله اي مي رسد كه نه آخرت را دارد و نه دنيا را. (كيان: ش،۴۵ ص۴۷) ما در اين مقال قصد آن نداريم كه سيدحسين نصر را به بنيادگرايي متهم سازيم. همان طوري كه وي بنيادگرايي را به كر ات محكوم كرده است. اما گفتمان علمي تساهل را بر نمي تابد و بايد اين حقيقت را نيز بيان نمود كه اگر سنت به مرحله باززايي و توليد معرفت نرسد و همچنان در مقام امتناع انديشه و تصلب سنت گرفتار باشد و نتوان سنت را به پرسش جدي فراخواند، مسلماً نهايت پروژه سنت گرايي، بنيادگرايي است، چراكه سنت گرايان تئوري پردازي مي كنند و بنيادگرايان عمل مي كنند. اما سنت گرايان همچنان بر قدسي بودن تفكراتشان اصرار دارند و قرائتشان را متفاوت جلوه مي دهند.

سيدحسين نصر در كتاب اسلام سنتي در دنياي مدرن تمايز ميان اسلام سنتي و اسلام بنيادگرايي را بررسي نموده است. وي بر اين باور است كه ديدگاه سنت گرا و آنچه بنيادگرا نام گرفته، در قبول سنت و حديث و همچنين در تأكيدشان بر شريعت، با هم تلاش مي كنند اما حتي در اين جا هم اختلافات بسيار عميق است. سنت، همواره بر تفسيرهاي خردمندانه و سنت ديرپاي تفسير قرآني در فهم معناي آيات كتاب مقدس تأكيد دارد. درحالي كه بسياري از جنبش هاي بنيادگرا به آساني، آيه اي از قرآن را برداشته و معنايي مطابق با اهداف و مقاصد خودشان به آن مي دهند؛ معنايي كه اغلب بيگانه با كل سنت تفسيري قرآن است. (اسلام سنتي در دنياي مدرن: 1990، ص۱۸)

قرائت نصر از اسلام با آنچه پيش از اين درباره مباني تفكر سنتي مطرح كرديم، سنخيت كامل دارد. اما اينك ما در جهاني زندگي مي كنيم كه دو جريان فكري سنت گرايي و بنيادگرايي وجود دارد، لذا ابتدا بر برخي تشابهات و افتراقات اين دو جريان مي پردازيم و سپس نتيجه گيري كلي از نگرش نصر به دنياي مدرن خواهيم داشت.

1 - سنت، دين و كتاب مقدس: قرائت ايدئولوژيك از سنت و متون مقدس از سوي بنيادگرايان؛ تفسير اسطوره اي و نمادي از سنت و دين از سوي سنت گرايان.

2 - معنويت و عرفان: نفي معنويت و بُعد عرفاني دين از سوي بنيادگرايان؛ ترويج و اشاعه تفسير معنوي و عرفاني از دين و سنت از سوي سنت گرايان.

3 - بازگشت به سنت: سنت گرايان و بنيادگرايان هر دو ادعاي بازگشت به سنت دارند. سنت گرايان به احياي خرد جاودان و امر قدسي مي انديشند، اما بنيادگرايان به احياي دين ناب و ظاهر شريعت.

4 - تأكيد بر عمل: سنت گرايان اغلب به فكر سنتي مي انديشند. اما بنيادگرايان در قالب حزب و ستيزه به مواجهه فيزيكي با دنياي مدرن مي روند. اكنون با طرح پنج گزاره كه تفاوت و تشابه ميان سنت گرايي و بنيادگرايي را مي رساند، اين سؤ ال جدي قابل طرح است كه آيا سنت در بطن خود پتانسيل و آموزه هاي اصول گرايي را دارد كه به بنيادگرايي ختم شود؟ در پاسخ به اين پرسش مي بايد اين مسأله روشن شود كه ايده ها و كنش هاي بنيادگرايان در پاسخ به بحران هويت ديني - سنتي در عصر جهاني شدن به وجود آمده است. از نظرگاهي ديگر بنيادگرايي چيزي نيست جز عكس العملي مبهم در مقابل ضروريات عصر مدرن. بنيادگرايان در حسرت اين نوستالژي به سر مي برند كه آسيب هاي جدي وارد آمده از سوي مدرنيته به دين و سنت را فقط از يك راه مي توان درمان و احيأ كرد و آن برخورد فيزيكي توأم با خشونت است. اين نوع نگرش در طول تاريخ با بازتاب هاي متفاوت به وجود آمده است. سيدحسين نصر در پروژه احياي سنت به علاقه غريبان به فلسفه و سنت هاي شرقي اشاره مي كند، اما احياي سنت در اين قرن را چندان ممكن نمي داند. وي معتقد است كه قرن نوزدهم از ديدگاه مابعدالطبيعي نشانگر نقطه اوج بي رونقي سنت در غرب است، اما جاي شگفتي است كه اقبال گسترده اي به شرق پژوهي و ترجمه كتاب هاي آسماني قدسي در اين قرن افزايش يافته است (معرفت و معنويت: 1381، ص۲۰۶).

نگاه نصر به پژوهش ها و ترجمه هايي كه از سوي غريبان صورت گرفته (مانند: اوپانيشادها، دائودجينگ، گلشن راز، ديوان غربي - شرقي گوته، گلستان سعدي و ديگر آثار عرفاني و معنوي) نگاه مثبت و موفقي نيست. وي بر اين باور تأكيد دارد كه اين افراد نتوانستند سنت را به صورت تمام و كمال به مرز و بوم مغرب زمين باز آورند و آن علم قدسي را كه در دل همه سنت ها نهفته است، احيأ كنند و اين بر عهده خود شرق بود كه از طريق قلم و بيان كساني كه در اروپا زندگي مي كردند و يا به زبان هاي اروپايي قلم مي زدند و جهان بيني سنتي، تحولي فكري و وجودي در آنان پديد آورده بود، موجبات احياي سنت را در غرب فراهم آورد. (معرفت و معنويت: 1381، ص214 - 213)

نصر، رنه گنون، آنانداكي كوماراسوامي و فريتهوف شووان را جزء آن دسته از كساني مي داند كه توانستند در قرن بيستم مكاتب باطني، معنوي و سنتي را با شناختي كامل به مرز و بوم جهان غرب بشناسانند. نصر به اين سه نفر شديداً دلباختگي و علاقه دارد و از آنان به نيكي و احترام ياد مي كند. نصر معتقد است كه گنون، شارح اصلي آموزه هاي متافيزيكي بود و كوماراسوامي، محقق هنر شرقي كه شرح و بيان خويش از متافيزيك را با توسل به زبان صور هنري بيان مي نمود. شووان نيز شبيه خود عقل كيهاني، از نيروي لطف الهي سرشار به نظر مي رسد كه در كل واقعيت پيرامون انسان نظر مي كند و همه آنچه را به وجود بشري ارتباط مي يابد، در پرتو معرفت قدسي شرح و بيان مي كند. (معرفت و معنويت: 1381، ص۲۲۵) نصر، بازيابي امر قدسي و احياي سنت را تنها محدود به دين و مابعدالطبيعه نمي داند، بلكه وي بر اين تمناي محال تأكيد دارد كه احياي سنت در علومي مانند: فيزيك، زمين شناسي، هنر، شيمي، پزشكي، فلسفه، روان شناسي و... نفوذ و تأثير دارد. اكنون ما قادر هستيم كه با احياي سنت اين علوم را به اصل خود ارجاع دهيم و ثمرات واقعي آن را باز يابيم. وي در تأييد باورهاي خود مي نويسد: اگر جست وجوي امر قدسي كه در همه اين حوزه هاي حيات و فكر معاصر مشهود است، در چارچوبه سنت به اجرا در بيايد، مي تواند به تجديد بناي حقيقت و توان بخشي انسان در پرتو آن حقيقت كه در مركز وجود او نيز جاي گرفته است، منجر شود. اين گونه توان بخشي كه يك تجديد حيات واقعي است، لااقل مي تواند براي آن نوع انساني روي دهد كه هنوز نداي امر قدسي در گوش وي طنين انداز است و در قلب اين ندا، آن علم قدسي را مي توان يافت كه از گوهر و ريشه قوه عاقله انفكاك ناپذير است و بنياد سنت را تشكيل مي دهد، همان علم قدسي كه تحصيل آن، غايت وجودي بشر است (معرفت و معنويت: 1381)

 

    90 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   سنت گرايي (116)
●   سنت (84)
●   مدرنيسم (319)

افراد مرتبط
●  نصر   سيد حسین(94)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:02/05/1385

تاريخ شمسی نشر:02/05/1385
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب