انديشه درباره سنت و مدرنيته و فهم و دريافت مناسبت ميان آن ها را مي توان در زمره مبرم ترين دغدغه هاي انديشمندان معاصر به خصوص در كشورهاي غير غربي به شمار آورد: در نگاه نخست چنين به نظر مي رسد كه مدرنيته بدوا پديده اي است غربي و برپايه بنيان فكني و واگشايي سنت و سرانجام گسست از آن امكانپذير شده است. قبل از ورود به اين بحث بايد مدرنيته و سنت را به عنوان دو گفتمان عمده تحليل كنيم. واژه سنت در غرب با اصطلاح tradition مرتبط دانسته مي شود. واژه tradition از اسم لاتيني tradition به معناي فرا دادن، تسليم كردن، انتقال دادن مشتق شده است. در زبان يوناني واژه Paradosis همين معنا را افاده مي كند. شايد بتوان گفت پارادوسيس با فراديسه در زبان فارسي كهن هم ريشه باشد. اين اسم از فعل Paradidomi به معناي فرا دادن آمده است. متكلمين مسيحي دو واژه تراديتيو در زبان لاتين و پارادوسيس در زبان يوناني را در نوشته ها و رسالات خويش به معناي مجموعه تعاليم و احكامي دانسته اند كه از ناحيه كليساي كاتوليك به عنوان مباني و اصول اعتقادي حفظ شده و آن ها را به نسل هاي بعدي منتقل كرده اند.
بديهي است كه فرهنگ به طور كلي مستلزم تعليم و تعلم است و لذا آموختن و تعلم خود متضمن سنت است. مي توان گفت مفهوم فرهنگ به تمامي گستره هاي فرهنگ ازجمله علم، هنر، ادب، تربيت، سياست و ديانت اطلاق مي شود. اعتقاد به تمامي حوزه هاي فرهنگ و عملكرد در اين عرصه ها را به اعتباري مي توان سنت قلمداد كرد، در صورتي كه از دست و زبان ديگران دريافت شده باشد. بديهي است كه انكشاف و دريافت فراداده هاي مزبور در صورتي معتبر تلقي مي شود كه راوي و يا آموزگار قابل اعتمادي آن ها را منتقل كرده باشد و در متن آن ها تغيير و يا اصلاح اساسي ايجاد نكرده باشد. سنت به عنوان خاستگاه معرفت و دانايي را بايد از شايعات و رسم ناپايدار متمايز شناخت. شايعات و عادات زودگذر هرچند از ناحيه افرادي منتقل مي شود اما نمي توان آن ها را قابل اعتماد و در خور تقليد قلمداد كرد. برعكس شايعات و عادات زودگذر همواره در معرض دخل و تصرف و جرح و تعديل افراد مختلف قرار مي گيرد. مي توان گفت سنت متضمن حقيقتي است كه از منبع موثقي نقل شده و تصرف در آن جايز نيست.
سنت در عرصه فرهنگ معمولا به علت اعتباري كه ناقلان آن برخوردارند، در خور توجه و احترام است. سنت هاي قدسي معمولا ميان خاستگاه يا مبدا و معاد ارتباط برقرار مي كنند. هزيود شاعر و پيامبر اساطيري يونان در اثر خويش تبارنامه خدايان (Theogony) يادآور شده است كه موزها يعني دختران زئوس با ندايي ايزدي در گوش من فراخواندند و به من الهام كردند كه از چيزهايي كه در آينده رخ مي دهد و آنچه در گذشته روي داده مردم را باخبر كنم. بدين نحو مي توان گفت سنت هاي قدسي تمامي اديان ما را نسبت به مبدا و غايت هستي آگاه مي سازند. به طور كلي سنت ها حامل اخباري هستند كه شخص در پرتو عقل خويش قادر نيست به آن ها دسترسي پيدا كند. درمواردي سنت هاي قدسي معمولا از عصر طلايي در گذشته اي دور خبر مي دهند و لذا به مردم ياري مي دهند تا نسبت به گذشته اي فراموش ناشدني تذكر پيدا كنند. به تعبيري سنت ها گنجينه اعصار طلايي گذشته اي بوده و اعتقادات، باورها و نهادهاي مينوي را به ما تذكر مي دهند تا ما قادر گرديم با فراز و نشيب هاي عصر حاضر به گونه اي ژرف نگرانه روبه رو شويم و از آن ها درس بگيريم. در مواردي هم سنت ها آينده اي درخشان را به ما نويد مي دهند. از اين رو مي توان گفت سنت ها هم به گذشته تذكر مي دهند و هم مكاشفه نسبت به آينده را امكان پذير مي گردانند. به طور كلي در ژرفاي سنت ها خاطره ها و يادمان ها نهفته است و اين يادواره ها زمان و تغيير را برنمي تابند.
در اين جا تذكر اين نكته ضروري است كه يكي از عناصر و خصلت هاي عمده سنت، منش و ماهيت هنجاري و امري آن است. بدين معنا كه به خصوص در سنت هاي ديني همواره مراجعي چون آباي كليسا، علما، مجتهدين، فرزانگان و حكما يا حتي شاعران و عارفان، سنت ها را ماهيتي حكمي مي بخشند. در اين جاست كه سنت مرادف با احكام پسنديده قلمداد مي شود. براي مثال در مراحل اوليه مسيحيت كاتوليك مفهوم سنت دربرگيرنده تمامي منابع رسمي اعتقادي و شرعي كه از ناحيه كليسا منتقل شده بود مي گرديد. فرد اجلاي سنت نيز در متن كتاب مقدس قابل جست وجو بود. بعدها رفته رفته منابع غير از كتاب مقدس در زمره سنت ها قلمداد شد. در اسلام سنت و جماعت، مفهوم سنت پيامبر به تدريج در قالب مجموعه اي از احاديث و اخبار در شش كتاب كه از آن ميان معتبرتر بود، جمع آوري شد. اهل سنت و جماعت قول و فعل و تقرير پيامبر اكرم را سنت شناختند، اما در فقه شيعه قول و فعل و تقرير معصوم(ص) را در زمره سنت و لذا حجت تلقي كردند. در شرايع الاسلام آمده است كه گاهي خبر و حديث و روايت حاكي از سنت است و در اين صورت از نظر شيعيان حجت محسوب مي شود. در همين منبع آمده است كه خبر و حديث مرادف هم هستند در صورتي كه در احكام آن صدق محمول شود.
در كلام يهودي نيز ماسورا Masora و قابالا Qabbalah كه به معناي قرار داده شده، است در بحث از سنت به كار مي رود. ماسورا به معناي به ميراث نهادن و قابالا به معناي دريافت كردن است. درواقع نزول تورات به حضرت موسي از ناحيه پروردگار، ماسورا ناميده مي شود و يوشع كه اين تورات را از دست موسي دريافت كرد در حقيقت در مورد وي فعل قابالا تحقق پذيرفت. بديهي است كه كلام يهودي ماسورا و قابالا در معناي عام به كار نرفته، بلكه داراي دلالتي ويژه بود و لذا صرفا به فرادهش متن عبراني كتاب مقدس دلالت كرد. بعدها قابالا در مورد سنت هاي عرفاني يهود به طور عام به كار رفت.
در عصر مدرن مطالعه حكمي، سنت جاي خود را به مطالعه توصيفي و تبيين آن داده است و لذا سنت صرفا در محدوده قول و فعل و تقرير معصوم به كار نمي رود بلكه سنت عبارت است از منظومه ديني يك جامعه. براي مثال وقتي گفته مي شود سنت چيني و يا سنت يهودي، به گستره وسيعي از باورها، رفتار، گفتار و اساطير و آداب و عادات مردمان مزبور دلالت مي كند. نگاه مدرن به سنت به هيچ وجه بر حوزه تخصصي و محدود ياد شده در زبان اطلاق نمي شود، بلكه مجموعه انگاره هاي فرهنگي و ارزش هاي اساسي يك تمدن مدنظر قرار مي گيرد.
رويكرد سنتي به جهان
حال پرسش اين است كه تفاوت ميان مدرنيته و سنت در چيست. وقتي ما راجع به مدرنيته و يا تجدد سخن مي گوييم اشاره ما به پديده هاي نو و درحال تكامل است؛ حال آيا مي توان همه پديده هاي نو را در زمره امور مدرن تلقي كرد؟ به تعبير ديگر آيا مدرنيته نمودار دوران خاصي در تاريخ بشري است؟ بديهي است كه جامعه بشري در بدوي ترين و ابتدايي ترين شكل خود هم در ايام كهن همواره در سيلان و تغيير بوده است. بعضي بر اين باورند كه تفاوت اصلي ميان عصر مدرن و عصر پيشامدرن در ايستايي دوران پيشامدرن و پويايي در دوران مدرن مشخص نمي شود، بلكه در ميزان و سرعت اين دو جهان است. قطع نظر از بحث مهم ارتباط فرهنگ و تمدن ، مي توان اشاره كرد كه هر فرهنگي قهرا با تمدن خاصي منطبق است و از دل آن بيرون آمده است. تمدن مدرن در تلاش ناشي از بنيان فكني تمدن پيشين سر برداشت و لذا فرهنگ و ابسته به تمدن گذشته را دگرگون كرد.
همان گونه كه گفتيم سنت بيشتر با گذشته سروكار دارد. اما نبايد همه پديده هاي قديمي و ديروزي را در زمره عوامل سنت قلمداد كرد. گاهي راجع به سنت هاي قدسي و يا سنت هاي طبيعي سخن به ميان مي آيد و معلوم مي شود كه بعضي از مناديان اين سنت مدعي اند كه ماهيت منظومه هاي سنتي موردنظر آن ها غير قابل تغيير و ثابت است. بعضي بر اين باورند كه نگرش سنتي كلا ذات باور و جوهرانگار است و لذا براي همه پديده هاي سنت بايد وجهي ذات غير قابل تغيير را فرض كرد. آن ها مي گويند تغيير و دگرگوني خاص امور عرضي است و حقيقت سنت محمول بر ذاتيات آن است. ما در ذيل به ايرادات اين نظر اشاره خواهيم كرد.
هابرماس در بحث از ارتباط سنت و مدرنيته يادآور شده است كه تفاوت و تمايز ميان سنت و مدرنيته دراين است كه در جهان سنتي، نظرگاه ها از دو جنبه داراي ماهيتي اسطوره اي و مسدود هستند. يكي آن كه هنوز ميان جهان عيني، اجتماعي و ذهني تمايز و تفكيكي اساسي به وجود نيامده است. دوم اين كه وجهي بازتاب و انعكاس در جهان بيني پديد نيامده است. بدين معنا كه در انديشه پيشامدرن جهان بيني ها و سنت هاي فرهنگي منش و ماهيت موضوعي به خود نگرفته، بلكه داراي منشي جوهري به شمار مي روند. جهان بيني اسطوره اي از ناحيه اتباع اين نظرگاه ها نظام تفسيري و هرمنوتيك محسوب نمي شود. بدين معنا كه نقد و نقادي در مورد سنت هاي فرهنگي مزبور مجاز و موجه تلقي نمي شود. از اين رو هرگونه تجديدنظر، اصلاح و تغيير در آن ها ممنوع و در زمره محرمات به شمار مي رود.
در اين جا وقتي هابرماس از جهان بيني هاي اسطوره اي سخن مي گويد، قهرا نمونه هاي كلاسيك مورد اشاره مردم شناسان از جمله قبيله هاي نوترو يا آزانده Azande و غيره است. بر اين قياس اساطير يونان در زمره نگاه هاي صرفا سنتي قرار نمي گيرد، زيرا كه اين گونه اسطوره ها واجد نظامي پويا هستند و رو به سوي مدرنيته دارند. به گفته وي در جامعه كاملا مدرن ميان جهان هاي عيني، ذهني واجتماعي تمايزي آشكار حاكم است و لذا سامان كارشناسي در اين حوزه ها منشي نهادين به خود گرفته است. به نظر او بايد حكايتي را در مورد تفكيك تاريخي ميان اين سه گستره نقل كرد. براي مثال گستره هاي مدرن علم، قانون و هنر برحسب قواعد در حال تكاملشان از دستبرد هرگونه نفوذ و استيلاي سياسي و يا ديني بركنار است. بدين معنا كه هريك از اين عرصه ها داراي منطق تكاملي خاص خويش است و همين منطق هويت آن ها را قوام مي بخشد. به تعبير ديگر هريك از اين سه عرصه داراي بازي زباني خاص خويش است.
هابرماس مدعي است كه در داستان نوسازي، فرآيند بنيادين عبارت است از تمركز و تمايز ميان طبيعت (يعني جهان عيني) و فرهنگ (يعني بر ساخته هاي ذهني و تمدني). در جوامع كمتر پيشرفته، فرهنگ پديده اي طبيعي محسوب مي شود و طبيعت، آفريده نيرويي فراانساني است. تفكيك ميان طبيعت و فرهنگ خود مودي به ايجاد و تكامل نهادها و موسساتي است كه قادرند اموري چون بي لياقتي جرم، انگيزه و داعيه، آسيب و شيطنت را به گونه اي ديگر بررسي و مورد تصميم گيري قرار دهند. اين تمايز متضمن اين مقصود است كه ميان سلامت طبيعي و نيكي اخلاقي تفاوت وجود دارد. به تعبيري بايد گفت مدرنيته مودي به حركت و گذار از ترفندهاي جادويي و افسون باورانه به سوي رويكردهاي فني نسبت به طبيعت است و اين رويكرد سطح بالاتري از كارايي نيروهاي توليدي را ضروري مي سازد و نتيجه آن چيزي جز چيرگي بر محيط نمي تواند بود.
بديهي است كه اين فرآيندها خود به خود و تصادفي محسوب نمي شود. هابرماس آن ها را با رشد و بلوغ يك فرد قياس كرد و لذا ميان مراحل رشد اخلاقي لارنس كولبرگ و تغيير در اصول سازماني جوامع تاريخي قائل به همچندي و مشابهت گرديده است. به نظر وي مدرنيته عبارت است از حركت به جانب مراحل بالاتر اصول سازماني و لذا نبايد آن را متضمن تغيير صرف قلمداد كرد. از نظر او جوامع سنتي ميل به حركت كند و چه بسا ايستايي دارند و بنابراين با نيروهاي تحول بخش به مبارزه برمي خيزند، زيرا بدون فرض تمايز ميان نظام طبيعي و نظام اجتماعي مجالي براي فرض ايجاد ترتيبات اجتماعي ديگري از سوي افراد جامعه اصلا وجود نخواهد داشت (هابرماس 1981 صفحه 51).
هابرماس خاطرنشان مي سازد كه مدرنيته ما را وامي دارد تا ميان جهان و زباني كه در مورد جهان سخن مي گويد تفكيك قائل شويم. به زعم وي با استقرار تمايزات ياد شده ميان مرجع يا مدلولي، محتوا و نشانه در كنش هاي زباني تفاوت برقرار است، بنابراين برپايه اين گونه تمايزات انديشمند قادر مي گردد كنش هاي زباني را صورتبندي كرده و آن را صرفا در قلمرو زبان شناسي مدنظر قرار دهد و آن ها را با كنش هاي طبيعي خلط نكند. به ديگر سخن در نگاه مدرن فرد ميان مناسبت هايي كه از قواعد معنايي سرچشمه مي گيرد با روابطي كه معلول ارتباط علي ميان اشيا است قائل به تفكيك شود. در چنين صورتي است كه كاركرد سحرآميز زبان در هم شكسته خواهد شد و لذا امكان فهم و دريافت كاركرد گزاره هايي كه به صورتي موضعي واجد اعتبارند فراهم مي شود. در گستره چنين فرآيندي است كه فرد به قواعد حاكم بر بازي زباني خاص در وضعيت و شرايط ويژه پي مي برد. در اين جاست كه مبحث روايي و نوع عقليت حاكم بر هر عرصه مشخص مي شود.
هابرماس مدعي است كه فرض تمايزهاي نامبرده تصويري از جهان به دست مي دهد كه جهان را از تصوير و تجسم (بازنمايي) متمايز مي گرداند. در اين جاست كه فرد قادر مي گردد ميان محتواي جهان بيني و نظم مفروض جهاني كه توصيف مي كند قائل به تفكيك شود و اين دو را با هم اشتباه نكند. ساختار منطقي جهان بيني از انگاره هاي سببي و علت و معلولي كه اين جهان بيني از عالم بيرون برملا مي كند فرق دارد. در اين جاست كه فرد مي تواند ساختار منطقي جهان بيني را از كيفيات ذهني تجربه خويش جدا كند. وقتي سه حوزه جهان، جهان بيني و تجربه ذهني از هم جدا فرض شود در اين صورت فرد قادر خواهد بود، بديهياتي را در ذهن خود بررسي كند و سنت ها را به گونه اي ريشه اي و بي سابقه مورد ارزيابي و نقادي قرار دهد.
هابرماس به همين اعتبار انگاره سه جهان يا داستان سه جهان را مطرح كرده است. مراد او جهان عيني، جهان ذهني و جهان اجتماعي است. بدين معنا كه ما در دنياي مدرن با جهاني آكنده از امور عيني (اموري كه داراي روابط علي هستند) ، جهان تجربه هاي دروني (اموري كه در مناسبت زيباشناسانه و زماني با هم ارتباط دارند) و جهان بر ساخته هاي فرهنگي (كه داراي روابط قانوني و منطقي هستند) روبه رو هستيم. به زعم هابرماس هريك از اين سه جهان تنها در ارتباط و ارجاع به دو جهان ديگر حائز معنا مي شود. درواقع در تعامل اين سه جهان است كه چارچوب زبان و فهم و دريافت ها امكانپذير مي شود. اين سه جهان در مناسبت با يكديگر نظام دلالتي را براي ايجاد ارتباط با ديگران فراهم مي كنند. بديهي است كه هريك از اين سه جهان داراي كاركرد خاص در كنش ارتباطي است. جهان فرهنگي كه ميان تجربه و جهان عيني قرار دارد نقش سازمان دهي و هدايت و وحدت بخشي را ايفا مي كند. بعضي از فرهنگ ها بيشتر تكامل يافته و تفكيك در آن عميق تر است، اما در بعضي ديگر اين تفكيك كمتر اتفاق مي افتد. بديهي است كه جهان فرهنگ را بايد برحسب كاركرد آن تعريف كرد تا محتواي درون آن.
يك انسان مدرن مي تواند راجع به ماهيت و كاركرد بر ساخته هاي فرهنگي به تامل بپردازد بدون آن كه ضرورتا بر ساخته هاي فرهنگي خاص خويش را مبنا قرار دهد. افراد مدرن مي توانند راجع به جهان بيني و نقش تجربه دروني به بحث بپردازند، بدون آن كه بر نظرگاه و يا تجربه اي خاص تاكيد ورزند. به همين دليل است كه انسان هاي مدرن قادرند بر ساخته هاي فرهنگي و تجربه هاي موجود را موردنقد و ارزيابي قرار دهند، زيرا كه قادرند نقش متمايز هريك از سه جهان را درك كنند، لذا وقتي كسي اين فرهنگ را نقد مي كند، هيچ گاه محتوا و درون مايه خاصي را مدنظر قرار نمي دهد. اين دروضعيتي اتفاق مي افتد كه فرد فراسوي تلقي يك سنت خاص به عنوان سنت طبيعي سير كند. به تعبير ديگر در گستره مدرنيته است كه فرد مي تواند نظريه سه جهان را بپذيرد. در حقيقت آموزه سه جهان، تصويري انعكاسي از مدرنيته عرضه مي دارد. درواقع تفكيك سه جهان هويت مدرن را قوام مي بخشد. ذهنيت مدرن به ساخت كلي شعور باور دارد. در حقيقت هر فرهنگ بايد در خصلت هاي صوري فهم مدرن از جهان شريك باشد تا بتواند به آن درجه از خودآگاهي ارتقا پيدا كند. ذهنيت مدرن به جاي باور به اسطوره بنيادين به نظريه سه جهان تكيه دارد.
در اين جا براي روشن شدن بيشتر مطلب بايد به مناسبت فرم و محتوا در بحث از سه جهان اشاره كرد. اين موضوع به خصوص در بحث از تاريخ حائز اهميت مي شود. اگر جامعه سنت مدار را جامعه اي فاقد خودآگاهي در مورد موضع و طبيعت سنت تلقي كنيم، در اين صورت ممكن است خودآگاهي جامعه در ارتباط با سنت هاي آن به گونه هاي مختلف ظاهر شود. براي مثال تغيير در الگوي تجارت، نوآوري هاي ديني، تكنولوژي جديد كشاورزي و غيره زمينه ساز تدريجي خودآگاهي نسبت به سنت هاي خود مي شود. تمايز قطعي ميان جوامع مدرن و سنت مدار در حضور وجوه خودآگاهي و تامل درباره هويت خويش نبوده، بلكه در نهادينه شدن اين خودآگاهي نهفته است. نهادهاي نوين يادشده عبارتند از سازمان هاي سياسي، عرصه هاي تخصصي علم، حقوق و هنر. هريك از اين عرصه ها به گذشته به صورتي متفاوت مي پردازد، اما همه آن ها در رهيافت عيني گرايانه اشتراك دارند.
هابرماس مدعي است كه به علت تفكيك مدرن ما ديگر قادر نيستيم با سنت هاي گذشته احساس وحدت كنيم. ما با سنت هاي گوناگون به صورتي ابزاري برخورد مي كنيم و همچون ابزار مورد استفاده، مي كوشيم كارايي آن ها را گسترش دهيم. درواقع نظريه سه جهان از لحاظ فرمي، موضعي را در اختيار مي گذارد كه ما خود را در مقابل محتواي هر سنتي مستقل احساس مي كنيم و لذا سنت مزبور را به صورت پروژه اي كلي با هدف هاي مستقل از هرگونه پروژه تاريخي خاص تلقي خواهيم كرد.
هابرماس مدعي است كه هريك از اين سه جهان عقليت خاص خود را دنبال مي كند و لذا متخصصان و كارشناسان خاص در هريك از اين سه جهان در گسترش عقليت حاكم بر جهان مربوطه نقشي حائز اهميت ايفا مي كنند.
بديهي است كه در جامعه در جريان كنش ارتباطي ميان اين سه حوزه و نمايندگان آن هم پرسه اي پايدار جاري مي شود كه زمينه جذابيت و كارايي سپهر زيست عام را فراهم مي كند. در اين جاست كه محدوديت هاي سنتي از ميان رفته و مبادله توجيهات و تبيين ها رفته رفته يكه تازي هاي ناشي از ارزش هاي سنتي را خنثي مي كند.
آنچه كه در جامعه مدرن سركوبگرانه مي نمايد عبارت است از حاكميت عقليت مدرن كه سبب شده تا همه چيز به مناسبت وسيله و هدف فروكاسته مي شود. اين همان چيزي است كه به عقل ابزاري معروف شده است. درواقع عقل ابزاري جانشين برخورد جادويي سنت با طبيعت شده است. هابرماس مي گويد در جامعه مدرن سرمايه داري اين گونه عقليت بر همه شئون زندگي سايه افكنده است. مكانيسم هاي غير شخصي مثل عوامل بازار و كارايي ديوان سالارانه روابط انساني را تحت الشعاع خود قرار داده است و درواقع يك وجه عقليت ساير وجوه را سركوب كرده است. هابرماس اين وضع را تحت عنوان استعمار سپهرزيست آدميان از سوي نظام هاي سامانمند و غيرشخصي مي نامد. در حقيقت جامعه مدرن هويت خويش را در ساختارهاي فرمي سه جهان جست وجو مي كند.
هابرماس مدعي است كه ما در اين جا با مناسبت ميان فرآيندهاي فرمي در برابر فرآيندهاي محتوايي روبه رو مي شويم. به گفته وي تمامي فعاليت ها و كنش هاي شناختي و معرفتي ما در چارچوب سپهرزيست شكل مي گيرند و در گستره اين سپهر شبكه اي از اعتقادات به عنوان ابزار زمينه ساز معنادهي به كار مي رود. هر كنشي خود متضمن سپهرزيست آدمي است و لذا تمامي تلاش هاي مدرن معرفتي در چارچوبي خودآگاهانه صورت مي پذيرد. ما در فعاليت هاي روزمره خويش، كنش هاي خويش را از روي صرافت طبع انجام نمي دهيم، بلكه همه فعاليت هاي ما در معرض تامل جمعي و لذا اصلاح و تغيير قرار دارد. اما در جوامع سنتي انتقال سنت هاي مطلوب گذشته، متضمن انتقال حقيقت است. در اين جاست كه فاصله بين امر مدرن و پيشامدرن به وضوح معلوم مي شود. درواقع در سپهر زيست با مجموعه اي از معناها مواجهيم، اما فرآيند احراز اعتبار براي گزاره ها كاملا مشخص است و در جوامع مدرن اين فرآيند از پويه بازسازي سپهرزيست متمايز مي شود.
سپهرزيست مركب است از واحدهاي برساخته زباني اما اين واحدها به خودي خود يك منظومه ساختمند را در اختيار ما قرار نمي دهد. بديهي است كه هر نوع اعتقاد و ارزش در سپهرزيست ممكن است در پيشگاه شعور مورد سنجش و آزمون قرار گيرد. چنين نقد و بررسي برپايه آزمايش در برابر معيارهاي عيني گذشته و يا ارزش هاي اجتماعي مقبول خود به اجماع جديدي منجر خواهد شد. در اين جاست كه سپهرزيست رفته رفته و به تدريج دستخوش تغيير و تحول قرار مي گيرد. هرچند كه ما در هر كنشي ناچاريم به گذشته و زمينه يا قرينه تكيه كنيم اما اين بدان معنا نيست كه سنت داراي ماهيتي قدسي تلقي شود. هيچ چيز نيست كه در معرض پرسش، تجديدنظر و اصلاح قرار نگيرد و از دستبرد وفاق اجتماعي بركنار ماند. اتونورات تمثيل جالبي را در اين زمينه مطرح كرده است. او مي گويد وقتي كه ما در زورقي در درياي پرتلاطم نشسته ايم، قادر نيستيم آن را در هم كوبيم و مجددا آن را بسازيم. بلكه ناچار بايد آن را در طول سفر جزء به جزء تعمير و اصلاح كنيم. كشتي اتونورات داراي مقصد ويژه اي نيست بلكه همواره در آب در حال حركت است.
درواقع مواد و مصالح تاريخي ما همچون اجزاي كشتي كلا دورريختني نيست، بلكه بايد از آن ها در جهت اصلاح و تغيير زورق زندگي بهره گرفت. محتواي تاريخي ما ابزاري است كه فعاليت فرمي را امكانپذير مي كند.
نقد نظريه هابرماس در نزاع سنت و مدرنيته
هرچند برداشت هاي هابرماس در مورد خصلت هاي سنت واجد بينشي در خور تامل است، اما او نيز چون تعداد كثيري از متفكران تجددباور، سنت را منظومه اي متصلب، منجمد و ايستا تلقي كرده است. حال آن كه تحقيقات جديد و از جمله رهيافت هاي گادامر به سنت دريچه تازه اي را بر انديشمندان در اين باب گشوده است. درست است كه سنت با گذشته ارتباطي تنگاتنگ دارد، اما هر پديده قديمي سنت نيست. ممكن است انسان ها در كشف قوانين كه بر هستي حكومت دارد دچار خطا شوند. آنچه در اينجا دستخوش تحول مي شود دريافت و فهم ما از قوانين حاكم بر هستي است. اگر اصل تغيير در فهم و دريافت را بپذيريم، در اين صورت لغزش ها نيز قابل جبران خواهند شد. به گمان اين نگارنده سنت را به طور كلي بايد امري بشري شمرد كه با گرايش هاي ذهني و عاطفي مردم سروكار دارد.
به تعبير ديگر سنت متشكل است از تفكرات، اعتقادات، كنش ها و عادات مرسومي كه در جامعه ماهيتي بنيادين به خود گرفته است. مي توان سنت را در ارتباط تنگاتنگ با فرهنگ مدنظر قرار داد و در بسياري موارد، سنت، خود نمادي است از فرهنگ، اما به هيچ وجه نمي توان همه جنبه هاي فرهنگ را سنتي تلقي كرد. سنت عبارت است از فرهنگ موجود در جامعه اي كه روزگاري تمدن متناسب با آن را در دل خود نهفته داشته است. اما گرچه در حال حاضر تمدن قديمي دستخوش فتور شده، اما بخش هايي از فرهنگ متكي بدان تمدن هنوز در حيات جامعه ريشه داراست. در اين جا مراد از تمدن به هيچ وجه مصاديق پيشرفته و پيچيده آن نبوده، بلكه هر شيوه خاص زيست را در معناي وسيع آن مي توان تمدن تلقي كرد. بدين اعتبار حتي فرهنگ هاي مبتني بر شكار و گردآوري محصول نيز داراي وجهي تمدن بوده اند. به ديگر سخن تا جامعه بشري وجود داشته تمدن هم بوده است. وجود يك فرهنگ كهن در حال حاضر ممكن است در عين فروپاشي تمدن متناسب با آن تداوم يافته باشد، زيراكه فرهنگ ريشه در ژرفاي وجود آدمي دارد و لذا از تمدن زيربناي آن داراي دوام و استواري بيشتري است. اكثر ميراث هاي فرهنگي، تمدن حاكم بر وجودشان را پشت سر نهاده و خود تا زمان حال دوام يافته اند. به ديگر سخن سنت عبارت است از پژواك فرهنگ ديروز در زندگي امروز. در صورتي كه تمدن متناسب با آن در اغلب موارد دستخوش فروپاشي قرار گرفته است. وقتي تمدني شكل مي گيرد و فرهنگ متناسب با آن در جامعه ريشه مي دواند، مردمي كه خود حامل بقاياي فرهنگ ديروزند همواره در برخورد با تمدن هاي جديد دستخوش احساس تناقض مي شوند. از سوي ديگر واقعيت هاي زندگي همواره خود در معرض تحولات ناشي از تمدن مدرن قرار مي گيرند، اما به هر تقدير اين تناقض براي كساني كه باادب ديروز خو دارند بسيار چشمگير است. مردم و اقوامي كه مثل ما دستي در فرهنگ و ادب ديروز دارند همواره با اين تناقض دست و پنجه نرم مي كنند. اكثر ابهامات و مسائل فرهنگي در جامعه هاي پيراموني از جمله ايران را مي توان به همين تناقض مرتبط شمرد و تا زماني كه اين تناقض حل و فصل نشود، بحران هاي متعددي بر روي هم انباشته مي شوند.
جامعه غرب با ظهور تمدن مدرن رفته رفته رابطه و اتكاي خود بر سنت را رها كرد و در آغاز امر اعتقادات، باورها و ارزش هاي ديرين كليساي كاتوليك و سنت هاي اجتماعي اقتصادي فئوداليسم در معرض پرسشي بي سابقه قرار گرفت و رفته رفته اكثر آن ها مطرود شناخته شد. درواقع پيروزي در اين چالش با تمدن مدرن و رهبران اين نظام ارزشي جديد بود. اصول و مباني اين تمدن جديد به قاره آمريكا منتقل شد و از اين دو مبدا يعني اروپا و آمريكا به اقصي نقاط عالم و از جمله سرزمين ما منتشر شد. بديهي است كه فرهنگ ديروز هنوز با ماست. اين فرهنگ داراي مباينت هاي اساسي با فرهنگ غربي است. به ديگر سخن سنت ديرين ما را با تمدن ديگري سازگار است، اما آن تمدن كارايي و ظرفيت هاي خود را كاملا از كف داده است. در هر حال تمدن كنوني از لحاظ مرز وسعت جهاني يافته و ما نيز از دستبرد آن بركنار نمانده ايم.
نكته در اين است كه مدرنيته تمدن قرون وسطي را در غرب درهم ريخت. اما چون ما در سده هاي ميانه تمدن ديگري داشتيم، لذا معضل ما بسيار بغرنج و داراي ابعاد گوناگوني است. حال پرسش اين است كه آيا همان گونه كه مدرنيته با تمدن قرون وسطي غرب در تعارض است، اين امر در مورد فرهنگ و جامعه ما هم صدق مي كند و يا ضروري است مسئله به گونه اي ديگر طرح شود؟ ما بايد بر روي تفاوت هاي اساسي ميان تمدن مسيحي و تمدن خودمان به تاملي عميق بپردازيم. تنها مشابهتي كه ميان سنت ديرين ما و تمدن مسيحي وجود دارد عبارت است از نقش محوري واجب الوجود در همه شئون فردي، اجتماعي و تاريخي دو قوم. برعكس در تمدن مدرن غربي محوريت با اومانيسم سكولار است. حتي معماران اصلي انديشه جديد چون دكارت در پگاه مدرنيته مبناي فلسفه خود را بردفاع از نيروهاي فراطبيعي بنا نهادند. با اين حال بينش آن ها با اعتقادات مسيحيان و مسلمان سده هاي ميانه كاملا متفاوت است.
در جهان مدرن گرچه خوشبيني بي حد انديشمندان قرن هيجدهم رنگ باخته است، اما علم و تكنولوژي هنوز هم مهم ترين عوامل در حيات انسان مدرن محسوب مي شود. انسان هاي مدرن در جهان غرب دليلي براي تغيير موضع خويش در اعتبار علوم تجربي به پديده هاي ديگري نمي بينند. در گذشته نگاه انسان ها از منظر وجود و معرفت با آنچه ا مروز حاكميت دارد تفاوت داشت. در آن دوره ارزش علم برحسب سودآوري و بهره آن در زندگي عملي آدميان سنجيده نمي شد، بلكه شرف علم برحسب شرف و منزلت موضوع آن ارزيابي مي شد. به همين اعتبار تفحص در متافيزيك و الهيات به عنوان والاترين دغدغه بشر واجد منزلتي بي رقيب بود. افزون بر اين، وحي الهي سرچشمه و خاستگاه اصلي معرفت بشري محسوب مي شد وآدميان منبع ديگري را براي كسب دانش معتبر فرض نمي كردند. در جهان اسلام و به خصوص در حكمت مشاء و اشراق در فرهنگ ايران زمين تاثير انديشه هاي ارسطو و نوافلاطونيان انكارناپذير بود و اين چيزي است كه نگاه انديشمندان حكمت باور ايران را از فلسفه مدرن متمايز مي گرداند.
به هر تقدير اساس بحث اين نگارنده اين است كه تمدن كنوني بر ما انسان هاي غير غربي نيز نفوذ كرده و ما را در تامل پيرامون سنت حكمي و فلسفي خود در تقابل با فلسفه و علم مدرن دستخوش حيرت كرده است. ما نيز چون غربيان نياز به تكامل فرهنگي داريم كه پاسخگوي مقتضيات تمدن مدرن باشد. بايد قبول كنيم كه در پاره اي موارد مدرنيته با تمدن سنت باور ما در تعارض است و اين تعارض موجبات ظهور بحران هاي گوناگوني را در تمامي سطوح ايجاد كرده است. حال چه بايد كرد؟ تكليف چيست؟ آيا بايد بر استغراق در سنت تاكيد ورزيم و يا در افق تمدن مدرن وارد شويم؟ سنت باوران نسخه اي را در اختيار ما مي گذارند كه براي حل مسائل امروز كارساز نيست. بعضي ديگر نيز در تاريخ معاصر ايران راه اقتباس تمام و كمال ميراث غربي را تجويز كرده اند. آن ها مدرنيته را والاترين دستاورد بشري تا زمان حال تلقي كرده اند. آن ها سنت را بزرگ ترين سد راه پيشرفت و توسعه جامعه تلقي مي كنند.
آن ها نيز نه تنها سردرگمي وگرفتاري فرهنگي جامعه كنوني ما را رفع نكرده اند، بلكه بعضي از آن ها بر معضلات جامعه افزوده اند. آن ها اكثر راه برج عاج نشينان را در پيش گرفته و ارتباط خود را با قشرهاي زيرين جامعه قطع كرده اند. آن ها گفتماني را رواج داده اند كه تنها به مذاق گروه نخبه فرهنگي ممكن است خوش آيد. زبان آن ها براي قشرهاي زيرين جامعه قابل فهم و دريافت نيست. نتيجه اين رويكرد در اغلب موارد انزوا و گوشه گيري روشنفكرانه بوده است.
به گمان نگارنده راه حل و كليد گشايش اين معضل در شناخت ژرف و عميق سنت در ابعاد گوناگون آن، شناخت عناصر فرهنگ و تمدن اين سرزمين به گونه غيركليشه اي و در عين حال شناخت و گسترش معرفت در قلمرو دستاوردهاي مدرن تمدن كنوني و برپايه آن تجديدنظر در ساختارهاي ژرف فرهنگ و كاركردهاي مثبت و منفي آن به صورتي كه دريافت بينشي متناسب با شرايط كنوني امكانپذير شود. گذشته تاريخي ما آكنده از حوادث و ماجراهاي تلخ و شيرين بوده است، اما آينده بر ما مكشوف نيست. در شرايط فعلي، ما دستخوش تحولات فرهنگي، سياسي، اقتصادي و نظامي غرب ساخته هستيم. بايد يك بار و براي هميشه موضع و ايستار خويش را در ارتباط با غرب مشخص كرده و به طور كلي دريابيم در كجا ايستاده ايم. بايد از افراط و تفريطي كه در تجربه هاي اخير ما عارض شده درس بگيريم. بايد اذعان كرد كه مدرنيته واقعيتي است مهم و انكارناپذير در عصر حاضر و منافع و دستاوردهاي مهمي را براي بشريت به ارمغان آورده است. اما مشكلات آن نيز محدود نيست. غرب نيز با مشكلات اقتصادي، اجتماعي عديده اي روبه روست و لذا امروزه كاستي هاي مدرنيته آشكار شده و به همين جهت بعضي از انديشمندان فرضيه پسامدرنيته را زمينه ساز حل معضلات مدرنيته محسوب داشته اند.
به هر تقدير بايد توجه داشت كه به طور كلي مدرنيته و تمدن غربي خود بر ساخته اي است انساني و لذا نبايد چون هابرماس رويكردي ذات باورانه با آن داشت. مدرنيته را بايد تجربه معاصر بشر تلقي كرد. در چنين صورتي مي توان به اصلاح و تغيير و جبران كاستي هاي آن اميد داشت. اگر ما نيز چون هابرماس مدرنيته را در گستره قطب هاي تقابلي مدنظر قرار دهيم و براي آن ها ذات و ماهيتي خاص قائل شويم در اين صورت قادر نخواهيم بود به تغيير و اصلاح آن ها اميدي داشته باشيم. به تعبيري مي توان تمدن را به طور كلي پاسخي به كنجكاوي هاي اقوامي دانست كه هيچ گاه از پرسيدن و طرح مسئله راجع به جهان و شرايط آن بازنمي ايستند. مي توان گفت نيازها و ضرورت هاي تغييريابنده بشر او را وامي دارد تا به رفع و برآوردن آن ها همت گمارد، لذا تمدن پاسخي است به اين نيازها. بديهي است كه اين گونه نيازها تابع زمان و مكانند. به همين دليل است كه تمدن ها پيوسته دگرگون مي شوند و هيچ گاه نمي توان تمدني را تصور كرد كه از دستبرد تحول بر كنار باشد و داراي ذات و ماهيتي سرمدي و جاودانه باشد. ظاهرا تبيين هابرماس از مدرنيته داراي چنين خصلتي است. تمدن تا زماني پايدار مي ماند كه ظرفيت پاسخ گويي به معضلات اتباع خويش را داشته باشد و نيازهاي آن ها را برآورده سازد. تمدن نيز چون هر پديده ممكن ديگري در گستره اي كرانمند و متناهي تداوم پيدا مي كند.
نگارنده برخلاف هابرماس بر اين باور است كه سنت متضمن فرآيند دستاوردهاي اجتماعي تاريخي اقوام و ملل محسوب مي شود. ارسطو مدعي است كه شيوه هاي قومي و سنت ها نقشي حائز اهميت در حفظ انسجام جامعه ايفا مي كنند. گسست قطعي از سنت خود مودي به تخريب ميراث هاي فرهنگي و تاريخي ماست. اگر قرار است ما در راه تطور گام برداريم بايد علم و آگاهي خويش در مورد گذشته را هرچه بيشتر ژرفا بخشيم تا بتوانيم جايگاه خود در تكامل تاريخي را دريابيم. فراسازي و بنيان فكني سنت نبايد به گونه اي مكانيكي و تصنعي صورت گيرد بلكه بايد با غنا بخشيدن به معرفت نسبت به عوامل تاريخي، گام در اين راه گذاشت. بايد اذعان كردكه سنت نيز برخلاف نظر هابرماس همچون تمدن بر ساخته اي است انساني و لذا همواره در معرض پويايي، تحول و تغيير قرار دارد. نكته مهم شناخت اين امر است كه تا چه ميزاني فرآيند تحول مزبور آگاهانه صورت گرفته و مشاركت مردم در اين زمينه تا چه ميزان و با چه سرعت، تحول ياد شده تحقق يافته است. تاريخ گواه اين حقيقت است كه تحول امري است قهري و انكارناپذير، لذا سنت ها هم خود در مسير تطور قرار دارند. حال پرسش اين است كه آيا بايد سنت ها را به رغم نيازها و خواست هاي ضروري انسان در زندگي به هر قيمت حفظ كرد؟ بايد گفت سنت خود متكي است به فهم و شهود آدمياني كه خود هر لحظه در معرض تحولند.
به طور كلي فهم و شناخت شرايط كنوني ما را وامي دارد تا خود را با نيازها و ضرورت هاي فردا آشنا كنيم. از اين رو فهم آينده ضرورت شناخت گذشته و تاريخ را هرچه بيشتر چشمگير مي سازد. فردا زماني است كه انسان بر تمدن امروزي خود فائق آمده است، لذا كساني زودتر به اين سرمنزل مقصود مي رسند كه با گذشته آشنا بوده و به فردا توجه كنند. سنت باوران متصلب و مدپرستان كوته بين تنها آستانه تمدن كنوني را مي بينند و از درك منش و ژرفاي آن غافلند. ما ناچاريم هم با سنت و هم با مدرنيته داراي رويكردي انتقادي باشيم. تنها آن كساني كه معرفتي عميق نسبت به مقتضيات تاريخ و شرايط كنوني حاصل كرده اند، قادرند دستاوردهاي بشري را در ايجاد و قوام عهدي جديد به كار گيرند و از اين رهگذر بر موانع سر راه فائق آمده و در برخورد با مقتضيات فردا آمادگي لازم را داشته باشند.