باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 30 آبان 1387 كاربران برخط 108 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
سنت و تجدد در دنياي معاصر
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● سخنران: اكبر - قنبري

منبع: کتاب - مجموعه مقالات همايش نقد تجدد از ديدگاه سنت‌گرايان معاصر

 
 

قبل از ورود به اصل بحث دو نكته را تذكار مي‌دهم. اول آنكه وقتي از تعارض سنت و تجدد سخن به ميان مي‌آيد، گويا اين پيش فرض را پذيرفته‌ايم كه تجدد در گسست از سنت است و اين گسست نه به صورت غيريت بلكه به صورت تعارض رخ نموده است و اين تعارض در عرصه‌هاي مختلف اقتصاد، حقوق، سياست، قابل تحقق است. ولي اين پيش‌فرض اگر در گستره‌ي تحول مفاهيم مطرح بشود جاي بحث فراواني دارد. مثلاً، وقتي كه ماركس از تحول  مفاهيم اقتصادي در دنياي سرمايه‌داري سخن به ميان مي‌آورد، در جست‌وجوي اين معنا بود كه تحول مفاهيم صورت گرفته در دنياي جديد نسبت به دنياي سنتي چيست. در معناي سرمايه‌داري، پول، كالا، تجارت، دستمزد، تحول جديدي رخ داده است. همين طور حقوقداناني مثل كارل اشميت، تاريخ‌نويساني مانند ارنست كانترويچ، يا در مقابل كارل اشميت، نظريه‌پردازاني مثل بلومنبرگ در واقع سخنانشان اين است كه بدون دريافت تاريخ تحول مفاهيم و انتقال آنها از سنت به دوران جديد، نمي‌توان دريافت درستي از مباني انديشه‌ي معاصر داشت.

نكته‌ي دوم اين كه وقتي من از سنت و تجدد سخن مي‌گويم، مرادم تجددگرايي و سنت‌گرايي نيست، وقتي مي‌گويم تجددگرا يا سنت‌گرا، مرادم افرادي سنتي نيستند، انسان سنتي يك گزينه بيشتر سراغ ندارد. ولي انسان سنت‌گرا در ميان گزينه‌هاي مختلف يك گزينه را انتخاب مي‌كند.

تا جايي كه بنده اطلاع دارم، تا سال 1377 سنت‌گرايي پنجاه و چهار نظريه‌پرداز داشته است. رنه گنون، فريتيوف شوان، كوماراسوامي در درجه اول و افراد ديگر در مدارج بعدي قرار دارند. من در ضمن سخنراني خودم، به نظريه‌ي شوماخر اشاره مي‌كنم كه اقتصادداني سنت‌گرا است و درون‌مايه‌ي سخن ايشان را در دنياي معاصر مطرح خواهم كرد.

اولين نكته اين است كه تجدد وصف انساني است؛ يعني فرد انساني است كه متجدد است. البته اين اصطلاح، به اعتبار افراد انساني، گاه بر جوامع، تمدن‌ها و همچنين دوره‌هاي تاريخي نيز اطلاق مي‌شود. در بين كساني كه درباره‌ي تجدد و تجددگرايي مطالعه كرده‌اند، اختلاف فراوان است، اما مي‌شود گفت كه ده ويژگي در انسان جديد آهسته آهسته در كنار هم نشسته است. البته اين ده ويژگي در يك زمان واحد گرد هم نيامده‌اند، بلكه اين ده ويژگي، از انسان سنتي، يك انسان جديد ساخته است. ويژگي اول، التفات بسيار و گاه انحصاري انسان جديد نسبت به علوم تجربي، در دو شاخه انساني و طبيعي، است. دومين ويژگي، رشد علوم عملي يا تكنولوژي است. سومين ويژگي رشد صنعت است. چهارمين ويژگي پديد آمدن سطح زندگي بالا و بي‌سابقه‌اي براي انسان مدرن است. ويژگي پنجم، خصلت اقتصادي انسان جديد است؛ طرفداري از بازار آزاد. (به اين چهار ويژگي اخير در نظريه‌ي شوماخر اشاره خواهم كرد). ويژگي ششم اين است كه  انسان متجدد زندگي را هر چه بيشتر سكولار كرده است؛ يا به عبارتي، دين‌زدا شده است. وقتي گفته مي‌شود سكولار كرده، يعني اينكه دين را از صحنه‌ي زندگي اجتماعي بيرون برده است. اگر براي انسان چهار نوع ارتباط قائل شويم ـ با خود، خدا، با طبيعت، با ديگران ـ انسان متجدد، ارتباط را به دو نوع تقليل داده؛ با خدا و خودش. به تعبيري، دين را در ساحت مناسبات شخصي مطرح كرده است. هفتمين ويژگي انسان متجدد اومانيزم است. اومانيزم اعتقاد به اين قول است كه همه چيز بايد به نحوي از انحا در خدمت انسان قرار گيرد و به سود انسان سامان بگيرد. هر نوع سامان‌دهي نظري و عملي بايد به گونه‌اي باشد كه به سود انسان تمام شود. بايد همه چيز در خدمت انسان باشد. اومانيزم يعني خدايگان بودن انسان؛ اينكه انسان يك شأن خدايي پيدا كند؛ منتها نه به معناي مابعدالطبيعه خدايي، بلكه به معناي اخلاقي آن. انسان در اومانيزم به لحاظ اخلاقي شأن خدايي پيدا مي‌كند. در تفكر سنتي، از لحاظ اخلاقي، همه چيز در خدمت خدا و رضاي او بود، ولي اومانيزم مي‌گويد همه چيز در خدمت رضاي انسان.

ويژگي هشتم، ظهور حالت خاصي از انسان‌گرايي است كه بدان individualism يا فردگرايي گوييم. اين فردگرايي، در مقابل جمع‌گرايي است. فردگرايي به اين معناست كه نه فقط همه چيز بايد در خدمت نوع انسان باشد، بلكه همه چيز بايد در خدمت فرد انساني باشد. واحد حق، نه جامعه‌ي انساني، بلكه فرد انسان است. مهم‌ترين حق نيز حق آزادي است؛ در تجدد، هر انساني آزاد است؛ حال، چه گفته شود آزاد آفريده شده، كه تعبيري ديني است، چه بگوييم آزاد به دنيا آمده است، كه تعبيري غيرديني است. فقط با آزادي است كه ساير حقوق انساني قابل تحصيل است. هر مقدار اين آزادي مضيق بشود، ساير حقوق هم به تبع آن مضيق خواهند شد. نهمين ويژگي انسان جديد عقل‌گرايي، يا به تعبير دقيقش استدلال‌گرايي است. معمولاً اين خصلت را به «راسيوناليزم» تعبير مي‌كنند. استدلال‌گرايي اين است كه هيچ سخني را به صرف اينكه فلان كس گفته، نپذيريم. هر جا گفتيم «الف، ب است، چون X گفته است كه الف، ب است»، ديگر استدلال‌گرا نيستيم. دهمين ويژگي انسان جديد، كه مربوط به خصيصه سياسي اوست، اعتقاد به دموكراسي ليبرال است. اين نكته نيز بايد ذكر شود كه ضرورتاً دموكراسي با ليبراليسم قابل جمع نيست. هر نظام دموكراتيكي ضرورتاً ليبرال نيست و هر نظام ليبرالي هم ضرورتاً دموكراتيك نيست. بسا نظامي ليبرال باشد و دموكراتيك نباشد يا برعكس. ويژگي «دموكراتيك» بودن يك نظام سياسي دموكراتيك ليبرال، به چگونگي به قدرت رسيدن افراد مربوط مي‌شود؛ ويژگي «ليبرال» بودنش، در نحوه‌ي اعمال قدرت آن افرادي است كه به قدرت رسيده‌اند.

وقتي ما از مدرنيزم سخن مي‌گوييم، به جهان‌بيني انسان متجدد نظر داريم. مؤلفه‌هاي جهان‌بيني انسان متجدد را از سه تا سيزده مورد شمرده‌اند. مهم‌ترين مؤلفه‌ي جهان‌بيني مدرنيسم اين است كه انسان جديد مي‌خواهد جهان را تغيير دهد. از همين ناحيه است كه به علوم تجربي رو مي‌آورد، تنها علمي كه اين قدرت را در اختيار بشر قرار مي‌دهد، همين علوم تجربي است. بقيه‌ي خصايص مدرنيسم، در واقع تلقي‌هاي جديدي است كه زاييده‌ي انسان مدرن است. در مدرنيسم، اخلاق، تبديل و ارجاع به روانشناسي مي‌شود. انسان مدرن، بعد از توفيق‌هايي كه علوم تجربي به دست آورد، با يك گذر روانشناختي، علوم تجربي را پارادايم ساير علوم كرد. به واقع، علم‌زدگي از همين جا زاده شد. اولين اثر علم‌زدگي، انديشه‌ي پيشرفت بود. پيشرفت را معمولاً در شش ناحيه گرفته‌اند. پيشرفت در علوم تجربي، پيشرفت در صنعت، پيشرفت نيازهاي اوليه (خوردن، آشاميدن، استراحت، پوشاك، مسكن، غريزه‌ي جنسي و تفريح)، پيشرفت‌ آرمان‌هاي اجتماعي (مانند نظم، امنيت، عدالت، آزادي، برابري)، پيشرفت آرمان‌هاي اخلاقي (يعني از نظر متجددان، انسان امروزي، اخلاقي‌تر از انسان پانصد سال قبل است). در آخر، پيشرفت ظرفيت‌هاي رواني.

انديشه‌ي پيشرفت، در فاصله‌ي دو جنگ جهاني به طرز هولناكي فرو ريخت و بنيان‌هايش در هم شكست. آنچه بايد گفت اين است كه هم گذر به انديشه‌ي پيشرفت، يك گذر روانشناختي بود و هم گسست از آن.

از پارادايم علوم تجربي، انديشه‌ي برابري هم زاده مي‌شود. گفته مي‌شود همه‌ي انسان‌ها با هم برابرند، چون در علوم تجربي اوتوريته وجود ندارد و سخن هيچ كس بر ديگري ارجح و غالب نيست، پس در اينجا برابري، يك از مؤلفه‌هايي است كه به وجود مي‌آيد.

گفتيم يكي از مؤلفه‌هاي شاخه‌ي مدرنيسم اومانيزم است. اومانيزم دو معناي مختلف دارد. معناي اول آن معناي معرفت‌شناختي است، طبق اين معنا، اومانيزم يعني اينكه هر معرفتي براي انسان است، بنابراين بايد لااقل نسبت معرفت را نسبت به انسان و وابستگي معرفت را نسبت به انسان بپذيريم. اين نوع اومانيزم را اومانيزم در مقام نظر گويند. معناي دوم، اومانيزم در مقام عمل يا پراگماتيزم است، كه بر اساس آن، هيچ موجودي ارزش، اهميت يا شرافت وجودي‌اش بيش از انسان نيست، تا بيارزد كه انسان فداي او شود.

مؤلفه‌ي ديگر جهان‌بيني انسان جديد، انديويدواليسم يا فردگرايي است. البته اين فردگرايي به اومانيزم مرتبط است. وجه غالب مدرنيزم، همان سخن كانت است. اتونومي هر كسي بايد محفوظ باشد. اين اتونومي در مقام عمل، تا وقتي محفوظ مي‌ماند كه با اتونومي‌هاي ديگران تعارض نداشته باشد. انديويدواليسم دو فرزند ديگر دارد؛ يكي مسأله حقوق بشر است و ديگري ليبرال دموكراسي و ليبراليسم سياسي. حال كه ويژگي‌هاي انسان جديد و مؤلفه‌هاي آن را مطرح كردم، مي‌پردازم به يكي از نظريه‌پردازان سنت‌گرا به نام ارنست شوماخر.

شوماخر پس از پيوستن به جريان سنت‌گرايي دو كتاب نوشت، كه يكي از آنها تحت عنوان كوچك زيباست يا اقتصاد با ابعاد انساني، به فارسي ترجمه شده است. ديگري راهنماي سرگشتگان است، كه هنوز به فارسي ترجمه نشده است. استدلال من در اين بخش به بخشي از كتاب كوچك زيباست برمي‌گردد. اما قبل از اينكه به اين بحث بپردازم، جايگاه نظريه‌ي شوماخر را در بين نظريات توسعه‌يافتگي و نظريات توسعه‌نيافتگي، كه از معضلات جامعه‌ي ماست، بيان مي‌كنم.

در مباحث نظري مربوط به اقتصاد توسعه، عمدتاً چهار نوع نظريه مطرح است. بعضي تئوري‌ها، پديده‌ي توسعه‌يافتگي و توسعه نيافتگي را تنها با عملكرد دروني جوامع، مورد بحث قرار مي‌دهند. در اينجا شش تئوري وجود دارد؛ تئوري دوگانگي اقتصادي و اجتماعي از سينگر و بوكه، تئوري دوگانگي تكنولوژي از ايكانز، تئوري دوگانگي مراحل رشد از روستو، تئوري فشار همه جانبه از روزنشتاين ـ رودن، تئوري حداقل تلاش بحراني از ليبنشتاين، تئوري رشد قهقرايي از به‌گواتي. از آنجا كه اين تئوري و بسياري ديگر از تئوري‌هايي كه مجال طرحشان در اينجا نيست، مدعي مدرنيزه كرده جوامع توسعه‌نيافته هستند، آنها را تئوري‌هاي مدرنيزاسيون يا نوگرا ناميده‌اند.

قسمت دوم، تئوري‌هايي هستند كه توسعه‌يافتگي يا نيافتگي را تنها با عملكرد عوامل خارجي جوامع، مورد بحث قرار مي‌دهند. نمونه‌ي اين تئوري‌ها را مي‌توان در تئوري امپرياليسم به مثابه آخرين مرحله‌ي رشد سرمايه‌داري از لنين، تئوري امپرياليزم از كائوتسكي، تئوري امپرياليسم يا اقتصاد جهاني از بوخارين و تئوري انباشت سرمايه از رزا لوكزامبورك ديد. اين تئوري‌ها را در اقتصاد سياسي، تحت عنوان تئوري‌هاي كلاسيك امپرياليزم مطرح مي‌كنند. درون‌مايه‌ي اين تئوري‌ها اين است كه تحولات نظام سرمايه‌داري و مكانيزم آن، به واسطه‌ي بازار جهاني قابل تحليل و توضيح است.

سومين دسته تئوري‌ها، تئوري‌هايي هستند كه به عملكرد متقابل عوامل دروني و بيروني توجه دارند و در تحليل نهايي، عامل تعيين‌كننده را عامل خارجي مي‌دانند. نمونه‌ي اين تئوري‌ها را از ايمانوئول داريم كه به عنوان تئوري نابرابر مطرح است؛ نيز، تئوري ساختار امپرياليزم از گالتونگ است، تئوري ساختار اقتصاد جهاني از ارنست مندل، تئوري وابستگي از آندره گوندر فرانك. اين تئوري‌ها در اقتصاد سياسي به نام تئوري‌هاي نوامپرياليسم شناخته مي‌شوند.

دسته‌ي چهارم، تئوري‌هايي هستند كه توسعه‌يافتگي و توسعه‌نيافتگي را در عملكرد عوامل دروني و عوامل خارجي جوامع، مورد بحث قرار مي‌دهند؛ ولي در تحليل نهايي، عامل تعيين كننده را عامل داخلي مي‌دانند. اين تئوري‌ها عبارتند از تئوري توسعه نابرابر از سمير امين، تئوري توسعه‌ي امپرياليسم خشونت ساختاري از سينگرهاوز و تئوري خودمحوري در چهارچوب مرزها از گرومير. نظريه‌ي شوماخر در درون اين تئوري قرار مي‌گيرد. در تئوري گرومير، گفته مي‌شود كه به خاطر مناسبات توليدي با ويژگي‌هاي مشخص و مكانيزم‌هاي قابل ارزيابي، نيروهاي مولد در جوامع صنعتي پيشرفته توسعه جهاني را به وجود آورد و خود به عنوان غالب بر آن حكم راند. تحت اين شرايط وقتي وارد بازارهاي جهاني مي‌شويم تقسيم كار به وجود مي‌آيد و عده‌اي توليدكننده، ضرورتاً براي عده‌اي كه مصرف‌كننده هستند توليد مي‌كنند. تحت اين شرايط، سؤالي كه مطرح مي‌شود اين است كه جوامع توسعه نيافته، چگونه بايد خود را از قيوميت جوامع پيشرفته صنعتي نجات دهند؟

شوماخر مي‌گويد كه جوامع توسعه‌نيافته مي‌توانند براي مصرف شخصي خود، با تكيه بر منابع داخلي و يا توليد درون‌زا، به توسعه‌ي خودمحور دست يابند. پيش‌فرض‌هاي تئوري توسعه‌ي خودمحور، وقوف به ابزار موجود در بطن جامعه است، كه به وسيله آنها مي‌توان سيستم‌هاي آموزشي و هنجارهاي سنتي را كشف نمود و به بسط هويت تاريخي افراد اين جوامع كمك كرد. در تئوري‌هاي توسعه‌ي خودمحور، پيش شرط‌هاي اقتصادي و اجتماعي لازم جهت استراتژي تغيير رابطه با بازار بين‌المللي سرمايه‌داري ارائه شده است.

تئوري‌هاي توسعه‌ي خودمحور از رابطه‌ي ارگانيك عوامل زير تشكيل شده‌اند:

1ـ تكيه مجدد بر منابع موجود محلي؛

2ـ استفاده محلي از منابع محلي؛

3ـ ساخت صنايع براي توليد وسايل توليد؛

4ـ بسط تكنولوژي‌هاي موجود و كشف تكنولوژي‌هاي درون‌زا؛

5ـ برنامه‌ريزي در جهت افزايش بازدهي كشاورزي؛

6ـ برنامه‌ريزي در جهت توليد كالاهاي صنعتي به صورت انبوه.

شوماخر مي‌گويد، ما نيازمند روش‌ها و تجهيزاتي هستيم كه به قدر كافي ارزان باشد، تا براي همگان قابل حصول باشند، براي كاربرد در مقياس كوچك مناسب باشند، با نياز آدمي به آفرينندگي سازگار باشند. اگر روش‌ها و ماشين‌ها آن قدر ارزان باشند كه در دسترس عموم قرار گيرند، مفهومش آن خواهد بود كه قيمت تمام شده‌ي آن بايد رابطه‌ي قابل توجيهي با سطح درآمدهاي جامعه‌اي داشته باشد كه مصرف‌كننده‌ي آن روش‌ها و ماشين‌ها خواهد بود. وي مي‌گويد: «من خود به اين نتيجه رسيده‌ام كه بالاترين حد متوسط سرمايه‌گذاري براي هر فرصت اشتغال، احتمالاً از روي درآمد سالانه‌ي يك كارگر قابل و ترقي‌خواه مي‌تواند به دست آيد».

دومين ضرورت، مناسب بودن روش‌ها و ماشين‌ها براي كاربرد در مقياس كوچك است. كارهاي با وسعت كوچك هر چقدر هم كه شمارشان زياد باشد احتمال زيانشان براي محيط طبيعي، از كارهاي با وسعت بزرگ، كمتر است؛ تنها بدين علت كه نيروي فردي آنها در مقايسه با نيروهاي بازسازنده‌ي طبيعت ناچيز است. تنها، به دليل كوچكي و وصله وصله بودن معرفت آدمي، كه بيشتر بر تجربه متكي است تا بر فهم، بايد گفت كه خردمندي در كوچكي است. بزرگ‌ترين خطر، همواره از كاربرد دانش ناقص در مقياسي عظيم ناشي مي‌شود؛ كه از آن گونه مي‌توان كاربرد وسيع انرژي هسته‌اي، كاربرد شيمي جديد در كشاورزي، كاربرد تكنولوژي حمل و نقل، بسياري از موارد ديگر را ذكر كرد. به واقع، شايد مهم‌تر از همه، آن باشد كه روش‌ها و ماشين‌ها محل كافي براي آفرينندگي آدمي بگذارند. چرا كه اگر فراگرد توليد، به گونه‌اي باشد كه كار آدمي از خودش جدا بشود، از آن يك فعاليت ماشيني محض درست بشود، در اين وضع كارگر خود به صورت منحطي از بشر آزاد مبدل مي‌گردد.

به نظر من اينجا شوماخر از نظريه تقسيم كار يا مانو فاكتورماركس استفاده كرده كه در آن كارگر از روند كار خودش در توليد صنعتي جدا مي‌شود، اين همان چيزي است كه در فيلم عصر جديد چارلي چاپلين هم ديده‌ايم. راه حلي كه شوماخر ارائه مي‌دهد اين است كه:

تصور بسيار واهي‌تر آن است كه صلح را بر بنيادهاي اقتصادي بنا سازيم، بنيادهايي كه خود بر پرورش نظام‌يافته‌ي آز و حسد، يعني همان نيروهايي كه آدميان را به سوي جنگ مي‌راند، تكيه دارد. چگونه مي‌توانيم خلع آز و حسد را آغاز كنيم؟ شايد از طريق كاهش قابل توجه آز و حسد خودمان. يا شايد به وسيله‌ي ايستادگي در برابر وسوسه‌ي تجملات و اجازه ندادن تبديل آن به نيازهاي واقعي، شايد حتي از راه بازنگري دقيق نيازهايمان بدان منظور كه شايد بتوان آنها را ساده كرد و تقليل داد. اگر توان انجام دادن هيچ يك از اين كارها را نداشته باشيم شايد بتوانيم از تحسين آن نوع پيشرفت اقتصادي دست برداريم كه به طور نمايان اساس پايداري را فاقد است و حمايت معقول خود را نسبت به كساني روا داريم كه بي‌پروا از برچسب خشك‌انديشي براي عدم خشونت تلاش مي‌كنند. از اين جلمه‌اند حافظان منابع طبيعي، بوم‌شناسان، حفاظت‌گران وحوش، مروجان كشاورزي ارگانيك، موزعان و توليدكنندگان صنايع روستايي و غيره. به طور كلي يك مثقال عمل بيش از چند خروار نظريه ارزش دارد.

 

پي‌نوشت‌:

* سردبير مجله‌ي نقد و نظر

 

 

    389 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   تجدد (40)
●   سنت گرايي (116)
●   مدرنيسم (319)

دسته
●  متن / گفتمان

رسته :3

تاريخ ارسال:18/06/1382

تاريخ شمسی نشر:00/00/1382
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب