باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 30 آبان 1387 كاربران برخط 113 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
آمريكا و كنترل‌گرايي اخوان‌المسلمين
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


توجه قابل ملاحظه‌اي كه موسسات مطالعات استراتژيك غرب به جنبشهاي اسلامي دارند، اهميت اين جنبشها را به لحاظ تاثيرگذاري بر منافع جهاني و منطقه‌اي غرب نشان مي‌دهد؛ بااين‌همه از گذشته تاكنون، شايد بتوان گفت هيچ‌كدام از كشورهاي حتي استعمارگر غربي به اندازه امريكاييها عليه اين جنبشها طي دو دهه اخير موضع نگرفته‌اند. آنها طيف گسترده‌اي از حركتهاي اسلامي را مورد مطالعه و دخالت قرار دادند كه آن را عبرت‌گيري از امپراتوري بريتانيا مي‌نامند. فرايند كنترل جنبش اخوان‌المسلمين در مصر، يك مورد از رفتارهاي كنترل‌گرايانه امريكا در قبال جنبشهاي اسلامي به‌ويژه در منطقه خاورميانه است كه امريكا سعي نمود با كنترل و هدايت آن، زمينه پيدايش جنبشهاي افراطي‌تر و بنيادگرايانه را برطرف كند. در مقاله زير پيرامون اين موضوع بيشتر مي‌خوانيد.

 
   ● نويسنده: طاهره - ترابي

منبع: ماه نامه - زمانه - 1384 - شماره 45

 
 

پس از پايان جنگ سرد، جهان اسلام، منطقه خاورميانه و شمال آفريقا به كانون اصلي چالشهاي ايالات‌متحده امريكا و اروپا تبديل شد. جنبشهاي بيداري اسلامي در ميان ملل مختلف مسلمان ازيك‌سو و شكل‌گيري و تكامل جريان تروريستي القاعده ازسوي‌ديگر، باعث شد پس از حوادث يازدهم سپتامبر، نومحافظه‌كاران امريكايي دكترين و راهبردي را مورد تاكيد قرار دهند كه مطابق آن، مبارزه با اسلام سياسي، كنترل و تحديد بنيادگرايي اسلامي، مقابله با جنبشهاي اسلام‌گراي راديكال و در نهايت تغيير رژيمها در حوزه سياسي و فرهنگي از طريق عمليات پيش‌دستانه نظامي و اعمال «شوك»، بايد به گفتمان غالب در ايالات‌متحده امريكا تبديل شود.

محور اصلي سياست خارجي و امنيتي امريكا در منطقه، بر مبناي مقابله با گروههاي انقلابي و راديكال شكل گرفته است. ازاين‌رو كشورهاي خاورميانه به تناسب جهت‌گيريهاي انقلابي‌شان در سياست خارجي با فشارهاي سياسي و بين‌المللي فزاينده و نيز با اقدامات تهاجمي امريكا روبرو مي‌شوند. به گفته سي. وايل، امريكاييها در اين خصوص از ادبيات دموكراتيك استفاده مي‌كنند، اما ماهيت محافظه‌كارانه دارند؛ به‌عبارتي آنان همچون كساني هستند كه از طريق انقلاب به استقلال رسيده‌اند اما خودشان عملكرد و رويكردي ضدانقلابي دارند.[i]

از نظر استراتژيستهاي امريكايي، ازآنجاكه مذهب و فرهنگ خميرمايه اصلي و بنيادين جهان اسلام، خاورميانه و شمال آفريقا و نيز اساس تغييرناپذير جنبشهاي اسلامي در اين منطقه به‌شمار مي‌رود، ايجاد تغييرات بنيادين در منطقه مستلزم ايجاد تغييرات و تعديلات در فرهنگ و نظام ارزشي حاكم بر اين جوامع است. به‌اين‌ترتيب، اساس تغيير رژيمها در جهان اسلام، تغيير رژيم فرهنگي است و بدون ايجاد دگرگوني در فرهنگ و مذهب اين جوامع، نمي‌توان انتظار داشت در حوزه‌هاي سياسي، اقتصادي و نظامي ــ امنيتي آنها تحول ايجاد شود.

رويكرد تغيير رژيمهاي خاورميانه و مقابله با جنبشهاي انقلابي و اسلام‌گرا، در محور سياست خارجي امريكا قرار دارد. رويكرد امريكايي‌نمودن جهان و به‌ويژه منطقه خاورميانه، شمال آفريقا و جهان اسلام، متاثر و ملهم از فرهنگ غالب در ايالات‌متحده و سياستگذاران امريكايي است كه خود را قبله عالم معرفي مي‌كنند. آنها مي‌خواهند تمامي مردم جهان جلوه‌ها و نمودهاي فرهنگ، سياست و اقتصاد ايالات‌متحده امريكا را بپذيرند و باور كنند كه داشتن الگو و رويكردي متفاوت، در سطح حداقلي آن، جهالت و ناداني و در سطح حداكثري آن، مقاومت در برابر توسعه و مدرنيته است.

رسالت‌گرايي امريكاييها در كل از بنيانهاي فكري و ايدئولوژيك آنان الهام گرفته است. جنبش پيوريتنها در قرن هفدهم به اوج خود رسيد. گروههاي معتقد به اين فرقه مذهبي، از كشورهاي اروپايي به مقصد امريكا عزيمت نمودند. آنان جلوه‌هايي از ايدئولوژيك‌گرايي را به‌عنوان محور اصلي رفتار اجتماعي، سياسي و بين‌المللي در دستور كار قرار دادند. آنان خود را برگزيده خداوند مي‌دانستند و تلاش مي‌كردند ساير گروههاي ديني و سياسي را با آموزه‌هاي خود هماهنگ سازند. آنان نسل اول محافظه‌كاران بودند. نومحافظه‌كاران فعلي امريكا معتقدند فرايند تكاملي و تدريجي «پايان تاريخ» فوكوياما و تولد طبيعي ليبرال‌دموكراسي را نمي‌توان در دلهاي جهانيان بارور كرد بلكه بايد با بهره‌گيري از نيروهاي مسلح امريكايي به مثابه يك عمل سزارين، اين جنين موجود در بطن جهان اسلام را هرچه‌سريع‌تر به دنيا آورد.[ii]

دامنه اقدامات امريكاييها عليه جنبشهاي اسلامي، فراگير و گسترده است و طيفهاي متنوعي از گروههاي اسلام‌گرا را شامل مي‌شود. امروزه اسلام‌گرايي به‌عنوان جلوه‌اي از مقاومت در برابر كشورهاي غربي محسوب مي‌شود. امريكاييها تلاش دارند به نمايندگي از جهان غرب، تضادهاي گفتماني و نيز اقدامات عملياتي گسترده‌اي را عليه اسلام‌گرايان به مرحله عمل گذارند. اين روند از قرن هيجدهم شروع گرديد و تا امروز همچنان ادامه يافته است.

 

الگوهاي رفتاري امريكا در برخورد با اسلام‌گرايان

 

الف‌ــ جدال‌گرايي:

شواهد نشان مي‌دهد امريكا در تعارض با جهان اسلام، از الگوي جدال‌گرايي، يعني تلاش براي مقابله همه‌جانبه با گروههاي سياسي راديكال، استفاده نموده است. علت چنين فرايندي را بايد در نقش گروههاي پژوهشي و تحقيقاتي دانست كه طي سالهاي گذشته در امريكا فعاليت نموده و به‌گونه‌اي‌فزاينده، موقعيت خود را ارتقا داده‌اند. اين گروهها شامل مجموعه‌هاي تحقيقاتي، بنيادهاي پژوهشي و همچنين نهادهايي هستند كه در قالب اهداف استراتژيك امريكا جهت مقابله با اسلام‌گرايي در خاورميانه بسيج شده‌اند.[iii]

برنارد لوئيس، استاد سابق دانشگاه لندن، پس از حوادث يازدهم سپتامبر مورد توجه نومحافظه‌كاران قرار گرفت. دكترين لوئيس براي نومحافظه‌كاران، صريح و ساده بود: «جهان اسلام و خاورميانه قرنها است به دليل عقب‌ماندگي خويش، از غرب تنفر دارند.» او سال 1638.م و شكست دولت عثماني در تسخير وين را نقطه آغاز اين نفرت مي‌داند. به نظر لوئيس، مشكل اصلي در ناتواني اسلام و مسلمانان نهفته است نه در سياستهاي امريكا؛ و تنها راه‌حل اين امر، اشاعه دموكراسي از طريق قوه قهريه است. سوال اصلي كه لوئيس فراروي سياستگذاران امريكايي قرار مي‌دهد، اين است: «چرا اعراب از امريكا نمي‌ترسند و به آن احترام نمي‌گذارند؟» وي در پاسخ به سوال خود مي‌گويد: القاعده‌گرايي و القاي اقتدار از طريق قوه قهريه بايد به‌عنوان گفتمان غالب و براساس سياستگذاري يازدهم سپتامبر به بعد، در رويكرد و راهبرد امنيت ملي امريكا قرار گيرد. لوئيس به مقامات و سياستگذاران امريكايي توصيه مي‌كند حاكميت و امپراتوري نوين امريكايي مي‌تواند و بايد از امپراتوري انگليسي عبرت و درس بگيرد و اقتدار خويش را به‌شكل‌كامل در جهان عرب و خاورميانه القا كند. دكترين لوئيس درحال‌حاضر به يكي از مهمترين راهبردهاي امنيت ملي امريكا در قبال جهان اسلام و اسلام‌گرايي در خاورميانه تبديل شده است.

 

ب‌ــ تعادل‌گرايي:

در مقابل، افرادي مانند اتزيوني، راه‌حلهاي ميانه‌تري را در مقابل امريكا قرار مي‌دهند. اتزيوني به دولت امريكا پيشنهاد مي‌كند راه سوم يا رويكرد اسلام نرم را ميان دو رويكرد حكومت اسلامي و سكولارليبراليسم غرب برگزيند. به اعتقاد وي، اسلام نرم مي‌تواند هم نيازهاي معنوي مسلمانان را تامين كند و هم از دخالت دين در امور سياسي جلوگيري نمايد. او معتقد است اين رويكرد مذهبي مي‌تواند مانع ازهم‌گسيختگي اجتماعي شود؛ چراكه نياز تمامي انسانها و جوامع به يك هويت فرافردي را مي‌توان در جوامع اسلامي و نيز مذهب نرم جستجو كرد.

اين گروه از نظريه‌پردازان امريكايي معتقدند براي كنترل كشورهاي اسلامي نبايد از روشهاي جدال‌گرايانه استفاده شود؛ چراكه هرگونه جدال‌گرايي با اهداف طولاني و درازمدت امريكا مغايرت دارد. به نظر اين گروهها ــ كه دركل گروههاي ليبرال امريكايي هستند ــ بهترين روش، كنترل كشورهاي اسلامي و همچنين احزاب اسلام‌گرا از طريق الگوهاي همكاري‌جويانه با آنان خواهد بود. اتزيوني كه اسلام نرم را اسلام اروپايي نيز مي‌نامد، معتقد است اين نوع از مذهب در مقابل اسلام بنيادگرا، خشن و تروريستي قرار مي‌گيرد. وي با نقل قول از خالد ابوالفضل، تصريح مي‌كند: «تفسير اسلام نرم از اسلام، بر ديدگاههاي اعضاي اجتماع و مردم بومي و محلي استوار خواهد بود.»[iv]

آنچه را كه اتزيوني در مورد راهبرد امريكا در برخورد با گروهها و كشورهاي اسلامي بيان مي‌دارد، براساس نگرشي تعامل‌گرا است و مي‌توان نشانه‌هايي از همكاري و مشاركت سياسي ــ اقتصادي را در آن ملاحظه كرد. اتزيوني معتقد است صرفا از طريق ايجاد فضاي معطوف به همكاري و مساعدت، مي‌توان شرايط لازم براي كنترل كشورهاي جهان اسلام را فراهم آورد، وگرنه هرگونه جدال‌گرايي به افزايش مخاطرات عليه امريكا منجر خواهد شد.

 

ج‌ــ كنترل‌گرايي:

دانيل پايپز (Daniel Pipes) از انستيتو صلح امريكا (U. S. Institute of Peace) كه از نومحافظه‌كاران صهيونيستي است و پروفسور آلن بيسانكن (Alain Besancon)، از مقاله‌نويسان ماهنامه صهيونيستي كامنتري (Commentary)، معتقدند ايالات‌متحده بايد به تدريج باورهاي مسلمانان درخصوص مقولات ديني و اعتقادي را به‌گونه‌اي اساسي تغيير دهد تا زمينه‌هاي خشونت، سنت و استبداد از جوامع خاورميانه و شمال آفريقا رخت بربندد.[v]

موسسات مطالعاتي يادشده تلاش مي‌كنند كنترل جهان اسلام را از طريق ابزارهاي غيرمستقيم انجام دهند. آنان اسلام‌گرايان را مجموعه‌هايي چالشگر تلقي مي‌كنند كه به تناسب گسترش فضاي تعارض، از انگيزه و اقتدار بيشتري برخوردار مي‌شوند. از‌اين‌رو، پايپز اعتقاد دارد نمي‌توان با اسلام‌گرايان به تعادل رفتاري رسيد اما ازآنجاكه وي درعين‌حال مخالف‌ جدال‌گرايي و رويارويي با اسلام‌گرايان است، از الگوهاي كنترل‌گرا حمايت مي‌كند.

پايپز تاكيد دارد كه چالش بنيادگرايان اسلامي در ارتباط با غرب، ژرف‌تر از چالش كمونيستها است. «كمونيستها صرفا با سياستهاي ما مخالف بودند نه با كل جهان‌بيني، شيوه لباس‌پوشيدن، شيوه عبادت و همسرگزيني‌ ما.»[vi] از نظر وي، اسلام ذاتا با غرب مخالف است. امريكاييها نيز به اسلام به‌عنوان يك دشمن مي‌نگرند و همانند كمونيسم دوران جنگ سرد، اسلام را تهديدي عليه غرب مي‌دانند. در اين روند، نظريه‌پردازان كنترل‌گرا تلاش دارند الگوي جديدي از تعارض و مقابله با جهان اسلام را طراحي نمايند. وقتي هزينه‌هاي كنترل، محدود باشد، طبيعي است اين روش نتايج موثر و فراگيرتري خواهد داشت. علت آن را بايد در شكلي از تعارض مورد ملاحظه قرار داد كه اولا به مرزبندي با گروههاي اسلامي منجر مي‌شود و ثانيا از درگيري گسترده با آنان اجتناب به عمل مي‌آورد.

 

دــ تقابل‌گرايي:

تقابل‌گرايان به افراد و گروههايي اطلاق مي‌شود كه اولا رويارويي جهان غرب و به‌ويژه امريكا با كشورهاي اسلامي را اجتناب‌ناپذير مي‌دانند و ثانيا اعتقاد دارند كه نبايد از الگوهاي ابتكاري و نوظهور براي مقابله با اسلام‌گرايان استفاده كرد؛ زيرا اين امر جدالهاي مبهم و پيچيده‌اي را در عرصه بين‌المللي به‌وجود مي‌آورد.

تقابل‌گرايان معتقدند مبارزه ميان اسلام و غرب صرفا بر سر منافع سياسي و مادي نيست، بلكه برخورد تمدنها و فرهنگها در اين ميان نقش دارد. آنان تهديد كمونيسم و اسلام را مشابه يكديگر مي‌دانند و از نظر آنها احياگران اسلامي و جنبشهاي اسلام‌گرا نه‌تنها ترويج‌كننده يك ايدئولوژي رسمي دعوت‌كننده به دين، بلكه تجديدنظرطلب نيز هستند. از منظر تقابل‌گرايان، اسلام به‌عنوان يك تهديد راهبردي عمده در دوره پس از جنگ سرد، جانشين كمونيسم شده و تهديد اسلام به اندازه تهديد امپراتوري اهريمني شوروي، شرور است.[vii]

گروههاي تقابل‌گرا تلاش دارند صحنه عمليات و همچنين فضاي تعارض بين امريكا و جهان اسلام را براساس كنش اوليه اسلام‌گرايان تنظيم نمايند. آنان بر رفتارهاي واكنشي تاكيد دارند و تلاش مي‌كنند فضاي جديدي را طراحي نمايند كه براساس آن جدال‌گرايي استراتژيك در قالب آموزه‌هاي رفتاري و همچنين اقدامات تهاجمي كشورها و گروههاي اسلامي سازماندهي شود.

تقابل‌گرايان ادعا مي‌كنند ميان جنبشهاي اسلامي گوناگون، نوعي همبستگي سياسي وجود دارد. آنان استدلال مي‌كنند بنيادگرايي اسلامي مصمم است از طريق مهاجران و جهانگردان مسلمان، به سواحل امريكا دست يابد. براين‌اساس تقابل‌گرايان دولت ايالات‌متحده را به ممانعت از ورود بنيادگرايان اسلامي فرا مي‌خوانند و آن دسته از بنيادگراياني را هم كه قبلا به غرب آمده‌اند، بالقوه خشن تلقي مي‌كنند. همچنين آنها به دولت ايالات‌متحده فشار مي‌آورند تا براي مهار موعودگرايي جديدي كه از سوي جنبشهاي اسلامي پيگيري مي‌شود، گامهاي موثري بردارد.

بنابراين گروههاي تقابل‌گرا، فعاليتهاي خود عليه كشورهاي اسلامي را از طريق خنثي‌سازي روشهاي مقابله و الگوهايي تنظيم كرده‌اند كه از سوي مجموعه‌هاي اسلامي سازماندهي مي‌شوند. در اين ارتباط، آنان اعتقاد دارند كه مي‌توان از طريق ابزارهاي نظامي، عمليات تاكتيكي، تهديد و تحريم كشورهاي اسلامي، به اهداف خود نايل شد.

عليرغم اختلافات ميان دولتمردان امريكايي و مبارك مبني بر سركوب جنبشهاي اسلامي در مصر، از سال 1993 كه مقامات امريكايي، دولت سودان را به آموزش نظامي به اسلام‌گرايان مصري متهم كردند، سياست ايالات‌متحده در قبال جنبشهاي اسلامي مصر با چرخش روبرو شد. امريكاييها از اين مقطع زماني به بعد پشتيباني همه‌جانبه‌اي از مبارك به‌ عمل آوردند، به‌طوري‌كه وزارت امورخارجه امريكا ديگر مانند گذشته تمايلي به انتقاد از دستگيري و محاكمه گسترده اعضاي اخوان‌المسلمين يا وضعيت بغرنج و اسفناك حقوق بشر در مصر ابراز نداشت. حتي در سال 1994 برخي از دستياران دولت كلينتون ضمن ابراز رضايت از موفقيتهاي چشمگير دولت مصر در مبارزه عليه تروريسم و نيز جنبشهاي اصول‌گرايي چون اخوان‌المسلمين، اعلام كردند ممكن است ارزشهاي دموكراتيك و احترام به حقوق بشر دراين‌ميان قرباني شود. اين امر نشان مي‌دهد كه تقابل‌گرايان به اجراي الگوهاي واكنشي مبادرت مي‌ورزند.

 

هـ‌ ــ كنترل نيابتي:

رژيم مبارك موفق شد با كشتن اكثر رهبران ذي‌نفوذ الجماعهًْ و جهاد، توانايي‌هاي نظامي آنان را نابود كند. مقامات امريكايي نيز با سكوت در برابر اين اقدامات، تفسير مبارك از اسلام‌گرايان را پذيرفتند؛ زيرا به نظر آنها پيروزي اصول‌گرايان و جنبشهاي اسلامي نظير اخوان‌المسلمين در مصر، نخستين و مهمترين مرحله روندي خواهد بود كه بقيه دولتهاي جهان عرب را نيز به‌راحتي در مقابل اسلام انقلابي و جنبشهاي اسلام‌گرا به تسليم وادار خواهد كرد. در چنين فرايندي، نيروهاي اقتدارگرا در كشورهاي اسلامي مي‌توانند از ظهور و سازماندهي گروههاي راديكال جلوگيري كنند.

ازسوي‌ديگر، مصر نقش موثري در فرايند صلح اعراب و اسرائيل ــ كه يكي از نگراني‌هاي حياتي امريكا است ــ ايفا مي‌كند. به همين دليل است كه كارشناسان امريكايي همواره به مقامات ايالات‌متحده توصيه كرده‌اند از رژيم مصر در مبارزه با تروريسم حمايت كند.

يكي از كم‌هزينه‌ترين الگوهاي رفتاري امريكا در برخورد با گروههاي اسلام‌گرا را بايد به‌كارگيري روشهايي دانست كه به كنترل غيرمستقيم منجر مي‌شوند. اين امر در چارچوب استراتژي كنترل نيابتي (Proxy Control Strategy) مفهوم پيدا مي‌كند. اين استراتژي به معناي آن است كه امريكا به جاي رويارويي مستقيم با كشورهاي اسلامي و گروههاي راديكال اسلام‌گرا، از طريق دولتهاي منطقه‌اي به كنترل سياسي اسلام‌گرايان مبادرت مي‌نمايد.

از نظر برخي متفكران، مصر متناقض‌ترين كشور در خاورميانه است؛ زيرا ميان بلندپروازيهاي سياسي و محدوديتها و فرصتهاي اقتصادي، مردد مانده و به لحاظ برخورداري از محوريت ژئوپلتيك، همچنان آرزوي به‌دست‌گرفتن رهبري اعراب را در سر مي‌پروراند.[viii] جنبشهاي اسلامي اين كشور نيز همواره با فرازوفرودهايي روبرو ‌شده‌اند. موقعيت اين جنبشها در دوران رهبران مختلف تغييرات قابل‌توجهي يافته است. به‌طورمثال مي‌توان به دو دوره متفاوت حكومت ناصر و سادات و تحولات ناشي از آن در حيات سياسي جنبشهاي اسلامي از جمله اخوان‌المسلمين اشاره كرد.

الگوي كنترل اسلام‌گرايان، در دورانهاي يادشده متفاوت به نظر مي‌رسد. در زماني كه جمال عبدالناصر رئيس‌جمهور مصر بود، جدال عليه اسرائيل اهميت ويژه‌اي داشت و ازاين‌رو اسلام‌گرايان در اين دوران ناچار بودند سياستهاي رسمي دولت را مورد حمايت قرار دهند. ازآنجاكه جنگهاي اعراب و اسرائيل به محوريت نقش دولتهاي اسلامي خاورميانه منجر گرديد، گروههاي اجتماعي در اين مقطع هيچ‌ تعارض شديد و گسترده‌اي عليه دولت مصر ايجاد نكردند، ضمن‌آنكه در دوران مذكور جدال‌گرايي عليه امريكا نيز دركل بسيار محدود بود؛ حال‌آنكه امروزه سطح اين تعارض افزايش يافته است.

بسترهاي داخلي براي مقابله با اسلام‌گرايي در دوران پس از فروپاشي نظام دوقطبي افزايش يافته است. البته در اين شرايط، افرادي مانند طارق رمضان، نوه حسن البنا، بنيانگذار جنبش اخوان‌المسلمين مصر، از الگوي مساعدت و همكاري با غرب حمايت مي‌كنند. وي معتقد است مي‌توان پيروي از اسلام و ماهيت غربي را يكجا گرد آورد. وي مويد ديدگاهي است كه به‌نوعي اسلام اعتدالي خوانده مي‌شود و در حد وسط مواضع ضداسلامي ازيك‌سو و اسلام‌گرايي ازسوي‌ديگر قرار مي‌گيرد. او انتقاداتي به هر دو گروه وارد مي‌كند و به‌همين‌خاطر از هر دو طرف بخصوص از جانب امريكاييها مورد حمله قرار مي‌گيرد. علت چنين فرايندي را مي‌توان آسيب‌پذيري گروههايي دانست كه از الگوي كنترل نيابتي اسلام‌گرايان توسط امريكا حمايت به عمل مي‌آورند.

رمضان بر اين باور است كه امريكاييها تمايل ندارند به نظرات و عقايد كساني كه در پي يافتن فصل مشتركي ميان اسلام و غرب هستند، توجه كنند. به اعتقاد او امريكا نمي‌خواهد مسلمانان حتي خواهان مصالحه با امريكا و غرب باشند چراكه اين امر نيز براي آنها تهديد تلقي مي‌شود. از نظر او، غربيها نمي‌توانند بپذيرند كه مي‌توان هويتي ساخت كه همزمان واقعا هم اسلامي باشد و هم غربي.

رمضان معتقد است دستگاههاي مذهبي و جنبشهاي اسلامي بايد از اين درك بپرهيزند كه هرچه‌قدر سركوبگرانه‌تر عمل كنند، اسلامي‌تر هستند. از نظر او بنيادگرايان اسلامي به‌ويژه در رويكردشان مبني بر انجام خشونت به نام اسلام بايد تغيير ايجاد كنند.

عليرغم بيان چنين رويكردهايي، رمضان در مورد سياست در خاورميانه و شرايط دشوار مسلمانان بخصوص در فلسطين، معتقد است «بعضي مسلمانان مي‌گويند كه مي‌خواهند خود را از آنچه در خاورميانه مي‌گذرد، دور نگه دارند. اما اگر اينجا باشيم و خاموش، چيزي را عوض نخواهيم كرد. بايد اطلاعات پخش كنيم و روايت ديگري را از اين وقايع عرضه كنيم، و به مردم بفهمانيم كه مقاومت در برابر اشغال مشروع است؛ حتي اگر در مورد روشهايي كه مي‌توان از آن استفاده كرد، اختلاف‌نظر داشته باشيم.»[ix] اين امر نشان مي‌دهد گروههايي كه مانند طارق رمضان فكر مي‌كنند، از الگوي تحرك دموكراتيك مسلمانان حمايت به عمل مي‌آورند و به‌اين‌ترتيب تلاش دارند زمينه‌هاي همزيستي و همكاري جهان غرب با مجموعه‌هاي اسلامي را فراهم آورند. آنان معتقدند مقابله‌گرايي در برابر غرب، نمي‌تواند به نتايج و مطلوبيتهاي موثري براي گروههاي اسلامي منجر گردد؛ و لذا الگوي كنترل نيابتي امريكا را به گونه عملي و اجرايي مورد پذيرش قرار داده‌اند.

 

وــ اقدامات نامتقارن:

شواهد نشان مي‌دهد كه اظهارات عموم مقامات دولتي در ايالات‌متحده غالبا با رفتار عملي آنها در قبال جنبشها و دولتهاي اسلام‌گرا مغايرت دارد. شكافي ميان رفتار و گفتار مقامات امريكايي وجود دارد. به‌نظر مي‌رسد تصميم‌گيرندگان ايالات‌متحده، در تدوين سياستهاي‌شان درخصوص اسلام‌گرايان و جنبشهاي اسلامي، تمايلي به استفاده عملي از اظهارنظرهاي ليبرال‌منشانه خود ندارند و شديدا از رژيمهاي سكولار خاورميانه پشتيباني مي‌كنند. آنان در بسياري از مواضع و ادبيات سياسي خود، از «تعامل سازنده» و همكاري با كشورهاي اسلامي حمايت مي‌كنند اما واقعيتهاي رفتاري امريكا به‌گونه‌اي است كه جلوه‌هايي از «تعارض استراتژيك» را از طريق الگوهاي متفاوت نشان مي‌دهد. درواقع بايد گفت آنها از اين طريق تلاش دارند كشورهاي جهان اسلام را در فضاي ابهام رفتاري قرار دهند. اصلي‌ترين نشانه اقدامات نامتقارن امريكا عليه كشورها و گروههاي اسلامي را مي‌توان ايجاد فضاي مبهم در رفتار سياسي ايالات‌متحده با كشورها و گروههاي اسلامي دانست. گرچه تمامي نخبگان ايالات‌متحده، فرضيه برخورد تمدنها را نمي‌پذيرند، اما به‌نظر مي‌رسد سياست امريكا در دوران پس از جنگ سرد از هراس آنان از تهديد اسلام‌گرايي متاثر بوده است. از نظر ايالات‌متحده، برنامه سياسي و ديدگاه نظري كشورها و گروههاي اسلام‌گرا و جنبشهاي اسلامي، تهديدآميز و تجديدنظرطلبانه است و اين امر احتمال پشتيباني واشنگتن از آنها را منتفي مي‌سازد. به‌همين‌‌خاطر آنان از الگوي عمليات نامتقارن استفاده مي‌نمايند و تلاش مي‌كنند اقدامات خود را از اين طريق به مرحله اجرا برسانند. اين امر نشان مي‌دهد جلوه‌هايي از تعارض استراتژيك عليه اسلام‌گرايي وجود دارد كه صرفا از طريق عمليات نامتقارن حاصل مي‌شود. به‌طوركلي، «عمليات نامتقارن بر مبناي فريب استوار است. ازسوي‌ديگر اين امر بر اغواي كشورها تاكيد دارد. در اين شرايط، بايد خصومتها را به‌گونه‌اي متفاوت نشان داد تا به واكنش دشمن منجر نشود.»[x]

براي انجام عمليات نامتقارن عليه گروههاي اسلام‌گرا، جلوه‌هايي از جنگ نرم مورد استفاده قرار مي‌گيرد. به‌طوركلي، چنين الگويي از رفتار استراتژيك امريكا، از تجارب گروههاي نظامي و محافظه‌كاران آن كشور در حوزه‌هاي مختلف جغرافيايي ناشي مي‌شود. در هر منطقه‌اي كه تعارض منافع يا جدال استراتژيك وجود داشته باشد، بهره‌گيري از ابزارهاي جنگ نرم يا اقدامات نامتقارن، مطلوبيت بيشتري را براي امريكا ايجاد مي‌كند.

براي تحقق اين امر، نومحافظه‌كاران در سالهاي اخير، روشنفكران ميانه و چپ ميانه دموكرات را به حاشيه رانده و توانسته‌اند پايگاه برتري را در نقاطي اشغال كنند كه برخي ايده‌هاي داراي قابليت چيرگي بر صحنه‌هاي سياسي در آنجا پرورش مي‌يابند. اين نظريه‌پردازان نومحافظه‌كار نه‌تنها از سياست گوشه‌گيري هواداري نمي‌كنند، بلكه برعكس از نظر فرهنگي، شناختي گسترده از كشورهاي خارجي و به‌ويژه از كشورهاي اسلامي دارند و اغلب به چندين زبان مسلط هستند. محافظه‌كاران نو، انترناسيوناليستهاي هوادار فعال‌شدن قاطعانه امريكا در عرصه جهاني‌اند.

برخي از محافظه‌كاران امريكايي بر ضرورت استفاده از عمليات نظامي تاكيد دارند. آنان توانسته‌اند چنين الگويي را عليه عراق و افغانستان به كار گيرند. درهمان‌حال بسياري از نظريه‌پردازان امريكايي، با اتخاذ نگرش متفاوت به جنبشهاي اسلامي خاورميانه، معتقدند براي كاهش مطلوبيتهاي اجتماعي اسلام‌گرايان، بايد از ابزارهاي رسانه‌اي و الگوهاي تبليغاتي استفاده نمود.

بسياري از نشريات، شبكه‌هاي رسانه‌اي و موسسات مطالعاتي و تحقيقاتي امريكا، تحت ‌نظارت و مديريت نومحافظه‌كاران هستند. هفته‌نامه ويكلي استاندارد، شبكه تلويزيوني فاكس‌نيوز، روزنامه وال‌استريت‌ژورنال و بنياد هريتيج بارزترين آنها به‌شمار مي‌روند.

تبليغات مي‌تواند موجب بسيج مردم در حمايت از يك هدف شود؛ اما اين امر اغلب به بهاي مبالغه، تحريف واقعيتها و حتي درو‌غ‌پردازيهايي درباره مسائل مختلف انجام مي‌گيرد. افرادي كه تصويري منفي از دشمن ارائه مي‌دهند، اغلب با ادبياتي خاص براي اثبات حقانيت خود اقدام مي‌كنند و تلاشهايي براي كسب حمايت از اين عقيده انجام مي‌گيرد.

نشانه‌هاي رفتار استراتژيك امريكا، بيانگر آن است كه ساختار اطلاعاتي و امنيتي آن كشور از الگوهاي تركيبي براي نيل به اهداف عمومي استفاده مي‌كند. در اين ارتباط، جلوه‌هايي از تركيب ابزارهاي تبليغاتي، رسانه‌اي، عمليات رواني و همچنين جدال سياسي مورد توجه قرار مي‌گيرد. ازآنجاكه اقدامات نامتقارن بر متقاعدسازي تاكيد دارد، امريكا در برخورد با كشورهاي اسلامي از ابزارهاي جنگ نرم نيز استفاده مي‌كند.

استفاده از الفاظ، تكميل‌كننده فنون تبليغاتي است. طي سالهاي اخير، نومحافظه‌كاران امريكايي همواره از الفاظي مانند تروريستهاي مسلمان، بنيادگرايان اسلامي، خشونت‌طلبان اسلام‌گرا، مسلمانان راديكال، اسلام‌گرايان جنگ‌طلب و اصول‌گرايان براي توصيف جنبشهاي اسلامي خاورميانه استفاده كرده‌اند.[xi]

به‌كارگيري واژه‌هاي يادشده مي‌تواند زمينه‌هاي انزواي گروههاي اسلامي را فراهم آورد. هم‌اكنون در كشورهاي غربي، ادراك نامطلوبي نسبت به گروههاي اسلام‌گرا وجود دارد. آنان در شرايط جنگ رواني قرار گرفته‌اند و دولت امريكا توانسته است مشروعيت لازم براي انجام عمليات و اقدامات متفاوت نظامي، اطلاعاتي، تبليغاتي و سياسي را عليه آنان به‌دست آورد. مهمترين پيامد اين مساله، آن است كه در اين روند، گروههاي اسلام‌گرا، موقعيت و اعتبار خود را در كشورهاي غربي از دست داده‌اند.

يكي از مهمترين اقدامات غربيها عليه جنبشهاي اسلامي، تهيه گزارشاتي از عملكرد اين گروهها است كه صحنه‌هايي از خشونت و منازعه را به نمايش مي‌گذارند. آنها همواره درصدد بوده‌اند اقدامات گروههاي تروريستي گروههايي مانند القاعده را به‌عنوان الگوي رفتاري تمامي جنبشهاي اسلامي به افكار عمومي معرفي نمايند.

به‌طوركلي، ارائه تصويري خشونت‌گرا از اسلام‌گرايان و كمك به تلقي مقاومت آنان به منزله جدال، مخاطرات قابل‌توجهي را براي مجموعه‌هاي اسلامي فراهم مي‌سازد. در اين ارتباط، آنان بنيادگرايي اسلامي و كشورهاي راديكال خاورميانه را در قالب نيروهايي مورد ارزيابي قرار مي‌دهند كه درصدد مقابله موثر با جهان غرب هستند.[xii]

 

بررسي الگوي كنترل جنبشهاي اسلامي

به موازات مقابله‌گرايي امريكا با كشورهاي اسلامي، اين كشور سعي دارد گروههاي سياسي و جنبشهاي اسلام‌گرا را تحت كنترل درآورد. به‌نظر ژيل كپل، جنبشهاي اسلام‌گرا درواقع آميزه‌اي از گروههاي اجتماعي متفاوت هستند كه هريك براي خود دستور كار جداگانه‌اي دارند. آنها زماني قوي هستند كه بتوانند نيروهاي خود را بسيج كنند يا پيش از به‌‌دست‌گرفتن قدرت، بين اجزاي گوناگون خود وحدت و يگانگي پديد آورند. از نظر كپل، نكته قابل‌توجه، اين است كه جنبشهاي مذكور بتوانند گروههاي متفاوت اجتماعي را با دستور كار متفاوت بسيج نمايند و در ميان آنها وحدت و تفاهم ايجاد كنند.

اگرچه تمامي جنبشهاي اسلامي داراي رويكرد هويتي هستند و در اين ارتباط، قادرند گروههاي اجتماعي مختلفي را بسيج كنند، اما اين مجموعه‌ها در كل طيف رفتاري و ايدئولوژيك متنوعي را تشكيل مي‌دهند. به‌طوركلي، گروههاي اسلام‌گرا ازيك‌سو بر ضرورت انسجام هويتي و اجتماعي تاكيد دارند و ازسوي‌ديگر زمينه‌هاي مقابله با جهان غرب را فراهم مي‌سازند. آنان براي تحقق اهداف خود الگوهاي متفاوت و متنوعي را به كار مي‌گيرند.

ژيل كپل معتقد است امكان دارد حوادث خشونت‌آميزي روي دهند و حتي جامعه تاحدودي اسلامي شود، اما جنبشها تازماني‌كه نتوانند بين گروههاي اجتماعي مختلف اتحاد ايجاد كنند، نمي‌توانند به قدرت دست يابند.

به‌نظر كپل، اعضاي جنبشهاي اسلامي ماهيتهاي متنوعي دارند. وي اين افراد را به سه دسته تقسيم كرده‌ است: گروه اول جوانان فقير شهري هستند كه در دهه 1970.م به مهمترين قشر نوپاي جامعه در خاورميانه تبديل شدند. دومين گروه بنا به اصطلاح كپل، طبقه متوسط پارسا هستند و سومين گروه كساني‌اند كه وي آنها را تحصيل‌كرده‌هاي اسلام‌گرا مي‌نامد. اين گروه نظريه‌پردازان مبارزي هستند كه بسيج سياسي دو گروه پيشين را تبليغ و پيگيري مي‌كنند.[xiii]

تمامي گروههاي اسلام‌گرا، داراي رويكرد ضدغربي هستند. علت آن را بايد در جلوه‌هايي از تفاوت فرهنگي آنان با غرب و امريكا دانست. گفتمان اسلام‌گرايي، تلاش سازمان‌يافته‌اي براي مقابله با جهان غرب محسوب مي‌شود. به‌اين‌ترتيب، اصلاح‌طلبان ديني و افراد داراي گرايشات اسلام‌گرا، تلاش دارند پارادايم‌هاي معرفتي جديدي را طراحي كنند و آن را براي مقاومت در برابر اقدامات سياسي و استراتژيك غرب به كار گيرند و اين امر به افزايش تعارض‌گرايي استراتژيك بين امريكا و جنبشهاي اسلامي منجر مي‌گردد.

جنبشهاي اسلام‌گرا طي دو دهه گذشته، به يكي از مهمترين بازيگران سياسي در منطقه خاورميانه تبديل شده‌اند. البته پيشينه فعاليتهاي اين جنبشها به سالهاي اخير محدود نمي‌شود. درواقع، تحولات قابل‌توجه منطقه‌اي و جهاني سالهاي اخير موجب شده‌اند سنگيني حضور اين جنبشها بيشتر از گذشته احساس گردد و هر دولتي به تناسب منافع و ارزشهاي خود، در قبال آنها به‌گونه خاصي موضع‌گيري كند.

تمامي جنبشهاي اسلامي، به‌ويژه مجموعه‌هايي از اين دست كه در خاورميانه فعاليت مي‌كنند، بر ضرورت مقابله با غرب تاكيد مي‌نمايند و آن را مبناي اصلي بازگشت به خويشتن مي‌دانند. به‌طوركلي اين گروهها در برابر چهره توسعه‌طلب غرب مقاومت مي‌كنند. آنها براي انجام چنين مقاومتي، گفتمانهاي متنوعي را تنظيم نموده‌اند و تمامي اين گفتمانها، جلوه‌هايي از تفاوت گفتماني جهان غرب و واحدهاي اسلامي را به نمايش مي‌گذارند.[xiv]

 

بررسي موردي: كنترل‌ اخوان‌المسلمين در مصر

كشور مصر، به‌ويژه در دوره انور سادات، از مهمترين مناطق شكل‌گيري و رشد گروههاي اسلام‌گرا بوده است. انور سادات به‌ نوعي تساهل در برخورد با اين گروهها قائل بود و اعتقاد داشت كه از توان كنترل و مهار آنها برخوردار است اما بحرانهاي سال 1981، خطاي ديدگاه او را نشان دادند. در كشور مصر، گروههاي اسلام‌گراي جديدي ظهور يافته‌اند كه دوران هويت‌يابي خود را به‌ گونه مرحله‌اي و براساس الگوهاي كنش تدريجي سازمان‌دهي نموده‌اند. از جمله اين گروهها مي‌توان به جهاد اسلامي اشاره كرد. اين گروه توانست به منشا انجام عمليات نظامي عليه ساختار سياسي مصر تبديل گردد. به‌همين‌دليل امريكا تلاش قابل‌توجهي براي كنترل و بازدارندگي گروههاي اسلام‌گراي مصر و به‌ويژه اخوان‌المسلمين انجام داد.

 

الف‌ــ روند ظهور و گسترش اخوان‌المسلمين در مصر:

اخوان‌المسلمين در اوايل سال 1928.م در اسماعيليه آغاز به كار كرد. پيش از انتقال دفتر مركزي اخوان‌المسلمين به قاهره در سال 1933، روح نوين اسلامي از اسماعيليه در بين قشرهاي پايين جامعه نمايان شده بود. پس‌ازآنكه دفتر مركزي به قاهره انتقال يافت، تعداد مراكز به هزاروپانصد تا دوهزار و تعداد پيروان آن به سيصد تا ششصدهزار نفر رسيد.

تا آغاز جنگ جهاني دوم، حسن البنا نه‌تنها از سوي علاقمندان به اصلاح اجتماعي و ديني، بلكه از سوي سياستمداران به‌عنوان رهبر اين جنبش پذيرفته شده بود؛ زيرا وي يا شخصا با آنها تماس مي‌گرفت يا با آنها مكاتبه مي‌كرد. ازآنجاكه جنبش در خلال جنگ جهاني به اوج نفوذ خود رسيده بود، فعاليتهاي اخوان‌المسلمين هرگز با رقابت سازمان ديني ديگري روبرو نشد. اخوان حتي در جنگ فلسطين نيز، اعضاي خود را به جبهه مقدم سياست مصر وارد كرد.

پس از جنگ فلسطين و به‌صحنه‌آمدن جدي حسن‌البنا، رهبران سياسي مصر، توسل اخوان‌المسلمين به خشونت و تروريسم را بهانه قرار داده و دفتر مركزي اخوان را پس از كشته‌شدن بنا بستند. اما حتي پس از مرگ بنا، اخوان‌المسلمين در رويدادهايي كه به مداخله ارتش در سياست منجر مي‌شدند، فعالانه شركت مي‌كردند.

اخوان‌المسلمين شديدا با سكولاريسم و كمونيسم مخالف بود. بنا مي‌كوشيد توضيح دهد كه هرآنچه در نظامهاي ديگر خوب است، در اسلام نيز وجود دارد. او مي‌گفت: «اسلام اساسا نظامي است كه آزادي و برابري را تضمين مي‌كند؛ براي همگان رفاه و عدالت به‌وجود مي‌آورد و الهام‌بخش روح برادري و اخلاق اجتماعي است.»[xv] بنابراين از نظر بنا، هدف اخوان‌المسلمين اين نبود كه انديشه‌هاي جديدي به‌وجود آورد، بلكه هدف آفريدن نسل جديدي بود كه به درك معني راستين اسلام و عمل طبق اسلام توانا باشد.

 

ب‌ــ مواضع و رويكرد اخوان‌المسلمين در ارتباط با ساختارهاي قدرت سياسي:

برخورد ميان اخوان‌المسلمين و حكومت، گرچه به افول زودگذر موضع اخوان‌المسلمين انجاميد، اما گسترش انديشه‌هاي آن در ميان مردم را متوقف نكرد. پيشواي جديد، حسن اسماعيل الهضيبي، كه در سال 1951، رهبري جنبش را برعهده گرفت، اخوان‌المسلمين را سريعا به مواضعي بازگرداند كه دو سال پيش از دست داده بود. اما وي آنچنان از اصول پيشواي نخست اخوان منحرف شد كه رهبري اين جنبش توسط او، در درون و بيرون اخوان‌المسلمين مورد مجادله قرار گرفت.

با بسته‌شدن موافقتنامه 1954 انگليس و مصر، مشكلات و مسائل اخوان به اوج خود رسيد. برخي از رهبران اخوان‌المسلمين به خشونت متوسل شدند و يكي از اعضاي آن كوشيد در بيست‌وششم اكتبر 1954، ناصر را به قتل برساند. اين اقدام دليل كافي در اختيار حكومت قرار داد تا مخالفان خود را از بين ببرد و از آن پس اخوان با افول جدي روبرو شد. رهبران اصلي آن، ‌جز هضيبي كه به زندان محكوم گرديد، همگي اعدام شدند و اخوان‌المسلمين جنبشي غيرقانوني اعلام گرديد. چند عضو آن از مصر گريختند و در خارج به فعاليت پرداختند اما درواقع جنبش متحمل چنان شكستي شد كه عليرغم چند كوشش ديگر براي براندازي رژيم، هرگز موفق به جبران آن نگرديد.

در سال 1966 رهبران اصلي اخوان‌المسلمين به اتهام توطئه براي كشتن ناصر دستگير شدند و چهار تن از آنان از جمله سيدقطب كه نقش پيشواي اخوان را ايفا مي‌كرد، اعدام شدند. سيدقطب يكي از تدوين‌گران اصلي اخوان به‌شمار مي‌رفت و براي گسترش آيينهاي اسلامي آثار متعددي منتشر نمود. پس از اعدام سيدقطب، افراد ديگري در دنباله كار او وظيفه تفسير اسلام را به شيوه‌اي كه با شرايط زندگي جديد سازگار باشد، بر عهده گرفتند.

برخي معتقدند اخوان‌المسلمين، پشتيباني همگاني خود را از طريق مخالفت با نظام دموكراتيك كه مورد انتقاد فراوان بود، به‌دست آورد. اما پس از مدتي، اخوان از اصلاح نظام سياسي باز ماند و از بازگشت به نظام حكومتي جانبداري نمود كه اصلاح‌طلبان مسلمان پيش از آن اعلام كرده بودند با نيازهاي زندگي جديد سازگار نيست. بااين‌وجود، در بيست‌وهشتم سپتامبر 1970، با فوت جمال عبدالناصر، اسلام‌گرايان، به‌ويژه رهبران و اعضاي اخوان‌المسلمين در مصر جان دوباره گرفتند. عليرغم خشونتهاي فراوان عبدالناصر عليه اعضاي اخوان، نيروهاي امنيتي مصر از فعاليت مخفيانه اسلام‌گرايان راديكال بي‌اطلاع بودند. همچنين در اين دوران، هسته‌هاي «الجهاد» مخفيانه و بي‌سروصدا در روستاها و بخشهاي مختلف مصر گسترش مي‌يافتند.

 

ج‌ــ مواضع اخوان‌المسلمين در دوره حكومت سادات:

سازمان اخوان از انتخاب انور سادات به رياست‌جمهوري مصر استقبال كرد. سادات به‌عنوان فردي مومن و باتقوا معروف بود و عبدالناصر در موارد متعدد كوشيد از شهرت او به نفع حكومت خود استفاده كند. انورسادات هنگامي كه به قدرت رسيد، شعار «حكومت علم و ايمان» را عنوان كرد. وي قانون اساسي مصر را اصلاح كرد و ماده‌اي به آن افزود كه تاكيد داشت: «شريعت اسلام، منبع اصلي قانونگذاري در كشور است.»[xvi]

سادات همچنين دستور آزادي زندانيان اخوان را پس از سالها اسارت صادر كرد. وي همواره با عمر تلمساني، رهبر اخوان، به‌طور علني ديدار مي‌كرد و چون از پايگاه وسيع مردمي اخوان اطلاع داشت، به آنها اجازه فعاليت مي‌داد. تاكيد سادات بر ادامه روابط دوستانه با اخوان، موجب شد دولت مصر تا سال 1973 كه براي نخستين‌بار فعاليت يك تشكل اسلام‌گراي راديكال برملا شد، اقدامي عليه آنها انجام ندهد. بااين‌حال افرادي چون ايمن ‌الظواهري معتقدند كه سادات از اخوان براي درهم‌كوبيدن گرايش كمونيستي و ناصري استفاده مي‌كرد و اين كار را طبق توافقنامه‌اي صريح انجام مي‌داد.

 

دــ تحول تاكتيكي اخوان‌المسلمين در دوره حسني‌‌مبارك:

رژيم مبارك موفق شده است تهديد عناصر اسلام‌گرا مانند الجماعهًْ الاسلاميه و جهاد را مهار كند. اين رژيم پيروزي‌هاي مهمي در سركوب و توقف عمليات خشونت‌بار هفده‌ساله الجماعهًْ و جهاد كسب كرده است.[xvii] اين رويارويي بين اسلام‌گرايان و رژيم مصر، درواقع به نفع جريان غالب اسلام‌گرايان و به‌ويژه به سود اخوان‌المسلمين بوده است. اخوان‌المسلمين كوشيد با بهره‌برداري از اوضاع نابسامان امنيتي، مبارك را براي بازكردن فضاي سياسي و سهيم‌كردن اسلام‌گرايان در قدرت تحت فشار گذارد.

مبارك به دستگاه امنيتي مصر اختيار داده است عليه ميانه‌روها و تندروهاي مسلح به يكسان رفتار كنند. وي اخوان‌المسلمين را به همدستي با الجماعه در انجام فعاليتهاي تروريستي متهم كرده است. پس از حمله تروريستي نوامبر 1997 كه در آن شصت‌وهشت خارجي و مصري كشته شدند، مبارك امكان آغاز گفت‌وگو با اسلام‌گرايان جنگ‌سالار را منتفي دانست و گفت: «گفت‌وگو با چه كسي؟ ما در طول چهارده‌سال با آنها گفت‌وگو كرده بوديم و هربار كه ما با آنها تعامل كرديم، آنها قوي‌تر شدند... گفت‌وگو ديگر كهنه شده است. كساني كه خواهان گفت‌وگو هستند، اسلام‌گرايان را نمي‌شناسند؛ ما آنها را بهتر مي‌شناسيم.»[xviii]

 

در اوت 1995 مقامات مصري، صدها چهره‌ شاخص اخوان‌المسلمين را دستگير و در يك دادگاه ويژه نظامي كه قبلا براي محاكمه مظنونين تروريست مورد استفاده قرار مي‌گرفت، محاكمه كردند. علاوه‌برآن، دادگاههاي مصر براي محدودكردن فعاليتهاي سياسي اخوان‌المسلمين، سنديكاهاي صنفي تحت كنترل آنها را توقيف كردند. رژيم مبارك از اين هم فراتر رفت و فعاليتهاي سازمانهاي حقوق بشر و نهادهاي غيردولتي را نيز محدود نمود. مبارك تلاش كرده است مبارزه داخلي براي قدرت در مصر را به‌عنوان بخشي از يك عمليات بين‌المللي قلمداد كند كه توسط اسلام‌گرايان خارجي هدايت و اجرا مي‌شود.

فواز جرجيس معتقد است «استراتژي مبارك، انحراف توجه جهانيان از معضلات داخلي و بحران مشروعيت سياسي او است. وي اميدوار است در جنگ عليه فعالان اسلامي در مصر و ساير مناطق جهان، از كمك و حمايت ايالات‌متحده بهره‌مند شود.»[xix]

مبارك به‌دنبال عدم تحقق اميدهاي خود، حتي دولت كلينتون را از آن جهت كه نتوانسته بود نقش فعال‌تري در مبارزه عليه تروريسم بين‌المللي ايفا كند، مورد انتقاد قرار داد. وي حتي دولت امريكا را به تماسهاي پنهاني با تروريستهاي اخوان‌المسلمين متهم كرده است. اين امر نشان مي‌دهد اخوان‌المسلمين از تحرك سياسي و همچنين انعطاف‌پذيري بيشتر و فراگيرتري در مقايسه با دهه 1960 برخوردار شده است. شواهد نشان مي‌دهند اخوان به‌تدريج مواضع خود را بازسازي نموده و به‌اين‌ترتيب جلوه‌هايي از همكاري‌گرايي غيرمحسوس با غرب را در دستور كار خود قرار داده است. به‌اين‌ترتيب، بايد گفت الگوهاي رفتاري امريكا در برخورد با اسلام‌گرايان مصري به‌گونه‌مشهودي تغيير يافته است و آنان تلاش دارند از روشهاي نامتقارن و همچنين تعادل‌گرايي استفاده كنند.

در نيمه اول دهه 1990، وضعيت نامطلوب رژيم مبارك، مقامات ايالات‌متحده را نگران كرد. در شرايطي كه دولت مصر با الجماعه، جهاد و ساير گروههاي كوچك مبارزه مي‌كرد، اخوان‌المسلمين خود را در موضع يك نيروي سياسي رقيب و ميانه‌رو معرفي نمود. درواقع اخوان‌المسلمين برنده اصلي رويارويي بين دولت و الجماعه بود. بااين‌حال دولت مصر از سركوب اخوان‌المسلمين نيز صرف‌نظر نكرد. البته سركوب خشن اخوان‌المسلمين از سوي حكومت مبارك، نتوانسته است از محبوبيت اين گروه بكاهد.

هم‌اكنون جمعيت اخوان‌المسلمين به‌عنوان نيروي سياسي جديدي وارد گردونه رقابتهاي سياسي مصر گرديده است اما حسني‌مبارك تمايل چنداني به همكاري با اين گروه ندارد. وي اسلام‌گرايان منعطف را گزينه رقيب خود تلقي مي‌كند و به‌همين‌دليل تلاش گسترده‌اي از سوي حكومت براي محدودسازي اخوان‌المسلمين انجام مي‌گيرد؛ اما اين روند تاكنون به نتايج موثري براي سركوب اخوان منجر نگرديده است.

اخوان‌المسلمين همچنان تاثيرگذارترين نيروي مخالف سياسي در مصر به شمار مي‌رود. هرچه تلاشهاي دولت مصر براي سركوب‌ اخوان بيشتر مي‌شود، محبوبيت و جايگاه آنان افزايش مي‌يابد. سياست تحريم و سركوب از سوي رژيم مصر، نتوانسته است نحله اصلي اسلام‌گرايان را تضعيف و يا مطيع كند. درواقع اسلام‌گرايان سعي كرده‌اند موقعيت خود را همزمان در ارتباط با نظامهاي سياسي و فرآيندهاي بين‌المللي نيز تنظيم كنند و از اين طريق به نوعي انعطاف‌پذيري در يك سطح گسترده دست يافته‌اند.

اگرچه مقامات ايالات‌متحده به مسائل و مشكلات رژيم مبارك حساس هستند، اما ادعاهاي مبارك مبني بر ارتباط حملات الجماعه يا اخوان‌المسلمين با پايگاههاي خارجي، با بي‌توجهي فراوان روبرو مي‌شود. به همين سبب است كه از اوايل دهه 1990، ديپلماتهاي امريكايي در مصر، ضمن برقراري تماس مستمر با اخوان‌المسلمين، سعي كرده‌اند به گردآوري اطلاعات درباره اسلام‌گرايان ميانه‌رو و حفظ روابط حسنه با آنان بپردازند.

بااين‌حال، مبارك مخالفان خود را صرفا با بهره‌گيري از اهرم تهديد كنترل كرده است. نيروهاي امنيتي مصر هنوز فعالان سياسي و جنبشهاي اسلامي را تهديد مي‌كنند. از آغاز بحران خليج‌فارس، تاثيرگذاري اين اهرم حتي كمتر هم شده است. درحال‌حاضر، وضعيت اسلام‌گرايان در مصر به‌گونه‌اي است كه حتي برخي ادعا مي‌كنند عملكرد حكومت مبارك باعث شده است ديگر هيچ‌كس براي سيستم ناصري احساس دلتنگي نكند.[xx]

يك مقام شوراي امنيت ملي امريكا، با رد پاره‌اي برداشتها از رفتار اين كشور در قبال اسلام‌گرايان، گفت: ملاقات با اسلام‌گرايان چيزي غير از سياست رسمي امريكا است و اسلام‌گرايان بازيگران مهمي در خاورميانه و شمال آفريقا هستند. اين مقام شوراي امنيت ملي به هيچ تناقضي بين سياست اعلام‌شده امريكا مبني بر تمايزگذاري ميان اسلام‌گرايان ميانه‌رو و اصول‌گرا و مذاكره با اسلام‌گرايان اصول‌گرا اعتقاد ندارد. اين امر نشان مي‌دهد كه انعطاف‌پذيري اخوان‌المسلمين ازيك‌سو به بقاي سياسي اين گروه در مصر منجر گرديده است و ازسوي‌ديگر، تعادل قدرت سياسي را در منطقه و مصر فراهم آورده است.

 

هـ ــ فرايند كنترل‌ اخوان‌المسلمين:

كشورهاي غربي با نمادهاي اسلام سياسي در تعارض تئوريك و رفتاري قرار دارند. امريكا در سالهاي پس از جنگ جهاني دوم به محور اصلي اين روند تبديل شده است. تئوريسينهاي نوسازي و همچنين آناني كه در كميته سياست تطبيقي امريكا فعاليت دارند، بهترين روش براي كنترل اسلام سياسي در خاورميانه را رشد جامعه مدني مي‌دانند. در چنين شرايطي، احزاب ايدئولوژيك در مدار عرفي‌شدن قرار گرفته‌اند و عرفي‌شدن طبعا زمينه لازم را براي تغيير در جهت‌گيري سياسي گروههاي راديكال اسلامي فراهم مي‌آورد. لازم به توضيح است كه برخي نظريه‌پردازان امريكايي، از جمله هادسون، بعيد مي‌دانند سازمانهايي نظير اخوان‌المسلمين در روند عرفي‌شدن قرار گيرند؛ زيرا در كشورهايي كه جامعه مدني شكل نگرفته است، همواره جلوه‌هايي از پارادوكس اسلام و دموكراسي وجود دارد. اين امر نشان مي‌دهد كه هادسون، هيچ اميدي به تحول بنيادين در ادراك و جهت‌گيري سياسي اخوان‌المسلمين ندارد. وي تاكيد مي‌كند: «جامعه مدني و نمادهاي رفتاري ناشي از آن، در غرب طراحي گرديده‌اند. ادبيات آن توسط لاك، هگل، بريست و حتي ماركسيستها تفسير شده است. در چنين شرايطي جامعه مدني و الگوهاي رفتاري مبتني بر عرفي‌گرايي نمي‌تواند در خارج از متن اوليه آن درك شود. كشورهاي خاورميانه و جنبشهاي مذهبي حاكم در اين منطقه، عموما با جلوه‌هايي از اسلام سياسي همراه بوده‌اند و لذا اخوان‌المسلمين نمي‌تواند شاخصهاي مورد نظر جامعه غرب را فراهم آورد.»[xxi]

كارگزاران امنيتي و نظريه‌پردازان استراتژيك امريكا، نگرش كاملا متفاوتي نسبت به آراي هادسون دارند. آنان معتقدند امريكا مي‌تواند از طريق الگوهاي رفتاري پيچيده و سازمان‌يافته، فرايندهاي سياسي كشورهاي اسلامي را دگرگون سازد. آنان معتقدند در دوران موجود، عصر سيدقطب پايان يافته است؛ چراكه اعضاي تشكيل‌دهنده اخوان شكل جديدي از فرايندهاي سياسي را در دستور كار قرار داده‌اند. اين گروه از نظريه‌پردازان امريكايي، نگاهي كاملا متفاوت با‌ نظريه‌پردازان پيشين دارند و اظهار اميدواري مي‌كنند كه بتوان بين اسلام و دموكراسي، پيوند به‌وجود آورد. از جمله اين نظريه‌پردازان مي‌توان به جان اسپوزيتو اشاره كرد كه معتقد است: «دگرگوني در تمامي سازمانهاي اسلامي شكل گرفته است. رهبران اسلامي مي‌توانند علاوه بر مبارزه نظامي و مقاومت در برابر غرب، به چانه‌زني بپردازند. اين امر زمينه‌هاي لازم براي مصالحه‌گرايي را فراهم مي‌كند. اخوان‌المسلمين از جمله سازمانهايي است كه آمادگي لازم براي چنين تحولي را دارد. اخوان در مقايسه با سالهاي دهه 1960 با تغييرات زيادتري روبرو شده است. آنان دموكراسي را نمادي براي غصب ”حكومت خداوند“ نمي‌دانند. به‌اين‌ترتيب، ادبيات جديد اسلامي براساس جلوه‌هايي از تحقق ”حاكميت عمومي“ شكل گرفته است. در اين ارتباط، بين حاكميت خداوند و همچنين حاكميت مردم پيوند ايجاد مي‌شود. اسلام ذاتا ماهيت دموكراتيك دارد. مفاهيم اجماع، بيعت و شورا در اسلام نشان‌دهنده چنين وضعيتي هستند.»[xxii]

روند كنترل‌گرايي غرب از طريق قالبهاي پارادايميك معطوف به جامعه مدني، سازماندهي شده است. ريچارد نورتون نيز همانند جان اسپوزيتو نگرش خوش‌بينانه‌اي به گروههاي اصول‌گراي خاورميانه دارد. وي معتقد است اخوان‌المسلمين در دوران جديد تلاش دارد مشروعيت خود را از طريق فرايندهاي سياسي و انتخابات پارلماني به‌دست آورد. به‌كارگيري چنين الگويي را مي‌توان نمادي از دگرگوني و تغيير در ساختار سياسي اخوان‌المسلمين دانست. اين امر نتايج مربوط به خود را در كنش استراتژيك اخوان ايجاد كرده است. نورتون مي‌گويد: «موج جديد خاورميانه با حركتهاي سريع و متناقض همراه شده است. هيچ‌كس نمي‌تواند براساس فرايندهاي گذشته در مورد آينده اسلام‌گرايي و همچنين گروههايي همانند اخوان‌المسلمين قضاوت نمايد. موج جديد، جلوه‌هايي از مشاركت را ايجاد كرده است. زماني‌كه گروههاي اسلام‌گرا از پايگاه اجتماعي لازم برخوردار باشند، به الگوهاي خشونت‌آميز و راديكال مبادرت نمي‌ورزند. آنان از پشتوانه سياسي خود براي كنترل قدرت بهره‌ مي‌گيرند. در اين روند، الگوي رفتار سياسي آنان به‌تدريج تغيير مي‌يابد. سازمانهايي كه حاكميت ملي را مورد پذيرش قرار مي‌دهند، طبيعي است در شرايط افول قدرت خود، قادر به تغيير در معادله بازي نخواهند بود. آنچه را كه اخوان‌المسلمين در پيش گرفته است، توسط ساير گروههاي اسلامي از جمله جماعهًْ‌المسلمين نيز پيگيري مي‌شود.»[xxiii]

زماني‌كه در ادبيات سياسي و الگوي رفتاري اخوان‌المسلمين تغييراتي ايجاد مي‌شود و در اين روند، قاعده بازي مورد پذيرش اخوان قرار مي‌گيرد، طبيعي است الگوي رفتاري دولت نيز با آنان تغيير مي‌‌يابد؛ چنانكه دولت مصر طي سالهاي نيمه دوم دهه 1990 با فشارهاي امريكا براي انعطاف‌پذيري در برابر اخوان‌المسلمين روبرو شد و در اين شرايط، اخوان، ماهيت سياسي خود را مورد بازبيني قرار داد و الگوي رفتار مسالمت‌آميز را در پيش گرفت. زماني كه اخوان‌المسلمين در شرايط همكاري‌جويانه با دولت قرار مي‌گيرد، طبيعي است رهبران سياسي آن نيز از ضريب امنيتي بيشتري برخوردار مي‌شوند. در اين ارتباط مي‌توان آزادسازي عمر تلمساني و همچنين شيخ كوشك را به‌عنوان زمينه‌اي براي متعادل‌سازي و كنترل فضاي سياسي مصر دانست. علاوه‌براين، روحانيون ميانه‌رويي كه از الگوي رفتار مسالمت‌آميز اخوان‌المسلمين حمايت به عمل آورده‌اند، از جايگاه و مطلوبيت بيشتري برخوردار شده‌اند.[xxiv]

 

جمع‌بندي و نتيجه‌گيري

كنترل‌گرايي نسبت به اسلام سياسي در خاورميانه طي سالهاي دهه 1990 به بعد، افزايش قابل‌توجهي يافته است. اخوان‌المسلمين از جمله احزاب و مجموعه‌هايي محسوب مي‌شد كه تلاش داشتند شرايط سياسي مصر و كشورهاي خاورميانه را براساس آموزه‌هاي انقلابي و ايدئولوژيك شكل دهند. به‌همين‌دليل در دوران ناصر، موقعيت سياسي اين گروهها افول يافت. پس از آن انور سادات تلاش نمود زمينه‌هاي مناسبي را براي تحرك قانونمند اخوان‌المسلمين فراهم آورد اما روندهاي راديكال مانع از شكل‌گيري الگوي جديد رفتاري از سوي اخوان‌المسلمين گرديدند.

در دهه 1990 شكل‌بندي قدرت در نظام بين‌الملل تغيير يافت. امريكاييها به اين جمع‌بندي رسيدند كه قدرت‌سازي از طريق حذف گروههاي اسلام‌گرا امكان‌پذير نيست و لذا روند جديدي در دستور كار گروههاي سياسي و نهادهاي متصدي برنامه‌ريزي براي كنترل رفتار سياسي امريكا در خاورميانه قرار گرفت. شكل جديد رفتار سياسي امريكا در برخورد با اخوان‌المسلمين را مي‌توان نمادي از كنترل‌گرايي نسبت به گروههاي انقلابي و ايدئولوژيك دانست. اخوان‌المسلمين در مرحله اول رفتار سياسي خود در خاورميانه تلاش داشت قالبهاي ايدئولوژيك را ارتقا دهد و ازاين‌طريق به نفي فضاي عرفي‌شده مصر و ساير كشورهاي خاورميانه بپردازد. اين روند تا دهه 1980 با فرازونشيبهاي مختلفي همراه بود. گرچه انورسادات تلاش نمود قانون‌اساسي مصر را اصلاح كند و شريعت را منبع اصلي قانونگذاري در مصر معرفي نمايد، اما درنهايت گروههاي افراطي‌تري مانند جماعهًْ الاسلاميه و گروه الجهاد در مصر سربرآوردند. اين امر براي امريكا مخاطرات سياسي بيشتري را به‌وجود ‌آورد؛ زيرا سازمانهاي جهادي از تاكتيك عمليات مسلحانه براي مقابله با دولت مصر و ساير گروههاي سياسي لائيك استفاده مي‌كردند. براي مقابله با چنين شرايطي، دولت امريكا، مبارك را به انعطاف‌پذيري در برابر اخوان‌المسلمين وادار نمود. نتيجه اين فرايند را مي‌توان تغيير در مواضع سياسي رهبران مصر دانست. زماني‌كه پديده بنيادگرايي اسلامي عرب ــ افغان ايجاد شد، امريكا فعال‌سازي مجدد اخوان در صحنه سياست عملي مصر را ضروري دانست و زمينه لازم را براي هنجارپذيري سياسي از سوي اخوان‌المسلمين فراهم آورد. به‌نظر مي‌رسد اين امر تاكنون به كنترل اخوان‌المسلمين از طريق مشاركت در قدرت سياسي منجر گرديده است.

 

پي‌نوشت‌ها

 [i] - M. J. C. Vile, “Politics in the USA”, fifth edition, (London and Newyork: Routledge, 1999), P. 16

[