باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 30 آبان 1387 كاربران برخط 129 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
خدا: واژه گمشده
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
انسان و يقين از ديدگاه يك سنت گرا


فريتيوف شوان، سنت گراي معاصر از جمله انديشمنداني است كه به موازات رنه گنون ، مارتين لينگر ، آلدوس هاكسلي و هيوستن اسميت به تامل در سرشت جهان جديد پرداخته و به انحراف آن از سنت كه در حكم وحدت بخش اديان مختلف بوده، اشاره كرده است. به نظر شوان سنت حاوي عناصر تغييرناپذير و همه زماني و همه مكاني است. به نظر وي سنت حاوي آن چيزي است كه آن را قدسيت مي نامد. به همين دليل در مطلبي كه از پي مي آيد، وي به مسئله يقين و نقش آن در زندگي انسان اشاره دارد.

 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

   ● نويسنده: فريتيوف - شوان

مترجم: حسين - خندق آبادي

 
 

مشخصه ذاتي عقل انساني، مركزيت و تماميت آن و به عبارت ديگر توانايي اش در درك امر مطلق است و از همين جا توانايي بعدي ناشي مي شود، يعني توانايي درك عينيت بخشي كه منطبق است بر فهمي از امر نسبي. بدون تامل در امر مطلق، از يك سو و توانايي عقلي تمييز امور مقيد (با ارجاع به امر مطلق) از سوي ديگر، آدمي در سطحي مادون عقل خود و، در نتيجه، پايين تر از انسانيت خود به سر مي برد. آدمي يعني عقل مستعد امر مطلق و مستعد عينيت بخشي يا نسبيت بخشي. حيوان نه فهمي از امر مطلق دارد و نه در نتيجه فهمي از امر مقيد.

عقل مستعد امر مطلق، لزوما مستلزم اختيار است. اراده به نسبت تماميت عقل، آزاد است و عقل در آدمي از آن رو كه آدمي است، تام است و مستقل از امور خفيه عارضي خود است. به عبارت ديگر هر انسان داراي قلب سليم تا اندازه اي فهمي از امر مطلق دارد كه او را قادر مي سازد تا از اختيارش به سود يگانه امر ضروري استفاده كند. اگر متعلق طبيعي و اصلي عقل، مبدا المبادي، امر مطلق و امر نامتناهي است، پس متعلق طبيعي اراده بايد چيزي مطابق با آن واقعيت متعالي باشد. بر اين اساس، وظيفه اصيل يا بنيادي روح، از يك سو تمييز ميان حق و امر موهوم و از سوي ديگر، جمعيت خاطر متاملانه نسبت به حق يا به تعبير ديگر حقيقت و وصال است.

ظرف و مظروف، و مظروف و ظرف با هم مسانخت دارند: در طبيعت، يك ظرف براي مظروفي مطابق خود ساخته شده است و [وجود ظرف] واقعيت مظروف را اثبات مي كند و حاكي از آن است كه چنين برهاني، اگرچه نه لزوما براي هر فهمي، سودمندي ثانوي و موقتي خود را دارد. زهدان انسان، وجود مني انسان را اثبات مي كند، درست مانند زهدان گربه كه وجود مني گربه را اثبات مي كند. به همين نحو، عقل شهودي انسان، محتواي ضروري و تام خود را، يعني واقعيت مطلق و بنابراين متعالي و ملازم با اين ها، بازتاب هاي امر مطلق در امور مقيد را اثبات مي كند. حقيقت عقل تام يا جامع ما [وجود] هر چيز فهميدني را اثبات مي كند.

هر چيزي كه ماده را بشناسد و با شناخت آن، آن را چنان كه هست تعريف كند، خود نه مي تواند ماده باشد و نه مي تواند معروض قوانين ماده واقع شود. بر اين اساس، جاودانگي ما براي آنان كه گوش شنوا دارند (1) بديهي است. فاعل آگاه، گسترده تر و ژرف تر يا واقعي تر از آن است كه دستخوش واقعيت عرضي و امكاني اي همچون مرگ شود.

بنابراين آدمي توانايي درك امر مطلق و توانايي اراده آزاد را دارد، به همين ترتيب و در نتيجه مي تواند عشقي فراتر از ظواهر پيدا كند و به سوي امر نامتناهي گسترده شود و كاري را با قصد يا انگيزه اي فراتر از تمايلات دنيوي انجام دهد. توانايي هاي خاص انساني يا توانايي هايي كه شريف ترين و كامل ترين توانايي هاي انسان اند، به شيوه خود بر هدف خود دلالت دارند، درست همان طور كه بال هاي يك پرنده، امكان پرواز و از اين رو همچنين وجود فضايي براي پرواز را اثبات مي كنند.

آزادي اراده، مستلزم امكان انتخاب خطا و در نتيجه امكان تيرگي عقل به واسطه شهوات است، چراكه هركس كه امور موهوم را اختيار مي كند، علاقه دارد سعادت خود را در آن ها بيابد و آدمي همان مي شود كه اختيار مي كند. عقل تام يعني آزادي و آزادي يعني امكان خطا، از اين رو است نزول و ضرورت وحي كه به نوبه خود، آن كلمه الهي گم شده را احيا مي كند و وحي كه مي توان گفت نوعي تذكار دوباره براي انسانيت يا هر انسانيت خاصي است، به شيوه خاص خود، فطري بودن حقيقت تام و بنابراين هر حقيقت قطعي را هم اثبات مي كند.

سخن پيشين را چه بسا بتوان بدين نحو نيز بيان كرد: يك حيوان با پيچيدگي انطباق خود با محيطش و، به مفهوم عالي تر، با نظّارگي (contemplativity) مخصوص به خود، عقل را اثبات مي كند، البته به شيوه اي منفعلانه، اما هرگز به عقل كلي (universal Intellect) ملحق نمي شود، اما آدمي با استشعاري كه به واقعيت تام و از موقعيت خود در آن واقعيت دارد و سپس با نظارگي اش، با ثابت ماندنش در بودن ، به جاي عمل كردن ، با قطع نظر از حقيقت فعل بيروني خود، قوه عاقله خود يا تماميت فراگير عقل انساني را اثبات مي كند. در اين جا چهار شأن متفاوت وجود دارد: ادراك، جمعيت خاطر، تمييز و تامل. در اين شأن آخر است كه دانستن به بودن مبدل مي شود. فهم ذهني، آستانه تمييز است و جمعيت خاطر متحد شده با تمييز هم همان آستانه تامل.

كثرت حيرت زاي ظواهر، آدمي را احاطه كرده است. عقل كامل عبارت خواهد بود از دريافت همگوني و ساحت بيروني آن ظواهر به عنوان اموري كه به ترتيب از وحدتي متعالي و واقعيتي دروني نشات مي گيرند؛ بنابراين جهان نه به عنوان توده آشفته اي از ظواهر شبه مطلق، بلكه به عنوان پوشش يگانه اي ظاهر مي شود كه ظواهر در درون آن به هم تنيده شده اند. آن ها در اين پوشش به هم متصل اند، اما درهم و آشفته نيستند، از هم متمايزند اما مفارق نيستند. در مركز، عقل مميز و وحدت بخش مستقر است، يعني همان عقل آگاه از مبدأالمبادي. تنها به لطف اين استشعار است كه جهان ظواهر هم از حيث همگني جوهري خود و هم از حيث امكاني بودنش، از حيث ساخت بيروني اش و از حيث نيستي اش مي تواند جلوه گر شود.

از يك ديدگاه به نسبت متفاوت و مرتبط با احساس گذر زمان (و بنابراين از نظر حيات ما انسان ها) جهان ظواهر، بسان سياله اي به نظر مي رسد كه عقل به عنوان مركزي ثابت در ميان آن قرار دارد، بنابراين عقل، عين حضور هميشگي عين وقت مقدسي مي شود كه به خداوند تعلق دارد: عقل، استشعار به ابديت است.

اين دو بعد معنوي، كاربرد كاملا دروني خود را نيز دارند، به اين اعتبار كه نفس، خود، جهان است و حيات، حجاب مايا (2) و سياله ظواهر است. نفس، انبساط مي يابد و در همان حال خود را در برابر نگاه نافذ غير شخصي و مقاومت ناپذير عقل، منكشف مي سازد؛ عقلي كه خود در مركز و در اكنون واقع است و عقلي كه با ياد خدا و براساس تمييز مابعدالطبيعي ميان حق تام و بازتاب هاي امكاني اش فعليت مي يابد، هرچند اين امور در نظر امر مطلق، اموري موهوم اند. براي عقل يا براي فعال معنوي سازگار با آن، تفاوتي ميان امر بيروني و امر دروني نيست. امر بيروني در درون هم هست، چراكه نفس، همه جا چه در سطح متعلق به عالم كبير و چه در عالم صغير نفس است، در حالي كه امر دروني به نوبه خود، شأني از ساحت بيروني را داراست، چراكه ظواهر، همه جا درون ما و گرداگرد ما ظواهراند. از اين رو در عمل و در مقام تبدل جوهري (alchemically) ممكن نيست كه از جهان و از حيات صحبت كرد و در همان حال، نفس و سيلان فكر را در نظر نگرفت. جهان، همان نفس است و نفس، همان جهان. لازمه اين امر و در همين جا همه اهميت تمايزي كه چه بسا حشو و زايد هم به نظر آيد، نهفته است اين است كه با عمل به مقتضاي امر دروني، به مقتضاي امر بيروني عمل مي كنيم: ما، جهان و حياتمان، هر دو را در درون نفسمان داريم. اما وقتي در باب جهان صحبت مي كنيم، اين سؤال كه آيا مي دانيم كه در باب امر بيروني مي انديشيم يا در باب امر دروني پيش نمي آيد؛ چراكه امور بيروني، بر امور دروني مقدم اند، محيط دنيوي ما پيش از آن كه به دنيا آمده باشيم وجود داشت و يك درخت پيش از آن كه چشممان به آن بيفتد، وجود دارد. جهان هميشه مقدم بر هر چيزي، قلمرو وجودي است كه ما را احاطه كرده است. هيچ گاه جهان، تنها به جهان دروني ما منحصر نيست، مگر وقتي كه آشكارا بدان تصريح شود. اين حجت كه جهان مدرك در عمل بايد عين احساسات مدرك تلقي شود، در اين جا اعتباري ندارد، حتي با فرض اين كه احساسات (و عقل حاكم بر آن ها) ظواهر خارج از ذهن را درواقع بر طبق ارتباط حقيقي به ما منتقل كنند. انكار اين مطلب همان و مناقشه در كل امكان شناخت، همان.

حيات انساني، محفوف در بي يقيني هاست؛ آدمي به جاي آن كه به آنچه در سرنوشت او مطلقا يقيني است، يعني مرگ، روز جزا و ابديت چنگ زند، خود را در آنچه نامتيقن است گم كرده است. اما گذشته از اين سه، امر يقيني چهارمي نيز هست كه افزون بر اين كه يقيني است، به سرعت و سهولت به تجربه انسان درمي آيد و اين امر، همان وقت كنوني است كه در آن، آدمي آزاد است كه حق را اختيار كند يا موهومات را و بنابراين در تحقق ارزش آن سه امر يقيني شناختي و عظيم براي خود نيز آزاد است. استشعار فرزانگان چه مستقيم و چه به شيوه اي غيرمستقيم و ضمني به واسطه ياد خدا مبتني بر اين سه امر ياد شده است.

اما گذشته از بعد تعاقب زماني (succession) بايد به بعد تقارن زماني (simultaneity) هم توجه كنيم، بعدي كه مبتني بر نمادپردازي مكاني است. جهان اطراف، ما بخواهيم يا نخواهيم، انباشته از شقوقي است كه در برابر اختيار ما قرار گرفته اند. بنابراين، جهان انباشته از بي يقيني هاست، نه بي يقيني هايي كه پي در پي بيايند، مانند بي يقيني هايي كه در سيلان حيات اند، بلكه بي يقيني هاي همزمان، مانند اموري كه از طريق مكان به ما عرضه مي شوند. در اين جا نيز هركسي كه بخواهد اين بي يقيني ها را مرتفع سازد، بايد به آنچه مطلقا يقيني است چنگ زند و اين امر همان چيزي است كه فوق ماست، يعني خدا و بقاي ما در خدا.

اما حتي در اين دنيا نيز وقتي با شقوق فراوان و حيرت زاي اين جهان روبه رو مي شويم، چيزي هست كه مطلقا يقيني است، چيزي كه صور مقدس، اين همه مظاهر بيروني فراوان را از آن عرضه مي كنند و آن، حقيقت مابعدالطبيعي و ياد خدا ، آن كانوني است كه در درون ماست و به ميزاني كه در آن مشاركت جوييم، ما را تحت محور عمودي ملكوت، خدا و خودي مطلق درمي آورد.

آدمي خود را در مكان و در زمان، در اين جهان و در حيات مي يابد و اين دو موقعيت، مستلزم دو محور فرجام شناختي و معنوي اند كه يكي ثابت و عمودي و ديگري متغير و افقي و كمابيش زماني است، بنابراين چنين است كه امر امكاني، در ذهن انسان اهل تامل و نظر، از حيث ربط و نسبتي كه با امر مطلق دارد، به ادراك درآمده است، با آن پيونديافته و به همان بازگشت دارد، اما در عمل، اين موارد مذكور تنها به ميزاني كه فرزانگان بنا به ضرورت از موقعيت هاي امكاني باخبرند، به حساب مي آيند. اين امور تعيين كننده شيوه اي هستند كه فرزانگان بدان شيوه، نسبيت خود را لحاظ مي كنند. آن راز كه دانستن بودن است و بودن دانستن، در درون كل اين بافت، اما كاملا مستقل از آن و نه به هيچ وجه محدود به يك موضع (localized) قرار دارند، به عبارت ديگر اين امور يقيني مربوط به تعاقب زماني و تقارن زماني ، مربوط به حيات و جهان ، چارچوب ضروري تامل و نظر را شكل مي دهند و محورهايي را عرضه مي كنند كه به كار رهايي ما از جهان و از حيات مي آيند و يا آن رهايي را آسان مي كنند. درواقع شريعت ظاهري كه مبناي ضروري طريقت باطني است، در تحليل آخر، متمركز بر اين عناصري است كه با غايات نهايي ما يعني: ملكوت و خدا يا مرگ، روز جزا و ابديت با گرايش هاي دنيوي ما، مادامي كه منطبق با اين واقعيات اند، در ارتباط اند.

مطلب مهمي كه در اين جا بايد اخذ كرد، اين است كه تحقق استشعار به امر مطلق، يعني ياد خدا يا نيايش تا آن جا كه موجبات يك مواجهه بنيادي خالق و مخلوق را فراهم آورد، هر مقامي را براساس اين دو محور، پيشاپيش ممكن مي سازد. اين تحقق هم اكنون نوعي مرگ و نوعي ملاقات با خداست و درواقع ما را در ابديت جاي مي دهد. اين تحقق در حاق خود، شمه اي از بهشت است و حتي از حيث جوهر ناآفريده و رازآلودش، شمه اي از خداست. نيايش گوهرين، موجب گريز از جهان و از حيات مي شود و بنابراين به ما نيرويي تازه و الاهي بر فراز حجاب ظواهر و صور متغير مي بخشد و به حضورمان در گرماگرم بازي ظواهر معنايي تازه مي دهد.

هرچه اين جا نباشد، هيچ جاي ديگري نيست و هرچه هم اكنون نيست هيچ وقت نخواهد بود. (3) چنان كه همين وقت است كه در آن من آزادم كه خدا را اختيار كنم و همچنين خواهد بود مرگ، روز جزا و ابديت. به همين نحو، در اين كانون، در اين نقطه الاهي كه من آزادم كه به رغم اين جهان متكثر و بي پايان دست به اختيار برم، من درواقع در بطن واقعيت نامشهودم.

ديديم كه جهان، حيات و وجود انساني، عملا خود را به صورت سلسله مراتب پيچيده اي از يقين ها و بي يقيني ها متجلي مي سازند. در پاسخ به اين پرسش كه مهم ترين چيزهايي كه انسان مستقر در اين جهان معماها و دودلي ها بايد انجام دهد چيست بايد گفت كه چهار كار هست كه بايد كرد يا چهار تكه جواهر هست كه هرگز نبايد آن ها را از نظر دور داشت: نخست، بايد حقيقت را پذيرفت. دوم بايد آن را پيوسته در ذهن نگه داشت، سوم از هر آنچه مخالف حقيقت و آگاهي ابدي از حقيقت است، پرهيز كرد و چهارم به هر آنچه با آن ناسازگار است، دست يازيد. همه دين و همه حكمت، از ديد بيروني و از ديدگاه انساني، به اين چهار قانون تحويل پذير است: آنچه بايد در هر سنتي پاس داشته شود، آشكار ساختن يك حقيقت لايتغير و سپس قانوني براي التزام به حق ، قانوني براي ياد يا محبت خداوند و سرانجام اوامر و نواهي است و اين امور تركيبي از عناصر قطعي اي را مي سازند كه بي يقيني انسان را احاطه و رفع مي كنند و بنابراين كل مشكل وجود مادي را به هندسه اي تحويل مي برند كه در آن واحد هم ساده و هم ازلي است.

 

پا نوشت هاي مترجم

1. برگرفته از انجيل متا، 15:11.

2. …the veil of mayaبه مايا دو نيرو منتسب است: نيروي خلاقه و نيروي استتار (آوريتي شكتي avrti sakti). آوريتي از فعل آوري (avr) به معناي پوشاندن و پنهان كردن آمده و مراد از آن، پرده احتجابي است كه سايه هاي جهل بر ديده مخلوقات مي افكند، به نحوي كه نور وحدت از پس حجاب مظاهر ظاهر نگردد. اين جهل جهاني موجب مي شود كه ما به گمراهي و ناداني بگراييم و پيوسته از مرتبه اي در مرتبه ديگر سرگردان بمانيم.

مايا جادوي جهاني است كه براي اغواي آدميان دام هاي مهلك مي گستراند و آدمي را در چنگال خود اسير مي سازد و در دل او شك و ترديد مي افكند و او را از حصول يقين حقيقت كه آرامش درون و خاموشي باطن است وامي دارد (اديان و مكتب هاي فلسفي هند، داريوش شايگان، ص 855).

3. جمله اي كه چه بسا خود مصداقي از حكمت جاويدان باشد و ردپاي آن را چه به صورت ايجابي و چه به صورت سلبي و چه به هر دو صورت، از جمله در هند در آيين تنتره / شكتيسم در ويشوسارتنتره (Visvasaratantra) (اديان و مكتب هاي فلسفي هند، ص۲۳۷)، در مسيحيت در اين جمله انجيل متا كه هر آينه به شما مي گويم آنچه بر زمين بنديد در آسمان بسته شده باشد و آنچه بر زمين گشاييد در آسمان گشوده شده باشد (18:18) و در اسلام در اين آيه كه و من كان في هذه اعمي فهو في الاخره اعمي و اضل سبيلا (17:72) مي توان يافت. اين جا و آن جا از جمله به كتاب مقدس و خارج از آن، عالم اصغر و عالم اكبر، دنيا و آخرت و نقطه آغاز و نقطه پايان يا علت و معلول تفسير شده است.

 

    68 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   انسان (132)
●   خدا (94)
●   سنت گرايي (116)
●   يقين (3)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:04/05/1385

تاريخ شمسی نشر:04/05/1385
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب