پديدههاى مختلف تاريخى و اجتماعى مىتوانند ريشهها و مبانى مختلفى داشته باشند. آشنايى با اين مبانى از آن جهت اهميت دارد که ما را به شناخت کاملتر و صحيحترى از امور مىرساند. در اين دنيا تقريبا هيچ پديدهاى خارج از اين قاعده متصور نيست. چرا که هر پديدهاى علتى دارد و معلول چيزى مىباشد. در اين زمينه يعنى شناخت مبانى و ريشههاى امورى بويژه امور اجتماعى در ميان انسانها، بررسى تاريخ آنها بسيار مفيد است و يکى از راهکارها مىباشد لکن در اينجا و در بررسى انقلاب اسلامى قصد ما شناسايى جنبههاى تاريخى وقوع انقلاب اسلامى نيست. هرچند تاريخ انقلاب هم جايگاه خود را دارد. اما همان طور که عنوان اين مقاله نشان مىدهد در اينجا در پى شناسايى و آشنايى با مبانى کلامى انقلاب اسلامى هستيم. در اينجا انقلاب اسلامى از آن جهت که در پى ايجاد حيات طيبه براى انسانهاست و براساس تعريف حيات طيبه به وجود مىآيد مدنظر قرار دارد. مولفههاى زيادى را در مبانى کلامى انقلاب اسلامى مىتوان برشمرد. برخى از آنها به صورت فهرستوار عبارتند از:
دين و مذهب به طور کلي، فطرت، آرمان و زندگى عرفى مردم، وجود انسان کامل و الگوى آن و به طور کلى شناخت به همه اينها در بستر فلسفه تاريخ تشيع.
شناخت اين مولفهها و در نظر گرفتن نوع ربط آنها بسيار مهم است که به آن مىپردازيم. اولين مطلب آن است که انقلاب اسلامى ايران يک انقلاب مذهبى بود و از همين لحاظ هم مطمئنا داراى مبانى کلامى خاص خود است. اين مبانى به طور عميق در شعارها، سياستگذارى ها و برنامهريزىهاى انقلاب سخت مورد توجه و کاربرد بود. آشنايى با اين چارچوب معرفتى مىتواند ارائه کننده معيارهاى بسيار خوب و عميق درباره انقلاب اسلامى و حرکتهاى قبلى و بعدى باشد. بنابراين اولين فرضيه آن است که دين قدرت معنا بخشى به اين حرکت مردمى يعنى انقلاب اسلامى را دارد. وگر نه نمىتوان آن را انقلاب اسلامى و مذهبى دانست.
“جهان آينده هرگونه که باشد، يا ديده شود، مذهب و آينده آن نيز همانگونه ديده مىشود. پس “جهان ديد” ضرورتى براى مذهب است و شايد به همين دليل است که مذاهب براى نوع “جهان ديد” آيندهاى براى خود دارند و اين جهان ديد مختص به مذاهب و يا فلسفه شبيه مذاهب (مثل هگل) مىباشد. که علت آن نيز معنابخشى اين “جهان ديد” بر زندگى انسانى است.” (ابراهيم فياض - نشريه پگاه حوزه.)
اولين مبناى انقلاب اسلامى را در اين زمينه بايد فطرت دانست. فطرت به معناى يک نوع معرفت شهودى و وجودى و يا علم حضورى يا خلقت هدايت يافته است. که دين و مذهب، ملت و دولت، نژاد و قوميت و ... در آن دخالتى ندارند. هرچند همه اينها از باب ذکر و يادآورى و يا غفلت از فطرت در آن دخالت دارند. حرکت اجتماعى و امور مربوط به جامعه انسانها همگى بازگشت دارند به عامل تشکيل دهنده آنها يعنى انسان و در انسانها هم نقطه مشترک او يعنى فطرت بايد در نظر گرفته شود. فطرت با زندگى رابطه مستقيم دارد. چرا که مردم از آن جهت مردم ناميده مىشوند که در يک محيط و جغرافياى فرهنگى و با فرهنگ خاص خود زندگى مىکنند، پس فطرت رمز و راز زندگى مردم است.
در فرهنگ و معرفت شيعه مفهوم انسان کامل مطرح مىشود و ستون اصلى اين جبهه معرفتى است که بر زمينه محکم فطرت و زندگى قرار دارد و شناخته مىشود. انسان کامل از آن جهت کامل است که فطرت کامل دارد (چون گفته شد که فطرت شاکله اصلى انسان است) و چون او فطرت کامل دارد اين فطرت در بستر زندگى است لذا همو داراى زندگى کامل است. در همين جا مىتوان نتيجه گرفت که انسان کامل مردمترين مردم است. در نظر ما انسان کامل از مردم بر خودشان اولى است و از آن روست که شوق و عشق و اشتياق او هم به مردم از خودشان بيشتر است.
انسان کامل از باب شفقت بر خلق خدا و مردمان از آنها پيشى گرفته است نه از باب حکومت و برتري.
حال حکومت انسان کامل با اين توصيف نسبت به مردم خود چگونه است. مهمترين ويژگى آن است که حکومت او حکومت جباره نيست. بلکه يک حکومت و دولت کريمه است و بر کرامت مردمان از آن جهت که مردمان هستند اهتمام مىورزد. بدينترتيب در حکومت انسان کامل هيچ ظلمى بر مردم اعم از يهودي، مسيحى يا مسلمان نمىرود و همه آنها در امنيت و عدالت و معنويت غرقاند. نمونه آن نيز نحوه برخورد امام علي(ع) در قضيه زن يهودى است که خلخال از پاى او در آوردند و امام فرمود که اگر مردمى (مسلمين) از اين ظلم بميرند جايز است.
حال که انسان کامل بر مبناى فطرت انسانى و در بستر زندگى بشرى حکومتى اين چنين ايجاد مىنمايد مهمترين هدف و نتيجه اين حکومت چيست؟ پاسخ آن است که دولت کريمه در پى ايجاد حيات طيبه و زندگى پاک است. و اين امر نيز از جنس آرمان مردم در زندگى روزمرهشان است. يعنى مردم همه روزه آرمانى مشخص را در بستر زندگى عرفى خود در نظر دارند و آن زندگى سعادتمندانه و پاک است. آرمانى که اگر نباشد زندگى به يکنواختى و بىمعنايى مبتلا مىگردد. آن چنان که امروزه فقدان معنا و الگوى کامل در ارائه اين معناى متعالى و البته خاکى - افلاکى يعنى حيات طيبه در مغرب زمين آن چنان مشهود است که استرس، اضطراب، نا اميدى و افسردگى مسئله و بيمارى اول آنان است. هرچند ممکن است بعضى اشکال کنند که با مطرح شدن آرمان و آرمانگرايى مسئله خشونت مطرح مىشود و لزوما اين آرمان خشونت را در اين چارچوب معرفتى و حکومتى مطرح شده در پى خواهد داشت. اما اين سوال بر مفروضى غلط استوار است. آرمان اگر خارج از فرايند زندگى بر آن وارد شود ممکن است خشونت و تنگنظرى را به همراه داشته باشد، که در آن صورت هم ديگر آرمان نيست. زيرا آرمان به معناى واقعى آن از خود زندگى برآمده و از آن خارج نيست و لذا خشونت نيست. زيرا خداوند حيات و زندگي، تجاوز کنندگان و تعدىگران را دوست ندارد و انسان کامل که منادى اين آرمان و حيات طيبه است نيز فقط در حال ذکر است و اين ذکر همان يادآورى و بازگشت به فطرت و توبه به درگاه الهى خداوند زندگى است. برعکس خشونت زمانى بروز مىکند که عدهاى بخواهند از اين بازگشت به ذکر و يادآورى حيات طيبه جلوگيرى نمايند.
به هر حال تمام اين مولفهها که به شکلى تئوريک بيان شد و ربط آنها مورد اشاره قرار گرفت و مبانى کلامى انقلاب اسلامى را تشکيل مىدهد همگى در بسترى خاص معنا پيدا مىکنند و اصولا در ستيزى معين مىتوانند بررسى شوند و آن فلسفه تاريخ شيعه است.
يعنى همه اينها در قالب يک مبناى کلامى ديگر رخ مىدهد و آن فلسفه تاريخ شيعه است. فلسفه تاريخى که خود بر نها مورد
مبناى مفهوم انسان کامل و ظهور او در هر زمان شکل مىگيرد. در بررسى ريشههاى انقلاب اسلامى در اين دوران بايد به فلسفه تاريخىاى رجوع کرد که با تجلى دو انسان کامل شروع مىشود و خاتمه مىيابد. شروع آن، تجلى انسان کامل در عاشورا و در حادثه کربلا بود و اين به نوعى مبدا شروع فلسفه تاريخى شيعه بود و اين سير در زيارات امام حسين(ع) تا تجلى انسان کامل ديگر در آخرالزمان که همان مهدى موعود است ادامه مىيابد. اين فلسفه تاريخى تعيين کننده تمامى حرکتهاى شيعه است.
به اين معنا که هر حرکتى در اين ميان، بايد هويت نهضتى حسينى داشته باشد و حرکتى براى ظهور باشد. همان طور که گفته شد مبناى کلامى انقلاب اسلامى بر الگوى حکومت انسان کامل شکل مىگيرد که دستاورد ملموس آن در اين عالم همان حيات طيبه و زندگى پاک است. پس انقلاب اسلامى نيز براى همين هدف واقع شده و در اين فلسفه تاريخى هم معنا پيدا مىکند. انقلاب اسلامى را بايد حرکتى براى شکلدهى فرايند رسيدن انسان به سعادت و حيات پاک دانست که از مبدا عاشورا شروع و به مقصد معنابخش مهدويت ختم مىگردد. در غير اين بازه معنايى و تاريخى مسلما رهاوردى که انقلاب اسلامى نويدبخش آن است ديگر حيات طيبه نيست و اين معيارى جهت بررسى و شاخصى جهت سنجش انقلاب اسلامى در مسير خود است.
بنابراين هرگاه انقلاب اسلامى باتوجه به معيارها و فاکتورهاى مشخص از مسير ايجاد و گسترش حيات طيبه بر مبناى الگوى انسان کامل و برپايه فطرت و آرمان زندگى عرفى مردم خارج شود، مىتوان گفت که انقلاب اسلامى از مبانى حکمى و کلامى خود دور شده است و هر حرکت و انقلاب و آرمانى که از ريشهها و مبانى خود ببرد و دور شود هرچند حيات ظاهرى با صلابتى را هم داشته باشد اما در درون و باطن خود از حرکت ايستاده و دچار سکون شده است. و اين يعنى آغاز دوران قهقرايي، بازگشت به گذشته و شکست. تاريخ تمدنها و ظهور و سقوط آنها نيز به روشنى اين امور را نشان مىدهد. حال با اين ترسيم از مبانى کلامى انقلاب اسلامى و برشمردن فاکتورهاى آن و آشنايى با سير و ربط حرکت انقلاب اسلامى مىتوان عملکرد گروهها و افراد معاند و حتى جاهل در درون نظام معنايى و حکومتى جمهورى اسلامى و انقلاب اسلامى را ديد و شناخت. مثلا در اين ميان کسانى از باب روشنفکري، برکنارى مىنشينند و هيچ حرکتى نمىکنند، مسلما داراى اين حيات طيبيه نخواهند بود و در مقابل، کسانى که زمينه را براى ظهور با حرکت مقدمهسازى و امتحان شروع مىکنند، آنها داراى حيات طيبه هستند. حتى کسانى که از باب پيشرفت و توسعه يا هر مضمون ديگرى بستر زندگى عرفى و فطرتى مردم را به هم مىريزند و شکاف طبقاتى را رونق مىدهند در واقع دانسته يا ندانسته با تقليد از مبانى کلامى نظام بيگانه و غربى در حال ريشه دواندن حيات خبيثه هستند نه حيات طيبه. زندگى خبيثهاى که از معنابخشى و ريشهسازى انسانگرايان غربى نشات مىگيرد و ثمره آن است که هرگز با مبانى کلامى انقلاب اسلامى منطبق نيست.
در پايان بايد اشاره کنيم که اين نوشتار هرچند خلاصه، تلاشى بود در جهت آشنايى کوتاه خوانندگان محترم با فهرستى از معيارهاى بازشناسى مبانى کلامى انقلاب اسلامى و در دست دادن نمادهايى جهت سنجش عملکرد انقلاب و مسئولين در اين زمينه.
* براى مطالعه بيشتر مراجعه شود به “سرمقاله نشريه پگاه حوزه - دکتر ابراهيم فياض”