برايان مگي اين پرسش را مورد بررسي قرار مي دهد که آيا سبک نوشتاري در فلسفه اهميت دارد؟ اگرچه تني چند از فيلســوفان بزرگ نويسندگان ضعيــفي بودند، اما پيچيدگي متن نبايد هرگز با فکري عميــق و نکته يي حکيمانه برابر دانسته شود. ليکن حرفه يي کردن فلسفه و نياز براي تاثير گذاشتن بر ديگران روشن مي کند که چرا بسياري از فيلســـــوفان اکنون نـثـــرهاي غيرقابل فهم مي نويسند.
در گذشته بسيار بيشتر از امروز به اين پندار برمي خوردم که فلسفه شاخه يي از ادبيات است. در حقيقت وقتي جوان بودم اغلب با انسان هاي روشنفکر و تحصيلکرده اما بي تجربه در فلسفه روبه رو مي شدم که فکر مي کردند فيلسوف کسي است که در مجموع نگرش خود در برابر ساير چيزها را در همان طريقي ابراز مي کند که ممکن است يک مقاله نويس يا حتي يک شاعر انجام دهد، اما او اين عمل را به طرزي حساب شده تر و شايد در مقياسي وسيع تر، يعني با تعصبي کمتر از يک مقاله نويس، کمتر عاطفي و احساسي نسبت به يک شاعر، با جديتي بيشتر از هر دو آنها و شايد با بي طرفي بيشتر به انجام مي رساند. کيفيت آثار مکتوب نزد فيلسوف همچون مقاله نويس و شاعر بخشي ضروري محسوب مي شد و از همه چيزهاي ديگر واجب تر بود. فيلسوف نيز مانند شاعر و مقاله نويس سبک نگارشي متمايز و مشخص براي خود داشت و بخش تفکيک ناپذيري از آنچه بيان مي کرد محسوب مي شد و همان گونه که آشکارا بي معني خواهد بود گفتن اينکه شخصي نويسنده بدي است اما مقاله نويسي خوب، يا نويسنده يي بد و شاعري خوب، اين سخن نيز ياوه است که بگوييم فردي نويسنده بدي بود اما فيلسوف خوبي.
البته اين نگرش کاملاً بي مورد است، زيرا توسط بعضي از بزرگ ترين فلاسفه ابطال شده. ارسطو به عنوان يکي از بزرگ ترين فيلسوف تمامي ايام شناخته شده است، اما همه آنچه از آثارش باقي مانده، يادداشت هايي است براي سـخنراني که يا توسط خودش يا يکي از شـاگردانش به نگارش درآمـده است و همان اندازه که ممکن است از يادداشت هايي براي سخنراني انتظار داشته باشيم همگي آنها ثقيل و بي بهره از ارزش ادبي هستند، اما به رغم همه اينها جملگي فلسفه يي هستند بي نظير که ارسطو را به يکي از چهره هاي کليدي تمدن غرب تبديل کردند. عقل سنتي براي مدت هاي مديد بر اين باور بود که برجسته ترين فيلسوف از زمان يونان باستان امانوئل کانت است، اما من باور ندارم که کسي کانت را به عنوان نويسنده يي خوب و چيره دست مورد توجه قرار داده است تا چه رسد به يک نويسنده صاحب سبک؛ براي آن کس که در واقع اثري از او را خوانده باشد چنين تصوري به دشواري درک بعضي از بخش هاي استنتاج استعلايي مقولات اوست. پايه گذار تجربه گرايي و نظريه سياسي ليبرالي جديد يعني جان لاک شخصيت برجسته ديگري در فلسفه غرب است. اما او به نحوي مي نوشت که اغلب انسان ها به نظر مي رسد آن را کسل کننده و بي روح مي يابند.
اين مثال ها که هرکدام شان از يکي از سه زبان غني در فلسفه انتخاب شده اند براي اثبات اين نکته کافي خواهند بود که کيفيت نثر آثار فلسفي ارتباط ضروري با ارزش آن متن از جهت فلسفي بودن ندارد. قانوني وجود ندارد که بگويد فلسفه نمي تواند به خوبي به رشته تحرير درآيد، و بعضي از فلاسفه نويسندگان خوبي بوده اند، حتي نيم دوجين از آنها نويسندگان بسيار بزرگي. اما اين موضوع باعث آن نمي شود که ادعا کنيم آنها فلاسفه بهتري هم بودند. افلاطون توسط بسياري از صاحب نظران به عنوان عالي ترين نويسنده نثر زبان يوناني که تا به امروز باقي مانده، شـناخته شده است، با اين وجود سبک نوشتاري بهتر او نتوانست وي را به فيلسوف بهتري از ارسطو تبديل کند و کساني که ارسطو را به اين عنوان قبول دارند، او را صرفاً به خاطر سبک نوشتاري اش مورد تحسين قرار نمي دهند. از قضا آثاري از ارسطو که در زمان حياتش منتشر شد در سراسر دنياي باستان به سبب زيبايي اش مورد ستايش قرار گرفت. سيسرو متن ارسطو را به عنوان «نهري از طلا» توصيف مي کند اما همه آنچه به دست ما رسيده يادداشت هايي از مجموع يک چهارم کل آثار او هستند. با اين حال محتواي آن يادداشت ها داراي اهميت بي حد و حصري است. در جهان آلماني زبان شوپنهاور و نيچه جزء نويسندگان بسيار خوب نثر در ميان ساير نويسندگان خوب آلمان شناخته شده اند و حتي شايد به استثناي گوته از جمله بهترين آنها هم باشند اما همه اينها باعث نشد که اين فيلسوفان در جايگاهي بالاتر از کانت ارزيابي شوند.
اين البته طبيعي است که کيفيت نوشتار براي خوانندگان مهم باشد. مطالعه آثار بعضي از فيلسوفان خود نوعي مايه وجد و شعف است؛ علاوه بر آنها که نام شان را آوردم ما در زبان انگليسي بارکلي و هيوم را داريم، در زبان فرانسوي دکارت، پاسکال و روسو و در لاتين سنت آگوستين. مطالعه آثار تمامي اينها حتي در متني که ترجمه است مايه مسرت و انبساط خاطر است. در قرن بيستم ما فلاسفه يي داريم که بحق موفق به دريافت جايزه نوبل در ادبيات شده اند؛ برتراند راسل، ژان پل سارتر و هنري برگسون. روشن است تحقيق و پژوهش در آثار اين فيلسوفان جالب توجه تر است تا فيلسوفي که مطالعه آثارش به کندي به جلو مي رود اما آنها را نمي توان تنها به همين دليل فيلسوفان بهتري دانست.
آيا از آنچه گفتم چنين نتيجه گرفته مي شود که سبک نوشتاري در فلسفه اهميتي ندارد؟ من نمي توانم خود را به گفتن چنين چيزي راضي کنم. دليل آن اين است من هم وضوح و هم مفاهمه را به عنوان موضوعاتي بسيار پراهميت مي دانم. اين به نظر من يک فاجعه است که آثار کانت توسط چنين تعداد اندکي از انسان ها به استثناي البته دانشجويان و استادان فلسفه خوانده مي شود. آن آثار راه رسيدن به عرصه هاي بالاتري از فلسفه هستند، نه چندان بي شباهت به حساب ديفرانسيل که مدخلي است براي رسيدن به عرصه بالاتري در رياضيات. اما حتي خواننده يي که به طور استثنايي باهوش است، غيرمحتمل به نظر مي رسد از آنها مطلب زيادي دستگيرش شود، مگر آنکه او پيشينه سرشاري در فلسفه داشته باشد. زماني که براي مکوالي (Macualay) اولين ترجمه انگيسي از نقد عقل محض کانت فرستاده شد او در خاطراتش چنين اظهار نظر مي کند؛ «سعي کردم آن را بخوانم، اما آن را کاملاً غيرقابل درک يافتم، انگار که در زبان سانسکريت نوشته شده بود... بايد تبيين نظريه حقيقي از متافيزيک در کلماتي که من آنها را بفهمم ممکن باشد. من مي توانم لاک و بارکلي، هيوم و رايد و استوارت را بفهمم. من مي توانم آکادمياي سيسرو را بفهمم و اغلب آنچه افلاطون نوشته... »
هر کس که زماني دانشجوي جدي فلسفه بوده باشد با وضع بغرنج مکوالي همدردي نشان خواهد داد و اين توضيح مي دهد چرا ما هرگز نبايد بر اين نظر باشيم که فلسفه کانت بايد بخشي از اسباب ذهني هر انسان فرهيخته باشد، آن هم به همان ترتيبي که فلسفه دکارت بخشي از وسايل ذهني هر انسان فرهيخته فرانسوي است.
در چنين مفهومي از روشني و قابليت درک به نظر مي رسد در فلسفه چرخه ها يا نوسانات آونگي وجود دارد. پس از دوره يي که در آن پيچيدگي و ابهام مد روز است، به طور معمول عکس العملي در برابر آن ظاهر مي شود و نسل جديدي از فلاسفه تلاشي آگاهانه براي نوشتن با روشني و وضوح بيشتر به خرج مي دهند اما پس از آن و با گذشت زمان، وضوح و روشني به سوي پيچيدگي و ابهام زوال مي يابد تا آنکه براي بار ديگر واکنش بعدي ظاهر شود. بيشتر زندگي بزرگسالي من در يکي از همين چرخه ها سپري شده است. البته مي دانم که انگلستان جزيره کوچکي بيش نيست و اينکه مثال آوردن از يک کشور به تنهايي کوته نظرانه خواهد بود اما محدود بودن چنين تمرکز و ديدگاهي شايد مطلب را آشکار تر سازد. هنگامي که من در سال 1949 دانشجو بودم، فيلسوفاني که در انگلسـتان زندگي مي کردند و آثارشـان توسط کساني که به موضوعات فلسفي علامند بودند، خوانده مي شد شامل برتراند راسل، جي اي مور، ويتگنشتاين، کارل پوپر، آيزايا برلين، جي ال آستين، گيلبرت رايل و اي جي اير بود. همه اينها به استثناي ويتگنشتاين و آستين در سبکي مي نوشتند که طرف توجه و علاقه هر شخص فهيم و آگاه قرار داشت و اغلب آنها بيشتر در خارج از جهان دانشگاهي خوانده مي شدند تا در درون آن. به خصوص راسل بر نظرات ليبرالي تاثيرات عظيمي گذاشت و در سال هاي بعد به سمبلي براي جوانان تندرو تبديل شد. راسل و اير هر دو مقالات بسياري در روزنامه ها منتشر کردند و به معروفيت مجريان تلويزيوني درآمدند، نه فقط براي بيان نظرگاه هايشان درباره مسائل و موضوعات کلي روزگار خود که همچنين براي حمايت از شيوه به خصوصي براي برخورد به موضوعات مورد بررسي. مور احتمالاً بزرگ ترين نفوذ فردي و آگاهانه بر گروه Bloomsbury را داشت. پوپر نفوذ زيادي بر نسل بعدي از سياستمداران داشت و همچنين بر بسياري از دانشمندان مشغول به کار تحقيقاتي که از ميان آنها بعضي نيز موفق به دريافت جايزه نوبل شدند.
امروز جانشينان اين فيلسوفان، يعني دارندگان همان کرسي ها و بورسيه ها ابداً نقشي با چنان دامنه گسترده يي به عهده ندارند. نوشته هاي آنها در مجموع نه گيرا و جذاب است و نه حتي براي غيرفيلسوفان قابل درک. اگر قرار باشد بي طرفي را رعايت کرده باشيم بايد مد نظر داشت که گسترش بسيار متنوع در تعليم و تربيت بالا که طي پنجاه سال گذشته در سراسر جهان پيشرو به وقوع پيوسته است، به آنها شنوندگان حرفه يي اعطا کرده که چندين برابر وسعت آن چيزي است که سابق بوده است. اما اين واقعيت همچنان پابرجا است که به نظر نمي رسد آنها انتظار داشته باشند يا اصلاً علاقه مند باشند که نوشته هايشان توسط هر کس به غير از همکاران حرفه يي و دانشجويان جدي و پيگير خوانده شود. افزون بر آن، کساني از ميان ما که قادر به فهم آن چيزي هستند که آنها مي نويسند به عبث به دنبال ويژگي هاي سبک شناختي مانند آثار افلاطون يا هيوم هستند. حقيقت اين است که بسياري از فيلسوفان برجسته و مطرح در روزگار ما به جهت عدم استقبال از نوشته هايشان به طور خصوصي مورد انتقاد همکاران حرفه يي خود قرار مي گيرند. آن گونه که دانيل دنت (Daniel Dennet) در دايره المعارف فلسفه که هنوز به طور رسمي انتشار نيافته اما به طور گسترده دست به دست شده، مي گويد، يکي از همان فيلسوفان نام خود را روي روشي از نوشتن قرار داده که در آن هر چقدر نويسنده درون يک جمله پيش مي رود، به همان نسبت به نظر مي رسد که پايان آن دورتر مي شود.
از طريق تجربيات شخصي خود مي دانم که وقتي بيان چنين گرايشاتي به محفل هاي حرفه يي برسد، تقريباً هميشه اين واکنش را برمي انگيزاند که چنين تغييراتي در شيوه نگارش فلسفه توسط تغييرات در خود موضوع است که تحميل شده و اينکه طي پنجاه سال گذشته تحليل هاي مفهومي به چنان درجاتي از ظرافت و تحليل هاي منطقي به چنان جايگاه بالايي از ريزه کاري و تخصص رسيده است که امروزه انتظار اينکه آنها شنوندگان و خوانندگان غيرحرفه يي داشته باشند، واقع بينانه نيست. اگر صرفاً آن کساني که در اين امور از تخصص کافي برخوردار هستند قادر به خواندن مطالب شما باشند اين به هر حال براي شما و براي آنها به مقدار قابل توجهي در زمان و در دشواري درک موضوع صرفه جويي مي کند، آن هم چنانچه شما توان و حد آمادگي فني آنها را در آنچه مي نويسيد مورد توجه قرار داده باشيد.
من اين استدلال را ابداً موجه نمي دانم. چنين تصوري فرض را بر ديدگاه کوته بينانه و غيرقابل توجيه فلسفي مي گذارد اما حتي اگر ما چنين ديدگاهي را بپذيريم هنوز هم به عقيده من فاقد اعتبار است. هنگامي که من نام هاي پيشگامان نسل گذشته را فهرست کردم فقط دو نفر از آنها را به عنوان اشـخاصي که نوشتارهايشان بر حسب عادت و در روشـي که براي غيرمتخصصان غيرقابل درک بود، شاهد آوردم. اين دو نفر آستين و ويتگنشتاين بودند. من آنها را با وجود همه آنچه آمد به اين عنوان که هر کدام شان در شيوه يي متفاوت نويسندگان خوبي هستند به شمار مي آوردم. آستين در تحليل هاي مفهومي اش، تمايزاتي از ظرافتي کمياب در نثر قائل شد که هميشه قابل فهم و روشن بود و البته گاهي هم مطايبه آميز. اين صرفاً عمل متهورانه او بود و نه سبک نوشتاري اش که براي همه مگر حرفه يي ها ناخوشايند بود. همچون در مورد ويتگنشتاين، وسوسه شدم آستين را هم فردي صاحب سبک لقب دهم. من متکلم و ناطقي بومي در زبان آلماني نيستم، اما در تراکتاتوس برخي از درخشان ترين و مهم ترين نثرها در زبان آلماني را يافتم که پيشتر به آن برنخورده بودم. آن جملات گيج کننده در ذهن شما زبانه مي کشند و بسياري از آنها براي بقيه عمرتان در همان جا مي مانند. براي فرد غيرمتخصص دشواري، يافتن معناي صحيحي براي آنها است، اما خود نثر به تنهايي فروزان است. در تحقيقات فلسفي جملات داراي همان هيجان شديد تراکتاتوس نيستند، هرچند سبک نگارش آنها کاملاً متمايز است. براي من اين روشن نيست که آيا مسائل موردتوجه فيلسوفان پيشگام امروز ما به همان اندازه دغدغه هاي ويتگنشتاين موشکافانه و پيچيده اند يا نه، زيرا چنين مسائلي را فقط مي توان در جملاتي بيان کرد که شديداً پيچيده اند و غيرگوش نواز.
هنگامي که به گذشته تاريخ فلسفه نظري بيفکنيم درمي يابيم که پيوسته طي دوره هاي ادواري که در آنها فلسفه دور از دسترس بوده دفاع و حمايت مشابهي ابراز شده است. در نيمه اول قرن نوزدهم اين در جهان آلماني زبان بود که بيش از هر جاي ديگر اروپا فلسفه عرض اندام کرد. اين جايگاه به طور متوالي در سيطره فيشته، شلينگ و سپس هگل و آن هم در شيوه يي بسيار فراگير قرار داشت. هر کدام از اين سه فيلسوف تا به امروز به عنوان نمونه و مظهري از پيچيدگي و ابهام باقي مانده اند. در آن زمان دفاع رايج از آن پيچيدگي و ابهام اين بود که آثار آنها بسيار عميق است و اينکه آنها مشغول حل تمامي معماهاي جهان هستند. انتظار اينکه نوشته هاي آنها واضح باشد عقيده يي ساده لوحانه بود و نشانه يي از نافرهيختگي روشنفکرانه محسوب مي شد. تمامي نسل معاصر از فيلسوفان حرفه يي آن زمان در روشي مشابه مي نوشتند و به همان نحو از پيچيده نوشتن خود دفاع مي کردند.
به بعضي از اين شخصيت هاي فراموش شده و البته در زمينه و شرايطي غيرفلسفي نظري اجمالي خواهيم افکند. يکي از آنها زندگينامه خودنوشت ريچارد واگنر هنگام تحصيلش در شهر درسدن بين سال هاي 1820 و 1830 است. وي در يکي از آنها چنين مي گويد؛ «من در دروس زيبايي شناسي که توسط يکي از استادان جوان تعليم داده مي شد، شرکت کردم، مردي با نام وايس... که او را در منزل عمو آدولف ملاقات کردم... در آن مراسم به گفت وگوي بين اين دو مرد درباره فلسفه و فيلسوفان گوش فرا دادم، صحبت هايي که مرا سخت تحت تاثير قرار داد. من مي توانم سخنان وايس را به خاطر آورم... او فقدان روشني در نوشته هايش را که به شدت مورد نقد قرار گرفته بود با اين اظهارنظر موجه جلوه مي داد که براي حل ريشه دار ترين مسائل روح انساني نمي توان به فکر توان و قدرت درک افراد عادي بود. من فوراً اين اندرز حکيمانه را به عنوان يک اصل آموزنده براي هرچيزي که مي نوشتم، پذيرفتم. من برادر بزرگ ترم آلبرت را به خاطر مي آورم که در مورد نگارش نامه يي که يک بار براي او و به نمايندگي از طرف مادرم نوشتم به خشم آمده بود و برايم بيمش را در اين باره آشکار کرد که گويا من ظرافت طبع خود را از دست مي دهم. » قطعه ديگري که آن هم مربوط به واگنر است درباره زندگينامه خودنوشت نقاشي است با نام فردريش پشت. او در آن زمان از خودش و روزگاري که با واگنر در شهر درسدن در 1840 داشت، مي نويسد؛ «يک روز هنگامي که من واگنر را ملاقات کردم او را در حالتي يافتم که تحت تاثير کتاب پديدار شناسي هگل از هيجان مي سوخت و با حالت مبالغه آميزي ادعا مي کرد که اين بهترين کتابي است که تا به امروز نوشته شده. براي اثبات ادعايش برايم قطعه يي از آن را که تاثير ويژه يي بر او گذاشته بود، خواند. از آنجا که نتوانستم به طور کامل از آن سر درآورم، خواستم آن را براي بار ديگر بخواند که متعاقب آن هيچ کدام از ما نتوانست چيزي از آن بفهمد. او براي بار سوم آن را خواند و باز براي چهارمين بار تا آنکه سرانجام به يکديگر نگريسته و زير خنده زديم. »
سرانجام عکس العملي بين فيلسوفان عليه نوشتن فلسفه در چنين روش هايي به وجود آمد. کتاب شوپنهاور داراي قطعات بسياري است از دشنام هاي تند نسبت به فيشته، شلينگ و هگل. شوپنهاور در جايي درباره يکي از فيلسوفان حرفه يي و معمولي آن روزگار به نام وايس مي نويسد؛ «براي مخفي کردن فقدان انديشه هاي واقعي، بسياري براي خود اسبابي با ابهت از سخنان به هم بافته شده طولاني سرهم مي کنند. ادا و اطواري بغرنج و پرطول و تفصيل و عباراتي جديد و نديده و نشنيده که همگي آنها روي هم زباني شديداً مغلق و دشوار فراهم مي کند که به گوش بسيار فرهيخته مي آيند. با همه اينها، آنچه براي گفتن دارند دقيقاً هيچ است. » او نه در طبيعت فلسفه و نه در ويژگي زبان آلماني چيزي نمي يابد که چنين طرز نگارشي را موجه قلمداد کند و از آنجا که به عقيده او هيچ گونه الگوي قابل قبولي براي نگارش فلسفه در زبان آلماني وجود ندارد، خود او مصمم به نوشتن در روشي مي شود که هيوم در زبان انگليسي مسائل فلسفي خود را مي نوشت. پس از ايده آليست هاي بزرگ آلماني تمامي فيلسوفان برجسته از اواسط قرن نوزدهم- کي يرکگارد، شوپنهاور، مارکس (که به هر حال تا حدودي يک فيلسوف به حساب مي آيد) و نيچه- آگاهانه شيوه نگارش هگل را سرمشق قرار نمي دادند و البته همگي آنها نويسندگان برجسته و بزرگي بودند. من نمي توانم درک کنم چگونه کسي که حتي چنانچه اطلاعات اندکي با نوشته هاي کي يرکگارد و شوپنهاور داشته باشد اين گونه استدلال مي کند که روشني و وضوح آنها و ويژگي سبک شان عمق، ظرافت يا باريک بيني را غيرممکن مي سازد (هرچند البته مي توانيم بپذيريم که چگونه چنين ادعايي ممکن است عليه مارکس و نيچه عنوان شود).
در انگلستان دوره يي تقريباً مشابه در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم به وقوع پيوست. در اين کشور دوره يي طولاني وجود داشت که در آن درست آييني (ارتدوکسي) حاکم در ميان فلاسفه شکلي از هگليسم جديد به خود گرفته بود. بعضي از نام هايي که در ميان آنها ديده مي شد شامل Bradly، Mc Taggart، Bosanquet و Green بود. در مجموع شيوه نگارش آنها در متن هاي فلسفي در همسويي کامل و تعلق خاطر به هگل قرار داشت. برتراند راسل و جي يي مور در چنين سنتي تعليم ديده بودند. در واقع اکنون به طور کامل فراموش شده است که اولين مقاله منثور و مستقل راسل رساله هگلي هاي جديد درباره اساس هندسه بود؛ اثري که وي آن را بعداً مربوط به خود ندانست. طولي نکشيد که او و مور آگاهانه عليه ميراث خود شورش کردند. بخش مهم و ضروري از برنامه يي که اين جوان هاي شورشي تبليغ مي کردند نياز براي وضوح و روشني در نوشته هاي فلسفي بود. اين شرط لازمي بود که آنها انجام آن را به شکل تحسين آميزي به خود تعليم مي دادند، به ويژه راسل نويسنده يي درجه يک از آب درآمد و آنها با موفقيت نسل کاملي از فلاسفه را براي دنبال روي از خود متقاعد ساختند. همان گونه که استوارت همشاير درباره سبک نگارش راسل اظهار نظر کرده است؛ «مساله در اينجا پيچيده و بغرنج نکردن است. باقي نگذاردن هرگونه مرزهاي مبهم، داشتن احساس وظيفه براي واضح و روشن بيان کردن منظور، به طوري که خطاهاي افراد را بتوان ديد و موضوع خودپسند و دوپهلو نبودن است، مساله هرگز سرهم بندي نکردن نتايج است، هرگز استفاده نکردن از لفاظي براي پرکردن جاي خالي، هرگز استفاده نکردن از عباراتي که خواننده مي تواند به سهولت آنها را به هر چيزي تعبير کند، يعني دو يا سه اشاره يي که معلوم نيست منظور دقيق نويسنده کدام يک از آنهاست. » يک بار کارل پوپر به من گفت که او در همان طريقي که شوپنهاور در زمان خود هـيوم را به عنوان الگوي خودش گزينش کرده بود اکنون راسل را به عنوان الگو براي خود انتخاب کرده است. در همـين رابطـه پـوپـر به من مطلـبي را گفت که آن را هرگز فراموش نمي کنم؛ «موضوع اصلي روشني و وضوح نيست، بلکه پيروي از اخلاق حرفه يي است. »
شوپنهاور ژرف بين ترين بيماري شناس علل عدم وضوح در نوشته هاي فلسفي بود. او اين بيماري را ناشي از به هم پيوستن دو رويداد بدون ارتباط با هم مي دانست. مورد اول حرفه يي شدن فلسفه بود. ما اکنون اين حرفه يي شدن را به عنوان امري بديهي پذيرفته ايم، ليکن تا صد سال پس از خاتمه قرون ميانه هيچ کدام از فلاسفه بزرگ دانشگاه ديده نبودند. طي اين دوره دانشگاه هاي تاسيس شده به آموختن فلسفه ادامه مي دادند اما هيچ کدام از فيلسوفان بزرگ دانشگاهي نبودند و هيچ يک فلسفه تدريس نمي کردند؛ هابز، دکارت، اسپينوزا، لايبنيتس، لاک، بارکلي، هيوم، روسو. همان گونه که شوپنهاور تاکيد مي کند؛ «فقط تني چند از فيلسوفان استاد فلسفه بودند و البته تعداد نسبتاً کمتري از استادان فلسفه فيلسوف. » هم به اسپينوزا و هم به لايبنيتس کرسي هايي پيشنهاد شد، اما هر دو نپذيرفتند. هيوم نامزد دريافت دو کرسي شده بود، اما هرگز هيچ کدام را به دست نياورد.
کانت قطعاً اولين فيلسوف بزرگ و مسلم پس از قرون ميانه بود که استاد دانشگاه شد- و با اين وجود هرگز درسي درباره فلسفه خودش نداد. کانت و ايده آليست هاي مشهور استاد دانشگاه بودند، اما پس از آنها فيلسوفان پيشگام از اواسط و اواخر قرن نوزدهم - شوپنهاور، کيرکگارد، مارکس و نيچه- دانشگاهي نبودند، و همين طور بزرگ ترين فيلسوف بزرگ انگليسي قرن نوزدهم، يعني جان استوارت ميل. قرن بيستم اولين قرن پس از قرون ميانه بود که در آن اکثر فيلسوفان برجسته اهل دانشگاه بودند. در واقع حرفه يي شدن فلسفه تا اين اندازه رويدادي جديد است.
شوپنهاور در همان آغاز اين جريان پي برد که قطعاً نتايج ناميمون به خصوصي در پي خواهد آمد. معمولاً انتظار نمي رود که هيچ گاه در هر دوره زماني مفروض بيش از تعداد اندکي متفکر اصيل و واقعي در فلسفه وجود داشته باشد؛ انسان وسوسه مي شود که بگويد در هر قرن مفروض. بنابراين عجيب است که چگونه تمامي ساير اعضاي يک مجموعه در کار خود به کاميابي خواهند رسيد؟ به عنوان صاحبان مشاغل دانشگاهي، آنها براي هزينه زندگي خود به حقوق ماهيانه و بازنشستگي از دانشگاه وابسته اند که سطح چنين حقوقي به نوبه خود بستگي به سطح ترفيع شغلي آنها دارد. اکثر چنين اشخاصي داراي همسر و فرزنداني هستند که بايد مخارج زندگي آنها را تامين کنند. در هر حال آنها نيز مانند ساير انسان ها با فزون خواهي معمول مايل به پيشرفت شغلي و نيل به شناسايي توسط ديگران و کسب موقعيت و عنوان هاي ممتاز هستند. اما با توجه به امر مسلم استعداد طبيعي مبني بر اينکه فقط بعضي از آنها داراي فکري خلاق هستند، چگونه چنين چيزي قابل حصول خواهد بود؟
در همين خصوص است که بايد به مورد دوم از تحولات در هم آميخته يي که شوپنهاور به آنها اشاره کرده بود، بازگرديم. شوپنهاور مايل بود چنين بپندارد که کانت البته احتمالاً به استثناي افلاطون بزرگ ترين فيلسوف همه ايام بوده است. اما فلسفه او چنان براي درک و فهم دشوار است که تقريباً هيچ کس با يک بار مطالعه آن چيزي دستگيرش نخواهد شد. اين واقعيت عموم خوانندگان فهيم و آگاه آن روز آلمان و دوره يي که بلافاصله پس از آن آغاز شد را براي اولين بار به پذيرش اين نکته عادت داد که گويا اثر فلسفي مي تواند براي آنها نامفهوم باشد و با اين وجود حقيقتاً عميق، و اينکه اگر آنها قادر به درک آن اثر نيستند اين خطاي نويسنده نيست بلکه اشکال از خود آنهاست. اين وضعيت نوظهور فرصتي مضاعف را به استادان بي وجدان دانشگاهي عرضه داشت. اکنون او مي توانست در روشي شبيه به کانت بنويسد که در نتيجه اگر متن به حد کافي نامفهوم بود، اين امکان وجود داشت که آن اثر به عنوان نوشتاري عميق و پرمحتوا مورد قبول واقع شود، در حالي که آن پيچيدگي که به دقت ايجاد شده بود مي توانست از خوانندگانش اين حقيقت را مخفي نگاه دارد که در اينجا چيز زيادي براي عرضه وجود ندارد. اولين شخصي که به اين ترفند متوسل شد طبق نظر شوپنهاور فيشته بود، کسي که اثري فلسفي به نام نقد مکاشفات منتشر ساخت و آن را توسط ناشر کانت در سال 1792 به عنوان نويسنده يي ناشناس منتشر کرد. به علت سبک آن اثر، خود موضوع، عنوان اثر، تاريخ و يکساني ناشر و اينکه نويسنده ناشناس بود اين کتاب سهواً به عنوان نقد چهارم کانت پذيرفته و از اين رو به نام او تلقي شد. هنگامي که مشخص شد نويسنده ناشناس فيشته است او ناگهان به شهرت رسيد و کرسي استادي فلسفه در دانشگاه ينا را از آن خود کرد. اين رويداد به نسل بعدي از دانشگاهيان آينده راه را نشان داد. شوپنهاور رويدادي که به راه افتاده بود را اين گونه توصيف مي کند؛ «فيشته اولين شخصي بود که چنين حق ويژه يي را به چنگ آورد و از آن استفاده کرد. شلينگ حداقل در اين مورد با او به برابري برخاست و به زودي فوجي از پرت و پلانويسان بي تاب، کم عقل و بي صداقت از هر دوي آنها پيشي گرفتند. اما سرانجام بزرگ ترين وقاحت و گستاخي در خدمت به ياوه گويي ناب به همراه پرت و پلانويسي جمله هاي نامفهوم و شبکه يي زجرآور از کلمات که مانند آن را فقط در ديوانه خانه ها مي توان شنيد نزد هگل ظاهر شد. »
آن فلاسفه يقيناً آنچه را انجام مي دادند که شوپنهاور به آنها نسبت داده بود؛ نوشتن در روشي مبهم، رازورزانه و طلسم شده که براي افسون کردن خوانندگان شان ترتيب داده شده بود تا آنها به سهم خود مطلبي ساده و سطحي را به عنوان دشوار تلقي کنند. اما در قضاوت من آنها فيلسوفان ارزشمندي بودند که چيزي براي گفتن داشتند اما آن را در چنين روش نادرستي بيان کردند. اين بقيه اعضاي اين حرفه بودند که در همان روش نوشتند اما هيچ چيز براي گفتن نداشتند، کساني که بي کم و کاست سزاوار نکوهش شوپنهاور هستند.
ما هرگز نبايد گمان بريم که چنانچه کسي نيرنگ هاي يک شياد را به خدمت مي گيرد نمي تواند استعدادي اصيل داشته باشد. در زندگي مشاغلي وجود دارد که در آنها اين هر دو به طور معمول در کنار يکديگر قرار مي گيرند؛ بازيگري، رهبري کردن غارکسترف و هنرها در مجموع و البته رهبري سياسي در حقيقت رهبران پرهيبت از تمامي قشرها. من فيشته، شلينگ و هگل را به عنوان چنين انسان هايي تلقي مي کنم. در واقع فيشته در نقطه يي از دوره زندگي اش اين بازي را رها کرد. او شغل خود را در دانشگاه ينا از دست داد و بر اين باور بود که مخارج زندگاني اش را توسط نوشتن براي مخاطبان غيردانشگاهي کسب خواهد کرد. از اين رو او کتابي نوشت تا مردم را با انديشه هاي اصلي فلسفه اش آشنا سازد. اين کتاب به سال 1800 با عنوان آلماني Die Bestimmung des Menschen يا تقدير انسان منتشر شد که در زبان انگليسي با نام The Vocation of Man يا رسالت انسان ترجمه شد. اين کتابي است پر محتوا که در روشي کاملاً بي شباهت به اثر قبلي اش به طرزي عالي نوشته شده است، داراي نثري است واضح و روشن و بدون آنکه تاثيري از ديگران پذيرفته باشد کاري است عميق. به عقيده من کتابي است بزرگ و براي آنکه فيشته را در صف مقدم فلاسفه قرار دهد کفايت مي کند و داراي ارزش ادبي برجسته يي است. بنابراين اگر او مايل بود مي توانست مانند آن اثر قبلي اش بنويسد. چنين به نظر مي رسيد که همه چيز وابسته به آن کسي بود که مخاطب قرار مي گرفت و آنچه او با اين طرز نگارش خود مي توانست از انجام آن شانه خالي کند.
نمونه فيشته به ما ياري مي دهد تا يکي از تحولات کليدي در زندگي فرهنگي و دانشگاهي غرب قرن بيستم را درک کنيم، در واقع غرب از زمان جنگ جهاني دوم به بعد. قشر افراد داراي تحصيلات بالا از نظر ابعاد چندين برابر افزايش يافته و اين رويداد آموزش در سطوح بالا را به يکي از حرفه هايي تبديل کرده است که اعضايش از صدها هزار فزوني يافته اند. هرکدام از موضوعاتي که در دانشگاه ها تدريس مي شود تعداد بسياري از افراد حرفه يي را به وجود آورده که تقريباً همه آنها نيز نگران پيشرفت شغلي خود هستند، ليکن بيشتر آنها بر خلاف فيشته داراي استعداد برجسته نيستند. متوقع بودن از استادان دانشگاهي رشته فلسفه مبني بر اينکه شخصاً فيلسوفان خوبي هم باشند همانند اين اشتباه است که از تمامي استادان دانشگاهي رشته ادبيات انتظار داشته باشيم که همزمان شاعران، نويسندگان و نمايشنامه نويسان خوبي باشند. البته در هر رشته چندتايي وجود خواهد داشت، اما اين غيرمنصفانه است توقع داشته باشيم که همه آنهاي ديگر بدان گونه باشند. ليکن در اين ايام از حاکميت شعار «منتشر کن يا بمير» تمامي آن ديگران چگونه در موقعيت شغلي خود کامياب خواهند بود؟ در برابر آنها انتخاب هاي بسيار اندکي قرار دارد. آنها مي توانند درباره کارهاي انسان هاي برجسته ديگر بنويسند و اين همان مسيري است که اغلب شان طي مي کنند. اگر مايل باشند که از خود اثري بديع برجاي گذارند مي توانند حوزه يي را برگزينند که تا آن زمان مورد توجه و بررسي ديگران قرار نگرفته است، به نحوي که تقريباً هرچيز در آن موارد بگويند تلاش هاي قابل قبولي خواهد بود يا آنکه مي توانند در حوزه يي که با آن سر و کار دارند بمانند و ويژگي هاي تا آن زمان دست نخورده را بيرون بکشند. نتيجه آن نوشتن بيشتر و بيشتر درباره موضوعاتي است که همواره تعداد آنها کمتر و کمتر مي شود، و اين همان فزوني تخصص گرايي است که با آن ما به خوبي آشنا هستيم. تمامي اين گونه انتخاب ها و امکان ها در اصل نه به خاطر ارزش ذاتي خود، بلکه جهت ترفيع موقعيت شغلي نويسنده تعقيب مي شوند. هم اکنون کتاب ها و مقالات بسياري نوشته مي شوند به اين اميد که به تضمين پيشرفت شغلي ياري رسانند يا حداقل اعتبار و آوازه نويسنده را افزايش دهند. موضوعات مورد نظر بدين خاطر انتخاب مي شوند که مد روز هستند يا براي آنکه استادان يا بخش ها و رشته هاي به خصوصي را از خود خشنود سازند. پروژه هاي تحقيقاتي براي جلب توجه سرمايه گذاران صورت بندي مي شود. در هر مورد به خصوص هدف ايجاد تاثيري مطلوب بر افراد به ويژه براي منظورهايي در راه پيشرفت هاي شغلي است. اين ميل و اشتياق شديد براي تحت تاثير قرار دادن ديگران به بلايي براي نوشته هاي دانشگاهي تبديل شده است و اين همان بالا ترين تباه کننده سبک نوشتاري است.
آنچه يک نويسنده به خاطر آن مايل است خوانندگانش را تحت تاثير قرار دهد حداقل تا حدي مربوط به موضوعي است که انتخاب کرده است. براي مثال تاريخ نگاران گاهي مايل هستند ديگران چنين تصور کنند که آنها بسيار مي دانند و داراي مهارت و استادي در پرداختن به جزئيات هستند، از اين رو آنها مي توانند به نحوي بنويسند که چنين احساساتي را در خوانندگان خود برانگيزانند. از طرف ديگر دانشجويان ادبيات اغلب مايلند ديگران اين گونه درباره آنها انديشه کنند که پاسخ آنها نسبت به متن هاي نوشته شده نکته سنجانه و عالمانه است و اينکه آنها در يک متن چيزهايي مي بينند که ديگران از ديدن آنها عاجزند. کليد سبک، انگيزش است. يک نويسنده براي چه مي نويسد؟ اين عمل او هر دليلي هم که داشته باشد نه تنها روشي را که او در آن مي نويسد معين مي کند، بلکه آنچه او درباره اش مي نويسد را نيز شامل مي شود. اما فيلسوفان نيز اکثراً مايلند درباره آنها اين گونه انديشه شود که افرادي بسيار باهوش و زيرک هستند و از اين رو آنها در سبکي مي نويسند که مهارت و استعدادهايشان به نمايش گذاشته شود. آنها به حد کافي سريع الانتقال هستند تا نابسنده بودن ويژگي هايشان را خنثي سازند، اين توانايي را دارند که بر پيچيدگي استدلال هايشان غلبه کنند و مي توانند بصيرت تحليل هايشان را با مهارت به اتمام رسانند. اما همان گونه که شوپنهاور نيز به ما يادآوري مي کند، انگيزش هميشه خود را به نمايش مي گذارد. انگيزش هاي يک نويسنده حتي آنگاه که او تلاش هايي حيله گرانه براي مخفي کردن آنها انجام مي دهد پيوسته از ميان سطور نوشته هايش دزدکي به خواننده مي نگرد. سامرست موام گفته بود که يک نويسنده همان گونه که نمي تواند از روي سايه خود بپرد، نمي تواند تاثيري را که بر خوانندگانش مي گذارد معين کند. علاوه بر آن ترديـدي نبايد داشت که بعضي از انگيزش هاي آنهايي که مي نويسند به صورت ناخودآگاه است. نتيجه آن اين است که بدون آنکه از دست ما کاري برآيد ارزش هاي ما فاش مي شوند.
بسياري از فيلسوفان هرگز نمي خواهند روشن و واضح بنويسند.
آنها از انجام آن ناتوانند، زيرا از وضوح مي ترسند. آنها از آن بيم دارند که اگر آنچه مي نويسند روشن و قابل فهم باشد، ديگران به سهولت متوجه آن خواهند شد، در حالي که مايلند درباره شان اين گونه تصور شود که استاد در متن هاي دشوار هستند. هنگامي که من مشغول تهيه مجموعه سه قسمتي درباره تاريخ فلسفه بودم، دو بخش براي تلويزيون و يک بخش براي راديو، دريافتم که فقط تني چند در اين حرفه اغلب بزرگ ترين چهره ها مانند کواين، چامسکي، پوپر، برلين و آير مشتاقانه حاضر بودند مخاطبان بسيار عمومي را در روشي مستقيم و ساده طرف صحبت قرار دهند. بيشتر فيلسوفان ديگر از آن بيم داشتند که اگر چنين کنند موقعيت خود را ميان همکاران شان از دست بدهند. براي آنها اين همواره مساله مهمي باقي ماند که آنچه آنها به عنوان کار حرفه يي انجام مي دهند بايد به نظر دشوار بيايد.
تمايز مابين دشواري و عدم وضوح بسيار ضروري است. هنگامي که فلاسفه يي مانند افلاطون، هيوم و شوپنهاور درباره دشوار ترين مسائل فلسفي در نثري روشن مطلب مي نويسند، روشني و وضوح آنها باعث نمي شود که خود مسائل ساده به نظر آيند يا آنکه حل آنها ساده باشد؛ کاملاً برعکس، روش آنها به طور کامل، دشواري هايي که بايد به آنها پي برد را نمايان مي سازد. اينکه چون مساله يي خود بسيار پيچيده و دشوار است پس بايد در نثري پيچيده و دشوار به آن پرداخته شود خود خطايي منطقي است. همان گونه که دکتر جانسون به طنز مي گويد؛ «کسي که بر گاو نر چاقي سوار است لزومي ندارد که خود نيز چاق باشد. » البته نثر مي تواند به دلايل گوناگون ناروشن باشد. يکي از دلايل بسيار متداول اين است که نويسنده شخصاً سردرگم است. دليل ديگر مي تواند اين باشد که نويسنده کم کاري کرده و مسائل را از پيش براي نگارش با خود حلاجي نکرده است. علت ديگر که از روي ناشکيبايي انجام مي شود اين است که او چيزي را منتشر کرده که بايد به عنوان طرح ماقبل آخر تلقي مي شد. هيوم در زندگي خودنوشت اش اين را به عنوان اشتباهي ويژه و متداول شاهد مي آورد؛ موردي که به گمان او خود نيز مرتکب شده است. عملاً اين همان اشتباهي است که توسط کانت در مجموعه نقد هايش انجام شد. در اين مورد به خصوص علت آن بود که کانت بيم آن داشت که قبل از به پايان بردن آنها عمرش به آخر رسد. اما نکته اصلي اينجاست که هيچ کدام از اين دلايل موجبي براي تمجيد و ستايش نيستند. تمامي آنها مايه تاسف اند. اين واقعيت که چيزي گنگ و نامفهوم است هرگز و هرگز و هرگز نبايد تحسين ما را برانگيزاند. هرچند ممکن است که به دليل پيچيده بودنش آن را مورد توجه قرار دهيم، اما گنگ و نامفهوم بودن هميشه نکته يي منفي است و هيچ گاه مثبت نيست.
سبک نگارش خوب هنگامي به وجود مي آيد و همان گونه که کانت نيز نشان مي دهد هميشه حتي نه در اين صورت که نويسنده عمدتاً توجه خود را به موضوع مورد نظرش معطوف کند و نه به خود و به آنچه ديگران درباره او خواهند انديشيد. فقط در اين صورت است که آنچه او براي نوشتن در اختيار دارد مهم تر از خود سبک خواهد بود. از اين رو سبک با صداقت و منظور هاي نويسنده سروکار دارد. يک صاحب سبک در فلسفه کسي است که پيوسته با عدم توجه به خودش، خود را تماماً صرف آن چيزي کند که درباره اش مي نويسد. اين حقيقت که او مي نويسد نشانه يي است از اينکه او مايل است بنا به دلايلي مربوط به موضوع مورد نظرش و نه مربوط به خودش با ديگران ارتباط برقرار کند. نثـر او تـوسـط تمامـي آن علامت ها و نشانه هاي کوچکي که هدف اصلي از وجود آنها مشخص کردن چيزهايي درباره آنهاست ساده و بي پيرايه خواهد بود. اگر او در اشتباه باشد در پي اين خواهد بود تا اين حقيقت را دريابد و از اين رو مايل است در روشي بنويسد که فهميدن و کشف کردن تسهيل شود. گيلبرت رايل که در بين فيلسوفان فردي صاحب سبک است، مي گويد؛ «اگر يک فيلسوف در اصطلاحات فني صحبت نکند، گرفتن مچ او ساده تر است و مهم ترين چيز درباره استدلال هاي يک فيلسوف اين است که بايد براي ديگر انسان ها و البته براي خودش مچ گيري او کار بسيار ساده يي باشد، اگر اصلاً بتوان مچ او را گرفت. »
سبک محصول جانبي از انگيزه هاي ماست. از اين رو بي ثمر است که آگاهانه درصدد برآييم تا به سبکي خوب نائل شويم به اين عنوان که گويا سبک خوب غايتي در خود محسوب مي شود. هنگامي که چنين بينديشيم نتايج اش پيوسته نگران کننده خواهد بود، شايد تا حدي بدين خاطر که اين اکنون راه ديگري است از نگراني ما در اين خصوص که ديگران درباره ما چه مي انديشند و نه اينکه ما شخصاً درباره آنچه خود مي نويسيم چه مي انديشيم. ماتيو آرنولد يکي از معدود ترين منتقدان ادبي که تمدن ما هرگز به بار نياورده است، مي گويد؛ «مردم تصور مي کنند که من مي توانم به آنها سبک نگارش را آموزش دهم چه مهارتي براي آن لازم است؟ پاسخ من اين است که شما بايد حرفي براي گفتن داشته باشيد و آن را تا آن حد که در توان داريد به وضوح بيان کنيد. اين تنها راز سبک نگارش خوب است. » من از صميم قلب با اين فکر موافقم. نظر او همه آن چيز هايي را در خود خلاصه مي کند که من بيش از ساير موارد ديگر مورد تاکيد و تمجيد قرار مي دهم. همه ما بايد شخصاً براي انجام آن تلاش کنيم و اگر آن را در ديگران کشف کرديم ارج بسيار نهيم. هرگز چيزي ننويسيد مگر چيزي براي گفتن داشته باشيد و سپس تمام توان خود را به طور کامل صرف آن کنيد که تا حد ممکن نوشته شما واضح و روشن باشد و هميشه صداقت خردمندانه و شجاعت لازم را براي کسب آموزش و شايستگي در خود تقويت کنيد. اما چنانچه در اين کار بس خطير مضايقه کنيد، هر چقدر هم که محصول کار شما با ارزش باشد، در محافل روشنفکران به آن توجه چنداني نخواهد شد.