| من آموختم كه مسيحي بودن، بهترين گزينه است. همچنين يهودي بودن چندان اميدواركننده نيست، مگر اينكه شما در اسراييل، اين سرزمين موعود زندگي كنيد. مورمونها[يكي از شاخههاي مسيحيت كه در سال 1830 ميلادي به وجود آمد] هم بايد ياد بگيرند كه چگونه مسيحي بهتري باشند. بقيه ساكنان زمين يا بايد دين خود را تغيير دهند و يا اينكه بميرند!
من آموختم كه ايالات متحده به دليل اعطاي حق انجام هر كار دلخواه خود به ابرشركتهاي غولپيكرش، راهبرد مناسبي را برگزيده است و ما هر چه كه ثروتمندان را ثروتمندتر كنيم، براي همه مردم بهتر است. چرا كه آنان با استخدام ديگران، اقتصاد ما را به سوي رشد و پيشرفت هدايت مينمايند.
ثروتمندان به اين دليل ثروتمند ميشوند كه سيستم بازار آزاد و تلاشهاي شخصي آنان، از آنها حمايت ميكند و ما بايد از آنان سپاسگزار باشيم. و افرادي كه ثروتمند نيستند، تنها بايد خودشان را سرزنش كنند.
افراد داراي مناصب كليدي (نظير رئيسجمهور و معاونش) وظايف پيچيده و مشكلي بر دوش دارند. آنان اگر فراموش نمايند كه وظايف خود را انجام دهند و يا اينكه اينجا و آنجا به چپاول بپردازند و يا در هر زماني يك دروغ كوچك بگويند، كاري صحيح انجام دادهاند، چرا كه وظيفه اصلي آنها، حفاظت از چيزهايي بد و حتي فكر كردن به چيزهاي بد است، البته در صورتي كه آنها احساس كنند، ما نيازمند چنين چيزهايي هستيم و البته تنها چيزي كه يك رييسجمهور نبايد انجام دهد، همبستري با زني است كه همسرش نيست، چرا كه اين كار خيانت به اعتماد ملي مردم آمريكاست.
به علاوه، من آموختم كه نظرات دانشمندان، نسبت به نظرات افراد عادي، نه بهتر و نه بدتر است! من در اين سالها آموختم كه اگر مردم با شما مخالف باشند، تنها توضيح عقلايي براي رفتار آنها، خائن بودن آنهاست. در پارهاي موارد، آنها اين موضوع را ميدانند و در پارهاي از موارد، خير.
من آموختم كه اگر شما چيزي را براي مخفي كردن نداريد، گوش كردن فردي ديگر به صحبتهاي تلفني شما و يا كنترل حسابهاي بانكيتان و يا حتي تعقيب خودروي شما با يك ون و يا پرس و جو از همسايههايتان در مورد مهمانان چند شب پيش شما، هيچ اهميتي ندارد. تنها افراد مجرم و مسألهدار نسبت به چنين كنترلهايي حساس هستند.
من آموختم، اگر شما در منطقهاي زندگي ميكنيد كه در معرض فجايعي طبيعي نظير آتشسوزي و يا سيل و يا زلزله و يا توفان است، نبايد در صورت وقوع چنين حوادثي، منتظر كمكهاي دولتي باشيد.؛ پس بار ديگر كه فرصت انديشيدن داشتيد، در انتخاب محل سكونتتان بيشتر دقت كنيد.
من آموختم كه تعدادي از افراد دنيا نسبت به داشتههاي ما حسادت ميكنند (نظير كامپيوترها و تلويزيون كابلي و لباسهاي شيك و مسابقات ليگ فوتبال آمريكايي و به ويژه آزاديهاي مدني ما). آنها از هيچ اقدامي براي ويران كردن اين داشتهها روي گردان نيستند، چرا كه اگر آنها نميتوانند به اين چيزها دسترسي داشته باشند، بايد ديگران هم از آنها محروم باشند. البته اين افراد احتمالاً، رنگينپوست و يا سياهپوست هستند. البته هنوز اين گفتهها به اين معنا نيست كه ما بايد نسبت به همه سياهپوستان بدبين باشيم. هنوز نه!
من در اين 7 سال آموختم كه مشكل مهاجرت، مهم ترين مسأله فراروي آمريكاييهاي امروز است. در اين ميان، تروريستهايي كه دور و بر ما هستند، از اين مسأله چندان نگران نيستند. بدين ترتيب مهاجران غيرقانوني و تروريستها، بيش از آنچه كه مردم ما فكر ميكنند، يك تهديد هستند.
سقوط نظام كمونيسم، بهترين دليلي است كه نشان ميدهد، ايده پوشش سراسري و رايگان خدمات درماني را بايد نيازمندان آمريكايي به گور ببرند. به علاوه، برنامههاي درمان معتادان و الكليهاي ما نيز هيچ گاه به نتيجهاي قابل قبول نخواهد رسيد.
سرانجام اينكه من در دوره رياستجمهوري 7 ساله جورج بوش آموختم كه خداوند با رئيسجمهور ما صحبت ميكند، كه واقعاً حاكي از اقبال بلند اوست! چرا كه در غير اين صورت، مردم ممكن است مخالفتهاي بيشتر و سرسختانهتري در برابر وي انجام دهند.
|