باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 30 آبان 1387 كاربران برخط 147 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
هراس انگيز
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از مجموعه آثار شهيد مرتضى مطهرى، جلد 1

 
 

سرنوشت! قضا و قدر! كلمه‏اى رعب آور هراس انگيزتر از اين دو كلمه پرده گوش بشر را به حركت نياورده است.

هيچ چيز به اندازه اينكه انسان آزادى خود را از دست رفته خويشتن را مقهور و محكوم نيرومندتر از خود مشاهده كند و تسلط مطلق و بى چون و چراى او را برخود احساس كند روح او را فشرده و افسرده نمى‏سازد.

مى‏گويند بالاترين نعمتها آزادى است و تلخ‏ترين دردها و ناكاميها احساس مقهوريت است‏يعنى اينكه انسان شخصيت‏خود را لگدكوب شده و آزادى خود را به تاراج رفته ببيند و خود را در برابر ديگرى مانند گوسفند در اختيار چوپان مشاهده كند و خواب و خوراك و موت و حيات خويش را در دست اقتدار او ببيند.

آن «تسليم و رضا» كه از نبودن «چاره‏» و مقهور ديدن خود «دركف‏»شير نر خونخواره‏اى » پيدا شود از هر آتشى براى روح آدمى گدازنده‏تر است.

اين در صورتى است كه انسان خود را مقهور و محكوم انسانى ديگر زورمندتر يا حيوانى قوى پنجه‏تر از خود مشاهده كند اما اگر آن قدرت مثل يك قدرت نامرئى و مرموز باشد و تصور خلاصى از آن و تسلط بر آن تصور امر محال باشد چطور؟ مسلما صد درجه بدتر.

يكى از مسائلى كه توجه بشر را هميشه به خود جلب كرده است اين است كه آيا جريان كارهاى جهان طبق يك برنامه و طرح قبلى غير قابل تخلف صورت مى‏گيرد و حكمرانى مى‏كند و آنچه در زمان حاضر در حال صورت گرفتن است و يا در آينده در آينده صورت خواهد گرفت در گذشته معين و قطعى شده است و انسان مقهور و مجبور به دنيا مى‏آيد و از دنيا مى‏رود؟ يا اصلا و ابدا چنين چيزى وجود ندارد و گذشته هيچ نوع تسلطى بر حال و آينده ندارد و انسان كه يكى از موجودات اين جهان است‏حر و آزاد و مسلط برمقدرات خويشتن است؟ با فرض سومى در كار است و آن اينكه رنوشت‏بدون استثناء گسترده است؛ در عين حال اين نفوذ غير قابل رقابت و مقاومت ناپذير كوچكترين لطمه‏اى به حريت و آزادى بشر نمى‏زند اگر اينچنين است چگونه مى‏توان آن را توجيه كرد و توضيح داد؟

مساله سرنوشت‏يا قضا و قدر از غامض‏ترين مسائل فلسفى است و به علل خاصى كه بعدا توضيح داده خواهد شد از قرن اول هجرى در ميان مفكرين اسلامى طرح شد عقايد مختلفى كه در اين زمينه ابراز شد سبب صف بنديها و كشمكشها و پيدايش فرقه‏ها و گروههايى در جهان اسلام گرديد. پيدايش عقايد گوناگون و فرقه‏هاى مختلف بر مبناى آن عقايد در طول اين چهارده قرن آثار شگرفى در جهان اسلام داشته‏است.

 

جنبه عملى و عمومى

هر چند اين مساله به اصطلاح يك مساله متافيزيكى است و به فلسفه كلى و ماوراء الطبيعه مربوط است ولى از دو نظر شايستگى دارد كه در رديف مسائل عملى و اجتماعى نيز قرارگيرد:

يكى از اين نظر كه طرز تفكرى كه شخص در اين مساله پيدا مى‏كند در زندگى عملى و روش اجتماعى و كيفيت‏برخورد و مقابله او با حوادث موثر است‏بديهى است كه روحيه و روش كسى كه معتقد است وجودى است دست‏بسته و تاثيرى در سرنوشت ندارد با كسى كه خود را حاكم بر سرنوشت‏خود مى‏داند و معتقد است‏حر و آزاد آفريده شده است متفاوت است در صورتى كه بسيارى از مسائل فلسفى اين گونه نمى‏باشند و در روحيه و عمل و روش زندگى انسان اثر ندارند از قبيل حدوث و قدم زمانى عالم، تناهى و لا تناهى ابعاد عالم نظام علل واسباب و امناع صدور كثير از واحد عينينت در ذات و صفات واجب الوجود و امثال اينها اين گونه مسائل تاثيرى در روش عملى در روحيه اجتماعى شخص ندارند.

ديگر از اين جهت كه مساله سرنوشت و قضا و قدر در عين اينكه از نظر پيدا كردن راه حل در رديف مسائل خصوصى است از نظر عموميت افرادى كه در جستجوى راه حلى براى آن هستند در رديف مسائل عمومى است‏يعنى اين مساله از مسائلى است كه براى ذهن همه كسانى كه فى الجمله توانايى انديشيدن در مسائل كلى دارند طرح مى‏شود و مورد علاقه قرار مى‏گيرد زيرا هر كسى طبعا علاقمند است‏بداند آيا يك سرنوشت مختوم و مقطعى كه تخلف از آن امكان پذير نيست مسسير زندگانى او را تعيين مى‏كند و او از خود دراين راهى كه مى‏رود اختيارى ندارد مانند پركاهى است در كف تند بادى يا چنين سرنوشتى در كار نيست و او خود مى‏تواند سير زندگى خود را تعيين كند برخلاف ساير مسائل فلسفه كلى كه همچنانحه از نظر يافتن راه حل جنبه خصوصى دارند از جنيه او چه اذهان به جستجو براى يافتن راه حل نيز داراى جنبه خصوصى مى‏باشند.

از اين دو نظر اين مساله را مى‏توان در رديف مسائل عملى و عمومى و اجتماعى نيز طرح كرد.

در قديم كمتر از جنبه عملى و اجتماعى به اين مساله توجه مى‏شد و فقط از جنبه نظرى و فلسفى و كلامى طرح و عنوان مى‏شد ولى دانشمندان امروز بيشتر به جنبه اجتماعى و عملى آن اهيمت مى‏دهند و از زوايه تاثير اين مساله در طرز تفكر اقوام و ملل و عظمت و انحطاط آنها به آن مى‏نگرند.

برخى از منتقدين اسلام بزرگترين علت انحطاط مسلمين را اعتقاد به قضا و قدر و سرنوشت قبلى ذكر كرده‏اند اينجا طبعا اين سوال پيش مى‏آيد اگر اعتقاد به سرنوشت‏سبب ركود و انحطاط فرد با اجتماع مى‏شود پس چرا مسلمانان صدر اول اين طور نبودند؟ آيا آنها به قضا و قدر و سرنوشت قبلى اعتقاد نداشتند و اين مساله جزء تعلميات اوليه اسلام نبود و بعد در عالم اسلام وارد شد - همچنانكه بعضى از مورخين اروپايى گفته‏اند - و يا اينكه نوع اعتقاد آنها به قضا و قدر طورى بوده كه با اعتقاد به اختيار و آزادى و مسوليت منافات نداشته است‏يعنى آنها در عين اينكه به انسان است انسان قادر است آن را تغيير دهد اگر چنين طرز تفكرى داشته‏اند وآن طرز تفكر بر اساس چه اصول و مبانينى بوده است؟

قطع نظر از اينكه مسلمانان صدر اول چگونه استنباط كرده بودند بايد ببينيم منطق قرآن در اين مسئله چيست و از پيشوايان دين در اين زمينه چه رسيده‏است و بالاخره منطقا ما بايد چه طرز تفكرى داشته‏اند آن طرز تفكر بر اساس چه اصولى و مبانيى بوده است؟

قطع نظر از اينكه مسلمانان صدر اول چگونه استنباط كرده بودند بايد ببينيم منطق قرآن در اين مسئله چيست و از پيشوايان دين در اين زمينه چه رسيده‏است و بالاخره منطقا ما بايد چه طرز تفكرى را در اين مساله انتخاب كنيم؟

 

آيات قرآن

در برخى از آيات قرآن صريحا حكومت و دخالت‏سرنوشت و اينكه هيچ حادثه‏اى در جهان رخ نمى‏دهد مگر مشيت الهى و آن حادثه قبلا در كتابى مضبوط بوده است تاييد شده است از قبيل:

ما اصاب من مصيبه فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها ان ذلك على الله يسير (1)

هيچ مصيبتى در زمين يا در نفوس شما به شما نمى‏رسد مگر آنكه قبل از آنكه آن را ظاهر كنيم در كتابى ثبت‏شده و اين بر خدا آسان است.

و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها لا هو و يعلم ما فى البر والبحر و ما تسقط من ورقه الا يعلمها و لاحبه فى ظلمات الارض و لارطب و لايابس الا فى كتاب مبين (2)

كليدهاى نهان نزد اوست. جز او كسى نمى‏داند و مى‏داند آنچه را كه در صحرا و در درياست‏برگى از درخت نمى‏افتد مگر آنكه او مى‏داند و دانه‏اى در تاريكيهاى زمين و هيچ تر و خشكى نيست مگر آنكه در كتابى روشن ثبت است.

يقولون هل لنا من الامر من شى‏ء قل ان الامر كله لله يخفون فى انفسهم ما لا يبدون لك يقولون لو كان لنا من الامر شى‏ء ما قتلنا هيهنا قل لو كنتم فى بيوتكم لبرز الذين كتب عليهم القتل الى مضاجعهم. (3)

مى‏پرسند آيا چيزى از كار در دست ما هست؟ بگو تمام كار به دست‏خداست. ايشان در دل مطلبى دارند كه از تو پنهان مى‏كنند؛ پيش خود مى‏گويند اگر كار به دست ما بود در اينجا كشته نمى‏شديم به ايشان بگو اگر در خانه خود مى‏بوديد، كسانى كه كشته شدن برايشان نوشته شده بود به خوابگاههاى خويش مى‏شتافتند.

و ان من شى‏ء الا عندنا خزائنه ننزله الا بقدر معلوم. (4)

هيچ چيزى نيست مگر اينكه خزانه‏هاى آن در نزد ماست و ما آن راجز به اندازه معين فرو نمى‏فرستيم.

قد جعل الله لكل شى‏ء قدرا (5)

همانا خدا براى هر چيز اندازه‏اى قرار داده است.

انا كل شى‏ء خلقناه بقدر (6)

ما همه چيز را به اندازه‏اى قرار داده‏است.

فيضل الله من يشاء ويهدى من يشاء (7)

خدا هر كس را بخواهد گمراه و هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند.

قل اللهم ما لك الملك توتى الملك من تشاء و نتزع المك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شى‏ء قدير. (8)

بگو: اى خدا! اى صاحب قدرت! تو به آن كس كه بخواهى قدرت مى‏دهى و از آن كس كه بخواهى باز مى‏ستانى؛ هر كه را خواهى عزت دهى و هركه راخواهى ذليل مى‏سازى؛نيكى دردست توست، و تو بر همه چيز توانايى.

اما آياتى كه دلالت مى‏كند بر اينكه انسان در عمل خود مختار و در سرنوشت‏خود موثر است و مى‏تواند آن را تغيير دهد.

ان الله لا يغير ما قوم حتى يغيروا ما بانفسهم (9)

خدا وضع هيچ قومى را عوض نمى‏كند مگر آنكه خود آنها وضع نفسانى خود را تغيير دهند.

و ضرب الله مثلا قريه كانت آمنه مطمئنه ياتيها رزقها رغدا من كل مكان فكرفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف. (10)

خدا مثل زده شهرى را كه امن و آرام بود و ارزاق از همه جا فراوان به سوى آن حمل مى‏شدند ولى نعمتهاى خدا را ناسپاسى كرد و از آن پس خدا گرسنگى و ناامنى را از همه طرف به آن چشانيد.

و ما كان الله لسطلنهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون. (12)

و پروردگارت نسبت‏به بندگان ستمگر نمى‏باشد.

انا هديناه السبل اما شاكرا و اما كفورا (13)

ما انسان را راه نموديم او خود سپاسگذار است‏يا ناسپاس.

فمن شاء فليومن و من شاة فليكفر (14)

هر خواهد ايمان آورد و هر كه خواهد كفر ورزد.

ظهر الفساد فى البر و البحر بماكسبت ايدى الناس. (15)

در صحرا و دريا به خاطر كردار بد مردم فساد و تباهى پديد شده است.

من كان يريد حرص الاخره نزد له فى حرثه و من كان يريد حرث الدنيا نوته منها. (16)

هر كس طالب كشت آرت باشد براى وى در كشتش خواهيم افزود و هر كس خواهان كشت دنيا باشد، بهره‏اى به او خواهيم داد.

من كان يريد العاجله عجلنا له فيها مانشاء لمن نريد ثم جعلنا له جهنم يصليهامذمو و ما مدحورا و من اراد الاخره و سعى لها سعيها و هنو مومن فاولئك كان سعيهم مشكورا كلا نمد هولاء و هولا من عطا ربك و ماكان عطا ربك محظورا (17)

هر كه زندگى نقد را طالب باشد به آن اندازه و به آن كس كه بخواهيم نقد مى‏دهيم؛ سپس جهنم را براى وى قرار خواهيم داد تا وارد آن شود در حالى كه نكوهيد و منفور باشد و هر كس عاقبت و سرانجام خوش بخواهد و آن طور كه شايسته است در راه آن كوشش كند و ايمان داشته باشد كوشش او مورد قبول خواهد شد ما به هر دو گروه مدد مى‏رسانيم به اينها و به آنها فيض پروردگار تو از كسى دريغ نمى‏شود.

آياتى ديگر نيز از اين قبيل و هم از نوع دسته اول در قران كريم هست.

اين دو دسته آيات از نظر غالب علماى تفسير و علماى كلام معارض يكدگر شناخته شده‏اند به عقيده آنها بايد مفاد ظاهر يك دسته را پذيرفت و دسته ديگر را تاويل كرد از نيمه دوم قرن اول كه دو طرز تفكر در اين باب پيدا شد گروهى كه طرفدار آزادى و اختيار بشر شدند دسته اول اين آيات را تاويل و توجيه كردند و آنان به «قدرى‏» معروف شدند گروهى ديگر نيز كه طرفدار عقيده تقدير شدند دسته دوم اين آيات را تاويل كردند و جبرى ناميده شدند تدريجا كه دو فرقه بزرگ كلامى يعنى اشاعره و معتزله پديد آمدند و مسائل زياد ديگرى غير از مساله جبر و قدر را نيز طرح كردند تتود و مكتب به وجود آمد جبريون و قدريون در اشاعره و معتزله هضم شدند؛ يعنى ديگر عنوان مستقل براى آنها باقى نماند مكتب اشعرى از جبر و مكتب معتزلى از قدر طرفدارى كرد.

 

كلمه قدرى

اينكه ما در اينجا طرفداران آزادى و اختيار بشر را «قدرى‏» ناميديم به حسب معروفترين اصطلاح علماى كلام است غالبا در اخبار و روايات نيز اين كلمه در همين مورد به كار برده شده است و الا احيانا كلمه قدرى در زبان متكلمين و در بعضى اخبار و روايات به جبريون اطلاق مى‏شود به طور كلى هم طرفداران جبر كه قائل به تقدير كلى بوده‏اند و هم طرفداران اختيار و آزادى كه تقدير را اعمال بشر نفى مى‏كرده‏اند از اطلاق كله «قدرى‏» برخود اجتناب داشته‏اند و همواره هر دسته‏اى دسته ديگر را «قدرى‏» مى‏خوانده است.

سر اين اجتناب اين بوده كه از رسول اكرم(ص) حديثى روايت‏شده بدين مضمون:

القدرية مجوس هذه الامة (18)

جبريون مى‏گفتند مقصود ازكلمه قدرى منكرين تقدير الهى مى‏باشند؛ مخالفانشان مى‏گفتند مقصود از كلمه قدرى كسانى هستند كه همه چيز حتى اعمال بشر را معلول قضا و قدر مى‏دانند شايد علت اينكه اين كلمه بر منكرين تقدير بيشتر چسبيد يكى رواج و شيوع مكتب اشعرى و در اقليت قرار گرفتن مخالفين آنها بود ديگر تشبيه به مجوس است زيرا آنچه از مجوس معرف است اين است كه تقدير الهى را محدود مى‏كردند به آنچه كه به اصطلاح خير مى‏ناميدند و اما شرور را خارج از تقدير الهى مى‏دانستند؛ مدعى بودند كه عامل اصلى شر اهريمن است.

 

تعارضها

گفتيم كه از نظر غالب مفسرين و متكلمين آيات قرآن در زمينه سرنوشت و آزادى و اختيار انسان متعارض مى‏باشد و ناچار يك دسته از آيات بايد تاويل و برخلاف ظاهر حمل كرد.

اين نكته بايد گفته شود كه تعارض بر دو قسم است گاهى به اين صورت است كه يك سخن سخن ديگر را صراحتا و مطابعتا نفى مى‏كند مثلا يكى مى‏گويد پيغمبر در ماه صفر از دنيا رفت ديگرى مى‏گويد پيغمبر در ماه صفر از دنيا نرفت. در اينجا جمله دوم صريحا مفاد جمله اول را نفى مى‏كند گاهى اين طور نيست جمله دوم صريحا مفاد جمله اول رانفى نمى‏كند اما لازمه صحت و راست و يا بطلان و كذب مفاد جمله اول است مثل اينكه يكى مى‏گويد پيغمبر در ماه ربيع الاول از دنيا رفت البته لازمه اينكه پيغمبر در ماه ربيع الاول از دنيا رفته باشد اين است كه در ماه صفر از دنيا نرفته باشد.

اكنون بايد ببينيم تعارض آيات قرآن با يكديگر در مساله قضا و قدر و اختيار و آزادى بشر ار كدام نمونه است آيا از نمونه اول است كه صريحا يكديگر را نفى مى‏كنند ويا از نمونه دوم است كه گفته مى‏شود لازمه مفاد هر يك از اين دو دسته نفى طرد مفاد دسته ديگر است؟

مسلما آيات قرآن صراحتا يكديگر را در اين مساله نفى نمى‏كنند و تعارض آنها از نوع اول نيست زيرا چنانكه مى‏بينيم اين طور نيست كه يك دسته بگويد همه چيز مقدر شده و دسته ديگر بگويد همه چيز مقدر نشده است‏يك دسته بگويد همه چيز در علم خدا گذشته است و دسته ديگر بگويد همه چيز در علم خدا نگذشته است؛ يك دسته بگويد بشر در كار خود مختار و آزاد است و دسته ديگر بگويد بشر مختار و آزاد نيست؛ يك دسته بگويد همه چيز وابسته به مشيت‏خداوند است و دسته ديگر بگويد همه چيز بسته به مشيت و ارداه حق نيست. بلكه علت اينكه اين دو دسته متعارض شناخته‏شده‏اند اين است كه به عقيده متكلمين و برخى از مفسرين لازمه اينكه همه چيز به تقدير الهى باشد اين است كه انسان آزاد نباشد؛ آزادى با مقدر بودن سازگار نيست و لازمه اينكه همه چيز بايد جبرا و بدون اختيار صورت گيرد و الا علم خدا جهل خواهد بود.

و از آن سرف لازمه اينكه خود عامل موثر در خوشبختى و بدبختى خود باشد و سرنوشت‏خود را در اختيار داشته باشد كه خوب كند يا بد اين است كه تقديرى قبلى در كار نباشد پس يك دسته آيات بايد تاويل شوند كتب كلامى و تفسير اشاعره و معتزله پر است از تاويل و معتزله آيات تقدير را تاويل مى‏كند كردند و اشاعره آيات اختيار او براى نمونه به تفسير امام فخر رازى كه فكر اشعرى دارد و به كشاف زمخشرى كه فكر معتزلى دارد مى‏توان مراجعه كرد. عليهذا اگر نظر سومى باشد كه بتواند اين تعارض ظاهرى را حل كند و هيچ گونه منافاتى بين قضا و قدر الهى به طور مطلق - يعنى علم سابق و ماضى و نافذ الهى و مشيت مطلقه او - و بين اختيار و آزادى بشر و در دست داشتن او سرنوشت‏خود را قائل باشد احتياجى به تاويل هيچ يك از اين دو دسته نخواهد بود.

چنانكه بعدا خواهيم گفت مطلب از همين قرار است‏يعنى نظر سومى وجود دارد كه هيچ گونه تناقض و تا عرضى ميان اين دو دسته از آيات نمى‏بيند تنها كوتاهى فهم علمى متكلمين و بعضى ز مفسرين و شارحين بوده است كه اين تعارض را بوجود آورده است.

اصولا معنى ندارد كه در كتاب مبين الهى تعارض و اختلاف وجود داشته باشد و نياز باشد كه برخى از آيات را بر خلاف ظاهريكه هست تاويل كنيم. حقيقت اين است كه در قرآن كريم در هيج موضوعى از موضوعات حتى يك آيه هم وجود ندارد كه نيازمند به تاويل باشد متشابه‏ترين آيات قرآنى نير چنين نيست و اين خود بحث مفصلى است كه در حدود اين رساله خارج است و شايد بتوان گفت اعجاز آميزترين جنبه‏هاى قرآن مجيد همين جهت است.

 

آثار سوم

بدون شك مسلك جبر آن طور كه اشاعره گفته‏اند كه بكلى بشر با فاقد اختيار و آزادى مى‏دانند آثار سوء اجتماعى زيادى دارد؛ مانند ميكروب فلج، روح و اراده را فلج مى‏كند. اين عقيده است كه دست تطاول زورگويان را درازتر و دست انتقام و دادخواهى زورشنوها را بسته‏تر مى‏كند آن كس كه مقامى راغصب كرده و يا مال و صورت عمومى را ضبط نموده‏است دم از موهبتهاى الهى مى‏زند و به عنوان اينكه هر چه به هر كس داده مى‏شود خدادادى است و خداست كه به منعم دريا دريا نعمت و مفلس كشتى كشتى محنت ارزانى فرموده است‏بهترين سند براى حقانيت و مشروعيت آنچه تصاحب كرده ارائه مى‏دهد و آن كه از مواهب الهى محروم انده به خود حق نمى‏دهد كه اعتراض كند زيرا فكر مى‏كند است تراض اعتراض به «قسمت‏» و تقدير الهى است و در مقابل قسمت و تقدرير الهى بايد صابر بود سهل است‏بايد راضى و شاكر بود ظالم و ستمگر از اعمال از اعمال جابرانه خود به بهانه سرنوشت و قضاو قدر رفع مسئليت مى‏كند زيرا او دست‏حق است و ست‏حق سزاوار طعن و دق نيست و به همين دليل مظلوم و ستمكش نيز آنچه از دست‏ستمگر مى‏كشد تحمل مى‏كند زيرا فكر مى‏كند آنچه بر او وارد مى‏شود مستقيما و بلاواسطه از طرف خداست و باخود مى‏گويد مبارزه با ظلم و ستمگرى هم بيهوده است زيرا پنجه با پنجه افكندن است و هم ضد اخلاق است زيرا منافى مقام رضا و تسليم است.

معتقد به جبر چون رابطه سببى و مسببى را در اشياء بالخصوص در ميان انسان و اعمال و شخصيت روحى و اخلاقى او از يك طرف و ميان آينده سعات بار قضاوت بارش از طرف ديگر منكر است هرگز در فكر تقويت‏شخصيت و اصلاح اخلاق و كنترل اعمال خود نمى‏افتد و همه چيز را حواله به تقدير مى‏كند.

 

استفاده‏هاى سياسى

تاريخ نشان مى‏دهد كه مساله قضا و قدر در زمان بنى اميه مستمسك قرص و محكمى بود براى سياستمداران اموى. آنها جدا از مسلك جبر طرفدارى مى‏كردند و طرفداران اختيار و آزادى بشر يا به عنوان مخالفت‏با يك عقيده دينى مى‏كشتند يابه زندان مى‏انداختند تا آنجا كه اين جمله معروف شد: «الجبر و التشبيه امويان و العدل و التوحيد علويان‏».

قديميترين كسانى كه از مساله اختيار و آزادى بشر را در دوره امورى عنوان كردند و از عقيده آزادى و اختيار بشر حمايت كردند مردى از اهل عراق به نام معبد جهنى و مرد ديگرى از اهل شام عرف به غيلان دمشقى بودند اين دو نفر به راستى و درستى و صدق ايمان شناخته مى‏شدند . معبد به همراهى ابن اشعث‏خروج كرد و به دست‏حجاج كشته شد و غيلان نيز پس از آنكه حرفهايش به گوش هشام بن عبد الملك رسيد به دستور هشام دستها و پاهايش را بريده و سپس به دار آويختند.

در كتب تاريخ علم كلام تاليف شبلى نعمان جلد اول صفحه 14 مى‏نويسد:

«اگر چه براى اختلاف عقايد تمام عوامل و اسباب فراهم بود لكن آغاز آن از سياست و پولتيك يا مقتضيات مملكتى بوده در زنان امويان چون بازار سفاكى رواج داشت قهرا در طبايع شورش پيدا مى‏شد؛ لكن هر وقت كلمه شكايتى از زبان كسب در مى‏آمد طرفداران حكومت‏حواله به تقدير كرده و او را ساكت و خاموش مى‏كردند كه آنچه مى‏شود مقدر و مرضى خداست و نبايد هيچ دم از امنا بالقرد خيره و شره در زمان حجاج معبد جهنى كه از تابعين بود و بسيار دلير و راستگو بود يك روز از استاد خود حسن بصرى پرسيد اينكه از طرف بنى اميه مساله قضا و قدر را پيش مى‏كشند تا كجا اين حرف راست است و درست؟ او گفت ايشان دشمنان خدا هستند دروغ مى‏گويند.»

عباسيان هر چند سياستشان با امويان مخالف بود و گروهى از آنها بالاخص مامون و معتصم از معتزله كه يكى از عقايدشان آزادى و اختيار بشر بود حمايت كردند اما از زمان متوكل به بعد ورق برگشت و از عقايد اشاعره كه از آن جمله مساله جبر است‏حمايت كردند و از آن به بعد مذهب اشعرى مذهب رايج و عمومى جهان اسلام شد.

بدون شك رواج و نفوذ مذهب اشعرى در عالم آثار زيادى گذاشت فرق ديگر مانند شيعه هر چند رسما از آنها تابعيت نمى‏كردند اما از نفوذ عقايد آنها مصون نماندند. لهذا با آنكه مكتب شيعى با مكتب اشعرى مخالف است - و البته با مكتب معتزلى هم صد در صد موافق نيست - در ادبيات عربى و فارسى شيعى آن اندازه كه از محكوم بودن بشر در برابر سرنوشت‏سخن رفته از آزادى و اختيار سخن نرفته است‏با آنكه طبق تصريحات پيشوايان شيعه يعنى ائمه اهل بيت(عليهم السلام) قضا و قدر عمومى با اختيار و آزادى بشر منافات ندارد.

سر اينكه كلمه سرنوشت‏يا قضا و قدر رعب آور و هراس انگيز شده است اين است كه در اثر تفوق و تسلط مكتب اشعرى برجهان اسلام تحت نفوذ قرار دادن ادبيات اسلامى اين كلمات و كلماتى امثال اينها مرادف با جبر و عدم آزادى و تسلط بى منطق يك قدرت نامرئى بر انسان و اعمال و افعال او معرفى شده است.

 

حمله اروپاى مسيحى به اسلام

اين جهت‏بهانه‏اى به دست اروپاييان مسيحى داده كه علت العلل انحطاط مسلمين را اعتقاد به قضا و قدر بدانند و چنين وانمود كنند كه اسلام خود يك آيين جبرى است و در آن هر گونه اختيار و حرت از بشر سلب شده‏است.

مرحوم سيد جمال الدين اسد آباى در اوقاتى كه در اروپا بود متوجه اين انتقاد شد و در مقالات خود به اين انتقاد نادرست جواب داد وى در يكى از مقالات خود پس از مقدمه‏اى مبنى بر اينكه اگر روحيه مردمى نامساعد و ناپاك باشد عقايد پاك در آنها به رنگ روحيه آنها در مى‏آيد و بر بدبختى و ضلالت آنها مى‏افزايد و تبديل به نيرويى مى‏شود كه آنها را بيشتر به كارهاى زشت مى‏كشاند مى‏گويد:

«عقيده به قضا و قدر يكى از آن عقايد حقه است كه مورد استفاده و موضوع بى‏خبرى جاهلان است. غافلان گمانهاى بردند و گفتند اعتقاد به تقدير در ميان هر ملتى شايع و راسخ گردد همت و قوت و شجاعت وديگر فضايل از ميان آن ملت رخت‏برمى‏بندد و صفات ناپسنديده مسلمين همه نتيجه اعتقاد به قضا و قدر است. مسلمين امروز بينوا و تهيدست و در قواى نظامى وسياسى ضعيف‏تر از ملل فرنگ شده‏اند و فساد اخلاق و دروغ و نيرنگ و كينه و دشمنى و تفرقه و جهل به احول عمومى گشته پرواى ترقى و دفع دشمن ندارند. لشكر خوخبار اجانب از هر سو بر ايشان تاخته است .... بيچارگان به هر پيش آمدى شاكرند وبه هر مذلتى حاضر به كنج‏خانه آسوده خفته‏اند و گنج ثروت و استقلال راه به دشمن بيگانه واگذاشته‏اند.»

آنگاه مى‏گويد:

«غربيان اين مفاسد را كه بر شمرديم به مسلمين نسبت مى‏دهند همه زشتيها و پستيها را زاييده اعتقاد به قضا و قدر مى‏دانند و مى‏گويند اگر مسلمانان چندى ديگر بر اين عقيده بمانند ديگر حسابشان صاف است و آب از سرشان گذشته است.»

سپس مى‏گويد:

«فرنگيها ميان اعتقاد به قضا و قدر و اعتقاد به مذهب جبر كه مى‏گويد انسان در كليه اعمال و افعال خود مجبور مطلق است فرقى و تفاوتى نگذاشته‏اند...» (19)

 

عقده فكرى

ولى از بيان گذشته نبايد چنين تصور كرد كه طرح مساله قضا و قدر و جبر و اختيار در بين مسلمين تنها ريشه اجتماعى و سياسى دارد بعدا توضيح خواهم داد كه اين مساله قبل از هر چيز ديگر يك مشكل علم و يك مجهول فلسفى و عقده فكرى است كه براى هر فرد و هر ملتى كه در او استعداد انديشيدن در مسائل كلى وجود داشته باشد خواه ناخواه پيش مى‏آيد و شايد در همه جهان ملتى يافت نشود كه درباره اين موضوع به نحوى فكر نكرده باشد.

فلسفه مادى و سرنوشت

تصور بعضى چنين است كه اين معضل تنها براى الهيون مطرح است و مادينون از چنين مساله‏اى و رحمت درك و حل آن فارغ‏اند.

اين تصور باطل است‏براى كسانى كه طرز تفكر مادى دارند عينا هممين مشكل با اندك تفاوت وجود دارد زيرا طبق قانون ثابت و مسلم علت و معولول هر پديده و حادثه‏اى مولود علت‏يا عللى است و آن علت‏يا علل نيز به نوبه خود مولود علت‏يا علل ديگر مى‏باشد و از طرفى به وجود آمدن معلول با فرض وجود علت مربوطه ضرورى و قطعى و اجتناب ناپذير است و با فرض عدم وجود آن علت ممتنع و ناشدنى است.

ماديون اصل علت عمومى و ضرورت على و معلولى را به همين ترتيب پذيرفته‏اند و اين را يزرگترين تكه‏گاه فلسفه مادى ميشمارند اينجاست كه اين پرسش براى آنها و مكتب آنها پيش مى‏آيد كه اعمال و افعال بشر مانند همه پديده‏هاى ديگر تابع اين قانون‏اند و نمى‏توانند از آن مستثنى باشند يعنى اعمال بشر تحت قوانينى مسلم و قطعى و جبر انجام مى‏گيرد و در اين صورت ارادى و اختيار را چگونه و از چه راه بايد توجيه كرد؟

لهذا مى‏بينيم كه در تمام سيتسمهاى فلسفى قديم و جديدخواه الهى و خواه مادى مساله جبر و اختيار مطرح است البته مشكل مساله در فلسفه الهى با فلسفه مادى متفاوت است و چنانكه بعدا توضيح خواهيم داد - اين تفاوت در جوه مساله تاثيرى ندارد بلكه اعتقاد به قضا و قدر الهى امتيازاتى دارد كه اعتقاد به قضا و قدر مادى و جبر طبيعى آن امتياز را ندارد.

 

تنزيه و توحيد

اين مشكل در ميان فلاسفه الهى و متكلمين از آنجا مطرح شده است كه اين از طرفى توجه داشته‏اند به قانون علت و معلول و منتهى شدن همه حوادث و ممكنات به ذات واجب الوجود و اينكه محال است‏حادثه‏اى لباس هستى بپوشد و مستند به اراده حق نباشد و به عبارت ديگر متوجه توحيد افعالى و اينكه در ملك وجود نمى‏تواند شريى براى حق باشد بوده‏اند و از طرف ديگر به اين نكته كه حتى عوام الناس نيز متوجه هستند توجه كرده‏اند كه زشتيها و فحشاء و گناهان را نمى‏توان به خداوند نسبت داد لهذا در ميان تنزيه و توحيد مردد مانده‏اند. گروهى تحت عنوان «تنزيه‏» اراده و مشيت‏حق را موثر در افعال و اعمال بندگان كه احيانا متصف به زشتى و فحشا است ندانسته‏اند و گروهى تحت عنوان «توحيد» و اينكه «لاموثر فى الوجود الا الله‏» همه چيز مستند به اراده حق كرده‏اند.

گويند غيلان دمشقى كه طرفدار عقيده اختيار بود بالاى سر ربيعة‏الراى دانشمند كه قضا و قدرى بود ايستاد و گفت «انت الذى بزعم ان الله يجب ان يعصى‏» يعنى تو آن كسى هستى كه گمان مى‏كند خداوند دوست دارد معصيت‏شود؛ يعنى به عقيده تو معاصى نيز به اراده و مشيت‏حق واقع مى‏شود. ربيعه الراى فورا گفت: «انت الذى يزعم ان الله يعصى قهرا» يعنى تو آن كسى هستى كه گمان مى‏كند خداوند جبرا على رغم اراده است معصيت مى‏شود يعنى به عقيده تو ممكن است‏خداوند چيزى را بخواهد و خلاف آنچه مى‏خواهد صورت گيرد.

ابو اسحاق اسفراينى كه طرفدار عقيده قضا و قدر بود روزى در محضر صاحب بن عباد نشسته بود كه قاضى عبد الجبار معتزلى وارد شد قاضى عبدالجبار بر خلاف ابواسحاق منكر عموميت قضا و قدر بود تا چشم قاضى به ابواسحاق افتاد گفت:«سبحان من تنزع عن الفحشاء» يعنى منزه است ذات حق از اينكه كارهاى زشت‏به او نسبت داده شود كنايه از اينكه تو هم كه چيز را از خدا مى‏دانى و لازمه‏است اتصاف خدا به كارها زشت است ابواسحاق فورا گفت «سبحان من لايجرى فى ملكه الا ما يشاء» يعنى منزه است ذات حق از اينكه در ملك او - ملك وجود - چيزى واقع شود مگر آنكه او بخواهد كنايه از اينكه تو براى خدا در ملك خدا شريك قائل هستى و خيال مى‏كنى ممكن است‏خداوند چيزى را نخواهد و آن چيز واقع گردد.

چنانكه قبلا اشاره شد اين مساله قبل از آنكه انگيزه‏هاى سياسى و اجتماعى در آن دخالت داشته باشد يك مجهول و مشكل علمى بوده است‏براى گروهى اين عقيده كه همه چيز حتى زشتيها و بديه منتسب به غير قابل قبول بوده خدا را از اين گونه امور تنزيه مى‏كرده‏اند براى گروهى ديگر كه به توحيد آشناتر بوده‏اند اين جهت كه در جهان هستى - قائم به ذات الهى است و هر موجودى هر لحظه از او مدد مى‏گيرد- موجودى در فعل خود استقلال داشته باشد و خدا چيزى بخواهد و آن موجود چيز ديگر و آن خواسته آن مخلوق برخلاف خواسته خدا جامه عمل بپوشد غيرقابل قبول بوده است و از اين رو اختلاف نظر و عقيده پيدا شده است.

اما هر دسته‏اى از طريق بيان ايراداتى كه بر عقيده دسته مخالف وارد بوده است مى‏خواسته‏اند صحت عقيده خود را ثابت كنند بدون آنكه هر عهده جواب اشكالاتى كه برعقيده خود آنها وارد است‏بر آيند مراجع به كتب كلامى مدعاى ما را روشن مى‏كند. مباحث غيلان و ربيعة الراى و مباحثه قاضى عبدالجبار و ابواسحاق نمونه‏اى از اين طرز استدلال ست‏حقيقت اين است كه عقيده قضا و قدر و عقيده اختيار و آزدى اين طور كه طرفداران آنها طرح مى‏كردند هيچ كدام قابل دفاع نبوده است و اگر اينها به حقيقت مطلب رسيده بودند و مى‏فهميدند كه نظر هر دسته‏اى فقط بر جزئى از حقيقت مستمل است نزاع از ميان بر مى‏خاست و مى‏فهميدند كه لازمه اعتقاد به قضا وقدر و توحيد افعالى جبر و سلب آزادى از بشر نيست همان طور كه لازمه اختيار و حر بشر نفى قضا و قدر نيست.

 

قضا و قدر

«قضا» به معنى حكم و قطع و فيصله دادن است قاضى را از اينجهت قاضى مى‏گويند كه ميان متخاصمين حكم مى‏كند و به كار آنها فيصله مى‏دهد در قرآن كريم اين كلمه زياد استعمال شده چه در مورد بشر و چه در مورد خدا و چه در مورد قطع و فصل قولى كه سخنى موجب قطع و فصلى بشود و چه در مورد قطع و وصل عملى و تكوينى كه حقيقتى از حقايق موجب قطع و فصل گردد.

«قدر» به معنى اندازه و تعيين است اين كلمه نيز به همين معنى در قرآن كريم زياد استعمال شده است.

حوادث جهان از آن جهت كه وقوع آنها در علم و مشيت الهى قطعيت و تحتم يافته است مقضيبه قضاى الهى مب‏باشند و از آن جهت كه حدود واندازه و موقعيت مكانى و زمانى آنها تعيين شده‏است مقدر به تقدير الهى مى‏باشند.

حكما و متكلمين در اين زمينه اصطلاحات و بيانان خاصى دارند و چون مربوط است‏به ماله علم بارى تعلى و مراتب علم بارى و آنها نيز بستگى دارد به مسائل زيادى از آنجمله تحقيق در عوالم كلى وجود ما در اين مقاله وارد بحث آنها نمى‏شويم حاجى سبزوارى در منظومه معروف خود مى‏گويد:

ازيكشف الاشياء مرات له فذا مراتب يبان عله عنايه و قلم لوح قضا و قدر سجل كون يرتضى

آنچه در اين مقاله مى‏توان بحث كرد اين است كه به طور كلى درباره حوادثى كه در جهان واقع مى‏شود اين گونه مى‏توان نظر داد:

يكى اينكه بگوييم حوادث با گذشته خود هيچ گونه ارتباطى ندارد هر حادثه در هر زمان كه واقع مى‏شود مربوط و مديون امورى كه بر او تقدم دارند (چه تقدم زمانى و چه غير زمانى) نيست؛ نه اصل وجود او به امور قبلى مربوط و متكى است و نه خصوصيات و شكل و مختصات زمانى و اندازه و حدود او مربوط به گذشته است و در گذشته تعيين شده است.

البته با اين فرض سرنوشت معنى ندارد سرنوشت هيچ موجودى قبلا يعنى در مرتبه وجود كه موجود ديگر تعيين نمى‏شود زيرا رابطه وجودى ميان آنها نيست مطابق اين نظر بايد اصل عليت را يكسره انكار كنيم و حوادث را باگزاف و انفاق و صورت غير علمى توجيه كنيم.

اصل عليت عمومى و پيوند ضرورى و قطعى حوادث با يكديگر و اينكه هر حادثه‏اى تحتم و قطعيت‏خود را و همچنين و خصوصييات وجودى خود را از امرى يا امورى مقدم بر خود گرفته است امرى است مسلم و غير قابل انكار اصل عليت و اصل ضرورت على و معلولى واصل سنخيت على و معلولى را از اصول همه علوم بشرى بايد شمرد. (20)

نظر ديگر اينكه براى هر حادثه علت قائل بشويم ولى نظام اسباب و مسببات را و اينكه هر علتى معلولى خاص ايجاب مى‏كند و هر معلولى از علت معنى امكان صدور دارد منكر شويم و چنين پنداريم كه در همه عالم و جهان هستى يك علت و يك فاعل بيشتر وجود ندارد و آن ذات حق است همه حوادث و موجودات مستقيما و بلاواسطه بيشتر وجود ندارد و آن ذات حق است همه حوادث و موجودات مستقيما و بلاواسطه از او صادر مى‏شوند اراده خدا بر هر حادثه‏اى مستقيما و جدا تعلق مى‏گيرد چنين فرض كنيم كه قضاى الهى يعنى علم و اراده حق به وجود هر موجودى مستقل است از هر علم ديگر و قضاى ديگر در اين صورت بايد قبول كنيم كه عاملى غير از خدا وجود ندارد علم حق در ازل تعلق گرفته كه فلان حادثه در فلان وقت وجود پيدا كند و قهرا آن حادثه در آن وقت وجود پيدا مى‏كند و هيچ چيزى هم در وجود آن حادثه دخالت ندارد افعال و اعمال بشر يكى از آن حوادث است اين افعال و اعمال را مستقيما و بلا واسطه قضا و قدر يعنى علم و ارداده الهى به وجود مى‏آورد و اما خود بشر و قوه و نيروى او دخالتى در كار ندارد اينها صرفا يك پرده ظاهرى و يك نمايش پندارى هستند.

اين همان مفهوم جبر و سرنوشت جبرى است و اين همان اعتقادى است كه اگر در فرد يا قومى پيدا شود زندگى آنها را تباه مى‏كند.

اين نظر گذشته از مفاسد عملى و اجتماعى كه دارد منطقا محكوم و مردود است و از نظر براهين عقلى و فلسفى - چنانكه در محل خود گفته شده است - ترديدى در بطلان اين نظر نيست نظام اسباب و مسببات و رابطه على و معلولى بين حوادث غير قابل انكار است‏به تنها علوم طبيعى و مشاهدات حسى و تجربى بر نظام اسباب و مسببات دلالت مى‏كند در فلسفه الهى متقن‏ترين براهين بر اين مطلب اقامه شده است‏بعلاوه قرآن كريم نيز اصل عليت عمومى و نظام اسباب و مسببات را تاييد كرده است.

نظر سوم اينكه اصل عليت عمومى و نظام اسباب و مسببات بر جهان وجمع وقايع و حوادث جهان حكمفرماست و هر حادثى ضرورت و قطعيت وجود خود را و همچنين شكل و خصوصيت زمانى و مكانى و ساير خصوصيات وجودى خود را از علل متقدمه خود كسب كرده‏است و يك پيوند ناگسستنى ميان گذشته و حال و استقبلا ميان هر موجودى و علل متقده او هست.

بنابراين نظر سرنوشت هر موجودى به دست موجودى ديگر است كه علت اوست و آن علت است كه وجود اين موجود اگر ايجاب كرده و به او ضرورت و حتميت داده است و هم آن علت است كه خصوصيانت وجودى او را ايجاب كرده است و آن علت نيز به نوبه خود معلول علت ديگرى است و همين طور....

پس لازمه قبول اصل عليت عمومى قبول اين نكته است كه هر حادثه‏اى ضرورت و قطعيت و همچنين خصوصت و شكل اندازه و كيفيت‏خو را از علت‏خود مى‏گيرد در اين جهت كند كه ما الى مسلك باشيم و به علت العللى كه اصل همه ايجابها (قضاها) و اصل همه تعينها (قدرها) معتقد باشيم يا نباشيم و چنين علت العللى را نشناسيم از اين رو از جنبه عملى و اجتماعى در اين مساله فرقى بين الهى و مادى نيست زيرا اعتقاد به سرنوشت از اعتقاد به اصل عليت عمومى ونظام سببى و مسببى سرچشمه مى‏گيرد خواه آنكه طرفدار اين اعتقاد الهى باشد يامادى چيزى كه هست‏به عقديه يك نفر مادى قضاو قدر صرفا عين اوست و به عقيده الهى قضا و قدر در عين اينكه عين است علمى هم هست‏يعنى ز نظ يك نفر مادى سرنوشت هر موجودى در علل گذشته تعيين مى‏شود بدون انكه خود آن علل به كار خود و خاصيت‏خود آگاه باشند ولى ازنظريك نفر الهى سلسله طولى علل(علل مافوق زمان) به خود و به كار خود و به كار و خاصيت‏خود آگاه مى‏باشند از اين رو در مكتب الهيون آن علل نام كتاب و لوح و قلم و امثال اينها به خود مى‏گيرند اما در مكتب ماديون چيزى كه شايسته اين نامها باشد وجود ندارد.

 

جبر

از اينجا معلوم مى‏شود كه اعتقاد به قضا و قدر عمومى و اينكه هر حادثه‏اى و از آن جمله اعمال و افعال بشر به قضا و قدر الهى است مستلزم جبر نيست اعتقاد به قضاو قدر آنگاه مستلزم جبر است كه خود بشر و اراده او را دخيل در كار ندانيم و قضا و قد را جانشين قوه و نيرو و اراده بشر بدانيم و حال آنكه - چنانكه اشاره شد - از ممتنع‏ترين ممتنعات اين است كه ذات حق بلاواسطه در حوادث جهان موثر باشد؛ زيرا ذات حق وجود هر موجودى را فقط و فقط از راه علو اسباب خاص او ايجاب مى‏كند قضا و قدر الهى چيزى جز سرچشمه گرفتن نظام سببى و مسببى جهان از علم واراه الهى نيست و چنانكه قبلا اشاره شد لازمه قبول اصل عمومى و اصل ضرورت على و معلولى و اصل على نو معلولى اين است كه سرنوشت هر موجودى با علل مقدمه خود بستگى داشته باشد خواه آنكه طبق نظر الهيون مبدا الهى در كار باشد و يا آنكه طبق نظر مادينون مبدا الهى در كار نباشد و فقط با مادى در كار باشد يعنى خواه آنكه نظام اسباب و مسببات را قائم به غير و منبعث و متكى به به مشيت الهى بدانيم و يا آنكه اين نظام را مستقل و قائم به فرض كنيم زير مستقل و قائم به ذات بودن نظام سببى ومسببى و مستقل و قائم به ذات بودن نظام سببى و مسببى و مستقل و قائم به ذات نبودن آن در مساله سرنوشت و آزادى بشر تاثير ندارد از اين رو بسيار جاهلانه است كه كسى عقيده جبر را ناشى از اعتقاد به قضا و قدر الهى بداند و از اين نظر اعتقاد به سرنوشت و قضا و قدر را مورد انتقاد قرار دهد.

اگر مقصود از سرنوشت و قضا و قدر الهى انكار اسباب و مسببات و از آن جمله قوه و نيرو و اراده و اختيار بشر است چنين قضا و قدر و سرنوشتى وجودندارد و نمى‏تواند وجود داشته باشد در حكم الهى براهينى پولادين كه جاى هيچ گونه شك و ابهام باقى نمى‏گذارد بر بى‏اساس بودن چنين سرنوشت و قضا و قدرى اقامه شده است و اگر مقصود از سرنوشت وقضا و قدر پيوند حتميت هر حادثه با علل خود و پيوند شكل گرفتن هر حادثه از ناحيه علل خود است البته اين حقيقتى است مسلم ولى اعتقاد به اين گونه سرنوشت ازمختصات الهيون نيست هر مكتب و روش علمى و فلسفى كه به اصل علتى عمومى اذعان دارد ناچار است اين گونه پيوندها را بپذيرد با اين تفاوت كه الهيون معتقدند سلسله علل در بعدى غير از بعدهاى زمان و مكان منتهى مى‏شود به علة العلل و واجب الوجود يعنى به حقيقتى كه او قائم به ذات است و اتكايى به غير خود ندارد از اين رو همه قضاها (حتميتها) و همه قدرتها (تبعيتها) در نقطه معينى متوقف مى‏شود اين تفاوت تاثيرى در اثبات يا نفى نظر جبرندارد.

 

آزادى و اختيار

در اينجا يك سوال پيش مى‏آيد و آن اينكه اگر ما قضا و قدر الهى را مستقيما و بلاواسطه علل و اسباب باحوادث مرتبط بدانيم ديگر آزادى و اختيار بشر را قبول كرد يا كه اصل عليت عمومى نيز با آزادى و اختيار بشر منافات دارد آيا تنها راه عقيده به آزادى واختيار بشر اين است كه اعمال و افعال بشر و اراده او را هيچ علت‏خارجى مربوط ندانيم و نظر اول از سه نظر گذشته را بپذيريم؟

بسيارى از متفكرين قديم و جديد چنين گمان كرده‏اند كه اصل علتى عمومى با آزدى و اختيار بشر منافات دارد و ناچار به اراده به اصطلاح «آزاد» يعنى به اراده‏اى كه با هيچ علت و ارتباط ندارد قائل شده‏اند و در حقيقت صدقه و اتفاق و گزاف را ول درمورد اراده بشر پذيرفته‏اند.

ما درپاورقيهاى جلد سوم اصول فلسفه ثابت و مبرهن كرديم كه گذشته از اينكه اصل علتى عمومى نه قابل انكار است و نا استثناء پذير اگر رابطه آنرا با علتى ماورى خود انكار كنيم بايد بپذيريم كه اعمال و افعال بشر بكل را از اختيار او خارج است‏يعنى به جاى اينكه بتوانيم با قبول عدم ارتباط ضرورى اراده با علتى از علل نوعى اختيار براى بشر ثابت كنيم او را بى‏اختيار كرده‏ايم.

بشر مختار و آزاد آفريده شده است‏يعنى به او عقل و فكر و ارداده داده شده است‏بشر در كارهاى ارادى خود مانند يك سنگ نيست كه او از بالا به پايين كرده و تحت تاثير عامل جاذبه زمين خواه ناخواه به طرف سقوط كند و كه تنها يك راه محدود در جلوى او هست و همينكه در شرايط معين رشد و نمو قرار گرفت‏خواه ناخواه مواد غذايى را جذب و راه رشد و نمو را طى مى‏كند؛ و همچنين مانند حيوان نيست كه به حكم غريزه كارهايى انجام دهد بشر هميشه خود را در سر چهار راهيهايى مى‏بيند و هيچ‏گونه اجبارى ندارد كه فقط يكى ازآنها را انتخاب كند ساير راهها بر او بسته نيست انتخاب يكى از آنها به نظر و فكر و اراده و مشيت‏شخصى او مربوط است‏يعنى طرز فكر انتخاب اوست كه يك راه خاص را معين مى‏كند.

اينجاست كه پاى شخصيت و صفات اخلاقى و روحى و سوابق تربيتى و موروثى و ميزان عقل و دور انديشى بشربه ميان مى‏آيد و معلوم مى‏شود كه آينده سعادتبخش يا شقاوت بار هر كسى تا چه اندازه مربوط است‏به شخصيت و صفات روحى و ملكات اخلاقى و قدرت عقلى و علمى او و بالاخره به راهى كه براى خود انتخاب مى‏كند.

تفاوتى كه ميان بشر و آتش كه مى‏سوزاند و آب كه غرق مى‏كند و گياه كه مى‏رويد و حتى حيوان كه راه مى‏رود وجود دارد اين است كه هيچ يك از آنها كار و خاصيت‏خود را از چند كار و چند خاصيت‏براى خود انتخاب نمى‏كنند ولى انسان انتخاب مى‏كند او هميشه در برابر چند كار و چند راه قرار گرفته است و قطعيت‏يافتن يك راه و يك كار فقط به واست‏شخصى او مرتبط است.

 

پاورقى‏ها

1- حديد / 22

2- انعام / بسيار ديده مى‏شود كه به غلط جمله «لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين‏» را بر قرآن مجيد تطبيق مى‏كنند در صورتيكه به طور قطع و مسلم مقصود قرآن نيست و شايد يك نفر از مفسرين قابل اعتماد نيز آن طور تفسير نكرده باشد.

3- آل عمران / 154

4- حجر / 21

5- طلاق / 3

6- قمر / 49

7- ابراهيم / 4

8- آل عمران / 26

9- رعد / 11

10- نحل / 114

11- عنكبوت / 40

12- فصلت / 46

13- دهر / 3

14- كهف / 29

15- روم /41

16- شورى / 20

17- اسرى / 18 - 20

18- جامع الصغير ج 2 / ص 89

19- اقتباس از يادداشتهاى صدر واثقى درباره سيدجمال الدين، نقل از مقاله سيد درباره قضا و قدر ترجمه سيد ابوالقاسم فرزانه يزدى، كتابخانه مدرسه على سپهسالار فيش 4535

20- رجوع شود به جلد سوم اصول فلسفه و روش رئاليسم

 

    33 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   حکمت (32)
●   دين پژوهي (11)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:22/05/1385

تاريخ شمسی نشر:22/05/1385
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب