هنگامي که براي نخستين بار به تابلوي نقاشي يا هر اثر هنري جذابي نگاه مي کنيم، دچار شور و شوق توام با حيرت مي شويم. اين شور و شوق بر اثر تکرار در ديدن کم رنگ شده و بعد از مدتي آن جذابيت اوليه را از دست مي دهد، تکرار در ديدن به عادت تبديل مي شود و عادت در آدمي مانع از حظ، شوک و برداشت اوليه مي شود. هر گاه ديدن هر چيزي براي اولين بار انجام مي گرفت و هر بار با ديدن آن چيز به وجد مي آمديم يا حداقل اگر آن چيز به وجدآمدني نبود، دچار حيرت مي شديم بي ترديد جهان طور ديگري بر ما پديدار مي شد.
مفهوم «نگاه نخستين» در پديدارشناسي اهميت خاصي دارد. در واقع در «نگاه نخستين» انسان به کشفياتي مي رسد و تجربه زيستني را درک مي کند که سپس بر اثر مرور و غلبه چارچوب هاي پيش آمده و انتزاع بر آن ديگر آن تجربه اعاده نمي شود. در اينجا آنچه به خصوص ممانعت مي کند از آن تجربه ملموس و زنده آدمي، علم و دانش و به طور کلي جهان تئوريک است. به عبارت ديگر در جهان تئوريک آدمي در لابه لاهاي فاکت ها و فرضيات و تئوري ها گم مي شود و آنچه به خصوص به اين روند انتزاعي کمک کرده است گسترش علوم مدرن به طور کلي است. يعني علومي مانند فيزيک يا رياضيات و به طريق اولي ديدگاه هايي مانند پوزيتيويسم که به انسان به صورت ترکيبي فيزيکي، شيميايي نگاه مي کنند و در نتيجه در دور کردن انسان از تجربه زيسته نقش اساسي بازي مي کنند و اين روند به خصوص در يکي دو قرن اخير شتابدار بوده است. علاوه بر اين کار ديگري«... که پوزيتيويسم مي کند اين است که از ميان مجموعه شناخت هايي که ما مي توانيم داشته باشيم، يکي از انواع آن شناخت را ممتاز مي کند و کل شناخت را تابع آن مي گرداند و آن شناخت علمي است. پرچم پوزيتيويسم شناخت علمي است. مثلاً اگر از يک پوزيتيويست سوال شود که عين، ابژه يا شيء چيست براي شيء يک جايگاه طبيعي قائل مي شود اما مساله اين است که چرا بايد از ميان اشياي جهان شيء طبيعي را ممتاز کنيم و بقيه اشياي جهان را با نظري تحقيرآميز نگاه کنيم. اين يک امتيازبخشي زائد و بيهوده است... چرا ابژه را به گونه يي صورت بندي نکنيم که تمامي اين محتواها را در خود جاي دهد. » (سخنراني دکتر عبدالکريم رشيديان تحت عنوان هوسرل و پديده شناس ادبيات فلسفه، شهريور82) در همين رابطه است که اين مساله در يونان باستان بسيار کمتر به چشم مي آيد زيرا در آنجا، آن رشد اوليه علم در برخورد با زندگي و در ارتباط مستقيم با آن قابل طرح بوده است و هنوز پوزيتيويسم به عنوان کشف تام و تمام حقيقت نهايي و «واقعيت طبيعي» به عنوان تنها واقعيت موجود محلي از اعراب نداشته و به همين دليل است که به نظر مي رسد تجربه زيستن آدميان در آن دوره تجربه يي کم و بيش زنده تر و پوياتري بوده است و اينکه فلسفه در آن دوره رشد بيشتري داشته است(در تقابل با علم) چه بسا مربوط به همان راز زيستن ملموس تر و واقعي تري بوده است که آن يونانيان داشته اند و اينکه «حيرت» و «نگاه نخستين» وجود داشته است. به عبارت ديگر يونانيان در برخورد با پديده ها متحيرتر مي شدند و اين مساله به تعبير شوپنهاور آغاز فلسفه در جهان بوده است. بنابراين به نظر مي رسد هرگاه اين پيش فرض را بپذيريم که جهان علم و تکنولوژي راه را بر تجربه هاي واقعي و ملموس آدمي مي بندند، راه تجديد و بازسازي دوباره تجربه نقد علم و جهان تئوريک است و البته اين کاري است که ادموند هوسرل انجام داده است. براي بازسازي دوباره زندگي مهم ترين و عاجل ترين کارها نقد علم است و بيشترين کار هوسرل نيز گفتار در باب علم و نقد آن است. به عبارت ديگر نقد هوسرل از علم و پوزيتيويسم جزء اساسي ترين نقدها عليه پوزيتيويسم و جزء متون کلاسيک در اين زمينه تلقي مي شود. از نظر هوسرل فلسفه در دوران معاصر، از جايگاه خود خارج و دچار انحطاط شده است. او دلايل اين انحطاط را دنباله روي فلسفه از علوم خاص مي داند و «... به جاي اينکه فلسفه آموزه عمومي معرف باشد و هر علمي در دلش جاي بگيرد به دنباله روي از علوم خاص افتاده و به جاي اينکه پيشاپيش شرايط پيدايش علم را تبيين کند، به نحو پسيني (يعني پس از اينکه علوم کار خودشان را کردند) نتايج علوم را جمع و تفريق مي کند؛ کاري که مثلاً در ديالکتيک انگلس (مارکسيسم با گرايش پوزيتيويستي) ديده مي شود. آنجا (ديالکتيک طبيعت اثر انگلس) اين تز کم و بيش مطرح مي شود که ديگر فلسفه جايي ندارد و آنچه از تفکر تئوريک باقي مي ماند منطق ديالکتيکي است... کاري که برايش(فلسفه) باقي مي ماند اين است که دستاوردهاي علوم را بررسي کند و سامان بخشد و در فرمول هاي کلي و قابل قبولي ارائه دهد... پس از چيزي به نام تفکر تئوريک صحبت مي شود و اين با فلسفه به معني نظامي از مفاهيم و مقولات ازپيش ساخته شده براي تبيين جهان متفاوت است. پس هوسرل مي گويد که اگر قرار است از فلسفه صحبت شود، فلسفه را بايد از دو جهت قطعي با علوم ديگر مرزبندي کند. براي اينکه از نظر هوسرل تمام اين علوم و به خصوص علوم پوزيتيويستي علومي هستند که به ناتوراليسم فلسفي دچارند و ناتوراليسم فلسفي، گريبان آنها را گرفته است. به اين معنا که وجود و حقيقت را جزء وجود و حقيقت طبيعي نمي دانند.» (همان جا، سخنراني دکتر رشيديان درباره هوسرل و پديده شناسي ادبيات و فلسفه، شهريور 82) واقعيت اين است که علم و جهان تئوريک با تسلط بر طبيعت از طبيعت دور مانده است. در واقع طبيعت صرفاً به صورت شيئي در نظر گرفته شده است که مورد بررسي و محاسبه عددي قرار مي گيرد تا مراحل استفاده و مسلط شدن بر آن کامل شود. پس آن ابعاد واقعي و زنده طبيعت، تحت الشعاع وجه تئوريک و انتزاعي آن قرار گرفت است. در اين رابطه است که انسان تئوريک در تضاد با انسان ملموس و انضمامي قرار مي گيرد و به اين ترتيب در علم و به خصوص در فلسفه تحليلي و تمامي سنت هاي فکري منتج از آن انسان به عنوان «مفهوم» مطرح مي شود، نه انسان به صورت شخص و با حواس پنج گانه يي که زيست مي کنند. تمام تاريخ پوزيتيويستي و تحليلي از يک نظر تاريخ رشد انتزاع و تئوري است، تاريخ فتح طبيعت است و تاريخ سرکوب جنبه هاي انضمامي و واقعي حيات انساني است. در مقابل آن پديدارشناسي با رد آن اسناد تئوريک، درصدد است انسان را با جست وجوي ريشه ها و بنيادها به بعد اوليه و خام خود بازگرداند. اساس پديدارشناسي آن است که چگونه هر پديده يي را کاهش دهد و آن را به حالت تعليق درآورد تا آن پديده بتواند به رهايي برسد. اين عمل با طرح مساله اپوخه صورت مي گيرد. اپوخه که معناي آن در عين حال عبارت است از شک روش دار، تعليق قضاوت و در داخل پرانتز قرار دادن جريان آزموني که پاي آگاهي هاي ساده انگار، حتي شامل آگاهي علمي، در آن در گل است... برآيند اپوخه، بدين سان، راهي به سوي نوعي «تقليل ذات انديش» پيش ما مي گشايد که با آن مي توان به توصيف عيني و مشخص عام ترين ساخت هاي وجود رسيد... در ضمن همين حرکت «بازگشت به خود چيزها» يا به «نمودها»ست که در گام نخست، عامل توفيق کاربرد روش نمودشناسانه نزد فيلسوفاني مي شود که از انتزاعيات نهفته در فلسفه هاي نوکانتي آلمان يا فرانسه خسته شده اند. (ص 60، تاريخ فلسفه در قرن بيستم، نوشته کريستيان دولاکامپاني)
به عبارت صريح تر اپوخه يا همان کاهش پديدارشناسانه به آن معني است که چگونه پديده يي از بعد انتزاع و تئوريک خود رهايي پيدا مي کند و در بعد اوليه يا خام خود قرار مي گيرد. مساله اپوخه در پديدارشناسي به قدري از نظر هوسرل اهميت دارد که او آن را مساله مرگ و زندگي فلسفه در نظر مي گيرد و تصريح مي کند فقط يک رويکرد مي تواند نقطه شروع فعاليت فلسفي باشد و پديدارشناسي از آن شروع مي کند و آن نقطه اپوخه پديدارشناسي است. بنابراين در پديدارشناسي اشيا در بعد اوليه يا نخستين خود قرار مي گيرند. قرار گرفتن در «بعد نخستين» منجر به ايجاد «نگاه نخستين» مي شود. اين «نگاه نخستين» به هستي با نفي عادت، تکرار و انتزاع صورت مي گيرد. در واقع پديدارشناسي در صدد است انسان را از بعد تئوريک غول آ ساي حاکم بر او نجات دهد و البته اين کار را با نقد راديکال علم و تکنولوژي است که صورت مي دهد. اينکه انسان اساساً با تئوري نيست که زندگي مي کند و بالعکس اکثر اوقات با ابعاد حيات خود زيست مي کند، به ناگزير نفي اساسي دنياي تئوريکي است که به طور شتابان ابعاد آن وسيع تر مي شود. به نظر مي رسد انسان از نظر علم مدرن به عنوان يک شيء يا مثلاً شماره معين، موجودي کنشگر نيست، يعني رفتارش مي تواند قابل پيش بيني باشد، بنابراين در يک محدوده معين رفتاري عمل مي کند که مبتني بر واکنشي شرطي است و همه چيز تحت کنترل و نظارت است و به اصطلاح همه چيز روبه راه است. حتي روانشناسي آزمايشگاه و انواع و اقسام مديتيشن، يوگا و تلقينات مثبت ذهني، جملگي در همين رابطه است که ايجاد شده اند که مي شود رفتار آدمي را پيش بيني و تعديل کرد و کاملاً نواقص روان انساني علت و دليل دارد و آنها با سرويس مجدد، راه اندازي شده و به حالت اوليه و به عنوان شيء قابل استفاده بازمي گردند. در صورتي که انسان اساساً با تئوري و برنامه ريزي ماشيني نيست که زندگي مي کند و بيشتر با ابعاد متنوع حيات خود است که زيست مي کند. اين ابعاد متنوع حيات در «زمان» است که شکل مي گيرد. پس «زمان» اهميت مي يابد. مساله «زمان» باعث مي شود انسان تحت سيطره مطلق سيستم تئوريک قرار نگيرد.
وقتي انسان را در بعد زمان مورد بررسي قرار مي دهيم در واقع در هر لحظه در ميان گذشته و حال و آينده قرار داده مي شود، يعني با هر تحليلي در مورد انسان ناگزير بايد اين «بعد زمان» در نظر گرفته شود و البته اين آن چيزي است که جهان پوزيتيويسم مانع از توجيه آن است زيرا که در جهان پوزيتيويستي و تئوريک بعد زمان انسان ناديده گرفته مي شود، در واقع ابعاد تاريخي وي در نظر گرفته نمي شود، يعني به گذشته و آينده انسان توجهي نمي شود. در واقع به وضع حال است که توجه بيشتري مي کند. به عبارت ديگر به وضعيت «بود» انسان دقت مي شود زيرا پديده يي است عيني و علامتي که مورد بررسي و تسلط قرار مي گيرد و صرفاً «بود» وي اهميت دارد، مانند شيء موجود در بازار يا پديده مورد آزمايش در لابراتوارهاي آزمايشگاهي. جهان علم و تئوريک اساساً به اين کاري ندارد که بعد زمان يا در واقع تاريخي آدمي را مورد بررسي و تامل قرار دهد، زيرا اين مساله برايش بي اهميت و علي السويه است، آنچه که اهميت دارد است. آنچه موجود است. در واقع پوزيتيويسم پديده ها را به شکلي از علامت بودن درمي آورد. اکنون تفاوت علم و فلسفه روشن مي شود. علم در چارچوب آنچه که هست عمل مي کند، پس ديدگاهي کاربردي و منفعت جويانه دارد، در صورتي که در تقابل با پوزيتيويست و جهان علم، فلسفه به بررسي بنيادهايي مي پردازد که ماوراي زندگي روزمره قرار دارد. فلسفه تلاش مي کند از جهان علائم و علامت هاي صرف فراتر برود. در علم همچنان که گفته شد عملکرد و کاربرد اهميت مي يابد، عقلانيت به شيوه علت و معلولي مطرح مي شود، بنابراين همه چيز روشن و حساب شده است و هر چيزي در جاي خود قرار دارد. به اين ترتيب سوال ها و پرسش ها صرفاً در چارچوب و معطوف به نتيجه قابل طرح قرار مي گيرد. در اين رابطه سوال خارج از چارچوب پيش بيني شده خارج از نت نواختن است که يا بايد عقلاني شود يا اينکه محو شود و همه چيز در رابطه با مشاهده شدن است که طرح مي شود. پس ديگر «حيرت» معنايي ندارد زيرا آنچه وجود دارد مشاهده مي شود و قابل توجيه است، پس موجب «حيرتي» نمي شود. به عبارت ديگر حيرت مربوط به جهان فلسفه است، مربوط به دنيايي است که ماوراي آنچه مشاهده مي شود، عمل مي کند. در واقع فلسفه داراي بعدي حيرت انگيز است. هرگاه به ابعاد حيرت دقت کنيم مساله راديکال تر و اساسي تر از آن است که در وهله اول تصور مي شود. حيرت در اين نيست که في المثل من چه کسي هستم، بلکه فراتر از آن، مساله مهم حيرت در جهان به مثابه آغاز فلسفه آن است که «من چرا هستم؟»
با اين نگاه فلسفه استعلايي و راديکال مي شود. واقعيت اين است آنچه در تاريخ فرا رفتني، برگذشتني و استعلايي است يا به عبارت ديگر راديکال است به نگاه تجربه گرايان، پوزيتيويست و بانيان اسناد تئوريک نمي آيد.