باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 9 شهريور 1387 كاربران برخط 36 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
شريعتي در متن آثارش
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


شناخت هر انديشمندي بايد همزمان در متن آثارش و بر بستر اجتماعي و فرهنگي‌اي كه وي در آن آثارش را مي‌آفريد، صورت گيرد.

 اگر غير از اين باشديعني به انتزاع هر يك از اين دو از ديگري بينجامد، اين شناخت حاصلي نخواهد داشت. دكتر شريعتي نيز به عنوان انديشمند اسلامي‌اي كه بيشترين تأثير را در گفتمان روشنفكري ديني داشته و مقوله‌ها و مفاهيم‌ انديشيده وي همچنان سيطره خود را بر بخشي از فضاي فكري جامعه ما حفظ كرده‌اند، از اين روش بر كنار نيست.

افزون بر اين خوانش تاريخي، نبايد ابزار نقد را فروگذاشت؛ به اين معنا كه در اين به واقع تكاپوي تاريخي، عقل انتقادي را بايد راهنماي خويش قرار داد تا امكان بالندگي و توسعه‌ انديشه‌ها فراهم آيد؛ امري كه شريعتي و هر متفكري ديگري، نمي‌توانند بر آن همداستان نباشند. مطلب حاضر، گفت‌وگوي كوتاهي است با محمدمنصور هاشمي،  نويسنده و پژوهشگر عرصه تاريخ انديشه معاصر ايران درباره فضاهاي مختلف آثار شريعتي و پيامدهاي آنها.

 از محمدمنصور هاشمي تاكنون كتاب‌هاي «هويت‌انديشان (ميراث فرديد)، «دين‌انديشان متجدد (روشنفكري ديني از شريعتي تا ملكيان)» و «صيرورت در فلسفه هگل و ملاصدرا» به چاپ رسيده است. اين گفت و گو به طريق كتبي انجام شده است.

 
   ● نام گفت و گو شونده: محمد منصور - هاشمي

منبع: روزنامه - همشهری

 
 

• با بررسي آثار شريعتي درمي‌يابيم كه وي بر بنيان آموزه‌هاي اسلامي (شيعي)، ماركسيسم (اين‌كه چه قرائتي از ماركسيسم را قبول داشت نيز مهم است) و اگزيستانسياليسم به ارائه نظراتش پرداخت؛ گذشته از آن كه اين سه آبشخور كه يكي ديني است و دو ديگر ايدئولوژيك و فلسفي چگونه با يكديگر قابل تطبيق اند، مي‌توانيد بگوييد كه شريعتي- به زعم خود- چه هسته مشتركي ميان آنها مي‌ديد؟

مرحوم دكتر شريعتي ازهر سه اينها كمك مي‌گرفت تا منظومه فكري آرماني‌اش را بسازد. آن منظومه آرماني هم چيزي نبود جز ايدئولوژي انقلابي؛ ايدئولوژي‌اي كه مايه ديني داشته باشد و بتواند نقش بديل ايدئولوژي‌هاي غيرديني را بازي كند. در واقع بايد گفت او مي‌كوشيد از هر يك از سه جرياني كه اسم برديد قرائتي عرضه كند و عناصري را برگيرد كه به كار ساختن آن منظومه بيايد. در ميان آن سه،  نقش ماركسيسم از همه پررنگ‌تر بود چه در حقيقت اين ماركسيسم بود كه ايدئولوژي انقلابي را به مثابه آرمان مطرح كرده بود و شريعتي هر چند در مقام منتقد آن ظاهر مي‌شد، سخت تحت تأثير آن قرار داشت.

نقد شريعتي به ماركسيسم ناظر به جنبه‌هاي مادي‌گرايانه در آن و عدم‌توجه آن به كاركرد دين در تحقق آرمان‌هاي عدالت‌جويانه انقلابي بود. شريعتي اصول و ارزش‌ها را اولا از ماركسيسم اخذ كرد و ثانيا قرائتي از دين عرضه كرد كه نه تنها با آن سازگار بيفتد بلكه به آن كمك هم بكند. اگزيستانسياليسم به مثابه يك مكتب در كنار آن دو اهميت كمتري داشت و بيشتر از علاقه شريعتي به انديشه‌هاي سارتر (كه خود تمايل ماركسيستي روشني داشت و اگزيستانسياليسم‌اش را با آن پيوند زد و از اين جهت مي‌توان گفت به نظر شريعتي فقط بايد دين را هم به نظام فكري‌اش مي‌افزود تا مكتب آرماني را خلق كرده باشد) يا گاهي هيدگر و ياسپرس نشأت مي‌گرفت.

در واقع ذوق شريعتي به نحوي بود كه دغدغه‌هاي وجودي و به اصطلاح «اگزيستانس» داشت، دغدغه‌هايي اصيل، اما اين دغدغه‌ها هم در خدمت آرمان اصلي او قرار گرفت و ذيل پروژه ساختن آن مكتب يا ايدئولوژي آرماني رنگ باخت.

 

• شما وجه ماركسيستي آثار شريعتي را بيشتر مي‌دانيد؛ اما ماركسيسم مورد توجه شريعتي از چه نوعي بود و چرا به آن اعتقاد داشت؟

 پاسخ به اين پرسش نيازمند مجالي فراختر است و اميدوارم در كتاب بعدي‌ام «ناهمتاريخي» مفصل‌تر به آن بپردازم اما در حدي كه در اينجا مي‌توان گفت بايد نخست اين را يادآوري كنم كه شريعتي به معني مصطلح و رسمي كلمه ماركسيست نبود و خود را ماركسيست نمي‌دانست. همه تلاش او اين بود كه ايدئولوژي‌اي اسلامي بديل ماركسيسم عرضه كند اما در اين بديل‌سازي، ناآگاهانه، خود اسلام را به ايدئولوژي ماركسيستي فروكاست.

در واقع او در فضايي پر از ماركسيسم واقع شده بود و البته صرفا براساس مطلوبيت آرمان‌هاي عدالت‌جويانه و بدون بررسي و ارزيابي روش‌ها و راهكارهاي رسيدن به آن عدالت وعده داده شده، ناآگاهانه ماركسيست بود. او در گفتمان ماركسيستي غرق شده بود. اين را هم كه او تحت تأثير چه نوع ماركسيسمي قرار داشت باز بايد با همين ناآگاهي و اين‌بار البته نه صرفا ناآگاهي شخصي كه ناآگاهي تاريخي توضيح داد.

ماركسيسم شاخه‌هاي گوناگون دارد، اما در يك تقسيم‌بندي كلي مي‌توان از ماركسيسم در كشورهاي متجدد و اروپايي و ماركسيسم در كشورهاي پيراموني سخن گفت. ماركسيسم در كشورهاي متجدد و در سنت‌هايي كه آن را در دل خود پرورانده بودند يك وضع داشت و در كشورهاي ديگري كه آن را به مثابه آخرين محصول فكري دنياي متجدد مي‌پذيرفتند و در حقيقت «وارد مي‌كردند»‌وضعي ديگر.

 در آن كشورهاي غربي، سنت نقادي و مجموعه‌اي ديگر از شرايط اجتماعي و فرهنگي و علمي و فلسفي و سياسي سبب مي‌شد حضور ماركسيسم به عنوان انديشه‌اي انتقادي نسبت به وضع موجود هم معني‌دار باشد و هم كم‌خطر. در واقع ماركسيسم آنها مرحله‌اي از همان سنت نقادي بود و همان سنت را ادامه مي‌داد و به عنوان نمونه مي‌توان به متفكران مكتب فرانكفورت اشاره كرد؛ اما در ديگر نقاط دنيا و در نبود آن شرايط مذكور ماركسيسم به انديشه رهايي محتوم بدل شد كه وراي نقادي بنيادين قرار مي‌گرفت و در پيوند با شرايط موجود در اين كشورها به جاي آنكه به ايده‌اي رهايي‌بخش تبديل شود به‌رغم خواست اوليه ابزاري ويرانگر مي‌شد.

در شوروي، ‌چين، كوبا، ‌كامبوج و مانند اينها اين ايدئولوژي بريده از بستر تاريخي اصلي و پيوند خورده با شرايط توسعه‌نيافتگي بود كه حاكم شد. اين توضيح مجمل را از اين جهت آوردم تا بگويم مرحوم شريعتي اگر هم مي‌خواست نمي‌توانست انديشه‌اي مثلا از سنخ انديشه مكتب فرانكفورت عرضه كند (جداي از اينكه به شهادت مجموعه آثار شخصا هم پشتوانه علمي و نظري چنين مباحثي را نداشت).

او در همان فرآيند ناآگاهي تاريخي در آثارش ايدئولوژي را عرضه كرده است كه امروزه اگر منصفانه و به دور از شيفتگي به آن بنگريم و تحليلش كنيم، مي‌بينيم بديل ماركسيسم‌هاي شرقي است و مثلا مي‌توان آن را از جنبه‌هايي با مائوييسم مقايسه كرد. اما باز تاكيد مي‌كنم اين حاصل شرايط تاريخي و جهل به آن بود، چنانكه ماركسيست‌هاي رسمي ايران هم از قبيل حزب توده و سازمان انقلابي و غيره يكي دل به انديشه‌هاي لنين و استالين داده بود و ديگري مائو و سومي كاسترو و به همين ترتيب.

 

• امروزه كه به آثار شريعتي رجوع مي‌كنيم، آيا مي‌توانيم با ساختارشكني، نقد و سنجش عقلاني آنها (به دور از شيفتگي و دشمني) عناصر پويايي از آنها بيرون بكشيم؟ آنها كدامند؟

شريعتي معلم آرمان‌گرايي است. معلم خوش‌ذوقي هم هست. پس خواندن آثارش به مثابه آثاري احساس‌برانگيز همواره مي‌تواند محل توجه باشد. همچنان كه در «دين‌انديشان متجدد» (ص29) نوشته‌ام: «شريعتي دردمند است و صادق... او آرمانخواهي است در فكر همه مظلومان و ضعيفان. اين آرمان داشتن- كه وجه باشكوهي از حيات انساني است- خود از بزرگترين محاسن اوست... حرف‌هاي او دست‌كم براي نوجوانان خوب و مفيد است تا حس كمال‌جويي و مسئوليت را در آنها تقويت كند.»

اما پروژه فكري او يعني ايدئولوژي چپ و انقلابي ساختن از دين و اسلام را بديل ماركسيسم قرار دادن، پروژه‌اي است كه نبايد نگاه نقادانه به آن را فرو گذاشت. به ويژه اينكه دلبستگي به آن پروژه و ترجيح عمل بر علم و نظر سبب شده در مجموعه آثار شريعتي نه تنها مجموعه فراواني از مطالب نادرست و سطحي راه‌يابد (كه مشتي از آنها را نمونه خروار در «دين‌انديشان متجدد» ذكر كرده‌ام) بلكه باعث شده است، به‌رغم ميل باطني‌اش آثارش مروج احساساتي‌گري و عواطف رمانتيك سطحي و اسباب دوري از خردمندي و دانش باشد و من فكر مي‌كنم آنچه ما سخت به آن نيازمنديم ارزش نهادن به علم و دانش است و عقلانيت و نقادي در پي آنها بودن. اين همه اگر باشد شايد نيازي نباشد از مجموعه آثار شريعتي «عناصر پويايي بيرون بكشيم.»

 آنها را به مثابه بخشي از تاريخ‌انديشه معاصرمان مي‌خوانيم و نقد مي‌كنيم. اين كار هر چند شيفتگان شخصيت شريعتي را خوش نمي‌آيد، عين احترام به او به عنوان پديد‌آوردنده آن افكار و آثار است. در اين فرآيند شايد چيزهاي مفيدي هم بتوان در آثار او يافت؛ اما تا وقتي ارادت‌كيشان آن مرحوم- با كمترين بضاعت‌ها براي پژوهش و بحث علمي- در زمينه هر بحث نقادانه‌اي كه به او مربوط مي‌شود خود را موظف مي‌بينند آب را گل‌آلود كنند تا عميق به نظر برسد به همان حداقل فايده هم نمي‌توان اميد داشت و بايد با تحير و تأسف به آثار ماندگار ايدئولوژي‌اي كه خود را به مثابه تفكر اصيل عرضه كرده است، نگريست و درس گرفت.

 

    47 بازديد     0 امتياز     0 نظر


افراد مرتبط
●  شريعتي   علي(40)

دسته
●  متن / گفت و گو

رسته :3

تاريخ ارسال:05/04/1387

تاريخ شمسی نشر:28/03/1387
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب