1. زمينهى تاريخى طرح مسأله
عدّهاى ايدههاى اسلامى كردن دانشگاهها، دانشگاه اسلامى و اسلامى كردن علم را از مصنوعات و بدعتهاى جمهورى اسلامى ايران دانستهاند و علم را فراتر از اسلامى و غير اسلامى تلقّى كردهاند. واقعيت اين است كه مسألهى اسلامى كردن علم يا دانشگاه اسلامى، سابقهاى بس دراز دارد و از ساختههاى روحانيت و حكومت جمهورى اسلامى ايران نيست.
قريب شصت سال پيش (دههى 1930) ابوالاعلى مودودى به هنگام طرح ايراداتش بر دانشگاه عليگرهى هند هم مسالهى تأسيس دانشگاه اسلامى را مطرح كرد:
نيازى نيست بگوييم يك دانشگاه يا هر مؤسسهى آموزشى ديگر بايد تابع نوعى هويت فرهنگى باشد و فرهنگى را كه به آن متعهد است منعكس كند... هر مؤسسه، برنامهى آموزشى خود را بر طبق ايدئولوژى و فرهنگى كه به آن متعهد است مىريزد. اكنون سؤال اين است كه آيا دانشگاه اسلامى تأسيس شده است كه از فرهنگ اسلامى حمايت كند يا فرهنگ غربى؟
و هم مسألهى اسلامى كردن دانشها را:
موقع آن است كه مسلمانان از نظام قديمى و كهنهى آموزش و نيز از نظام جديدِ جهتگيرى سكولار رهايى يابند و يك نظام جداگانهى آموزشى براى خودشان بنا كنند، كه سرشت آن تا آنجا كه ممكن است جديد باشد، بهترين استفاده را از علم و فن جديد بكند، ولى جهتگيرى اسلامى آن رقيق نشده باشد. اين طرح را آنهايى مىتوانند اجرا و پياده كنند كه نه تنها وقوف كامل به اسلام دارند، بلكه مجهز به ايمان و اعتقاد راسخ نيز هستند.
در بهار 1356 اولين كنفرانس بين المللى آموزش و پرورش اسلامى در مكّه با شركت 313 نفر از انديشمندان جهان اسلام تشكيل شد و در آن اسلامى كردن رشتههاى مختلف دانش مطرح گرديد. در سال 1361/ 1982 م سمينار بينالمللى اسلامى كردن دانش در اسلامآباد پاكستان برگزار شد و در تابستان 1363 مرحوم دكتر اسماعيل فاروقى، رئيس مؤسسهى بين المللى انديشهى اسلامى و استاد دانشگاه تمپل (در فيلادلفياى امريكا) كنفرانس بين المللى اسلامى كردن رشتههاى دانش را در مالزى به راه انداخت. از آن به بعد نيز تعدادى كنفرانس در كشورهاى مختلف در اين زمينه برگزار شده است. ازاوائل دههى 1360 تعدادى دانشگاه بين المللى اسلامى در كشورهاى اسلامى (پاكستان، مالزى، الجزاير و...) و امريكا و انگليس تأسيس شده است و در بيست سال گذشته تعدادى مجلّهى علمى در اين زمينه منتشر شده است.[و] كتابهايى در زمينهى اسلامى كردن علم چاپ شده است. [ر.ك جدول پيوست آخر مقاله]
مسألهى علم دينى فقط در جهان اسلام مطرح نبوده است. در جهان مسيحيت نيز در دو دههى اخير اين مسأله با قوّت مورد بحث گرفته و حتى در آن خصوص، كنفرانسهايى برگزار گرديده است كه آخرين آنها كنفرانس علم در يك زمينهى خداباورانه( Context Science in a Theistic) بود كه در تابستان 1377 ش./ 1998 م. در كانادا برگزار شد. بايد يادآور شد كه امروزه اصطلاح Science Theistic در محافل فرهنگى غرب اصطلاح جاافتادهاى است.
در ايرانِ بعد از انقلاب اسلامى، در مورد انتقال به آموزش و پرورش اسلامى، نخستين بار سمينارى در اسفند 1357 در شيراز برگزار شد، كه در ظرف شش ماه تكرار شد و حاصل اين دو سمينارِ محلّى، ارائهى طرحى تحت عنوان «طرح كلّى دربارهى اصول و ضوابط حاكم بر دانشگاههاى اسلامى» بود.
هدف اين فصل تبيين مسألهى اسلامى كردن دانشها و پاسخگويى به سؤالات، ابهامات و شبهاتى است كه در اين زمينه مطرح شده است.
در جهان اسلام تا قبل از تكوّن علم جديد، علوم طبيعت، بخشى از فلسفه را تشكيل مىداد و همراه با الهيات و رياضيات يك جا عرضه مىشد و همگى در يك چارچوب متافيزيكى قرار مىگرفتند. متفكّران مسلمان براى علم مراتبى قائل بودند كه از معرفت حسّى آغاز مىشد و علم استدلالى و علم كشفى را در بر مىگرفت و وحى در منتهى اليه آن قرار داشت، اما آنها در عين اعتقاد به اختلاف مراتب علوم، به همبستگى ميان آنها اعتقاد داشتند. با پيدايش علوم جديد و توفيقاتى كه اين علوم در زمينهى توصيف پديدهها و در حوزهى عمل كسب كردند، علوم از فلسفه جدا شده و راه خود را پيش گرفت. در قرن نوزدهم مكتب پوزيتيويسم و ديگر مكاتب تجربه گرا رُشد كردند و بر حوزههاى آكادميك حاكم گشتند... الآن به طور غالب يك عالم غربى، چه در زندگى علمى و چه در زندگى روزمرّه، كارى به دين ندارد. البته در غرب هم علماى متديّن هستند كه دين بر همه چيزشان حاكم است، ولى به طور غالب در زندگى روزمرّهى علماى آن ديار، دينشان از حيات علمىشان جداست. اگر هم به كليسا بروند و مراسمى را به صورت سنّتى انجام دهند، در محيطهاى علمى كارى به امور دينى ندارند.
متأسفانه درست در همان دوران رونق پوزيتيويسم بود كه علم جديد به جهان اسلامى راه يافت و با آن فلسفههاى تجربهگرا را به جوامع اسلامى منتقل كرد؛ بينشى كه علوم را از متافيزيكِ خداگرا جدا مىكرد. بدين جهت در جوامع اسلامى علم سكولار رايج شد و پرورش يافتگان دانشگاهها عمدتا فارغ از تعليم و تزكيه و بينش اسلامى بار آمدند و در محيطهاى علمى آنها، اين ايده رواج يافت كه علم در تعارض بادين است يا اين كه كاملا از آن مستقل است و مطالب علمى را بايد كُلّا از مطالب دينى جدا كرد.
الآن دين در دانشگاههاى ما، صرف نظر از بعضى ظواهر، نقش جدّى ندارد و در آموزش دانشگاهى ما به صورت ظاهر فقط بُعد علمى قضايا منتقل مىشود. اما در واقع جريانهاى نهان فلسفى همراه با آموزشهاى آكادميك منتقل مىشوند و اينها هستند كه در شكلگيرى تفكّر سكولاريستى نقش عمده داشتهاند و دارند.
اينكه جهان اسلام على رغم سست كردن پيوند خود با دين نتوانست به بهشت موعودى كه غربزدگان و دنياگرايان وعدهى آن را داده بودند دست يابد، عدّهاى از انديشمندان مسلمان را به فكر بازگشت به اصالت اسلامى انداخت. سوء استفادههايى نيز كه از علم جديد در جهت تخريب معنويات و ايجاد فساد و نابودى بشر شده است دليل ديگرى براى نگرانى اين متفكران بود.
از طرف ديگر الآن بعضى از علماى جوامع اسلامى فكر مىكنند كه چون غرب اين همه آثار علمى و فنّى را پديد آورده است، پس ما هم اگر عينا به دنبال آنها برويم نجات پيدا مىكنيم. در حالى كه اگر ما خط مشى آنها را به جدّ دنبال كنيم تازه مثل جهان غرب مىشويم كه به نظر نگارنده، على رغم تصويرى كه در ذهن بسيارى از هموطنان و روشنفكران ما هست، جهان مطلوبى نيست. بسيارى از افرادى كه در غرب زندگى مىكنند (از جمله بسيارى از مسلمانان) از وضعيت آن جوامع راضى نيستند، چنان كه بسيارى از انديشمندان غربى نيز نگرانى خود را از وضعيّت آن ديار كتمان نكردهاند. ضمنا مسألهى جالب اين است كه در حالى كه محيط جوامع اسلامى و از جمله جامعهى ما بسيار علم زده است در مقام عمل بسيار ضعيف بودهايم و تلاشى جهادگرانه براى جبران عقب ماندگى علمى جامعهى خود نسبت به جوامع غربى نكردهايم.
2. سؤالات و انتقادات
اين روزها وقتى صحبت از اسلامى شدن دانشگاه يا اسلامى شدن علم مىشود، عدّهاى سؤالات، انتقادات و شبهات زير را مطرح مىكنند:
- مگر فيزيك يا جامعهشناسى و... اسلامى و غير اسلامى دارد؟
- علم مىخواهد به عقب برگردد!
- علم و دين ارتباط موضوعى ندارند، پس آنها نمىتوانند اثرى بر هم داشته باشند.
- غرض از اسلامى شدن دانشگاهها اين است كه همهى افكار دانشگاهيان را در قالبهاى از پيش ساخته شده بريزند.
- منظور از اسلامى كردن مقابله با انديشههاى متباين با اسلام و ايجاد خفقان فكرى است.
اين ناقدان؛ طرفداران اسلامى شدن دانشگاهها يا اسلامى كردن علم را به قشرىگرى و انحصارطلبى متهم كردهاند.
از نظر ما مسألهى اسلامى كردن علم يا اسلامى كردن دانشگاهها بد تعبير شده است. بسيارى از دانش پژوهان ما از اين نكتهى مهم غافلند كه انتخاب بين نظريههاى علمى متأثّر از پيش فرضهاى متافيزيكى پژوهشگر است. آنها مىگويند تجربه، تجربه است، امريكايى و ايرانى ندارد. اما غافلند از اينكه نتايج يك تجربه را مىتوان در پرتو جهان بينىهاى مختلف به صورتهاى متفاوت تعبير كرد. اين طور نيست كه برداشتى كه توسط علما از تجارب عرضه مىشود تماما نتيجهى تجربه باشد. تجربهى با مادّه هرگز اين را نمىرساند كه غير مادّه تقليل داد، اين نتيجهى مستقيم تجارب فيزيكى نيست. البته اگر فيزيك در حدّ تجربه باقى مىماند، اسلامى و غير اسلامى نداشت. اما نتيجهگيرىهاى عامّ از آزمايشها همواره در چارچوب متافيزيكِ (مرئى يا نامرئىِ) حاكم بر علم صورت مىگيرد...
ما به عنوان نمونه چند تا از پيش فرض هايى را كه در كيهانشناسى متداول به كار مىرود ذكر مىكنيم:
- فيزيك محلّى در همهى زمانها و مكانها اعتبار دارد.
- موضع ما در جهان يك موضع خاصّ نيست (اصل كيهان شناختى).
- جهان را مىتوان يك پيوستار فضا - زمانى چهار بُعدى گرفت.
- انتقال به قرمزنورِ و اصل از كهكشانها ناشى از انبساط جهان است...
نظريههاى علمى متأثّر از ديدگاههاى متافيزيكى دربارهى سرشت اصلى واقعيت هستند و اين به كرّات متأثّر از اعتقادات دينى يا فلسفى بوده است.
تجارب سالهاى اخير نشان داده كه عقايد دينى در پيشنهاد نظريهها، ارزيابى آنها و گزينش آنها مؤثّر بوده است. ولى غالب فارغ التحصيلان امروزى دانشگاههاى ما از اين نكتهى مهم غافلند كه آنهايى كه در آموزش علم طبيعت بينش دينى را ذى ربط نمىدانند، دانسته يا ندانسته يك پيش فرض فلسفى را پذيرفتهاند و آن اين است كه هستى، منحصر در هستى مادّى است و شناخت طبيعت راهى سواى علمِ تجربى ندارد و بنابراين هرگونه ادّعاى معرفتى كه از طريق علم متداول به دست نيامده باشد، واجد ارزش نيست. بديهى است اگر طالب علم به تحويل گرايىِ هستى شناختى و تحويل گرايىِ معرفت شناختى تن در ندهد، در اين صورت مىتواند براى انواع ديگر معرفت نيز ارزش قائل باشد و اينجاست كه پاى وحى و جهان بينى دينى در كار مىآيد.
جايگاه علم دينى [و مفهوم اسلامى كردن علم]
ابتدا بيان مىكنيم كه چرا علم دينى، معنادار و واجد اهميّت است. علم دينى از دو لحاظ قابل طرح است:
- پيش فرضهاى متافيزيكى علم مىتواند متأثر از جهان بينى دينى باشد.
- بينش دينى متافيزيكى علم مىتواند متأثر از جهان بينى دينى باشد.
اكنون به تفصيل به بحث دربارهى اين دو مقوله مىپردازيم.
علم فارغ از پيش فرضهاى متافيزيكى نيست
علوم تجربى، با آزمايشها و مشاهدات آغاز مىشود، و در انتخاب آزمايشها و مشاهدات، پيش فرضهاى پژوهشگر تأثير دارند.
دانشمندان با توجه به سوابق ذهنىشان سراغ مفروضات فلسفى مختلف مىروند. در واقع مىتوان گفت كه هيچ دانشى فارغ از قضاوتهاى ارزشى نيست و تفاوت بين علوم انسانى و علوم طبيعى در شدّت و ضعف قضيه است.
دانشمندان در تعبير دادههاى علمى همواره از فرضيهها استفاده مىكنند و اينها مملوّ از ارزشها و جهات غير علمى هستند. يك دانش پژوه مسلمان كه مقيّد به جهان بينى اسلامى است بايد مفروضات نهفتهاى را كه ظاهر علمى دارد ولى در واقع كارى به علم ندارد تشخيص دهد و با آنها هوشيارانه برخورد كند.
بنابراين وقتى صحبت از اسلامى كردن علم مىشود منظور اين است كه از چيزهايى كه از خارج علم به آن افزوده مىشود غفلت نشود و كلّيّت قضايا در چارچوب جهان بينى اسلامى ديده شود...
پس معناى علم دينى اين نيست كه آزمايشگاه و نظريههاى فيزيكى كنار گذاشته شوند يا به طريقى جديد دنبال شوند و اين نيست كه فرمولهاى شيمى و فيزيك يا كشفيات زيستشناسى را از قرآن و سنّت استخراج كنيم، بلكه منظور قرار دادن كلّيّت قضايا در يك متن متافيزيكىِ دينى است.
اگر به وضعيت فكرى علما در دوران درخشان تمدّن اسلامى برگرديم، مىبينيم كه تفكّر الهى بر ذهن آنها حاكم بود، ضمن آنكه در آخرين مرزهاى دانش زمان خود، كار مىكردند. آنها به خاطر خدا دنبال علم جديد نظير كپلر، نيوتون، بويل و... هم حاكم بود...
و سرانجام تحت عنوان «دانشگاه اسلامى» مىنويسند: «دانشگاه اسلامى يك بُعد ظاهرى دارد و يك بُعد باطنى.
بُعدِ ظاهرى آن، اين است كه شعائر و ظواهر اسلامى در آن رعايت شود. پس اگر كسى وارد اين دانشگاه شود و با سنن و شعائر اسلامى آشنايى داشته باشد آن را اسلامى تشخيص دهد. اما اين به تنهايى كافى نيست. چيزى كه براى دانشگاه اسلامى در درجهى اول مهم است، بُعد باطنى آن مىباشد كه حاكميّت بينش و منش اسلامى بر افراد آن دانشگاه است، يعنى نگرش به قضايا به يك نگرش الهى باشد، نگرش به جهان و جامعه و هدف از زيستن در جهتى باشد كه اسلام گفته است. به كتابهاى ابوريحان بيرونى نگاه كنيد، چه در معدنشناسى، چه در جغرافيا، و چه در نجوم، در همهى آنها حرفش اين است كه اين دانشها را وسيلهاى براى مطالعهى جهانى كه خداى بزرگ ساخته است دنبال مىكند و مىخواهد با اسرار اين جهان آشنا شود. پس منظور ما از دانشگاه اسلامى دانشگاهى است كه علم و فنّ آن در حدّ اعلاى تحقيقات روز باشد و بينش و مَنِش دينى در آن حاكميّت داشته باشد...
تحقق دانشگاه اسلامى به وسيلهى افزودن چند درس به برنامهى متداول ساير دانشگاهها ميسّر نيست، و به همين جهت كلّيّهى دانشگاههايى كه تحت اين عنوان تأسيس شدهاند ناموفق ازكار درآمدهاند. هدف بايد اين باشد كه دانشپژوه با چنان قوّتى واجد بينش اسلامى شود كه بتواند آن رادر همهى حوزهها به كاربرد. يعنى دادههاى تجربى را از مفروضات و پيش داورىهاى دانشمندان جدا كند، حدود علم تجربى را خوب بشناسد، طبيعيت را به عنوان جزئى از يك واقعيت بزرگتر ببيند و بتواند وحدتى به جميع معلوماتش بدهد.»
چند نكته در پايان
1. در ميان كتابهاى معدودى كه در بارهى اين بحث به فارسى نگاشتهاند، حق اين است كه كتاب آقاى دكتر گلشنى كيفيت و حتى كميت بالاترى را داراست و ما نيز در اغلب مطالب آن، بويژه كليات و برخى مبانى، با آن هم سخنيم و نگارش همين مقالهى گزارش گونه، خود دليل آن است.
2. مستندات و منابع فارسى، انگليسى و عربى كتاب نيز نشانگر جستجوى ارزشمند مؤلف محترم در اين مبحث است.
3. دو جدول پيوست دربارهى كتب و مؤسسات مربوط به علم و دين و اسلامى كردن علم، به همراه برخى از اصطلاحاتى كه در پايان توضيح داده شده است، از ديگر مزاياى كتاب است.
اما در كنار اين امتيازات، كه نمونهاى از آنها گفته شد برخى اشكالات نيز به نظر مىرسد كه به اجمال به معدودى از آنها اشاره مىشود:
1. با اينكه كل اين كتاب بر پايهى سه مفهوم و اصطلاح بنيادى علم، دين و سكولاريسم بنا شده است، اما با كمال شگفتى هيچيك از آنها نه در آغاز و نه در بخشهاى ديگر، مفهومشناسى به طور مستقل و تعريف نشدهاند و ماهيت و ويژگيهاى آنها بدرستى و روشنى تبيين نشده است و در همين مقاله نيز كه ما با استفاده از عبارات اصلى كتاب آورديم اين كاستى مهم، ديده مىشود كه اميد است در چاپهاى بعدى مورد توجه قرار گيرد.
2. با وجود اينكه استاد گلشنى خود اهل علم دقيقه هستند اما كتاب ايشان از انسجام درونى، ساختار دقيق و توازن و هندسهاى منطقى اى كه لازمهى اينگونه، بحثهاى تئوريك است، خالى است و بيشتر همان مجموعهاى از مقالات كم و بيش مرتبط با يكديگر است كه گويا اصل برخى از آنها نيز سخنرانى بوده است، از اينرو تكرار مكررات در آن بسيار ديده مىشود.
3. در بيشتر مقالات كتاب در حدى كه لازمهى تئورى پردازيها و گره گشايىهاى عقلى و فلسفى در اين گونه مباحث است، نيز غناى فكرى و نظرى كمترى ديده مىشود و در عوض برخى سخنان خطابى و مشهورات و شعارزدگىها در آن مشهود است. به اين نمونه توجه كنيد:
«متأسفانه جوّ تحصيلكردههاى ما، چاشنى عوام زدگى دارد. [كه لابد منظور جوّ حاكم بر تحصيلكردهاى ماست] به همين جهت استفاده از اين جوّ، با توسل به شعارهاى علمى، آسان است و به سهولت مىتوان باخطابيات ذهن مخاطبان را جذب كرد.» (ص 35)
آيا استفاده از چنين عباراتى آنهم با حكم كلى، خود مشمول همان سخنان خطابى و مدعيّات شعارى نيست؟
4. نقل قولهاى بسيار (در سراسر كتاب صدها مورد) و آوردن سخنان برخى از بزرگان به جاى تكيه بر استدلال و برهان نيز مىتواند يكى از ضعفهاى كتاب تلقى شود به گونهاى كه اگر نقل قولها حذف شود، حجم و كيفيت كتاب تنزّل شديدى پيدا مىكند.
5. استاد گلشنى در چند مورد، از جمله در ص 147 و 148 كتاب مىنويسد: «همان طور كه در فصول قبلى بيان شد، در جهان اسلام تا قبل از تكوّن علم جديد، علوم طبيعت بخشى از فلسفه را تشكيل مىداد... با پيدايش علوم جديد و توفيقاتى كه اين علوم در زمينهى توصيف پديدهها و در حوزهى عمل كسب كردند، علوم از فلسفه جدا شد و راه خود را پيش گرفت.»
اما استاد شهيد مطهرى دربارهى اين خطاى مشهور، سخن روشنگر و ارزشمندى دارند: «يك غلط فاحش رايج در زمان ما كه در غرب سرچشمه گرفته است و در ميان مقلدان شرقى، غربيان نيز شايع است، افسانهى جدا شدن علوم از فلسفه است. يك تغيير و تحول لفظى كه به اصطلاحى قراردادى مربوط مىشود با يك تغيير و تحول معنوى كه به حقيقت يك معنى مربوط مىگردد، اشتباه شده و نام جدا شدن علوم از فلسفه به خود گرفته است... مثل اين است كه كلمهى «فارس» يك وقت به همهى ايران اطلاق مىشده و امروز به استانى از استانهاى جنوبى ايران اطلاق مىشود و كسى پيدا شود و گمان كند كه استان فارس از ايران جدا شده است...
اين تغيير نام ربطى به جدا شدن علوم از فلسفه ندارد. علوم هيچ وقت جزء فلسفه به معناى خاص اين كلمه نبوده تا جدا شود.»
(ص 162 و 163 آشنايى با علوم اسلامى جلد اول).
6. به يك مسامحهى لفظى ديگر، كه چون بسيار تكرار كردهاند به آن اشاره مىكنيم، «وحدت حوزه و دانشگاه»است و بديهى است كه در اين مورد «اتّحاد» درست است و «وحدت» اين دو به معناى دقيق آن نه مورد نظر است و نه امكان عملى دارد.
7. در ص 33، استاد گلشنى مىنويسند: «امروز فرهنگ حاكم بر دانشگاهها و مجامع روشنفكرى ما، علم زدگى افراطى و ضديّت با تفكر فلسفىاست.»
اين هم يك حكم كلى است و از سر دقّت و مشاهدهى عميق بيان نشده، آنچه ما در طى سالها در دانشگاههايمان ديدهايم و همگان به روشنى مىتوانند ببينند. برعكس است يعنى اينكه خوشبختانه امروزه رونق بازار مباحث تئوريك، و استقبال از مطالب فلسفى و كلامى است. كثرت كتابها و مقالات و نشريات و همايشهاى بسيار و پرسشها و پاسخهاى موجود، حتى در دانشكدههاى فنى و مهندسى نشانگر آن است.
8. شك نيست كه بخش عمدهاى ازدين گريزى در غرب به تبع آن در مشرق زمين، نتيجهى بد مطرح كردن و عرضهى ناصحيح دين و دفاع غلط از آن بوده است. در حقيقت دين گريزى تا حد بسيارى معلول دين نمايىهاى رياكارانه، دنياطلبانه و كاسبكارانه است و گرنه اكثريت انسانها و جوامع با فطرت الهى خويش، از دين و معنويت راستين و از خداگرايى حقيقى نه تنها رويگردان نيستند، بلكه مشتاقانه در جستجوى آن اند. بنابراين اگر گروهى همچون رهبران كليساى قرون وسطى؛ پا را از گليم خويش فراتر نهاده و به نام دين و خدا خواستند تا، «نه تنها براى علوم حد و مرز تعيين كنند، بلكه براى عالم و آدم تكليف معين كرده و عقل ستيزى و خرافه پرورى و دغلكارى و دنياطلبى را همّ خويش قرار دادند، آنگاه هيچ عكس العملى از سوى مردم، بويژه آزادگان و حق طلبان نديدند» بايد تعجب كرد. يادآورى مىكنيم كه در اين باره مراجعه به كتاب ارزشمند «علل گرايش به ماديگرى» از استاد شهيد مطهرى بسيار سودمند و روشنگر تواند بود.
9. نكتهى مهم ديگر و سخن پايانى اينكه در كتاب به كرّات آمده است كه تحقيقات فيزيكى (به معناى علم) خالى از رويكرد و پيش فرض متافيزيكى نيست و اگر هم علم محض در فرض، بى طرف باشند، عالمِ، بى طرف نيست وانگ و رَنگ عينك خاص متافيزيكى يا ايدئولوژيك خود را به آن مىزند. اين سخنى صواب است و در كليت آن حرفى نيست، اما مجمل است و مهم آن است كه در چنين كتابى به جاى تكرار و تأكيد بر آن مورد تجزيه و تحليل و تبيين قرار گيرد و از لحاظ معرفتشناسى به گونهاى ريشه يابى شود كه بتواند بر موارد و مصاديق جزئى تطبيق داده شود، ولى متأسفانه كتاب در اين باره نيز جز برخى نقل قولها و مثالهاى معدود، چندان قوت و غناى نظريهپردازانهاى را نشان نمىدهد و اميد است كه در تجديد نظرهاى بعدى مورد تقويت و تكميل قرار گيرد.