ژاک لاکان روانکاو فرانسوي گرچه به دشوارنويسي مشهور است اما آرا و افکارش بر حوزه هاي ديگر علوم انساني همچون نقد ادبي، سينما، فلسفه و ادبيات تاثير بسيار داشته است. براي دريافت انديشه هاي او بايد با انديشه هاي سوسور و فرويد آشنا باشيم چون پايه افکار و آراي لاکان بر اساس انديشه هاي اين دو گذاشته شده است. با وجود اهميت او، آثارش به فارسي ترجمه نشده و تنها چند کتاب درباره او به فارسي نوشته شده است. نشست هفتگي شهرکتاب به بحثي درباره «لاکان و نقد روانکاوي معاصر» با حضور دکتر شيده احمدزاده استاد زبان و ادبيات انگليسي دانشگاه شهيد بهشتي اختصاص داشت. گزارشي از اين نشست در ذيل آمده است.
روانکاوي لاکان و ظهور انسان برزخي
آغاز صحبت هاي دکتر احمدزاده با تقسيم نقد روانکاوي به سه دوره مجزا همراه بود. نقد روانکاوي کلاسيک با پيروان فرويد شروع مي شود. کار نقد روانکاوي کلاسيک بررسي رابطه متن ادبي با ناخودآگاه نويسنده بود، چون شخصيت هاي يک داستان يا نويسنده را در واقع انعکاسي از ناخودآگاه نويسنده مي دانست. پس از چند دهه با ظهور نظريه پردازاني چون هالند، نقد روانکاوي وارد مرحله دوم مي شود و به جاي آنکه به رابطه نويسنده با متن ادبي بپردازد، به رابطه متن و خواننده مي پردازد. در اين رويکرد، متن ادبي در واقع انعکاسي از خواسته ها و غرايز خواننده هم مي تواند باشد. در مرحله سوم، پيروان لاکان، نقد روانکاوي را وارد مرحله يي کردند که فقط به متن مي پردازد و هيچ سعي نمي کند که از متن استفاده کند تا به ناخودآگاه نويسنده پي ببرد يا به درونکاوي خواننده بپردازد. از اين جهت مي توانيم بگوييم که نقد روانکاوي لاکان دو ويژگي منحصر به فرد دارد که دو رويکرد پيشين فاقد آنند؛ نخست اينکه ابژه باور است و سوژه را زير سوال مي برد؛ بر خلاف نقد روانکاوي فرويد که هميشه اصالت را به سوژه مي دهد چراکه از نظر لاکان اصولاً سوژه معني واحدي ندارد و حيات و ماهيت سوژه هميشه وابسته به «ديگري» است. از خصوصيات ديگر نقد روانکاوي لاکان مساله مرکززدايي است. در لاکان هيچ وقت مرکز مشخصي نداريم. در بحث از رابطه «خود» و «ديگري»، لاکان نه به «خود» اصالت مي دهد و نه به «ديگري». در تعريف انسان هميشه از او به عنوان «انسان برزخي» ياد مي کند. اين تعابير نشان مي دهد مفاهيمي که درباره حيات نفساني انسان توضيح مي دهد مرکزيت و اصالت واحد ندارند.
شکل شرطي شناخت در نظم خيالي
مبحث ديگر طرح شده در اين نشست وجود سه نظم در انديشه هاي لاکان بود. لاکان حيات نفساني انسان را داراي سه نظم مي داند. اين سه نظم در واقع سه لايه يي هستند که کنار هم قرار گرفته اند و حيات نفساني ما را تشکيل مي دهند. اين سه نظم در يک زمان واحد پشت سر هم اتفاق مي افتند. اولين نظمي که لاکان از آن صحبت مي کند، «نظم خيالي» است. اين نظم از مقاله يي منتج مي شود که در آن درباره «مرحله آينه» صحبت کرد. او در اين مقاله به چگونگي شکل گيري «خود» در مرحله آينه پرداخت. در اين مرحله که معمولاً بين شش تا هجده ماهگي اتفاق مي افتد انسان براي اولين بار اين قدرت تشخيص را مي يابد که تصوير خودش را در آينه ببيند. کودک وقتي براي اولين بار تصوير «خود» را در آينه مي بيند، متوجه مي شود که جدا از آن تصوير است. تا پيش از آن به دليل ارتباط نزديکي که بين او و مادر وجود دارد هميشه احساس مي کند با وحدانيتي روبه روست. نه تصوري از کالبد و بدن خودش دارد و نه حتي اگر ذهن فرماني به اعضاي بدن مي دهد باعث مي شود باور کند جدا از آنهاست. اگر خواسته يي دارد و گريه مي کند هميشه فکر مي کند وجودي در قالب وجود مادر است و هيچ احساس جدايي نمي کند. در مرحله آينه است که براي اولين بار جدايي صورت مي گيرد و کودک احساس مي کند بر بدن خود تصرف کامل دارد. در اين مرحله کودک مي تواند با تصوير خود همانندسازي کند و از آن تصوير نتيجه بگيرد که خودي جدا از آن چيزي که در خارج از خودش مي بيند، وجود دارد. اين همانندسازي از نظر لاکان خيلي منفي است. او معتقد است خود و سوژه هيچ وقت يکي نيستند. کودک فکر مي کند با ديدن تصوير خودش، خود را شناخته و خود واحدي وجود دارد در حالي که اين يک توهم بزرگ است چرا که سوژه غير از خود است. تصوير انسان غير از چيزي است که خود اوست. به قول لاکان ذات تصوير در فريب است. خود از نظر لاکان تاثير يک تصوير است و هيچ وقت معادل يک سوژه نيست. سوژه پديده يي کاملاً چند بعدي است و انسان فقط مي تواند خودش را دريابد. بنابراين به اين نظم، «نظم خيالي» به معني توهمي مي گويد. رابطه يي که کودک با تصويرش ايجاد مي کند، کاملاً توهمي است. اين رابطه همراه با ثنويت است که دائماً با همانندسازي روبه روست و مي خواهد خود را به تصوير برساند. اين مرحله، شکل شرطي شناخت انسان مي شود چون ما از طريق تصوير، خودمان را درمي يابيم بنابراين محکوم مي شويم که هميشه از طريق ديگري خودمان را بشناسيم نه از طريق کندوکاوهاي دروني. متاسفانه اين شکل شرطي شناخت در ساير نظم ها هم ادامه مي يابد. بنابراين از يک طرف انسان مجبور است براي شناخت خودش به ديگري اتکا کند، از سويي از طريق تصوير مجبور است خود را بيابد. اگر اين جدايي از مادر با تصوير اتفاق نمي افتاد ما نمي توانستيم خودي داشته باشيم، بنابراين اين جبر باعث شکل گيري خود مي شود و از طرف ديگر توهم عظيمي است که تا آخر عمر باقي مي ماند. «نارسيسيسم» يکي از نمونه هاي قوي ثنويت است. لاکان معتقد است اين ثنويت خيلي مرگ بار است يعني وقتي از مرزهاي عادي خودش خارج شود، باعث نابودي خود مي شود، چون هميشه «خود» سعي مي کند خود را به ايده آلي که از خود ساخته نزديک تر کند و هرچه آن را به خود نزديک کند آن ارتباط نارسيسيستي برقرار مي شود. در حالي که در کمال مطلوب من رابطه يي هست که در نظم نمادين از آن صحبت مي شود يعني تصويري که جامعه و ديگري به عنوان يک تصوير ايده آل به ما ارائه مي کنند و با آن تصوير ارزيابي مي کنند و دوباره مي خواهند ما را به آنجا برسانند. آنجا ديگر رابطه ثنويت وجود ندارد چون قانون بين خود و ايده آل خود قرار مي گيرد و باعث مي شود ثنويت ايجاد نشود. از نظر لاکان آن تصوير يک نوع «ديگري» براي «خود» محسوب شده است. از نظر لاکان آن تصوير، «ديگري» محسوب مي شود نه اينکه خود من باشد. تصوير از من است اما براي من ديگري است چون باعث مي شود که من به شناخت خود برسم. بنابراين در نظم خيالي اهميت فقط در شکل گيري خود است. نظم خيالي از مهم ترين پايه هاي شکل گيري سوژه است و هميشه اين امکان وجود دارد که در آينده، سوژه به دلايلي به خاطر دفع نفسانيات شخصي دوباره به نظم خيالي بازگردد. پس نظم خيالي تا آخر عمر آثارش را باقي مي گذارد و اهميت دارد که اين شکل گيري چگونه صورت بگيرد و نارسيسيستي نباشد که بعدها اين بازگشت ها اتفاق نيفتد. نظم خيالي يک دوره پيش زباني است.
نظم نمادين مرحله هويت فردي
نظم دومي که لاکان از آن صحبت مي کند «نظم نمادين» است. از نظر لاکان تمام جهان ما را نشانه ها پر کرده اند. لاکان به عنوان يک پساساختارگرا معتقد است که همه چيز در اطراف ما پر از نشانه است و هيچ واقعيتي جز زبان و نشانه ها وجود ندارد. از نظر او زبان صرفاً يک وسيله ارتباطي نيست بلکه زبان آن چيزي است که به وسيله آن مي توانيم خودمان را بيان کنيم و شناخته شويم، اين مرحله، مرحله يي است که در واقع سوژه وارد مرحله زبان و ابراز خودش به عنوان يک فرد مي شود. تمام زبان شناسان قبل از سوسور معتقد بودند زبان ماهيتي است که خارج از ما وجود دارد و ما مي توانيم آن را کسب کنيم و با آن خودمان را بيان کنيم و يک وسيله ارتباطي است. بعد از سوسور مفهوم زبان کاملاً فرق کرد و مفهوم ساختاري يافت. به اين معني که همه چيز در نشانه خلاصه مي شود و زبان ما را مي سازد. ما نيستيم که از طريق زبان صحبت مي کنيم بلکه زبان است که از طريق ما صحبت مي کند. يعني دو نوع «من» را قائل مي شوند. تفاوت بين سوسور و لاکان به عنوان يک ساختارگرا و پساساختارگرا اين است که سوسور معتقد است هميشه يک دال و مدلول داريم که از نظر او اين نظام دال و مدلولي يک نظام کاملاً قراردادي و مصنوعي است. به رغم اين مساله تقدم را به مدلول مي دهد و نه به دال. اما در تفکر لاکان و تمام پساساختارگرايان تقدم بر دال است. «نظم نمادين» زماني روي مي دهد که فرد وارد زبان مي شود و زبان را مي آموزد. از نظر لاکان اين مرحله خيلي مهم است چون به ما هويت فردي مي دهد. در اين مرحله از طرفي شکل گيري سوژه طرح مي شود و هويت فردي است اما از طرف ديگري ما محکوم هستيم که تنها از طريق زبان، خود را بيان کنيم. اينجاست که باز سوژه در برابر «ديگري» قرار مي گيرد. حضور سوژه در نظم نمادين مستلزم غياب نفس اوست. لاکان اين مساله را مديون هگل است چون هگل هم وقتي راجع به واژه ها صحبت مي کند، مي گويد؛ هستي واژه نيستي آن شيء است. هستي هر چيزي نيستي ماهيت آن است. حضور سوژه در سيستم دلالت مستلزم اين است که آنچه پشت سوژه قرار گرفته، غايب شود و اين جوي است که در سيستم دلالت وجود دارد. از اين جهت است که سوژه حضور مي يابد ولي در مقابل ديگري. ديگري به عنوان نماينده نظم نمادين جامعه است. جامعه باعث مي شود وارد سيستم دلالت شويم و از تمام آن قوانين تبعيت و بعد بتوانيم خودمان را بيان کنيم. واقعيتي که در نظم نمادين هست، يک واقعيت زباني است و ما چيزي خارج از سوژه نداريم. پارادوکس آن در اين است که از طرفي به ما اجازه ابراز فرديت مي دهد و از طرف ديگر محکوم مي شويم که خود را از طريق ديگري بشناسيم و از طريق سيستم دلالت خودمان را بيان کنيم. اين محدوديت باعث مي شود آن چيزي که در لابه لاي حيات نفساني ما وجود دارد هميشه پنهان بماند و نتواند خود را بيان کند. در تعريف ناخودآگاه، فرويد هميشه معتقد بود ناخودآگاه هميشه صحنه يي جداي از صحنه اصلي واقعيت و جايي است که امکان دسترسي به آن را نداريم، ناخودآگاه فراتر از زبان است و بنابراين اعتقاد نداشت که ساختار زباني دارد. فقط از طريق انعکاسي که از ناخودآگاه مي گيريم، به ما ثابت مي شود که ناخودآگاه وجود دارد. لاکان برخلاف فرويد ناخودآگاه را با ساختار زباني مي داند چون معتقد است مثل هر سيستم دلالت ديگر داراي رمزگذاري و رمزگشايي است. زبان چيزي نيست که بخواهد فقط محدود به کلام شود. زبان شامل هر سيستم نظامي و دلالتي است. بنابراين همان طور که تمام دنيا را نشانه ها گرفته اند اين نشانه ها محدود به زبان کلامي نمي شوند. بنابراين «من نمادين» با «من حقيقي» فرق مي کند. در سيستم نظم نمادين يک من نمادين هست که صحبت مي کند اما اين من همان چيزي نيست که در پشت من هست. به همين دليل است که لاکان مي گويد زبان از طريق «من» صحبت مي کند. «من » هاي مختلفي در لاکان وجود دارد و وقتي شخصي صحبت مي کند بايد بين اين «من» ها تمايز قائل شد، به همين دليل لاکان عبارت دکارت را که من فکر مي کنم پس هستم، به من فکر نمي کنم پس نيستم، تغيير مي دهد که در آن سوژه کاملاً مخدوش شده است. گرچه از طريق نظم نمادين ما ايده آل خود را داريم و هميشه نظم نمادين يک ايده آلي را براي ما ترسيم مي کند و ممکن است بخواهيم به آن برسيم اما ثنويتي وجود ندارد و خود نظم نمادين هميشه يکسري محدويت هايي قائل شده که ما دچار نارسيسيسم نمي شويم، مگر اينکه وارد آن نظم خيالي بشويم که با خود ايده آل صحبت کنيم نه ايده آل خود.
نظم واقعي؛ داستان خلاء انساني
آخرين نظمي که لاکان درباره اش بحث مي کند، «نظم واقعي» است. «نظم واقعي» در مقابل نظم نمادين و نظم خيالي قرار مي گيرد و حرکت آن هم خلاف جهت هر دو اينهاست. از رابطه نمادين فرار مي کند و در مقابل اينهاست. اسم آن را واقعي مي گذارد چون شايد واقعي ترين بخش وجود ماست. البته لاکان مي گويد منظور من از واقعي، واقعيت نيست چون هميشه واقعيت، يک واقعيت زباني است و بقيه چيزها نشانه است. منظور او از واقعي گريزناپذيرترين و اصلي ترين بخش وجود ماست که هيچ امکان دسترسي به آن وجود ندارد چراکه سيستم دلالت خاص خود را دارد ولي اسم آن را واقعي مي گذارد، به خاطر گريزناپذيري که شايد حقيقت نفساني ما را تشکيل مي دهد. جايي که به آن دسترسي نداريم اما حقيقت ماست و اگر مي توانستيم به آن دسترسي بيابيم شايد مي توانستيم بفهميم تمام آن چيزي که در نظم نمادين روي مي دهد، چيست. نظم واقعي هيچ وقت دلالت پذير نيست. چون غيرقابل تعيين است به آن دسترسي نداريم و نمي تواند وارد زبان و دال و مدلول شود. از نظر لاکان نظم نمادين يا واقعيت زباني کاملاً قابل تغيير است. ما هميشه در معرض تغيير هستيم، هميشه هويت ما جابه جا مي شود. بنابراين ماهيت نظم نمادين تغيير است اما در نظم واقعي هيچ چيز قابل تغيير نيست. يک اصل کاملاً غيرقابل تغيير در آنجا اتفاق مي افتد که باعث مي شود تا زماني که به آن دسترسي نيابيم، همان جا بماند. از نظر لاکان وجود انسان بر يک فقدان و خلأ است. اين خلأ باعث مي شود که يک ميلي در ما ايجاد شود. ما هميشه دنبال ابژه يي هستيم که بتوانيم خلاء وجودي خود را جبران کنيم. افلاطون وقتي مي خواهد عشق را تعريف کند، معتقد است که عشق تمايل هميشگي است براي تسخير زيبايي. بنابراين در ما يک ميل هميشگي وجود دارد، براي اينکه بتوانيم زيبايي را تصاحب کنيم. لاکان وقتي همين را تفسير مي کند معتقد است که در افلاطون يک خلأ و عدم داريم که انگيزه اصلي ما براي تصاحب و رسيدن به جايي مي شود. بنابراين در انتهاي خط، کمال زيبايي را داريم که اين مسيري است که يک فيلسوف طي مي کند تا به آنجا برسد. بنابراين مسير يک طرفه است. در حالي که از نظر لاکان هميشه اين خلاء وجودي ما منجر به ميل مي شود و اين ميل از آن جا که هيچ وقت ارضا نمي شود به جاي اصلي خود دوباره بازمي گردد. اين خلأ از برخورد سوژه با نظم نمادين، وقتي سوژه در حال شکل گيري است ايجاد مي شود که دچار يک نوع جدايي مي شود. از نظر لاکان ابژه گم شده يي وجود ندارد. اين توهم است که سوژه فکر مي کند ابژه گم شده است. پارادوکسي در اين ميان وجود دارد که از طرفي ابژه گمشده است چون ما دنبال يک ابژه مي گرديم، اما از طرف ديگر معتقد است که اين ابژه گم شده نيست چون در واقع توهمي بوده که سوژه در مرحله خيالي به گم شدن آن فکر کرده است. هرچه ديگري بخواهد در واقع ميل اش است در حالي که از نظر لاکان خود ديگري هم پايه اش بر فقدان است اما در مرحله آينه اين را نمي داند و فکر مي کند اگر آن چه را ديگري دارد تصاحب کند، به اين ترتيب آنچه را مي خواسته، تصاحب کرده است. بنابراين از نظر لاکان در نظم واقعي داستان اصلي داستان خلاء انساني است.
داستان آلن پو بر اساس سه نظم لاکاني
لاکان بر مبناي سه نظمي که توضيح مي دهد داستان «نامه گمشده» ادگار آلن پو را تفسير مي کند. اين داستان، داستان نامه يي است که از سوي يکي از عشاق ملکه در حضور پادشاه به دست او مي رسد و ملکه آن را روي ميز قرار مي دهد تا پادشاه بويي نبرد. اما وزير که متوجه مي شود محتواي نامه چيست آن را برمي دارد تا به پادشاه دهد در اينجاست که ملکه به پليس متوسل مي شود تا نامه را پس بگيرد اما نامه پيدا نمي شود. پس از آن به کارگاه خصوصي مراجعه مي کند. او پس از جست وجو درمي يابد که وزير نامه را مخفي نکرده بلکه مانند ملکه آن را روي ميز قرار داده است. لاکان در تفسير خود عنوان داستان را با مسما مي داند چون معتقد است که نامه دال است، چرا که مانند ارتباطي که با دال داريم، محتواي نامه گم شده است. پس از آن ارتباطي که هر شخصيت با نامه يا دال دارد، بررسي مي کند. ارتباط شاه با نامه گمشده از نظر لاکان ارتباطي واقعي است چون او هرگز متوجه نمي شود که نامه يي آمده و طبيعتاً از محتواي آن هم باخبر نمي شود. ارتباطي که شاه با نامه دارد، ارتباطي است که در نظم واقعي با دال يا سيستم دلالت اتفاق مي افتد. ارتباط ملکه با نامه يک ارتباط توهمي است چون هميشه ملکه فکر مي کند که آن را پنهان کرده و کسي از راز او سر در نمي آورد و در حالي که اين توهم است که او فکر مي کند که موفق شده تا راز خودش را پنهان کند. اما از نظر او اشتباهي که وزير مي کند براي مخفي نکردن نامه مانند آن است که با يک اتفاق از نظم نمادين به نظم خيالي برگرديم. درباره نظم نمادين کارآگاه را مطرح مي کند که به سيستم دلالت کاملاً آشنايي دارد و با نظم نمادين و قوانين جامعه آشنايي دارد و به ديدن چند اختلاف وزير و ملکه متوجه مي شود که اين نامه تعمداً روي ميز قرار داده مي شود تا بگويند اين نامه، نامه مخفي يي نيست. بنابراين رابطه کارآگاه با دال يک رابطه نمادين است. از لاکان در اين داستان سه نوع نگاه وجود دارد؛ نگاه پليس يا شاه با دال نگاه کورکورانه است، نگاه دوم نگاه توهمي است و نگاه سوم نگاه نمادين است که همه چيز را در سيستم دلالت معنا مي کند.