نقش آفريني فرانسه در حل و فصل بحران لبنان، در برگيرنده درسهاي مهميبراي سياست خارجي ايران است. شيوه برخورد با بحران لبنان را ميتوان نشانهاي از رويكرد فرانسه به سياستها و روش ژنرال دوگل تلقي كرد. سياستي كه وجه مشخص آن، استقلال در برابر سياستهاي ايالات متحده بود. دولت فرانسه از همان ابتداي بحران اخير، با در پيش گرفتن سياستي مستقل از سياست پشتيباني بي چون چراي آمريكا از دولت اسرائيل، تلاش خود را در جهت برقراري هر چه سريع تر آتشبس در لبنان متمركز نمود. اين در حالي بود كه دولت آمريكا، از ابتدا تمايل داشت كه آتشبس تا زماني كه ارتش اسرائيل موفق به انهدام پايگاههاي حزب الله در لبنان شود به تعويق افتد. در پي برقراري آتشبس نيز، سياست فرانسه در مورد اعزام نيروهاي بينالمللي به مرز لبنان و اسرائيل آن بود كهاين نيروها، صرفا نقش جلوگيري از درگيري نظاميطرفين را ايفا كنند، نه كمك به خلع سلاح قهرآميز حزب الله كه مورد علاقه دولتهاي اسرائيل و آمريكا بود.
در همين ارتباط، چند روز پيش ژاك شيراك طي سخنراني خود در مورد اعزام نيروهاي حافظ صلح فرانسوي به لبنان، تاكيد كرد كه خلع سلاح حزب الله، بايد تنها و تنها توسط دولت لبنان و از طريق صلح آميز صورت بگيرد، نه با دخالت نيروهاي فرانسوي يا ساير نيروهاي خارجي. تاكيد فرانسويها بر حفظ سياست خارجي مستقل خود در مقابل ايالات متحده، تمايلي بود كه در زمان حمله آمريكا به عراق نيز به وضوح خودنمايي كرد. زماني كه فرانسه و آلمان از مشاركت در حمله به عراق خودداري كردند، و البته گذشت زمان نيز درستي نظرات آنها را در مخالفت با اين حمله به اثبات رسانيد. به نظر ميرسد كه مواضع مستقل دولت فرانسه در مورد لبنان، حمايت اكثريت مردم اين كشور را نيز با خود داشته باشد كه با قربانيان حملات ارتش اسرائيل به لبنان ابراز همدردي ميكنند.
در حقيقت، درگيريهاي اخير خاور نزديك، ثابت كرد كه دولت اسرائيل به واسطه حمايتهاي هميشگي و بي پايان غرب - كه به نوعي ميتوان آن را ناشي از عذاب وجدان غرب از بابت فاجعه هولوكاست دانست - دچار نوعي زياده خواهي مهارناپذير شده است و حدي براي استفاده از زور براي نيل به سياستهاي خود نميشناسد. در حالي كه به عنوان نمونه، در بحران اخير، هيچ توجيه اخلاقي و قانوني براي اين حجم از كشتار و تخريب عليه مردم لبنان - در حالي كه طرف جنگ اسرائيل يك گروه شبه نظاميلبناني بود كه شهروندان غير نظاميلبنان هيچ مسووليتي در قبال عمليات آنها ندارند - وجود نداشت.
البته واكنش رييس جمهور فرانسه پس از صدور قطعنامه 1771 شوراي امنيت در مورد برقراري آتشبس در لبنان، با مدتي تأخير صورت گرفت؛ تاخيري كه هدف از آن، انجام رايزنيهاي لازم براي مشخص شدن وظايف و اختيارات نيروهاي حافظ صلح بينالمللي در لبنان بود. لازم به توضيح است كه نيروهاي حافظ صلح سازمان ملل، كمتر مجاز به درگير شدن نظاميبا طرفين مخاصمه هستند و از اين رو، عملا از امكان تاثيرگذاري كميبرخوردارند. به همين دليل بود كه فرانسه، پيش از اعزام نيرو به لبنان مايل بود كه با انجام رايزنيهاي مختلف، از اختيارات كافي نيروهاي خود در لبنان مطمئن شود. در نهايت، اكنون ميتوان گفت كه برآيند تحولات منطقه در جهت برقراري آتشبس و اعزام نيروهاي حافظ صلح بينالمللي به لبنان، به سمتي بوده كه دولت اسرائيل، در پي عدم توفيق عمليات نظاميخود در خاك همسايه شمالي و مواجه شدن با موجي از محكوميت افكار عموميجهان، امكان پيش بردن سياستهاي منطقهاي خود با اتكاي پشتيباني مطلق آمريكا را از دست داده است.
اين، درس مهمياست كه دولتمردان اسرائيل بايد از وقايع اخير منطقه بگيرند و تشكيل دولت مستقل فلسطين را نيز بهرسميت بشناسند. اما در عين حال، اين وقايع، حاوي درسهاي بسيار مهمينيز براي تصميمگيران سياست خارجي ايران است. مهمترين درس در اين ميان، مطلق نبودن سيطره آمريكا بر فضاي تصميم گيريهاي جامعه جهاني است. در حقيقت همانطور كه آمريكا در بحران لبنان مجبور شد از خواست اوليه خود - يكسره شده تكليف لبنان توسط عمليات ارتش اسرائيل - عقب نشيني كند و به راه حل فرانسه تن بدهد، در ساير بحرانهاي جهاني نيز امكان تكرار فرآيندهايي كمابيش مشابه - ولو با شدت كمتر - وجود دارد. به طور مشخص، بايد تاكيد كرد كه در ارتباط با مهم ترين بحران سياست خارجي ايران - پرونده هستهاي - نيز، فرض سيطره مطلق آمريكا بر تصميم گيريهاي جامعه جهاني، از اساس نادرست است. در خصوص پرونده هستهاي، در اروپا نظراتي متفاوت با ديدگاهايالات متحده وجود دارد كه بيشتر از راه حلهاي مورد تمايل دولت آمريكا با منافع ملي ما سازگار هستند.
مهمتر آن كه، علاوه بر روسيه و چين، اتحاديه اروپا هم در ارتباط با نحوه حل و فصل بحران هستهاي ايران از اهرمهاي تاثيرگذاري برخوردار است كه امكان به كارگيري آنها را دارد. در چنين شرايطي بيتدبيري است كه راه هرگونه توافق و ميانجيگري در خصوص پرونده هستهاي و در شرايط وجود تفاوتهاي جدي در رويكرد آمريكا و اروپا نسبت بهايران سد شود و از آن مهمتر شرايطي پيش نيايد تا صداهاي متفاوت با صداي آمريكا در جامعه جهاني كم اثر شود و نهايتا آمريكا ميداندار شود و سرنوشت پرونده هستهاي ايران به دست نومحافظهكاران حاكم بر ايالات متحده سپرده شود.