اين حقيقت كه نشريات كنوني ما ميتوانند به عنوان ابزاري مهم جهت دستيابي به آزادي شناخته شوند، در سايه سوءاستفادههاي قدرت دولتها و شركت ها، با پرسشها و ابهامات زيادي روبهروست. همانطور كه آندره مار در مقالهاي خاطرنشان ميكند: "اگر مردم ما قدرت را درك نكنند و توجه آنان نيز از اين موضوع منحرف گردد، صاحبان قدرت، آزاديهايشان را تحت سيطره خويش در خواهند آورد. "
وي كه در گذشته به عنوان سردبير اخبار شبكه "بيبيسي" و همچنين روزنامه "اينديپندنت" به فعاليت مطبوعاتي ميپرداخته، ميافزايد: "تنها راهي كه ميتوان با استفاده از آن، قدرت عظيم بازار را تحت كنترل درآورد و رهبران سياسي را نيز مسئوليتپذير نمود، داشتن شهرونداني آگاه و فعال و در عين حال انديشمند است. براي دستيابي به اين دورنما نيز ما بايد از ژورناليسمي مردمي بهره گيريم، هر چند ممكن است در پارهاي موارد، به نتايج مورد نظر خود دست پيدا نكنيم. " از زمان به صحنه آمدن مفهوم ركن چهارم دموكراسي در سالهاي مياني قرن نوزدهم ميلادي كه به نقش مهم مطبوعات و رسانهها در جامعه اشاره دارد، بسياري معتقد بوده اند كه بايد اين رسانهها را به عنوان ابزاري جهت قدرت سياسي و نه براي قدرت سياسي حاكم به حساب آورد. اينك بايد پذيرفت كه تلقي از مطبوعات به عنوان مدافعان حياتي منافع عمومي، افسانهاي است كه به دوره تئوريهاي كلاسيك ليبرال باز ميگردد.
ميتوان اظهار داشت كه تئوريسين حوزه اجتماعي يعني جيمز ميل (1836-1733)، براي اولين بار از مفهوم "ديدهباني" براي رسانهها نام برده است. او از حاميان آزادي مطبوعات بود، چرا كه به عقيده وي، عدم وجود آزادي رسانهاي، به معناي پايان آزادي هاي اجتماعي ميباشد. از ديرباز فعاليتهاي رسانهاي و ژورناليستي در نظامهاي دموكراسي غرب، عميقا وابسته به مفاهيم ليبرال آزادي، دموكراسي و مطبوعات مستقل بوده است. هر چند هم اينك بسياري از رسانههاي فراگير و مؤثر در جوامع ما با سوءاستفاده از اين مفاهيم، تنها به منافع اقتصادي خويش و حاميانشان ميانديشند. امروزه ابرشركتهاي رسانهاي غولپيكر به يكي از بازيگران مؤثر فرآيند جهانيسازي تبديل شدهاند، هر چند همواره صحبت از استقلال حرفهاي خود به ميان ميآورند.
آنان بايد به اين پرسش مهم پاسخ دهند كه يك ابرشركت رسانهاي چگونه خواهد توانست به انعكاس سوءاستفادهها و سوء رفتارهاي ابرشركتي ديگر در حوزههاي انساني و يا زيستمحيطي بپردازد؟
اهتمام به ارزشهاي اخلاقي در رسانهها، به معناي نظارت و كنترل قدرت سياسي حاكم و نشان دادن سوءاستفادههاي به وجود آمده از قدرت است. هر چند رسانههاي ما در اين نقشآفريني خويش كاملاً ناكام بودهاند، اما ادعاهاي دروغين خود را همواره تكرار ميكنند. از سوي ديگر، آزادي و مسئوليتپذيري ژورناليسم حقيقي، بخشي از اداي دين به سرنوشت جامعهاي است كه در آن زندگي ميكنيم. روزنامهنگاران و سردبيران نشريات بايد آزادانه قادر باشند كه واقعيات و نظرات خويش را بدون هيچ گونه محدوديت و هراسي مطرح كنند. دو منتقد و كارشناس انگليسيتبار رسانهها يعني جين سيتون و جيمز كوران، در كتاب خود با عنوان "قدرت بدون مسئوليتپذيري" كه ويرايش اول آن در سال 1981 ميلادي انتشار يافت، به بررسي ابعاد مختلف اين افسانه كه رسانه ها حاميان منافع مردم هستند، ميپردازند. آنان در اين كتاب به بررسي روابط دروني قدرتهاي سياسي و تجاري انگلستان با مديران رسانهها ميپردازند. از نگاه آنان، تئوري ليبرال كه براي توجيه فعاليتهاي آزادانه بنيان گذاران مطبوعات مورد بهرهبرداري قرار ميگيرد، بيش از هر زمان ديگري در غل و زنجيرهاي وابستگي و روابط پشت پرده، به بيراهه رفته است. البته آنان به صورتي رفتار ميكنند كه با برچسب پروپاگاندا هم روبهرو نشوند.
در اوايل قرن نوزدهم ميلادي، هنگامي كه مطبوعات براي همه شهروندان قابل دسترسي شدند، روزنامهنگاران شروع به طرح مطالبي نظير "حقوق بشر" و "روابط ارباب و برده" نمودند. از همان زمان، رسانههاي راديكال در جامعه انگلستان از محبوبيت زيادي برخوردار شدند. كارگران براي رسيدن روزنامه، مدتها در سر چهارراهها منتظر ميماندند، در قهوهخانهها و فروشگاهها، پيرامون موضوعات مطرح شده در روزنامهها به جر و بحث ميپرداختند و براي بيسوادان، اخبار را با صداي بلند ميخواندند و روزنامههاي آن دوره نظير "پورمن گاردين" و "تام ديسيچ" به نيروهايي قدرتمند در ژورناليسم اجتماعي پرمخاطب تبديل گرديدند. در آن سالها، روزنامهها كاملاً فارغ از وابستگيهاي سياسي و روابط تجاري به فعاليت ميپرداختند؛ شرايطي كه به محبوبيت بالاي آنان انجاميد. در آن سالها به دليل وابستگي كامل رسانهها به فروش، دولتها قادر به كنترل مستقيم اين رسانهها نبودند، هر چند مسئولان بلندپايه تلاش نمودند كه از راههاي مختلف بر آنان فشار وارد نمايند. اتهام افترا و توهين به آنان، افزايش ماليات و چند برابر كردن هزينه پست، بخشي از روشهاي به كار گرفته شده بود. اين اقدامات، به افزايش بيشتر محبوبيت روزنامههاي راديكال در ميان اقشار فقير و متوسط انجاميد. اما در مقابل، اشرافزادگان را عصباني مي كرد.
سرانجام، فشارهاي مالياتي بر روزنامهها به همراه روند لجام گسيخته صنعتي شدن و سيطره ارزشهاي تجاري باعث گرديد كه مطبوعات آزاد و مستقل مجبور شوند كه به درآمدهاي چاپ تبليغات وابسته شوند. از سوي ديگر، جامعه با موجي از روزنامههاي ارزان قيمت سرشار از آگهي روبهرو شد كه آيينه خواستههاي ثروتمندان و شاهزادگان و اربابان آن روزگار بود و به حفظ "ثبات اجتماعي" ميانديشيدند. لذا در دورهاي نه چندان طولاني، شعار استقلال و آزادي نشريات كاملاً از معنا تهي گرديد. اين تغييرات ساختاري باعث شد كه تأمين منافع صاحبان تبليغات، به عنوان محور كارهاي مطبوعاتي قرار گيرد و آن وضعيت تا روزگار ما همچنان ادامه دارد. محقق و كارشناس برجسته سياسي نوام چامسكي ميگويد: "يك اصل بنيادين در فعاليتهاي رسانهها اين است كه اختلاف نظر با قدرت حاكم، به نابودي آن نشريه خواهد انجاميد. "
استفاده از تعبير "هوو" براي صاحبان تبليغات در مقابل شعار استقلال رسانهها، از تأثيرات شگرف و دو طرفه موجود حكايت مي كند. بدين ترتيب، ركن چهارم دموكراسي كه آخرين اميد مردم طبقات فقير و متوسط به شمار ميرفت، در اسارت دولتها و ابرشركتها به اسارت گرفته شد. آيا ما ديگر بار ميتوانيم آزادي و استقلال واقعي رسانهها را جشن بگيريم؟