باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 18 شهريور 1387 كاربران برخط 176 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
اسلام و غرب از مبارزه‏طلبى تا رويارويى
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: سایت - ای رسانه

   ● نويسنده: جواد - بشارة

مترجم: حسين - فيض اللهى آلمالو

 
 

رسانه‏هاى همگانى آئينه‏اى است كه باورها و ذهنيات روشنى را از آنچه در اذهان افكار عمومى و رهبران و مسؤولين مى‏گذرد، منعكس مى‏سازد. رسانه‏هاى گروهى غربى - فرانسوى، به صورت خاصى مى‏خواهند بر باور غرب مبتنى بر حتمى بودن برخورد با اسلام در يك جنگ صليبى، در شكل جديد تاكيد نمايند. تلاشهاى اخير غرب، به منظور خشكاندن ريشه‏هاى اسلام واقعى صورت مى‏گيرد تا آن را با اسلامى كه مسالمت‏آميز باشد، جايگزين نمايند، بطورى كه داراى تمامى مفاهيم غربى بوده، ولى شكل عاميانه اسلام در ظاهر حفظ شود. گفت‏وگويى كه برخى بدان فرا مى‏خوانند، چيزى جز يك تاكتيك استراتژيكى موقت جهت وقت‏كشى و ايجاد آشوب و ايجاد چند دستگى در ميان بلوك اسلامى و ميان موافقان و مخالفان اين گفت و گو با نام اصول‏گرايان و آزادى‏خواهان نيست. غرب آن اسلامى را مى‏خواهد كه رسانه‏هاى فرانسه آن را ترسيم مى‏كنند: «اسلام به شيوه فرانسوى يا اسلام فرانسوى‏». تمامى آنچه كه با اين مفهوم اختلاف دارد، همانا اصولگرايى متعصب، تندرو، تروريست (در صورت ضرورت) و دشمن و خطرى براى تمدن، پيشرفت، لائيسم، دموكراسى و حقوق بشر است. بنابراين مستحق مبارزه و سركوب با تمامى وسايل و راههاست. در ساليان اخير، مطبوعات فرانسه تهاجم جديدى را بوسيله مجموعه‏اى از كتابهاى مغرضانه در اين مورد، به روى ما گشوده‏اند. مجله لوكورييه انترناسيونال شماره كاملى را با عنوان جنجالى «اسلام و غرب، جبهه‏گيرى‏» و مجله لوپوان سرمقاله و نوشتارى را به «اسلام در فرانسه: تندرويان بنيادگرا جمهوريت را در هم مى‏شكنند»، اختصاص داده است. مجله لونوفيل ابزويتور سرمقاله و مقاله‏اى از اسلام تحت عنوان «آنچه كه مسلمانان فرانسه خواهانند»، به چاپ رسانده است. مارتين غوزلان كتابى تحت عنوان «چه كسى درك تعصب اسلامى را مباح ساخت‏»، نوشته كه دشمنى و مخدوش‏سازى عليه اسلام را تشويق مى‏كند. فرانسوا تيوال كتابى تحت عنوان «ژئوپلتيك تشيع‏» به چاپ رسانده است. تمامى اين جريانات در مسيرى واحد قرار دارند و مى‏گويند: اسلام پس از تسويه حساب با تفكر اخير يعنى كمونيسم دشمن غرب است. در تمامى مقالات و يا بررسيها، عبارتها به ظاهر عادى مى‏نمايند، اما در باطن داراى مضامينى ستيزه‏جويانه عجيب و گرايشهاى تشويق‏آميز هولناكى هستند كه ترس و بيزارى خواننده را برمى‏انگيزند و به وى انگيزه ايستادگى استوارانه و مقابله و دشمنى عليه هرگونه تلاش براى عادى‏سازى روابط با اسلام، در چارچوب احترام و شناسايى متقابل، مى‏دهند. كلود لامبير در سرمقاله مجله لوپوان در شماره 1224، مارس 1996، با اين جمله مقاله‏اش را آغاز مى‏كند: «امروزه در فرانسه، تعداد مسلمانان بيش از تعداد آنان در امارات عربى متحده است‏» و به اين نكته به طور مشروح مى‏پردازد، اما داراى دلايل بسيارى است كه اسلام در فرانسه طى دو يا سه دهه گذشته، به صورت دين دوم كشور درآمده است و حكم به رعايت اخلاقيات و عقايد و سيره پيروان اين دين در فرانسه دارد و اسلام فرانسوى به‏طور كلى، بر موفقيت‏يا شكست ادغام و ذوب شدن جامعه عربى در جامعه فرانسوى، تكيه دارد.

وى مى‏گويد: از اينكه در قبال اهمال نيروهاى فرانسوى در برابر سرازير شدن بى‏حساب مهاجرين به كشورمان خود را گريان نشان دهيم، سودى ندارد. در جايى ديگر از سرمقاله كوتاه خود مى‏گويد: «درست است كه اسلام نگرانى و ترس خاص و مشروعى را برمى‏انگيزد، اما براى چه؟ براى اينكه اسلام در رابطه با فرد مسلمان، مساله آگاهى و تمرين خاص و شخصى، آنچنانى كه مسيحيت‏براى اروپاييان درآمد، نيست; زيرا پذيرش اسلام يعنى قبول سيستم اجتماعى معين، بطورى كه حداقل مى‏توان گفت كه به طور مطلق حاضر به مشاركت‏يا پذيرش دموكراسى و مدرنيسم نيست. برخى اوقات اين دين برخى از قوانين و سازمانهاى جمهورى ما را كوچك مى‏شمارد و بيشتر اوقات آن را نفرين كرده، نقض مى‏كند و زير پا مى‏گذارد» وى به اين استنتاج تهديدآميز پنهانى كه در جمله بعدى خلاصه مى‏شود، مى‏رسد: «بر مسلمين و مهاجرين است كه سازگارى نمايند و برعهده كشور پذيرنده آنها نيست كه سازگارى نمايد; يعنى از آنچه كه هست، دست‏بردارد.»

در حال حاضر، نزد معتقدين به اديان و سايرين، فرانسه جمهورى لائيكى است كه پس از مبارزه‏اى بلند مدت و پايدار، به حيات خودش سازمان بخشيده است و بر جمهورى است كه از اعطاى آنچه كه پيشتر به انجيل سرباز زده است، به قرآن نيز سرباز زند. هرگونه كوتاهى در اين موضع، در مدت مورد نظر، به معناى برخورد حتمى و جبهه‏گيرى خشونت‏آميز خواهد بود. «اسلام در نزد ما، گسترده و متنوع است، از مسلمانان متعصب تا مسلمانان ميانه‏رو كه نه تنها مى‏توانند، بلكه تمايل دارند تا با لائيسم سازگارى نمايند و اين اسلامى است كه باى آن را كمك كرد.» اين پايه و اساس خطاب غربى و بخصوص فرانسوى در برابر اسلام است و لغتى است كه از هوادارانشان خواهان بكارگيرى زور در صورت لزوم است. صاحبان رسانه‏هاى گروهى مى‏گويند: «آنان نمى‏خواهند اين موضوع به صورت يكى از محرماتى درآيد كه نتوان درباره آن بحث و مناظره نمود، در حالى كه آنان مى‏پذيرند كه موضوع دين يهود و وضعيت‏يهود در جهان غرب و بويژه در فرانسه، موضوعى حرام مى‏باشد كه كسى نبايستى بدان پرداخته يا آن را مورد نقد قرار داده يا اينكه به هر شكلى سر به سر آن بگذارد كه در غير اين صورت، كسى كه جرات كند اين اصل را نقض نمايد، با نام قانون لائيسم و به دليل مبارزه با نژادپرستى، مجازات سختى خواهد شد. همه ما مى‏دانيم چه كسانى بر تبليغات فرانسه بويژه و بر تبليغات غرب بطور اعم، حاكميت دارند».

برخى از عربها سخن از مطالعات و بررسيهاى اسلامى مى‏زنند. همان طور كه در مقاله جمال‏الدين بن الشيخ، استاد ادبيات عرب دانشگاههاى پاريس، آمده است. «در تمامى دوران اسلامى، براى دين اسلام سابقه نداشته است، عقيده‏اى سياسى را كه برخوردار از احترام باشد، به موفقيت‏برساند. از رحلت‏حضرت محمد (ص) و خلفاى راشدين تا حال حاضر، اگر نگاهى به تمامى خاندان حاكم امويان و عباسيان و عثمانيان بيندازيم، مى‏بينيم سه تن از چهار خليفه راشدين به قتل رسيده‏اند و هيچ خاندان حاكمى نبوده است كه بدور از ترورها و آشوبهاى خشونت‏آميز باشد. روند بدست‏گيرى قدرت و اعمال آن هيچ ربطى به اصول جوهرى و معنوى اسلامى ندارد.»

پس از وى، سهيل‏بن‏الشيخ در مقاله‏اش تحت عنوان اسلام در مقابله با جمهوريت، چنين مى‏گويد: «لائيسم ... بعد هم لائيسم و باز هم لائيسم. همه چيز لائيسم و ديگر هيچ غير از لائيسم‏»; بطورى كه در مقاله‏اش سعى مى‏كند، بگويد: «تفاوتى ميان اسلام و لائيسم نيست و همانا يكى ياور و كمك ديگرى است و مسلمانان شايسته‏تر از همه براى پذيرش لائيسم و ساختن آن هستند».

جوديث ميلر، از وزارت خارجه آمريكا اظهار مى‏دارد: «اسلام سياسى بطور ماهيتى با ارزشهاى دموكراسى دشمنى مى‏ورزد. بنابراين چيزى بر ايمان نمى‏ماند تا به ما اجازه دهد كه بگوييم، امكان پذيرش آن وجود دارد، بلكه برعكس، پس از خاتمه كمونيسم، تهديدى خطرناكتر از بنيادگرايى اسلامى شكل نگرفته است. «بنابراين‏» نبايستى خود را با سخنان شيواى بنيادگرايان متعصب فريب دهيم; چرا كه به محض دستيابى به قدرت، تمامى اصول بازى سياسى دموكراتيك را كه موجب به قدرت رسيدن آنان شده است، به فراموشى خواهند سپرد». وى اظهاراتش را چنين پايان مى‏دهد: «بر تمامى معتقدين به حقوق جهانى براى موجوديت‏بشر و بويژه حقوق زنان، ماهيت دموكراتيك قدرت، تسامح و پلوراليسم سياسى و صلح ميان اعراب و اسرائيل لازم است تا در مقابل تحركات تندرويان اسلامى و فعالان سياسى كه اكنون در اغلب كشورهاى خاورميانه در حال رشد و افزايش هستند، از خود هيچ گونه تسامح و سستى نشان ندهند». در اين راستا، پروفسور جان اسپوزيتو از دانشگاه جرج تاون مى‏گويد: «خيزش اسلامى نه تنها در خطرى متبلور مى‏شود، بلكه مبارزى براى غرب است.»

بعد نوبت‏شرق‏شناسان كينه‏توز نسبت‏به اسلام مى‏رسد; كسانى كه امكانات بر ايشان فراهم شده است و تسهيلات در اختيارشان قرار گرفته است تا درون جوامع اسلامى نفوذ كنند، به مطالعه پرداخته، نقاط ضعف آن را شناسايى كرده تا نابودى آن را به لحاظ فكرى و فرهنگى، هموار ساخته، مخدوش كردن تاريخ ويژگى‏هايش را فراهم سازند. بنابراين در تمامى مطالعات مربوط به اسلام و مجلاتى كه در مورد اسلام مطالبى دارند، به برنارد لوئيس و شاگردش ژيل كيپل كه در مسير خطاى او گام برمى‏دارد، استناد مى‏كنند. غير از اينها، عده زيادى هستند كه روش ناچيزانگارى و صدور بيانيه و احكام قطعى را بكار مى‏گيرند; هرچند آنان حقيقت مطلق اين دين را مخفى مى‏دارند. در مقاله‏اى كه مجله مشهور آتلانتيك، به قلم برنارد لوئيس به چاپ رسانده، مى‏گويد: «طبيعت و تاريخ اسلام و نيز رابطه ميان اسلام و حكومتهاى وقت‏براى اين دين، ايجاد رابطه‏اى هميشگى با دموكراسى ليبرالى را فراهم نمى‏سازد. هميشه اسلام با فقدان هرگونه شناسايى شرعى فرد به عنوان ارزشى معنوى، مشخص بوده است و اين مفهومى جوهرى است كه جاى مؤسسات مادين روم باستان را اشغال مى‏كند. بنابراين مسلمانان اصولگرا معتقدند كه تنها حكومت‏شرعى، آن است كه تنها از جانب خداوند يگانه باشد. حال آنكه، حكام مسلمان، قدرتشان ناشى از خدا و قانون الهى و نه مردم است; بنابراين هرگونه مقاومت در برابر قدرت حاكمه، مقومت مستقيم در برابر خداوند محسوب مى‏شود، پس عدم اطاعت‏به مثابه گناهى نابخشودنى است.»

اين لوح سيه‏فام را سفير اسپانيا، اميليو مينانديز فاليه، در روزنامه ال پائيس اسپانيا چنين كامل مى‏كند: «اسلام سياسى در سرنوشت‏خودش فاشيستى است و اين امر مورد تاكيد و قاطعانه است و سؤال اين است كه چگونه مى‏توان مسلمانانى را كه هنوز به چنگال اين گرايش گرفتار نيامده‏اند، از غرق شدن در خشونتى كه اين اسلام بدان فرا مى‏خواند، نجات داد؟» برخى از غربى‏ها اين گونه با پديده اسلام سياسى برخورد مى‏كنند. هيچ راه حلى براى برخورد طرفين، جز با تسليم و پذيرش ايدئولوژى طرف ديگر متصور نيست و اين طرحى است كه سمامومئل هانتينگتون در مقاله «برخورد تمدنها» بر آن تاكيد مى‏ورزد. اين پردازندگان به اسلام و مركز تاثير گذار بر عوامل تصميم‏گير، مى‏گويند، هدف رهبرى اسلامى سياسى تسليم ساختن غرب است، چه به صورت مسالمت آميز و از راه بشارت و انگيزش (تحريك) يا از راه خشونت. همانطورى كه روزنامه «لوكورييه انترناسيونال‏» در مقاله اى تحت عنوان «باسم الله: وظيفه ما تسليم ساختن غرب است، چه به صورت مسالمت آميز و يا احيانا از طريق خشونت‏» اين سخن را به نقل از رهبر اسلام گرايان تونس، راشد الغنوشى كه به لندن پناهنده شده است، مى‏گويد كه به مناسبت ترجمه مقاله اى از فرد ياد شده در مجله «دى زيت‏» آلمان در هامبورگ، آن را به چاپ رسانيده است. غرب بعد از آنكه در اوايل قرن جارى توانست‏به دنيا دست‏اندازى كند و ارزشهاى خود را بر اين جهان تحميل نمايد و به صورت مرجعى براى هرآنچه كه در خارج اروپا و آمريكاست، درآيد، به تعبير كيون روبنز در كتابش، «آن‏پير اروپا»، معادله جديدى در برخورد با ديگر فرهنگها كه در مقابل توسعه استعمارى آن قرار داشتند، ايجاد نمود و چاره اى جز ايجاد روشى براى مهار اين فرهنگ و به زانو درآوردنشان از راه فرمانبردارى و مهار آنها در پيش نداشت. اما برخورد ميان آن دو عميقتر از اينها بود، همانطورى كه ميان غرب و اسلام روى داده است. غرب همان گونه كه دوران قرون وسطى بدان رفتار مى‏كرد به بدنام كردن اين دين پرداخته، و آن را محافظه كار، سرسخت، متعصب، عقب مانده، تحريم هميشگى و غير ممكن بودن نوگرايى، ناميد.

غرب با اسلام بدرفتارى كرده است و اكنون نيز در راه آگاه سازى مردم و افكار عمومى به منظور برخورد با آسيبهاى آن، گام برمى‏دارد. غرب از راه روشنگرى و شست و شوى مغزى بوسيله رسانه‏هاى گروهى فعال صهيونيستها در تمامى دنياى غرب بر آنها تسلط دارند، بدين كار مبادرت مى‏ورزد.

نشريات نقش فعالى دارند و براى انتشار هرگونه كتابى از اسلام صحبت مى‏كند و آن را مورد انتقاد قرار مى‏دهد يا آن را مخدوش جلوه مى‏دهد، آمادگى دارند; زيرا به صورت كالاى رايجى براى بهره بردارى از ترس ديگران از اين دين خشن درآمده است، همان گونه كه برايشان ترسيم كرده‏اند و براى اين استدلال نمونه‏هايى را يادآور مى‏شوم: «اسلام، قوميتى جديد؟» نوشته لويزا توسكان و لارماتان، «خيانت آيات الله يا پرونده مبارزه با تندروى‏» نوشته ايف بونيه، «پذيرش اسلام‏گرايان يا تسلط بر آنان؟» نوشته هرودوت، «اسلام خواهى در برخورد» نوشته فرانسوا بورغا، «ژن شناسى اسلام‏» نوشته اليويه روا، «بازگشت اسلام‏» نوشته برنارد فرانسوا تيوال، «اسلام‏» نوشته پول پالطا، «اسلام، اسلام خواهى و مدرنيسم‏» نوشته عبدر لامشيشى و ... تمامى اينها تلاش دارند تا تمايل اصولگرايى در الم و جريان سياسى در حال ظهور و درخشنده كنونى را كه موجب توفانى از اعمال تروريستى خشن به نام خدا و دين شده است، بفهماند، در حاليكه تلاش دراند تا هرگونه كتابى كه داراى انتقاد به ساير اديان است، ممنوع سازند. اين همان چيزى است كه برنارد لوئيس صهيونيست كه امروزه ملقب به شيخ شرق شناسان است، بر آن تمركز دارد و تلاش مى‏كند با پيگيرى هر چيز كوچك و بزرگ در جهان، بحرانى اسلامى كه ترس شهروندان غربى را برمى‏انگيزد، به ارائه تفسيراتى در مورد علل ترس و بروز بپردازد. وى با پيروى از اين روش در پژوهش خود به نام «ريشه‏هاى خشونت اسلامى‏» مى‏گويد: «اگر جنگجويان در جنگهاى اسلامى در راه خدا مى‏جنگيدند، پس نتيجه منطقى اين است كه دشمنان آنان همانان دشمنان خداوند هستند.» و «رهبران اصولگرايان تندرو، تمدن غرب را دشمن اصلى خود قلمداد كرده، آن را تبلور مبارزه بزرگ در برداشت‏خود از مفهوم زندگى مى‏دانند». اين توجيه آنان است. برنارد لوئيس مى‏افزايد: «اعتقاد به اين است كه آنان در كنار نيروهاى خير، عليه نيروهاى شر مبارزه مى‏كنند و در نتيجه، اين تندروها مى‏بايد طرف ديگر را شكست دهند; چرا كه اين بايستى سرنوشت كسانى باشد كه نام خدا را مخدوش جلوه مى‏دهند.»

با نگاهى به تلاشهاى اخير كه آخرين آنها نيست، به اين نتيجه مى‏رسيم كه برخى از غربيها تلاش دارند از طريق رسانه‏هاى گروهى، در جهت كاشتن طرح برخورد و برخورد حتمى آتى گام بردارند كه بين ترديد با اسلام خواهد بود و امروزه آن را به عنوان اسلام سياسى، بنيادگرا، تندرو يا متعصب معرفى مى‏كنند. برنارد لوئيس تاكيد مى‏كند كه اسلام در ماهيت، دين جنگ و فتوحات نظامى بوسيله اسلحه است و همين‏گونه آواز ساده‏لوحانه‏اى سرمى‏دهد كه عمدا اسلام و اسلام‏خواهى و توجه اساسى با اسلام درهم مى‏آميزد و نيز اسلام و تعصب و يا سخت‏گيرى و تندروى را با اصولگرايى و تحجر يا دشمنى با تمدن نوگرايى و همپاى زمانه بودن درهم مى‏آميزد و ميان اسلام و دشمنى دموكراسى و حقوق بشر و حقوق زن رابطه برقرار مى‏كند.

در حالى كه اسلام سياسى واقعيت‏سياسى موجود روز است و هدف اساسى آن بدست آوردن حاكميت‏سياسى و برقرارى «دولت اسلامى‏» مى‏باشد، آن گونه كه وى مى‏فهمد و مى‏بيند و براى آن در تاريخ اسلام حتى در دوران خلفاى راشدين نمونه اى وجود ندارد. يعنى اسلام گرايان خواهان برپايى دولتى اسلامى‏اند كه داراى چهره اى آرمان شهرى بوده، در جهت ايجاد تحولات ريشه اى در بدنه جوامع كنونى اسلامى گام بردارد; آن هم از طريق اجراى شريعت اسلامى به طور اجبارى.

اين همانا ماهيت گفتار تبليغات غربى امروزى در برابر دين اسلامى و پيروانش، از تمامى تابعيت‏ها، مليت‏ها و قوميت‏ها مى‏باشد. پس ما بايد چه كنيم؟

 

منبع: روزنامه الزمان، شماره 74، 16/7/1998.

 

    17 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   اسلام و غرب (60)
●   جنگ تمدن ها (59)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:15/06/1385

تاريخ شمسی نشر:15/06/1385
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب